خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب

از کتاب: دیوان علامه اقبال لاهوری ، قطعه

خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب

از جفای ده خدایان کشت دهقانان خراب

انقلاب 

ای انقلاب ای انقلاب 

شیخ شهر از رشته ی تسبیح صد مؤمن بدام

کافران ساده دل را بر همن زنار تاب

انقلاب 

ای انقلاب ای انقلاب 

واعظ اندر مسجد و فرزند او در مدرسه

آن به پیری کودوکی این پیر در عهد شباب

انقلاب 

ای انقلاب ای انقلاب 

میروسلطان نرد بازو کعبتین شان دغل

جان محکومان زتن بردند و محکومان بخواب

انقلاب 

ای انقلاب ای انقلاب 

شوخی باطل نگر اندر کمین حق نشست

شپر(۱) از کوری شبیخونی زندبر آفتاب

انقلاب 

ای انقلاب ای انقلاب 

درکلیسا این مریم را بدار آویختند

مصطفی از کعبه هجرت کرده با ام الکتاب

انقلاب 

ای انقلاب ای انقلاب 

من درون شبشه های عصر حاضر دیده ام

انچنان زهری که از وی مارها در پیچ و تاب

انقلاب 

ای انقلاب ای انقلاب 

با ضعیفان گاه نیروی پلنگان می دهند

شعله ئی شاید برون آید زفانوس حباب

انقلاب 

ای انقلاب ای انقلاب 


*** 



گر چه می دانم که روزی بی نقاب آید برون

تا نه پنداری که جان از پیچ و تاب آید برون

ضربتی باید که جان خفته برخیزدزخاک

ناله کی بی زخمه ازتاررباب آیدبرون

تاک خویش ازگریه های نیم شب سیراب دار

کزدرون اوشعاع آفتاب آید برون

ذره ی بی مایه ئی ترسم که نا پیداشوی

پخته ترکن خویش راتاآفتاب آید برون

درگذر ازخاک وخودراپیکر خاکی مگیر

چاک اگر درسینه ریزی ماهتاب آیدبرون

گربروی توحریم خویش رادربسته اند

سربسنگ آستان زن لعل ناب آید برون

گشاه روزخوش وناخوش زمانه گذر

بکوی دوست بانداز محرمانه گذر

بهر نفس که برآری جهان دگرگون کن

درین رباط کهن صورت زمانه گذر

اگر عنان توجبریل وحور می گیرند

کرشمه بردل شان ریزو ودلبرانه گذر

زندگی درصدف خویش گهر ساختن است

دردل شعله فرورفتن ونگداختن است

عشق ازین گنبددر بسته برون تاختن است

شیشه ی ماه زطاق فلک انداختن است

سلطنت نقد دل ودین زکف انداختن است

به یکی داوجهان بردن وجان باختن است

حکمت وفلسفه راهمت مردی باید

تیغ اندیشه بروی دوجهان آختن است

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست

ازهمین خاک جهان دگری ساختن است

برون زین گنبددربسته پیداکرده ام راهی

که ازاندیشه برترمی پرد آه سحر گاهی

توای شاهین نشیمن درچمن کردی ازآن ترسم

هوای اوببال تودهد پرواز کوتاهی

غباری گشته ئی آسوده نتوان زیستن اینجا

به باد صبحدم درپیچ ومنشین برسرراهی

 زجوی کهکشان بگذرزنیل آسمان بگذر

زمنزل دل بیمیرد گرچه باشد منزل ماهی

اگرزان برق بی پروادرون اوتهی گردد

بچشمم کوه سینا مینیرزد باپرکاهی

چسان آداب محفل رانگه دارند ومیسوزند

مپرس ازماشهیدان(۱)نگاهی برسرراهی

پس ازمن شعرمن خوانندودریابند ومیگویند

