نامهٔ احمدشاه ابدالی/درانی به امپراتوری عثمانی
ترجمهٔ دری افغانستان از نامهٔ احمدشاه ابدالی/درانی به سلطان عثمانی و بخش پاسخ عثمانی:
متن حاضر ترجمهٔ دری افغانستان از متون است که از مجموعهٔ «۳ نمره لی نامهٔ همایون دفتری» گرفته شده است. این مجموعه، هم متن توضیحی و تلخیصیِ منبع ترکی را دربر دارد و هم متن ثبت شده/ترجمهٔ رسمی نامهٔ احمدشاه ابدالی/درانی، مشهور به افغان احمدشاه، به سلطان مصطفی سوم، پادشاه دولت عثمانی، و نیز آغاز پاسخ سلطان عثمانی را بازتاب میدهد. بر بنیاد متن و ثبتهای مربوط به همین مکاتبه، احمدشاه این نامه را در سال ۱۷۶۲ تقویم مشترک، برابر با ۷ جمادی الاول ۱۱۷۶ هجری قمری، از قندهار نوشت و آنرا توسط سه تن از سفیران خود از راه بغداد به دربار دولت عثمانی فرستاد. اصل و ثبت آرشیفی این مکاتبه در آرشیف عثمانیِ ریاست آرشیف دولتی ترکیه، در مجموعهٔ نامه های همایونی، زیر عنوان BOA, Nâme-i Hümâyûn Defteri VIII/4، در صفحات ۴۶۰ تا ۴۸۱ نگهداری میشود؛ ترجمهٔ عثمانی آن نیز در همان دفتر، در صفحات ۴۸۱ تا ۴۸۴ ثبت شده و نسخهٔ دیگر آن در ۳ Numaralı Nâme-i Hümâyûn Defteri، صفحات ۸۶ تا ۹۱، آمده است.
برای جلوگیری از خلط میان متن اصلی و توضیحات منبع، در این ترجمه بخشها بصورت روشن تفکیک گردیده است:
نخست صورت پوششی نامه، سپس خلاصه و تشریح محتوای نامه در منبع ترکی، پس از آن متن ثبت شده/ترجمهٔ رسمی نامهٔ احمدشاه، و در پایان آغاز پاسخ سلطان مصطفی سوم عثمانی. بنابراین، همهٔ متنهای آمده در صفحات، عینِ نامهٔ احمدشاه نیست؛ بخشی از آن شرح و تلخیص منبع ترکی، بخشی متن ثبت شدهٔ نامه، و بخش پایانی پاسخ سلطان عثمانی است.
ترجمهٔ متن تصاویر با تفکیک بخشها
- بخش نخست: صورت پوششی و عبارت ثبت شده بر روی نامه
صورتِ پوششی است که بر این نامهٔ بلیغ و ادیبانه نوشته شده بود:
به عالیترین بارگاه که با لطف حضرت مولانا درخشش آفتاب را حمل میکند، و به مجلس بلندمرتبۀ که ستارهٔ ثریا به آن میبالد و نام آن از زبان بزرگان و فاضلان ایران نمیافتد؛ خداوند متعال عزت او را پایدار بدارد.
امضأی نامهٔ یادشده:
دوست دیرین و محب همیشگی شما، سید محمد زینی، مفتی ممالک عالیهٔ عثمانی؛ خداوند او را بیامرزد.
- بخش دوم: خلاصه و تشریح محتوای نامه در منبع ترکی
جلوس افغان احمدشاه؛ شتافتن او به یاری پادشاه هند؛ لشکرکشی او بر ضد مجوسیان در هندوستان؛ شکست دادن علی قلی خان و تصرف همهٔ اموال او؛ فتح ترکستان تا جیحون؛ دوباره نشاندن شاهرخ میرزا، که چشمش میل کشیده و از تخت برکنار شده بود، بر تخت ایران؛ بازگرداندن عالمگیرشاه، از نسل تیمور، به پادشاهی هند؛ سپس شهید شدن این شاه؛ مقابله با مجوسیانی که بر پسر خود، تیمورشاه، حمله کرده بودند و اسیران خویش را در جریان جنگهای پی درپی از دست آنان رهانیدن؛ اقامت مدتی در جهان آباد و تعیین پسر عالمگیرشاه به پادشاهی هند؛ انتظار حرکت و اقدام دولت عثمانی در موضوع ایران؛ و درخواست واگذاری زمین برای بنای مسجد در کنار روضهٔ مطهره در مدینهٔ منوره.
