تأریخ ما را بازنویسی می کنیم؟ چگونه؟
چه نکته ها که ندارد کتاب خاموشی
نفَس بِدُزد و سؤال و جواب را دریاب!
بیدل
اسد درانی، سابقه دار آی اس آی پاکستان، گفت به ما چی غرض که شما افغانان پنجاه سال است هم دیگر تان را میکُشید.
اسد درانی حقیقت اصلی را پنهان کرد . اسد درانی نگفت که از پنجاه سال به اینسو، پاکستان در پیشاپیش همه، افغانان را فریب داده اند، به دستان تان سلاح گذاشته اند ، تا شما افغانان خود را ویران بسازید.
مبرمترین سئوال کنونی در برابر ما افغانان این است که نهبِ مهیبِ این فریب عظیم و خودْ ویرانگری را چگونه متوقف بسازیم!
ما افغانان باید پیدا کنیم که
بر ما چی گذشت؟
بر ما چی می گذرد؟
ما افغانان باید پیدا کنیم که سرگذشت ما نه آبی است! و نه گلابی است!
ما افغانان دستان مرموزی را کوتاه بسازیم که از سرگذشت ما تلقینهای سُرابی ساخته اند! تلقینهای که، اینک، برای ویران ساختن بنیادهای موجودیت ما، قلابی شده اند!
ما افغانان باید پیدا کنیم که از این وضعیت چگونه بیرون برآئیم؟
از کدام طریق پیدا کنیم؟
از طریق نونویسی تأریخ ما!
به یک مثال مزدور نظر می کنیم که امروزه خمیره آن تُند تر از تندور است:
همه ادعاهای بی سر و پا که امروز به نام «معضل هویت» عنوان میشوند، اول و آخر آن ادعاها این است که «شهادت تأریخ چنین است!»
اما این تأریخ شهید را کی شنید؟
این سخن گفته شد که «تأریخ را خو ما در مکتب خوانده ایم! »
اما آن چه در «مکتب خوانده میشد» ، همان «تأریخ رسمی» بوده، همان تأریخ «صوابْ دیدها» و «مجاز گوئی» ها.
هم کسانی که به این تأریخ رسمی اقتداء دارند، و هم کسانی که به این تأریخ رسمی ناسزا دارند، همه به همین تأریخ رسمی ابتداء دارند.
همین تأریخ رسمی بوده که مقام و اهمیت دورهٔ امانی را کتمان کرد ؛ و راوی ما که همین تأریخ رسمی را «خوانده »، کاملاءءءً بدیهی است که دربارهٔ دورهٔ امانی چیزی نمیداند.
و آن نامردانی که به بهانهٔ «هویت»، تأریخ ما را به مرداب میافگنند، آنان هم با اتکا به همین تأریخ رسمی نخستین وفاق ملی «ما»، وفاق دورهٔ امانی، را به گرداب میافگنند!
وقتی گفته میشود که «تأریخ مکمل افغانستان را بنویسیم!!»، پس توجه هم شود که آن چه «مکمل» است، آن تأریخ نیست، آن یک نصّ مُنزَل است.
«تأریخ مکمل» یک فریب عظیم است، چون تأریخ پیوسته از نو«تکمیل» میشود. «تأریخ» یک متن همیشه باز است.
تأریخ «مکمل» نه میشود -
تأریخ «بازنویسی» میشود.
تأریخ «نو نویسی» میشود.
بازنویسی، و نونویسی، تأریخ شامل روش و نگرش هردو میشود.
«بازنویسی» تأریخ ما چیست؟
چی را بازنویسی کنیم؟
چگونه بازنویسی کنیم؟
نسبت بازنویسی تأریخ ما با ضروریات عاجل کنونی ما، چیست؟
تأریخ ما را بازنویسی میکنیم، یعنی به ملاحظهٔ داده های کنونی، بررسیهای قبلی را تکمیل می کنیم.
تأریخ ما را بازنویسی میکنیم، یعنی خاصتاً به آن جریاناتی که در گذشته نادیده مانده اند، و یا مسکوت برگزار شده اند، و یا تحریف شده اند، پرتوی نو میافگنیم.
تأریخ ما را بازنویسی می کنیم، یعنی منطق نگرش به گذشتهٔ ما را امروزی می سازیم.
تأریخ ما را بازنویسی می کنیم، یعنی به تأریخ ما به ملاحظهٔ نیازهای کنونی ما، از نو می نگریم.
اول
«تأریخ رسمی»
تأریخ نویسی سه قرن اخیر افغانستان یک نمونهٔ روشن از تأریخ رسمی است.
