مجلس خدایان اقوام قدیم

از کتاب: دیوان علامه اقبال لاهوری ، قطعه

آن قوای تندو آن شبگون سحاب

برق اندر ظلمتش گم کرده تاب

قلزمی اندر هوا آویخته

چاک دامان و گهر کم ریخته

ساحلش نا پید و موجش گرم خیز

گرم خیز و با هواها کم ستیز

رومی و من اندر و من نوسفر

در دو چشمم ناصبورآمد نظر

او سفر ها دیده و من نوسفر

در دو چشمم ناصبور آمد نظر

هر زمان گفتم نگاهم نا رساست

آن دگر عالم نمی بینم کجاست

تا نشان کوهسار آمد پدید

جویبار و مرغزار آمد پدید

کوه و صحرا صد بهار اندر کنار

مشکبار آمد نسیم از کوهسار

نغمه های طایران هم نفس

چشمه زار و سبزه های نیم رس

تن ز فیض ان هوا پاینده تر

جان پاک اندر بدن بینده تر


از سرکه پاره ئی کردم نظر

خرم ان کوه و کمر آن دشت و در

وادی خوش بی نشیب و بی فراز

آب خضر آرد بخاک او نیاز

اندرین وادی خدایان کهن

آن خدا مصرو این رب الیمن

آن زار باب عرب این از عراق

این اله الوصل و آن رب الفراق

این ز نسل مهر و داماد قمر

آن به زوج مشتری دارد نظر

آن یکی در دست او تیغ دورو

وان دگر پیچیده ماری در گلو

هر یکی در دست او تیغ دورو

وان دگر پیچیده ماری در گلو

هر یکی ترسنده از ذکر جمیل

هر یکی آزرده از ضرب خلیل

گفت مردوخ آدم از یزدان گریخت

از کلیسا و حرم نالان گریخت

تا بیفزاید بادراک و نظر

سوی عهد رفته باز آید نگر

می برد لذت ز آثار کهن

از تجلی های ما دارد سخن

روزگار افسانه ی دیگر گشاد

می وزد زان خاکدان باد مراد

بعل از فرط طرب خوش می سرود

بر خدایان رازهای ما گشود