در پی آن که دولت صفوی به کلی از پای درآمد و خاک ایران در آشوبها و فتنه های پیاپی فرو رفت، علت این وضع رعایت نشدن اصل «امر به معروف و نهی از منکر» دانسته شد. از همین رو، بعنوان کیفر الهی، نادرشاه بر مردم ایران مسلط گردید و به سرزمینهای ایران، توران، هند، خراسان، عراق، آذربایجان و ترکستان زیان رسانید. او نیت داشت به سرزمین روم نیز زیان برساند، اما خداوند مردم آناتولی را از ستم او محفوظ داشت. پس از درگذشت نادرشاه، برادرزاده اش علی قلی خان که «عادل شاه» نامیده میشد، بر تخت نشست و همراه با افغانان کابل، غزنه، پیشاور و دیگر خانها و فرماندهان آن نواحی، خواستار به تخت نشستن افغان احمدشاه گردید. در نتیجه، فرمانروائی به احمدشاه انتقال یافت و قصد حرکت به سوی ایران پدید آمد؛ اما چون اوضاع هندوستان گسترده تر بود و زیانی که از آن جا متوجه میشد بزرگتر مینمود، برای دفع کافران از آن سرزمین و نجات پادشاه محصور هند، احمدشاه به محلی به نام پنجاب در هندوستان رفت.
در لاهور، میر منّو با شمار فراوانی سپاه و تجهیزات به جنگ احمدشاه آمد، اما شکست خورد؛ در حدود بیست فرمانده فیل سوار او اعدام شدند؛ خود او گریخت و سپاهیانش به کلی پریشان شدند. همهٔ سپاه و تجهیزات او به دست احمدشاه افتاد. پس از تصرف پنجاب، ملتان و کشمیر، احمدشاه برای حرکت دوباره به سوی ایران به قندهار بازگشت. هنگامی که دانست نسل نادرشاه از میان رفته و شاهرخ میرزا که بر تخت نشسته بود، نابینا و از تخت برکنار شده است، به سوی خراسان رفت؛ قلعهٔ هرات را گشود، مردم آنرا عفو کرد، هرگونه مال و تجهیزات موجود در قلعه را تصرف نمود و مردم را از ظلم رهائی بخشید. سپس تا رود جیحون پیش رفت و سرزمینهای ترکستان را در اختیار گرفت؛ حاکمان را تعیین کرد؛ و چون حاکمِ برکنارشدهٔ آن ناحیه با لشکر خود بر ضد او حرکت کرد، همهٔ اموال و تجهیزات او را گرفت. پس از آن، قلعهٔ مشهد را تسلیم گرفت و شاهرخ میرزا را دوباره بر تخت نشاند و به قندهار برگشت.
در همین هنگام، احمدشاه شنید که کافران هند بر جهان آباد، که مرکز خلافت هند بود، حمله کرده و آنرا تصرف نموده اند. پس دوباره به سوی هندوستان رفت؛ سپاه هند را شکست داد؛ و چون به جهان آباد رسید، عالمگیرشاه، از نسل تیمور، او را با هدایا استقبال کرد و محبت و احترام نشان داد. احمدشاه عالمگیرشاه را دوباره به پادشاهی هند رسانید؛ بت خانه ها و پرستشگاه های کافران را ویران کرد؛ شمار بسیاری از مجوسیان را کشت؛ حاکمیت اسلام را اعلام نمود؛ و از سرهند تا لاهور و ملتان را به پسر خود تیمورشاه سپرد. سپس برای تنظیم امور عراق، خراسان، فارس، آذربایجان و دیگر سرزمینهای ترکستان، به قندهار بازگشت و راه دکن را در پیش گرفت.