در این تأریخ از چار سلاله سخن می رود، و هَمّ و همهٔ سخن تأریخْ نویس ما در زشت و نیک سلاله داران، و در حدود سیطرهٔ همین سلاله ها بر قدرت، بوده است. دقیق که بنگریم سرتاسر تأریخ نویسی در افغانستان، در چارچوب تأریخ سلاله یی جای میگیرد.
سه خلافْ آمدِ عادت را باید متمایز بسازیم:
احمد علی کهزاد، که تأریخ قدیم این سرزمین را از زیر خاک کشید و مرتب ساخت.
فیض محمد کاتب هزاره که تأریخ موسسهٔ دولت در طی سه قرن اخیر را نوشت.
عبدالشکور رشاد که نشان داد تبیین دقیق تر تأریخ قدیم بدون بحث در جغرافیای تأریخی، و تأریخ جغرافیائی، یک تلاش است که هدف خود را نه شناخته است.
با این همه، تأریخ نویسی ما، تأریخ نویسی سلاله یی باقی ماند.
حفیظ الله امین آن جا که پیوسته از سلالهٔ آل یحیی سخن میگفت، همین استنباط بسیار قدیم از تأریخ سلاله یی را تکرار میکرد:
یک سلاله رفت، سلالهٔ دیگر جاگزین شد
این سلالهٔ تازه به قدرت رسیده، همان کارهای را میکند که سلاله های قبلی میکرده اند
ما همه ساله، دچار سلاله بازی بوده ایم
تأریخ نویسی سلاله یی قدیم ترین صورت نگرش و نگارش به تأریخ است.
تأریخ ما را بازنویسی می کنیم، یعنی از تأریخ سلاله یی فراتر می رویم.
دوم
«تأریخ سنتی»
اگر که خیلی دیرزاد مینماید، اما فقط همین ۵۰ سال قبل بود که میشل فوکو تأریخ نویسی، تا آن وقت، به شمول تأریخ نویسی قدیم و تأریخ نویسی «مدرن»، سرتاسر، را تأریخ نویسی سنتی Histoire traditionnelle نامید. و نقدی تند بر این تأریخ نویسی سنتی نوشت.
فوکو مفهوم دیسکورس Discourse را به حیث یک مبنای نو برای نگرش و نگارش تأریخ مطرح کرد. مفهوم دیسکورس در فلسفهٔ فوکو یک مفهوم کلیدی و پیچیده است؛ تا جائی که به نظریهٔ تأریخ فوکو بر میگردد ، فوکو نقد تأریخ نویسی سنتی را از منظر بسط تأریخ سیاسی به یک دیسکورس با تأریخ فرهنگی، و تأریخ فکر، مطرح میکند.
از فوکو می آموزیم که «تأریخ» را در «اکنون» کانونی بسازیم. ناتوانی ما در زیستن در کانون اکنون، و «حال»، مشکل بزرگی بوده که باعث شده ما اعتدالهای خود را ویران کنیم. طوریکه من قبلاً نوشتم ما باید اعتدالهای خود را باز بیابیم . به گفت بیدل:
ز محرومیی نشهٔ اعتدال
نیفتاد اندیشه در فکرِ حال
نظریهٔ دیسکورس مهم ترین آوردهٔ فوکو است، که اگر که بحث بسیار برانگیخت، در اندیشهٔ بشری جا گرفت و بسط تأریخ سیاسی در تأریخ فرهنگی - تمدنی، سرمشق نو در تأریخ نویسی شد:
گرینبلیت امریکائی، هماهنگ باکالینگوود وفوکو و دریدا، این آمیزهٔ تأریخ با سخن ومتن وفرهنگ وتمدن را « نوتأریخی گرائی » New Historicism نامید. به این سان مفهوم «تأریخ متن و متینت تأریخی» درمیان شد .درنظریهٔ روایت،سخن وتأریخ با هم پیوند داده شدند.
ادوارد سعید در نظریهٔ شرق شناسی ، و اومی بهابها در نظریهٔ هویت، این نگرش را بیش تر بسط دادند . براودل تأریخ تمدن را به طرف تأریخ حوزه ییRegional گشود؛ کاستل در «عصر اطلاعات» مفهوم جهان شبکه یی را در میان کرد و مستدل ساخت که حوزه یی شدن
جهان Regionalism از تبعات ذاتی شبکه یی شدن جهان است.
پس در طی پنجاه سال اخیر استنباط از تأریخ نویسی دگرگون شد؛ تأریخ سلاله یی متروک
شد و منفک ساختن تأریخ فرهنگی از تأریخ سیاسی مسترد گردید.
