دلبری تو بی وفاست مرا

از کتاب: دیوان شایق جمال ، غزل

دلبری تو بی وفاست مرا
آرزوی تو دلرباست مرا
سرمه را در نظر نمی آرم
خاک پای تو توتیاست مرا
زود بیگانه می شود چه کنم
گرچه دیرینه آشناست مرا
کرده ام یاد خلد در کویش
گر به دوزخ روم سزاست مرا
دور شو ای طبیب از سر من
درد آن بی وفا رواست مرا
تو که جان منی بگو جانا
زندگی بی رخت کجاست مرا
چند در آب دیده ننشینم
کاتش عشق زیر پاست مرا
این نماز که زاهدان خوانند
گر قضا می کنی رواست مرا
گشته پامال ناز او شایق
داغها بر دل از حناست مرا