اما خبر رسید که مجوسیان بار دیگر به مرکز خلافت هند حمله کرده، عالمگیرشاه را شهید و شهرهای او را تصرف کرده اند و نیز قصد دارند شهرهائی را که زیر فرمان تیمورشاه، پسر احمدشاه، بود اشغال کنند. از این رو، احمدشاه ناگزیر شد دوباره به هندوستان بازگردد. او همراه با پراکنده ساختن و درهم شکستن مجوسیان اشغالگر، چون آنان این وضع را به رئیس فرماندهان خود، مجوسی ای به نام جنگوی، خبر دادند، وی و عمویش، مجوسی ای به نام تتبیل، تمام سپاه، مهمات و تجهیزات خود را بسیج کردند تا بر احمدشاه بتازند. تتبیل با سپاهی بسیار انبوه بر احمدشاه حمله کرد و جنگی بزرگ میان دو طرف درگرفت؛ بسیاری از سپاهیان تتبیل نابود شدند و بازمانده گان نزد جنگوی گریختند. سپس در منطقه ای به نام وزیرآباد، با همهٔ توان خود بار دیگر حمله کردند؛ اما در نبردی که رخ داد، تتبیل کشته شد و جنگوی نیز زخمی گردید و به نزد رئیس خود، ملهار، گریخت. بیشتر سپاهیان آنان از میان رفتند؛ همهٔ اموال و تجهیزاتشان به دست احمدشاه افتاد؛ بازمانده گان سپاهشان اعدام شدند و بخشی نیز اسیر گردید.
رئیسان مجوسیان، ملهار، تنیتا، جنگوی و دیگر فرماندهان، دوباره گرد آمدند و با هم متحد شدند و حملهٔ تازه ای کردند؛ اما بار دیگر شکست خوردند. هنگامی که خبر این حادثه به راجه ای به نام نانا بالاجی راو، که در حکم رئیس رئیسان قوم مجوسی بود، رسید، او با ششصد هزار سپاهی و با مصرف گنجینه های بسیار، از چهار سو کمک خواست و فرمان داد تا در هندوستان حتی یک مسلمان باقی نماند و نسل تیمور یکسره برکنده شود. آنان بر احمدشاه حمله کردند. چون سپاهیان دو طرف به هم آمیختند، جنگی که تمام روز ادامه یافت درگرفت. در پایان، فرماندهان و کسی که به عنوان پادشاه تعیین کرده بودند، کشته شدند؛ بسیاری از سپاهیان مجوسی از دم شمشیر گذشتند؛ و شاه و سپاهیانش پیروزمندانه همهٔ غنایم را به دست آوردند.
شاه مدتی در جهان آباد ماند و پسر عالمگیرشاه را به سلطنت هند تعیین کرد. سپس خود به کابل و قندهار بازگشت. هنگامی که در جریان نبردهای هند دانست ایران دچار آشوب است و از سوی دولت عثمانی نیز هیچ اقدامی در برابر ایران صورت نگرفته، چنین اظهار نیت و انتظار کرد: «ان شاءالله در آیندهٔ نزدیک از سوی دولت عالیه برای ایران تدبیری و نظم و ترتیبی پدید آید، و امید است که همان گونه که ما در هند فتوحات نیکو انجام دادیم، در این گونه کارهای خیر نیز همکاری صورت گیرد.»
افزون بر این، درخواست شد که در مدینهٔ منوره، در نزدیکی روضهٔ مطهره، برای بنای مسجدی از سوی احمدشاه، فرمان عالی صادر گردد تا مقدار مناسپی زمین به گماشتگان احمدشاه داده شود. همچنین بیان گردید که دو دولت نباید تنها به دوستی موجود بسنده کنند، بلکه باید دوستِ دوست یک دیگر و دشمنِ دشمن یک دیگر باشند؛ و به منظور استوار ساختن دوستی، ارسال نامه های متقابل و حفظ پیوند و محبت خواسته شد. این پیام، از سوی افغان احمدشاه مقیم قندهار، توسط سه سفیر به سلطان مصطفی سوم رسانیده شد.