جهانی رادگرگون کردیک مردخودآگاهی

گنهکارغیورم مزد بی خدمت نمی گیرم 

ازآن داغم که برتقدیراوبستند تقصیرم

زفیض عشق ومستی برده ام اندیشه راآنجا

که ازدنباله چشم مهر عالمتاب میگیرم

من از صبح نخستین نقشبند موج وگردابم

چو بحرآسوده میگرددزطوفان چاره برگیرم

جهان راپیش ازاین صدبارآتش زیرپاکردم

سکون وعافیت راپاک می سوزبم وزیرم

ازآن پیش بتان رقصیدم وزنار بربستم

که شیخ شهرمردباخدا گرددزتکفیرم

زمانی رم کنندازمن زمانی بامن آمیزند

درین صحرا نمی دانند صیادم که نخچیرم

دل بیسوز کم گیردنصیب ازصحبت مردی

مس تابیده ئی آورکه گیرددرتواکسیرم

جهان کورست وازآئینۀ دل غافل افتاده است

ولی چشمی که بیناشد نگاهش بردل افتاده است

شب تاریک وراه پیچ پیچ وبی یقین راهی

دلیل کاروان رامشکیل اندرمشکیل افتاده است

رقیب خام سودامست وعاشق مست وقاصدمست

که حرف دلبران داری چندین محمل افتادست

یقین مؤمنی دارد گمان کافری دارد

چه تدبیر ای مسلمانان که کارم بادل افتاداست

۱-نون شهیدان وهای نگاه مکسور خوانده می شود

گهی باشدکه کار ناخدائی می کند طوفان 

که ازطغیان موجی کشتیم برساحل افتاداست

نمی دانم که داداین چشم بینا موج دریا را

گهردرسینه ی دریا خزف برساحل افتاداست

نصیبی نیست ازسوزدرونم مرزوبومم را

زدم اکسیر رابرخاک صحرا باطل افتاداست

اگردردل جهانی تازه ئی داری برون آور

که افرنگ ازجراحت های پنهان بسمل افتاده است

نه یابی درجهان یاری که داند دلنوازی را

بخود گم شونگه دار آبروی عشق بازی را

من ازکار آفرین داغم که بااین ذوق پیدائی

کسی این معنی نازک نداند جزایازاینجا

که مهرغزنوی افزون کند درد ایازی را

من آن علم وفراست باپر کاهی نمی گیرم 

که از تیغ وسپر بیگانه سازدمردغازی را

بهرنرخی که این کالای بگیری سودمندافتد

بزور بازوی حیدر بده ادراک رازی را

اگر یک قطره خون داری اگرمشت پری داری

بیامن باتوآموزم طریق شاهبازی را

اگر این کارراکار نفس دانی چه نادانی

دم شمشیراندر سینه باید نی نوازی را

غلمی که توآموزی مشتاق نگاهی نیست

واماندره ی راهی هست آواره ی راهی نیست

آدم که ضمیر اونقش دو جهان ریزد

بالذت آهی هست بی لذت آهی نیست

هرچند که عشق او آواره ی راهی کرد

داغی که جگر سوزددرسینه ی ماهی نیست

من چشم نه بردارم ازروی نگارینش

آن مست تغافل را توفیق نگاهی نیست

اقبال قبا پوشد درکارجهان کوشد

دریاب که درویشی بادلق وکلاهی نیست

چو خورشید سحر پیدانگاهی می توان کردن

همین خاک سیه را جلوه گاهی میتوان کردن

نگاه خویش راازنوک سوزن تیز ترگردان

چوجوهر دردل آئینه راهی میتوان کردن

درین گلشن که برمرغ چمن راه فغان تنک است

باندازگشود غنچه آهی میتوان کردن

نه این عالم حجاب اورا نه آن عالم نقاب اورا

اگرتاب نظر داری نگاهی میتوان کردن

«تودرزیردرختان همچو طفلان آشیان بینی»

