138

از خانه خدا تاقونیه

از کتاب: نی نامه

سلطان العلماء بخانۀ خدا شد، فرزندش نیز در انجام مناسک حج باوى بود، کودک بلخ شوریده وارد رستار کعبه می آوپخت بر حجر بوسه میزد بر حصاة رخ می نهاد با نغمه عشق لبیک لبیک میگفت و با گام شوق گرد خانه طواف می کرد.

آنجا دران مهبط انوار چشمش بنور الهی روشن گردید دلش کعبۀ اخلاص شد.

از کعبه دل به کعبه ابراهیم احرام بست

از حرم جلیل راه خانه خلیل را ریافت

ازان پس چون جماعتی را میدید که رهسپار کعبه اند می گفت : 

ای قوم به حج رفته کجائید کجائید!

معشوقه نه بینید بیائید بیائید!

صد بار ازان راه بدان خانه برفتید

یکبار از این راه بدین خانه درائید

سلطان العلماء از خانۀ خدا ببلاد شام و روم آمد پس از چندی سکونت در لازنده و ملاطیه بشهر قونیه رفت این شهر که از فتنۀ روز گار بر کنار بود دل ویرار بود. حکم قضا چنین بود که آرامگاه ابدی خود وی و فرزندانش این جا گردد. قندیلی که بلخ ازان اقتباس می نمود صحرای قونیه را روشن کرد بل از قونیه تا اقصای بلاد اسلام تابید. از آن جا نیز فرا تر و فتوجهانی تر شد با انوار آفتاب عشق در آمیخت چه در آفاق و چه در انفس هر کجا خورشید عشق چهره بر افروخت این انوار تجلی کرد.

نجم الدین دایه مرید شیخ مجدالدین شهید پس از آنکه شهرهای معمور بخارا، سمرقند، بلخ، بامیان،غزنه هرات، نیشاپور و همدان و دیگر امصار در آتش بیداد چنگیز به خاکستر مبدل گردید و کاروان مرگ دمار از نهاد مسلمانان بر آورد، زمین با خون بیگناهان عجین شد و آفتاب شوکت اسلام راچنان زوالی افتاد این شیخ پیشاپیش آتش آدمی سوز کاروان مرگ می گریخت عاقبت در قونیه رحل اقامت افکند در باب این شهر چنین گوید:

این ضعیف از شهر همدان که مسکن بود شب بیرون آمد. با جمعی عزیزان و درویشان - در معرض خطری هر چه تمامتر، در شهور سنه ثمان عشر و ستمائه (618) بر راه ارد بیل روان شد و بر عقب این ضعیف خبر رسید که کفارد مرهم الله بشهر همدان رسیدند و حصار دادند و اهل شهر بقدر وسع بکوشیدند و لی شهید شدند وعاقبت شهر بستند و خلقی بسیار شهید کردند و بسی عورات واطفال را اسیر کردند و متعلقان این ضعیف را که به شهرری بودند بیشتر شهید کردند.

بارید بباغ ما تگرگی

در گلین ما نماند برگی

(انا لله وانا الیه راجعون) - وچون امید از وطن مالوف قطع شد صلاح دین و دنیا دران دید که وطن در دیاری سازد که اهل سنت و جماعت باشند و از آفات هوا و بدعت و تعصب پاک باشند و با من و عدل آراسته و رخص اسعار و خصب معیشت باشد . . . هر چند تفحص کرد از ارباب نظر و اصحاب تجارب همه باتفاق گفتند که دیاری بدین صفات در این وقت بلاد روم است سلطان علاء الدین کیقباد که پادشاهی دانشمند و علم دوست و خدا شناس بود مقدم بهاء الدین ولد را گرامی شمرد وکمال عقیدت و اخلاص را بجا آورد و از اسپ فرود آمده بر زانوی وی بوسه زد میخواست مصافحه کند سلطان العلماء بجای دست عصایش را به علاء الدین داد وی از ین مهابت و نظر گرم لرزیدن گرفت علاء الدین و سائر بزرگان دولت تحف وهدایای فراوان فرستادند اما همت عالی او قبول نکرد و همه را مسترد فرمود و گفت مرا بقدر کفایت اسبابی هست و هنوز مقداری مال از میراث پدران خویش در دست دارم.

آنگاه در مدرسه آلتونیان فرود آمد. علاء الدین پیوسته بخدمت میرسید و استفاده مینمود. درویش بلخ نیز گاهی بدر بار میرفت و با علاء الدین برروى یک تخت می نشست و اورا (ملک) خطاب می نمود.

روزی به علاء الدین گفت: "ملک من سلطانم و تو سلطانی - دوام سلطنت تو تا وقتی است که چشمت کشوده است اما سلطنت من وقتی آغاز می شود که چشم بر هم نهم."

هنگامی که عمارت باروی در شهر قونیه به پایان رسید سلطان علاءالدین از سلطان العلماء التماس نمود که آنرا معاینه فرماید گفت : برای دفع خیل ومنع سیل نیکو بنیادی نهادی اما تیر دعای مظلومان را چه توانی کرد که از هزار برج و بار میگذرد جهدی کن تا حصدار عدل واحسان را درست بنیاد کنی.

سلطان العلماء در عمر هشتاد و پنج چاشتگاه روز جمعه هجدهم ربیع الاخر سال 628 در قونیه از این سرای فانی بجهان جاو دانی خرامید. 

سلطان علاء الدین بمرگ آن بزرگوار سخت متألم شد هفت روز از سرا پرده بیرون نیامد و چهل روز بار نداد و بر اسب سوار نشد .