- بخش سوم: متن ثبت شده/ترجمهٔ رسمی نامهٔ احمدشاه درانی به سلطان عثمانی
پس از آن که افغان احمدشاه، که هنوز در قندهار اقامت داشت، سرزمینهای ایران و هند را زیر دست فرمانروائی خود درآورد، خلاصهٔ ترجمهٔ نامه ای که با سه سفیر خود از راه بغداد به دربار همایون و جهان دار فرستاد، چنین است:
شاه یادشده در آغاز کار در گوشهٔ انزوا چشم به فرصت گشایش و برافراشتن لوای دین محمدی داشت. پس از آن که خاندان دولت صفوی به کلی لگدمال شد و زمین ایران در آشوب فراوان فرو رفت، مردم ایران از این سبب که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کرده بودند، دچار این فتنه دانسته شدند. به همین علت، نادرشاه از سوی تقدیر الهی بر مردم ایران مسلط گردید. او افزون بر آزار و زیان به ایران، توران، هند، خراسان، عراق، آذربایجان و ترکستان، اگرچه به سرزمین روم نیز دست ستم دراز کرد، پروردگار متعال مردم روم را از دست درازی او مصون و محفوظ داشت و قوم و قبیله و اتباع او را از ستم و تعدی نادرشاه به جان رسانید.
در پایان کار، چون ناله و فریاد ستمدیده گان به درگاه الهی رسید، هنگامی که نادرشاهِ یادشده به قندهار آمد و آنرا اکرام و عنایت کرد، در همان حال، پس از کشته شدن او، برادرزاده اش علی قلی خان که به نام عادل شاه بر تخت ایران نشست، بر رعایا و مردم انواع ستم و تعدی روا داشت. در نواحی ایران و قندهار، چند صد هزار نفر از طوایف افغان، همراه با خانهای کابل، غزنی، پیشاور و دیگر جاهای آن حدود، و نیز بزرگان و سرکرده گان افغان، همگی با هم اتفاق کردند و از افغان احمدشاه خواستند بر اورنگ سلطنت بنشیند. او چون در دنیا رغبت و التفاتی نداشت و گوشهٔ انزوا را برگزیده بود، این دعوت را نپذیرفت؛ اما چون طوایف یادشده دیدند که خلفای راشدین نیز از نظام امور جهان کناره نگرفته اند و سلطنت افغان از پدر به پدر میراث این خاندان بوده است، او را به نشستن بر تخت سلطنت تشویق و ترغیب کردند.
بر اثر اصرار و توافق همگانی، احمدشاه با نیت پاک ساختن روی زمین از وجود کافران و بدعت گذاران، به غزا و جهاد پرداخت و بر تخت سلطنت نشست. سپس با نیت حرکت به سوی ایران عزم کرد، اما چون سرزمین هند سخت ویران و پریشان شده و سبب آن تسلط کافران بر آن دیار بود، و نیز چون پادشاه هند، که پناهگاه مسلمانان آن سرزمین بود، زیر فشار و محاصره قرار داشت، با سپاه فراوان، مهمات جنگی، توپخانه و ابزارهای بسیار به سوی هند حرکت کرد. در ممالک هند، به محلی به نام پنجاب رسید و در آن جا با پسر وزیر پیشین پادشاه هند، میر منّو، که با صد هزار پیاده و توپخانه و مهمات فراوان در لاهور در برابر او آمده بود، جنگ کرد. چهل روز جنگ ادامه یافت؛ سرانجام سپاه میر منّو شکست خورد، بیست نفر از امیران نآمدار فیل سوار او اعدام شدند، خود او گریخت و سپاهش به کلی پراکنده و پریشان گردید. تمام توپخانه، سلاح و تجهیزاتش به دست شاه یادشده افتاد.
پس از این، پنجاب و ملتان و کشمیر به دست شاه یادشده فتح شد. او برای توجه دوباره به جانب ایران و حرکت بدان سو، به قندهار بازگشت. در این وقت خبر رسید که علی قلی خان، همهٔ خزاین و اموال و اسباب نادرشاه را ضبط کرده، فرزندان و نوادگان او را کشته، تنها نوادهٔ سلطان حسین صفوی، یعنی شاهرخ میرزا، را بر جای گذاشته است؛ سپس خود کشته شده و پس از او برادرش ابراهیم خان اندک زمانی دعوی پادشاهی کرده و او نیز کشته شده و نسل نادرشاه به کلی قطع گردیده است. با اتفاق مردم ایران، شاهرخ میرزا بر تخت سلطنت ایران نشانده شده بود؛ اما چون او در دست فتنه جویان ایران گرفتار شد، چشمش را میل کشیدند و او را از تخت برکنار کردند. وقتی احمدشاه این خبر را شنید، برای تأدیب و سرکوب یاغیان ایران به سوی خراسان رفت؛ قلعهٔ هرات را محاصره و فشار داد؛ پس از سه ماه آن قلعه را گشود و تصرف کرد؛ از جرایم پیشین مردم آن درگذشت؛ اموال و اسباب، توپخانه، مهمات و دیگر ابزارهای جنگی موجود در قلعه را گرفت؛ و همهٔ مردم آن جا را عفو کرد.