به پروازآکه صید مهروماهی می توان کردن

کشیدی باده ها درصحبت بیگانه پی درپی

بنور دیگران افروختی پیمانه پی در پی

زدست ساقی خاوردو جام ارغوان در کش

که از خاک تو خیزد ناله ی مستانه پی درپی

دلی کو ارتب وتاب تمنا آشنا گردد

زند برشعله خود راصورت پروانه پی درپی

زاشک صبحگاهی زندگی رابرگ وسازآور

شود کشت توویران تانه ریزی دانه پی درپی

بگردان جام واز هنگامه افرنگ کمتر گوی

هزاران کاروان بگذشت ازاین ویرانه پی درپی

عشق اندر جستجو افتادو آدم جاصل است

جلوه ی او آشکارازپرده ی آب وگل است

آفتاب وماه وانجم می توان دادن زدست

دربهای آن کف خاکی که دارای دل است



***

 

بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند

دگر مرو بطواف بتی که بشکستند

چه جلوه ایست که دلها بلذت نگهی

زخاک راه مثال شراره بر جستند

کجاست منزل تورانیان شهر آشوب

که سینه های خودازتیزی نفس خستند

توهم بذوق خودی رس که صاحبان طریق

بریده ازهمه عالم بخویش پیوستند

بچشم مرده دلان کائنات زندانی است

دوجام باده کشیدند واز جهان رستند

غلام همت بیدار آن سوارانم

ستاره رابسنان سفته درگره بستند

فرشته رادگران فرصت سجود کجاست

که نوریان بتماشای خاکیان مستند

عشق رانازم که بودش راغم نابود نی

کفر اوزنار دار حاضروموجودنی

عشق اگرفرمان دهد ازجان شیرین هم گذر

عشق محبوب است ومقصوداست وجان مقصودنی

کافری را پخته تر سازد شکست سومنات

گرمی بتخانه بی هنگامه ی محمودنی

مسجد و میخانه و دیر و کلیسا و کنشت

صد فسون از بهر بستندئ=ودل خوشنودنی

نغمه پردازی زجوئی کوهسار آموختیم 

در گلستان بوده ام یک ناله درد آلودنی 

عیب من کم جوب و از جامم عیار خویش گیر

لذت تلخاب من بی جان غم فرسود نی

بر دل بی تاب من ساقی می نابی زند

کیمیا ساز است و اکسیری به سیما بی زند

من ندانم نور یا نار است اندر سینه ام

این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند

بر دل من فطرت خاموش می آرد هجوم

ساز از ذوق نوا خود را بمضرابی زند

غم مخور نادان که گردون در بیابان کم آب

چشمه ها دارد که شبخونی به سیلابی زند

ای که نوشم خورده ئی از تیزی نیشم مرنج

نیش هم باید که آدم را رگ خوابی زند

راهروان برهنه پا راه تمام خار زار

تا بمقام خود رسی راحله (۲) از رضا طلب

پیش نگر که زندگی راه بعالمی برد

از سر آنچه بود و رفت در گذرا تنها طلب

ضربت روزگار اگر ناله چونی دهد تورا

باده ی من ز کف بنه چاره زمومیا طلب

بین جهان را خود را نه بینی

تا چند نادان غافل نشینی

نور قدیمی شب را برافروز

دست کلیمی در آستینی

بیرون قدم نه از دور آفاق

تو پیش ازینی تو بیش ازینی

از مرگ ترسی ای زنده جاوید

مرگ است صیدی تو در کمینی 

جانی که بخشند دیگر نگیرند

آدم بمیرد از بی یقینی

صورت گری را از من بیاموز

شاید که خود را باز آفرینی

من هیچ نمی ترسم از حادثه ی شب ها

شبها که سحر گردد از گردش کوکب ها

نشناخته مقام خویش افتاد بدام خویش

