111

آفتاب گرفتگی

از کتاب: سه مزدور
05 November 1988

چهرۀ خورشید مسخ شده و وحشت آور به نظر میرسید. شعاع سنگین و نفرت آگین آن خسته و نیمه جان بروی بامها ، میان حویلی ها و دامن دشتهای پهناور افتاده بود. کرانه های افق - آن نقطه های دور دشت که در آن ابرها چون توده های پنبه به زمین نزدیک میشوند ، زیر غبار آبی و نازکی مغشوش مینمود و در ختان و بته های تشنه و کم آب آن باشاخه های کج و شکسته به سپاه هزیمت خورده یی شباهت داشت .

از رخنۀ دیوارهای نیم متری ده كوچک سگها با سینه های سفید و ابلق به آسمان و پهنای دشت ترسیده نگاه میکردند و بعضی چوچه سگهای کم جرات دم خود رامیان دو پای پسین فشرده و با گوشهای لمیده و افتاده نجواکنان در کفشکن، میان آشپز خانه و کاهدان خود را پنهان میکردند.

سنگت سیاه لاغر یکه چند دقیقه پیش در آغوش گرم و پر مهر آفتاب دراز کشیده و بخواب عمیقی فرورفته بود، آهسته نالش میکرد. مایع غلیظی دندان های سفید و نیزش را شسته از گنج دهنش بروی خاک جاری میشد. با پای پیشین مگسهای مزاحم را از سرو رویش دور میکرد و گاهی به شدت میلرزید و صدای ناله اش بلند تر میشد ، گویی با کابوس هولناکی دست وگریبان بود تا آنگه یکباره با باز کردن چشمانش نیم خیز شد. به اطراف خود وار خطا نظر کرد، خاكهای خود را به شدت تکاند و خاموشانه به گوشه یی گریخت با سر انداز های سرخ و بنعش وسفید زنان و دختران روستایی با چرق چرق گنجشک ها و هیاهوی دسته جمعی و یکجایی دهقانان که از محوطۀ مسجد كوچک ده بالا شده تمام فضای آن قریه چند خانه یی. تسخیر میکرد، زمین، ترساننده تر از آسمان مینمود.

رنگ آفتاب نارنجی و خشن بود چهره های مردم درخشندگی خاصی داشت آثار ترس و پشیمانی در نگاه شان مشاهده میشد گویی درختان و سبزه های زرد و خشک تابستانی نیز بوی گناه و عصیان استشمام میکردند و به خجلت سرهای خود را تکان میدادند آواز دعا وزاری ریش سفیدان با فریاد وگریه کودکان ترسیده می آمیخت و بسوی آسمان بالا میرفت. همگی از کار و جنبش دست گرفته به چهره نیم سیاه و مشتعل خورشید عاجزانه نگاه میگردند زمین شرمگین و خاموش ، مورد عتاب آسمان واقع شده بود و هر گنهکار گمان میکرد به خاطر معاصی او خورشید نورانی در پنجه قهر الهی عذاب میکشد. در دهن دروازه های کهنه و در سایه کمرنگ دیوار شکسته مسجد خون گوسفندان قربانی جاری

میشد و تفت گرم و مطبوعی از میان دیگها های بزرگ دلده سر کشیده به هوا میپیچید. بچه گلهای دهاتی با سرو پای برهنه و پیراهنهای دراز کرباسی کاسه های چوبی و گلی خود را بر داشته بسوی در مسجد میدویدند میان گروه زنان و دختران روستایی ، دو شیزۀ جوانی ناراحت تر از دیگران مینمود ده سال پیش گاهیکه هشت ساله بود. بالای همین بام میان بسته های علوفه خشک و توده های خار گدیهای خود را می چید و جشن عروسی شان را برپا میکرد. اما حالا در قطار زنان و دختران جوان غرور جوانی در اعماق قلبش توفانها داشت سرمۀ غلیظی میان چشمانش خفته بود . سرخی حنا بروی دستهایش روزهای عیدشان را بیاد می آورد . پیراهن گلدار سر خش نماينده نشاط جوانی او بود .

وی آنگاه که آخرین دسته موی سیاهش را چوتی کرد و انجام چوتی را زیر دندان فشرد، متوجه شد که بیش از دیگران ناراحت است  قلبش به شدت می تپید. هراس و ترس فراوانی در وجودش دست یافته بود. فکر میکرد گناه نا بخشودنی کرده است.