سپس تا سرزمین پنجاب و از آن جا تا اطراف خراسان و ترکستان، سپاه فراوان فرستاد و ممالک ترکستان را تا نهر جیحون در تصرف خود درآورد و از جانب خود حاکمانی تعیین کرد. پس از آن، از سوی ترکستان حدود صد هزار سپاهی بر ضد شاه یادشده آمدند؛ اما در جنگ شکست خوردند و گریختند و بیشتر آنان در آب غرق شدند. شاه یادشده تمام خزاین، اسباب، توپخانه و سلاحهای آنان را تصرف کرد. پس از آن، برای نشاندن دوبارهٔ شاهرخ میرزا بر تخت سلطنت ایران، قلعهٔ مقدس مشهد را محاصره کرد و فشار داد. چون مردم شهر تسلیم قلعه شدند، از جرایم پیشین آنان درگذشت؛ شاهرخ میرزا را با عزت کامل بر تخت سلطنت نشاند؛ مردم آن نواحی را در امنیت و اطمینان کامل قرار داد؛ و سپس به قندهار بازگشت.
پس از بازگشت به قندهار، شنید که کافران هندوستان، مرکز خلافت هند، یعنی شهر جهان آباد، را مورد هجوم و اظهار سرکشی و طغیان قرار داده و آنرا تصرف کرده اند؛ اذان محمدی را منع نموده، به کشتار مسلمانان و وارد کردن زیانهای گوناگون به اهل اسلام پرداخته اند. احمدشاه دوباره به سوی هندوستان رفت. چون مراد او دفع فساد کافران و نابودی کفر هند بود، با سپاه فراوان پیاده و سواره به جنگ رفت. کافران با سه صد هزار پیاده و دویست هزار سواره، صد و پنجاه هزار نفر به نام بنده گان، ابزارهای جنگی، دو هزار زنبورک، دو هزار فیل و شمار بی حد و بی شمار وسایل جنگی در برابر راه شاه یادشده ایستادند. شاه نیز با سپاه فراوان با آنان روبه رو شد؛ جنگید؛ و به پیروزی دست یافت. سپاه هند شکست خورد و پریشان گردید و آن اندازه تجهیزات و اموال به دست شاه افتاد.
شاه با شتاب کامل به سوی جهان آباد، دارالخلافهٔ هند، حرکت کرد. چون پادشاه هند، عالمگیرشاه از سلسلهٔ تیموری، این خبر را شنید، امیران و ارکان دولت با استقبال و ادای محبت و مودت، و با تقدیم هدایا و تحفه های بزرگ، شاه را پذیرفتند. شاه یادشده نیز، همچون گذشته، عالمگیرشاه را بر تخت سلطنت هند نشاند. امیران و ارکان دولت را تنظیم کرد و برخی بتها، تندیسها، معابد و کنایس کافران را ویران نمود؛ و با شمشیر دین و دشمنی با کفر، آثار کفر و مجوسیان را نابود کرد و آثار دین محمدی را آشکار ساخت. پس از آن، از سرهند و لاهور تا ملتان را به پسر خود، تیمورشاه، سپرد و برای تنظیم امور عراق، خراسان، فارس، آذربایجان و دیگر ممالک ترکستان به قندهار برگشت.