عشقی که نمودی خواست از شورش یارب ها

آهی که ز دل خیز از بهر جگر سوزی است

در سینه شکن اورا آلوده مکن لب ها

در میکده باقی نیست از ساقی فطرت خواه

ان می که نمی گنجد در شیشه ی مشرب ها

آسوده نمی گردد ان دل که گستت از دوست

با قرأت مسجد ها با دانش مکتب ها

تو کیستی زکجائی که آسماان کبود

هزار چشم براه تو از ستاره گشود

چگویمت که چ بودی چکرده ئی چه شدی

که خون کند جگرم را ایازی محمود

تو ان نه ئی که مصلی (۱) از کهکشان میکرد

شراب صوفی و شاعر ترا زخویش ربود

فرنگ اگر چه زافکار تو گره بگشاد

بجرعه ی دگری نشئه ی ترا افزود

سخن ز نامه و میزان دراز تر گفتی

بحیرتم که نه بینی قیامت موجود

هم از خدا گله دارم که بر زبان نرسد

متاع دل برد و یوسفی به برندهد

نه در حرم نه به بتخانه یابم ان ساقی

که شعله به بخشد شرر شرر ندهد

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

پس از مدت شنیدم نغمه های ساربانی را

اگر یک یوسف از زندان فرعونی برون آید

بغارت می  توان دادن متاع کاروانی را


***


ترا نادان امید غم گساریها ز افرنگ است

دل شاهین نسوزد بهر ان مرغی که در چنگ است

پشیمان شوا گر لعلی ز میراث پدر خواهی

کجاعیش برون اوردن لعلی که در سنگ است 

سخن از بود و نا بود جهان با من چی می گوئی

من این دانم که من هستم ندانم این چه نیرنگ است

درین میخانه هر مینا ز بیم محتسب لرزد

مگر یک شبشه ی عاشق که از وی لرزه بر سنگ است

خودی را پرده میگوئی  بگو من با تو این گویم

مزن این پرده را چاکی که دامان نگه تنگ است

کهن شاهی که زیر سایه ی او پر بر آرودی

چو برگش ریخت از وی آشیان برداشتن ننگ است

غزل آن گو که فطرت ساز خود را پرده گرداند

چه آید زان غزل خوانی که با فطرت هم آهگ است (۱)

بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو

که نیرزد بجوی این همه دیرینه و نو

چون پر کاه که در رهگذر باد افتاد

رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو

زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است

ای که در قافله ئی بی همه شوبا همه رو

توفروزنده تر از مهر منیر امده ئی

آنچنان زی که بهر ذره رسانی پر تو

آن نگینی که تو با اهریمنان باخته ئی

هم  بجبریل امینی نتوان کرده گرو

از تنگ جامی ما میکده رسوا گردید

شیشه ئی گیرو حکیمانه بیا شام و برو


جهان رنگ و بو بیدا تو می گوئی که راز است این

یکی خود را بتارش زن که تو مضراب و ساز است این

نگاه جلوه بد مست از صفای جلوه می لغزد

تو مگوئی حجابست این نقابست این مجاز است این

مرا این خاکدان من ز فردوس برین خوشتر

مقام ذوق شوق است این حریم سوز و ساز است این

زمانی گم کنم خود را زمانی گم کنم اورا

زمانی هر دورا یابم چه راز است این چه راز است این

از داغ فراق او در دل چمنی دارم

ای لاله ی صحرائی با تو سخنی دارم

این آه جگر سوزی در خلوت صحرابه 

لیکن چکنم کاری با انجمنی دارم


***

 