وی از چند ماه به این طرف چنین تصور میکرد. اما این وقت خشم آسمان را ناشی از گناهان خویش میدانست . او از چند ماه پیش گناه خود را واضحاً حسن میکرد چون لکه گرم و اتشین روی قلب نا آرامش که هر لحظه سوزنده تر میشد. چیزی به خاطرش گذشت. دزدیده دستش را بر سینه اش گذاشت . لرزش خفیفی بر تمام وجودش چیره شد و بی اراده آه سردی در حنجره اش دوید حالت او چنان بود که چیزی گم کرده باشد ترس آمیخته با خجالت در این چند ماه همراه خون وی میان رگهایش حرکت می کرد و در ساعت های بیکاری و خاصه تنهایی لذت خفیف و گمشده یی با آن می آمیخت و باز نابود میشد ناگهان پیشانیش داغ شد کجکش را از بالای ابروی سیاهش دور کرد و بسوی آفتاب دید دیگر خور شید از چنگ کسوف رسته بود و به برودوش زمین بگر میمی تابید آواز دهقانان پیرو گریۀ اطفال ترسیده، بگوش نمی رسید زنها از بالای بامها پایین آمده بودند و او تنها در برابر اندیشه هاگاه می خندید و گاه پیشانی اش را پرچین میکرد.

لرزش لبان مرطوبش که شکر خندجان بخشایی را در خود می نهفت

غبار اندوه ناخوانده که بدور چشمانش حلقه می زد ، همه این دو گونگی ها بحران آتشینی را نماینده بود بحران نهفتنی و گواراییکه تنها در چنین احوال به سراغ دختر های جوا ن میآید ناگاه نگاه جوان تنومندی که بالای دو نر گاو چپر را بسته بطرف خرمن گندم روان بود میان چشمان شک آلود او فرو رفت . عکس لبهای خشک دستار چرکین و پاره پاره وابروان سیاهش که چون دو مار بالای دیدگان و حشی و کنجکاو او لمیده بود در قلب دختر روستا نشست مگر نگاه آشنا بود ؟ نمیدانم بالاخره هر چه خواست خود داری کند نتوانست گوشه ابرویش بالا رفت تبسم پر معنای لبهایش را حرکت داد و نیمی از دندان هایش درخشید و با يک حركت خود را پنهان کرد. دهقان بچه لحظه یی بر جای ماند و دوباره براه افتاد. از آن روز سالها گذشت. سالهای سی ، چهل و پنجاه با قدمهای شمرده سپری شدند. از روزهای تا بستان ، هنگام غروب که مزارع بیکران گندم در روشنی زرد رنگ خور شید مانند تخته های طلا بنظر میرسید، دهقانی پیرداس خود را به زمین گذاشته دست به ریش سفیدش کشید و به آسمان لاجوردی چشم دوخت. ده پانزده پرنده چون نقطه های سیاه به دور هم می چرخیدند و بلند می شدند. نسیم ملایمی سوی خانه ها به وزیدن آغاز کرد.

پیر مرد نفس عمیقی کشید و بیاد آورد :

هان . . .  بخارهای كوچک بروی نقره یی و زیبایش می برآمد ... 

چند جت سیاه و ژولیده مورا آوردند تا با شاخک های خود از بدن گرم

ولطیفش خون بگیرند. . . او خون زیاد ضایع کرد و رفت. . . شاید او رفت که بسوى من نخندد . . . و دیگر گناه نکند و دیگر گناه نکند. بعد از آن آفتاب هم گرفته نشد. اگرچه من گنهگارم شاید او از من گنهکار تر بود . با آن هم خیلی دوستش داشتم او یگانه کسی بود که بسوی من می خندید عجیب می خندید ماهرانه و گرم کننده می خندید ،شرم آلود و دلکش میخندید يک لحظه یی و برق آسا و خیلی شور انگیز . . . از روزی که رفت پیامی هم برایش نفر ستادم هه هه هه هه . . . هنوز برنده پیام بگورستانها تعیین نشده و هنوز آنجاها نسیم گنگ و تندرو فراموشی سبزه ها را می لرزاند.