در همین وقت، چون ممالک هندوستان، یعنی دکن، مرکز و جایگاه گروهی از مجوسیان و مجمع سران کافران هندو بود، آن گروه در آن ناحیه، با شمار بسیاری از کافران و مجوسیان، بر دارالخلافهٔ هند تاختند. پادشاه هند، عالمگیرشاه، را شهید کردند و تمام ایالات و ولایتهای ممالک هند را تصرف نمودند. افزون بر آن، قصد کردند سرزمینهائی را که در اختیار تیمورشاه، پسر احمدشاه، از جمله سرهند، لاهور و دیگر ممالک بود، زیر فرمان خود آورند. وقتی احمدشاه این خبر را شنید، دوباره به سوی هندوستان حرکت کرد. چون او به هندوستان نزدیک شد، کافران مجوسی که بر پنجاب و لاهور زیان رسانده بودند، پراکنده و پریشان شدند. هنگامی که کیفیت این شکست را به سرگردگان خویش در سوی دکن خبر دادند، سرکرده گان قوم مرهته، یعنی رئیس مجوسیان به نام جنگوی، با دو صد هزار پیاده و سواره به سوی شهر جهان آباد حرکت کرد. او نگذاشت شاه به آن جا برسد و گذرگاه ها و راه ها را بست.
عموی رئیس یادشده، مجوسی ای به نام تتبیل، با شصت هزار سواره بر شاه یادشده تاخت. چون خبر رسید که او در گذرگاه ها و راه ها سپاه فراوان فرستاده است، شاه به سختی همت گماشت و با او جنگ کرد؛ ولی چون عبور از نهر بزرگ در کنار شهر جهان آباد بدون کشتی امکان نداشت، چند روز در آن سوی نهر توقف نمود. در این هنگام، تتبیل با سپاهی مانند دریا ناگهان بر سپاه شاه حمله کرد. از دو طرف جنگی بزرگ درگرفت؛ از سپاه مجوسیان شمار بی نهایت به خاک هلاک افتادند و بازمانده گان، با بزرگان خود، نزد جنگوی گریختند. سپس شاه یادشده، پیروز و منصور، از آن نهر گذشت و در فاصلهٔ دو فرسخی جهان آباد در قریه ای فرود آمد. در نزدیکی آن قریه، محلی به نام وزیرآباد پر از سپاه مجوسی بود. آنان برای سد راه شاه، سنگرها و پناه گاه های استوار ساخته و توپخانه و ابزارهای فراوان جنگی را در آن جا آماده کرده بودند. آنان بر شاه حمله کردند و جنگ آغاز شد؛ در آن نبرد، تتبیل کشته شد و جنگوی نیز زخمی گردید و به نزد رئیس خود، ملهار، گریخت. از دو صد هزار سوارهٔ او جز اندکی نجات نیافت؛ باقی در میدان جنگ کشته شدند. خزاین فراوان، توپخانه، مهمات و دیگر وسایل جنگی آنان به دست شاه افتاد.
فراریان نیز تعقیب شدند و گروه بسیاری اعدام گردیدند.
پس از آن، شاه برای شهر جهان آباد حاکمانی تعیین کرد و برای تأمین و اطمینان مردم، بزرگان، اعیان، رعیت و برایا، به اجرای اوامر لازم حفاظتی اهتمام ورزید. در همان هنگام، سران قوم مجوسی، یعنی ملهار، تنیتا، جنگوی و دیگر سرکرده گان گمراه مجوسی با هم متحد شدند. چهارصد هزار سواره، بیست هزار نفر دیگر و پنج هزار توپ را فراهم کردند و یک شبه، مسافت بیست فرسخ را پیمودند و به سپاه شاه رسیدند. میان آنان جنگی بزرگ درگرفت؛ سپاه کافران درهم شکست، پایمال شد و با خفت گریخت. چون خبر به رئیس رئیسان قوم مجوسی، نانا بالاجی راو، رسید، او با توان فراوان، خزاین بسیار و گردآوری سرکرده گان و صاحبان نفوذ، ششصد هزار سواره و پنجصد هزار پیاده و سه هزار توپ و پانصد زنبورک آماده کرد؛ و از اطراف هند و مناطق قوم مرهته، رَجپوت، برهمن، مردم دکن، روم، فرنگ، حبش، جنگ، بخارا، بدخشان، ترکستان و ایران سپاه جمع نمود.