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم

همه ذوق و شوق دیدم همه آه وناله دیدم

به بلند و پست عالم تپش حیات پیدا

چه د من چه تل چه صحرا ارم این غزاله دیدم

نه به ماست زندگانی نه زماست زندگانی

همه جاست زندگانی زکجاست زندگانی


*** 


این هم جهانی آن هم جهانی

این بیکرانی آن بیکرانی

هر دو خیالی هردو گمانی

از شعله یمن موج دخانی

این یک دو آنی آن یک دو آنی

من جاودانی من جاودانی

این کم عیاری آن کم عیاری

من پاک جانی نقد روانی

اینجا مقامی آنجا مقامی

اینجا زمانی آنجا زمانی 

اینحا چه کارم انحا چه کارم

آهی فغانی اهی فغانی

این هرزن من آن رهزن من

اینجا زیانی آنحا زیانی 

هر دو فروزم هر دو بسوزم

این آشیانی ان آشیانی 

بهار امد نگه می غلطد اندر آتش لاله 

هزاران ناله خیزد از دل پر کاله پر کاله 

فشان یک جرعه بر خاک چمن از باده ی لعلی

که از بیم خزان بیگانه روید نرگس و لاله 

جهان رنگ و بودانی ولی دل چیست میدانی؟

مهی کز حلقه ی آفاق سازد گرد خود هاله

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

از نقش این و ان به تماشای خود رسید

صوفی برون زبنگه تاریک پا بنه

فطرت متاع خویش بسودا گری کشید

صبح و ستاره و شفق و ماه و آفتاب

بی پرده جلوه ها بنگاهی توان خرید


*** 


باز این عالم دیرینه جوان می بایست

برگ کاهش صفت کوه گران می بایست

کف خاکی که نگاه همه بین پیدا کرد

در ضمیرش جگر آلوده فغان می بایست

این مه و مهر کهن راه بجائی نه برند

انجم تازه به تعمیر جهان می بایست

هر نگاری که مرا پیش نظر می آید

خوش نگاریست ولی خوشتر از آن میباشد

گفت آدم که چنین است و چنان می بایست

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

نرگس طناز او چشم تماشئی نداشت

خاک را موج نفس بود  و دلی پیدا نبود

زندگانی کاروانی بود و کالائی نداشت

برق سینا شکوه سنج از بی زبانی های شوق

هیچ کس در وادی ایمن (۱)تقاضائی نداشت

عشق از فریاد ما هنگامه ها تعمیر کرد

ور نه این بزم خموشان هیچ غوغائی نداشت

هنگامه را که بست درین دیر دیر پای؟

زناریان او همه نالنده هم چو نای

در بنگه فقیر و بکاشانه ی امیر

غمها که پشت را بجوانی کند دو تای

درمان کجا که درد بدرمان فزون شوه

دانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای 

بی زود سیل کشتی ادم نمی رود

هر دل هزار عربده دارد به ناخدای

از من حکایت سفر زندگی مپرس

درساختم بدرد و گذشتم غزل سرای


آمیختم نفس به نسیم سحر گهی

گشتم درین چمن به گلان نا نهاده پای

از کاخ و کوجدا و پریشان بکاخ و کوی

کردم بچشم ماه تماشای این سرای

ای لاله چراغ کهستان و باغ و راغ

درمن نگر که می دهم از زندگی سراغ

ما رنگ شوخ و بوی پریشیده نیستم

مائیم انچه می رود اندر دل و دماغ

مستی رباده می رسد و از ایاغ نیست

هر چند باده را نتوان خورد بی ایاغ

داغی بسینه سوز که اندر شب وجود

خود را شناختن نتوان جز باین چراغ

ای موج شعله سینه باد صبا گشای

شبنم مجو که می دهد از سوختن فراغ

من بنده ی آزادم عشق است امام من

عشق است امام من عقل است غلام من

ای عالم رنگ و بو این صحبت ما تا چند

مرگ است دوام تو عشق است دوام من

پیدا بضمیرم او پنهان بضمیرم او

این است مقام او دریاب مقام من

کم سخن غنچه گه در پرده ی دل رازی داشت

در هجوم گل  و ریحان غم دم سازی داشت

محرمی خواست زمرغ چمن و باد بهار

تکیه بر صحبت آن کرد که پروازی داشت


*** 


خود را کنم سجودی دیرو حرم نمانده

این در عرب نمانده آن در عجم نمانده

در برگ لاله و گل آن رنگ و نم نمانده

در ناله های مرغان آن زیر و بم نمانده

سیاره های گردون بی ذوق انقلابی

شاید که روز و شب را توفیق رم نمانده

بی منزل آرمیدند پا از طلب کشیدند

شاید که خاکیان را در سینه دم نمانده

یا در بیاض امکان یک برگ ساده ئی نیست

یا خامه ی قضا را تاب رقم نمانده