مرگ ها اندر فنون بندگی

از کتاب: دیوان علامه اقبال لاهوری ، قطعه

مرگ ها اندر فنون بندگی

من چگویم از فسون بندگی

نغمه ی او خالی از نار حیات

همچو سیل افتد بدیوار حیات

چون دل او تیره سیمای غلام

پست چون طبعش نواهای غلام

از دل افسرده ی او سوز رفت

ذوق فردا لذت امروز رفت

از نی او آشکارا راز او

مرگ یک شهر است اندر ساز او

نا توان و زار می سازد ترا

از جهان بیزار می سازد ترا

چشم او را اشگ پیهم سرمه ایست

تا توانی بر نوای او مایست

الحذر این نغمه ی موت است و بس

نیستی در کسوت صوت است و بس

تشنه کامی این حرم بی زمزم است

در بم و زیرش هلاک ادم است

سوز دل از دل برد غم می دهد

زهر اندر ساغر جم می دهد

غم دو قسم است ای برادر گوش کن

شعله ی مارا چراغ هوش کن

یک غم است آن غم که ادم را خورد

آن غم دیگر که هر غم را خورد


آن غم دیگر که مارا همدم است

جان ما از صحبت او بی غم است

اندرو هنگامه های غرب و شرق

بحر و دروی جمله موجودات غرق

چون نشیمن می کند اندردلی

دل ازو گردد یم بی حاصلی

بندگی از سرجان نا آگهی است

زان غم دیگر سرود او تهی است

من نمی گویم که آهنگش خطاست

بیوه زن را این چنین شیون رواست

نغمه باید تندرو مانند سیل(۱)

تا برد از دل غمان راخیل خیل

نغمه می باید جنون پرورده ئی

آتشی در خون دل حل کرده ئی

از نم او شعله پروردن توان

خامشی را جزو او کردن توان

می شناسی ؟ در سرود است آن مقام

«کاندر بی حرف می روید کلام »

نغمه ی روشن چراغ فطرت است

معنی او نقشبند صورت است

اصل معنی را ندانم از کجاست

صورتش پیدا و با ما آشناست

نغمه گر معنی ندارد مرده ایست

سوز او از آتش افسرده ایست

راز معنی مرشد رومی گشود

فکر من بر آستانش در سجود

(معنی آن باشد که بستاند ترا)

بی نیاز از نقش گرداند ترا

معنی ان نبود که کور و کر کند

مرد را بر نقش عاشق تر کند»

مطرب ما جلوه ی معنی ندید

دل بصورت بست و از معنی رمید