او افزون بر این، دو نفر به نامهای بیران و ابراهیم خان را با پنجاه هزار زر نقد و رختهای آراسته به جواهر، همراه با سپاه مذکور به طرف شاه فرستاد، برادر خود را سردار آنان تعیین کرد و پسر هفده ساله اش را به عنوان پادشاه هند نصب نمود. به سپاه خود سفارش کرد که از مردم مسلمانِ سرزمین هند کسی را زنده نگذارند، نسل تیموری را به کلی قطع کنند، و هرجا که شاه یادشده برسد، او را تعقیب نمایند. چون سپاهیان دو طرف در برابر هم صف کشیدند، به سبب طغیان نهر بزرگ میان آنان چند روز جنگ و کشتار به تأخیر افتاد. چون محل گذر از آن نهر روشن نبود، با الهام ربانی به شاه اشاره شد؛ روز بعد از همان محل گذشت. سپاهیان دو طرف با هم درگیر شدند و جنگ با توپ و تفنگ چند ساعت ادامه یافت. سپس لشکر دو طرف به هم آمیخت و از صبح تا وقت عصر جنگ شمشیر درگرفت. بسیاری از سرکرده گان به خاک هلاک افتادند، شماری اسیر شدند، و فردی نیز که به قصد پادشاهی هند آورده بودند، زخمی شد و سپس کشته گردید. بازمانده گان سپاه مجوسی پراکنده و پریشان شدند. شاه یادشده سپاه آنان را تعقیب کرد، بیشترشان را اعدام نمود و بیشترین دارائی و ابزارهای آنان را به دست آورد. شاه پیروز و مظفر شد و خزاین بی شمار، تحفه ها، اسباب جنگ و پنج فیل را از اردوهای بی شمار مجوسیان تصرف کرد. پس از آن، سایر اموال و اسباب غارت شدهٔ آنان را غنیمت گرفت.
شاه یادشده وارد شهر جهان آباد شد و مدتی بر تخت سلطنت هند نشست. سپس سلطنت هند را به پسر عالمگیرشاهِ درگذشته واگذار کرد و خود به سوی کابل و قندهار برگشت. چون شاه یادشده، فتح و تسخیر آن نواحی و دفع فساد و شرارت کافران هند را به پایان رسانید، و از سوی دیگر، ایران را در حال پریشانی و آشفتگی دید، از آن جا که از جانب دولت عالیه نیز هنوز سرداری به سوی ایران تعیین نشده و اهالی ایران تأدیب و گوشمالی نشده بودند، در مراجعت به قندهار، کیفیت اوضاع ایران را پرسید. چون شنید که از سوی دولت عالیه حرکتی صورت نگرفته، گفت: انشاءالله تعالی در آیندهٔ نزدیک از سوی دولت عالیه برای تأدیب و گوشمالی ایران فرمان صادر خواهد شد؛ زیرا روشن است که دنیا مسافرخانه ئی است و در آن باید برای رسیدن به چنین آثار خیر تلاش کرد. امید میرود که همان گونه که شاه یادشده به فتوحاتی موفق گردید، دولت عالیه نیز در این کار خیر شریک گردد.
افزون بر این، شاه یادشده درخواست کرد که در مدینهٔ منوره، در نزدیکی روضهٔ مطهره، در محل مناسبی برای ساختن مسجدی از سوی او، مقدار معینی زمین به نماینده گانش داده شود و در این باره فرمان عالی صادر گردد. همچنین درخواست و اظهار داشت که از این پس برای تقویت دوستی دو دولت، دوستِ همدیگر دوست، و دشمنِ همدیگر دشمن شمرده شود؛ به رسوم دوستی احترام گذاشته شود؛ و با ارسال نامه ها در وقتهای مناسب، محبت و دوستی لازم انجام و اجرا گردد.
- بخش چهارم: آغاز پاسخ سلطان مصطفی سوم عثمانی به احمدشاه درانی
با به تخت نشستن شاهرخ میرزا پس از مرگ نادرشاه، آتش فتنه ئی که شعله ور شده بود، با همت شایان تقدیر شاه افغان خاموش گردید؛ هندوستان از استیلای مجوسیان نجات یافت و اسلامیت در آن جا حاکم شد. از نامهٔ ارسالی چنین برمیآید که خدمت شاه در راه ارتقای دین اسلام و سهم او در شکست دادن کافران، نزد دولت عالیه شایستهٔ هرگونه ستایش است؛ بجای بنای مسجد در مدینهٔ منوره، هر سال به مردم حرمین شریفین پول و اموال فرستاده شود؛ زیان رساندن به مردم ایران شایستهٔ صفات دولت شاهانهٔ عالیه نیست؛ و به عهدنامه ها و پیمانهای متقابل وفاداری رعایت خواهد شد.
از زمان نیاکان و گذشتگان، به سبب برادری دینی و همبستگی و همراهی با دولت عالیه، برای استحکام بیشتر دوستی و صمیمیت، احمدشاه از راه والی بغداد، علی پاشا، نامهٔ خود را به درگاه سعادت فرستاد. در آن نامه خبر داده بود که افغانان در آغاز سلطنت در قندهار، کافرانِ استیلا یافته بر هند را تأدیب کردند، ریشهٔ مجوسیان را برکندند، و با نشاندن شاهرخ میرزا بر تخت پس از مرگ نادرشاه، در خاموش ساختن آتش فتنه ئی که در ایران شعله ور شده بود، همت بزرگی به خرج دادند. در همان هنگام، چون خبر شهادت عالمگیرشاه به دست مجوسیان رسید، احمدشاه به آن سو توجه کرد و سه بار پیاپی کافران را شکست داد و پیروزمندانه به جهان آباد بازگشت.
از نامهٔ دریافتی چنین استنباط شد که شاه، پسر عالمگیرشاه را بر تخت نشانده، هندوستان را از استیلای مجوسیان نجات داده و اسلامیت را در آن جا حاکم ساخته است. خدمتهای که او در راه اعتلای دین اسلام انجام داده و سهمی که در نابودی کافران گرفته، در نظر دولت عالیه شایستهٔ هرگونه ستایش است. همچنین ارادهٔ درست و بجای او در راه رهائی مسلمانان، شایستهٔ جلب تقدیر الهی دانسته شد. درخواست شاه برای صدور فرمان سنیه جهت فرستادن سپاه و فرماندهان برای فرو نشاندن آشوب ایران نیز به عنوان آرزوی او مطرح گردید. او همچنان برای بنای مسجدی در روضهٔ مطهره درخواست زمین کرده بود.
با این همه، از زمان هجرت پیامبر تا کنون در آن جا مسجدی بنا نشده است؛ و مسجدهای که بیرون از مدینه ساخته شده اند، از جمله مسجدهای است که در روزگار اصحاب کرام بنا گردیده اند. از آن جا که مسجد نبوی بزرگ و وسیع است، نیاکان عثمانی برای ساختن مسجدی دیگر در آن جا فرمانی صادر نکرده اند. چون مقصود حقیقی، روی نهادن به آستان حضرت پیامبر است، مناسبترین راه برای رسیدن به این مراد آن است که هر سال به مردم حرمین محترمین سُرّه و کمک فرستاده شود؛ و اجازهٔ این امر داده خواهد شد.
اما سبب آن که سپاه به سوی ایران فرستاده نمیشود و میل به تصرف آن سرزمین اظهار نمیگردد، این است که از پیش از نادرشاه، پیمانهای دوستی میان دو دولت بسته شده و آن پیمانها شامل پسینیان نیز میشود. افزون بر این، مردم ایران مدت درازی است که به سبب آشوبها و جنگهای سران، خراب و ناتوان شده اند. زیان رساندن به آنان و ویران کردن خانه هایشان با شأن شریف دولت عالیه سازگار نیست؛ از این رو به چنین کاری اقدام نمیشود و به پیمانهای متقابل وفاداری رعایت میگردد. در این نامهٔ همایون که از سوی سلطان مصطفی سوم به احمدشاه افغان مقیم قندهار فرستاده شد، بر این اساس تصریح گردید که چون اصل کار، پای بندی به پیمانهای حضرت سلطان سلیمان خان است، برای تقویت عناصر محبت و صمیمیت، این نامهٔ دوستی نوشته شد؛ و تا زمانی که اصول شناخته شدهٔ دوستی رعایت شود، به مقتضیات دوستی به طور کامل پای بندی خواهد شد.
(۲۸ دسمبر – ۶ جنوری ۱۷۶۲–۶۳)