از این جا بود که این قلم تذکر نوشتم « جدا کردن تأریخ سیاسی از تأریخ فرهنگی» اشتباه است.
دیدگاه حوزه یی تمدنی برای تأریخ نگاری ما ،یک «انحراف قومی گری و ضد وطنی» نیست،
بل یک استنباط و نگرش نو به تأریخ است که از ۵۰ سال به این سو راه باز کرده و دستآوردهای مهم داشته است.
کتاب اینْ قلم «سندروم افغانستان» یک نمونه است که از همین دیدگاه، به تأریخ نویسی ما پنجره می گشاید.
سوم
چار دیوار نونویسی تأریخ ما
این سخن روشنگر ما « تأریخ مکمل افغانستان را بنویسیم!»، گوشه ای از حقیقت را در خود نهفته دارد. این سخن میگوید که تأریخ نویسی ما ناقص، و بنابر همین نقایص، نادرست بوده است.
پس این سئوال مشکل پیش می براید که تأریخ نویسی ما چی نقایصی داشته است؟
نقیصهٔ اصلی تأریخ نویسی ما این بوده که عمدتاً در سلاله نویسی متوقف مانده است. تأریخ نویسی سلاله یی عنعنهٔ قدیم دارد و به «انال» های تقویمی می رسد که در سنگْ نگاره ها و دیوارْ نگاره های سومر وبابل و مصر ضبط بوده اند، و در دوره های بعدی هم ادامه یافته اند، و تا ما رسیده اند.
تأریخ نویسی سلاله یی دیوار اول تأریخ نویسی ما است. این دیوار را حفظ می کنیم، مرمت می کنیم؛ و در چاردیوار نونویسی تأریخ ما در جایگاه نو جا به جا می سازیم.
دیوار دوم نونویسی تأریخ ما را مکتب «نو تأریخی گرائی» به ما نشان داد.
خاصتاً ما افغانان، که یک هزار سال میراث بزرگ ادب و فرهنگ شفاهی و مکتوب در دست داریم، فرهنگ نویسی را در تأریخ نویسی منعکس می سازیم؛
در برابر دیوار تأریخ نگاری سلاله یی ، یک دیوار دوم آباد می کنیم و تأریخ ما را از منظر فرهنگ مکتوب و شفاهی ما نو نویسی می کنیم.
ما افغانان در این عرصه آن چنان که تلقی میشود، فقیر نیستیم. علاوه بر متون «کلاسیک» هزار سالهٔ ما، به همت پنج تن بزرگان ما علی احمد کهزاد، علی محمد زهما، علی احمد نعیمی، محمد ابراهیم صفا و میرغلام محمد غبار در نیمهٔ اول قرن بیستم اثر بسیار ارزشمند «تأریخ ادبیات افغانستان» نوشته شد.
کهزاد اثر نام آور «افغانستان در شاهنامه» را نوشت.
حبیبی و رشاد، و دیگران، در آثار همیشه جاوید شان جستوجو در تأریخ قدیم ما را با
جستوجو در متون ادب ما پیوند دادند.
مجروح اژدهای خودی را نوشت؛ و تأریخ تمدنی ما را با اندیشهٔ فلسفی پیوند داد.
به این سان دیری است که سنگْ پایه های این دیوار دوم گذاشته شده است، ولی یک آگاهی روشن نظری از «نوتأریخی گرائی» در میان ما مفقود بوده است؛ جنگ، جریان بیْ آنْ همْ کُندِ تکوین نظریهٔ خودی در میان ما افغانان را، اساساً متوقف ساخت.
اهمیت آثار استاد حامد نوید دقیقاً در همین نهفته است که نه تنها تأریخ فرهنگ ما را بر یک مبنای روشن متودیک و نظری قرار میدهد؛ بل تأریخ تمدنی ما را به یک چشم انداز برای تدقیق تأریخ «عمومی» ما مبدل می سازد. این دقیقاً همان چیزی است که مکتب «نو تأریخ گرائی» به ما توصیه میکند.
دیوار سوم نونویسی تأریخ ما از تعاملی آباد میشود که در میان تأریخ عمومی (قدیم و جدید) با تأریخ فرهنگی- تمدنی برقرار می سازیم.
مهم ترین استقامت کار که از این تعامل حاصل می آید عبارت از «نام شناسی تأریخی» است. فرهنگ شفاهی و مکتوب ما ، و جغرافیای تأریخی ما، نامهای بی شماری را به ما عرضه میکنند که ما در بارهٔ آن نامها چیزی نه میدانیم.
کتاب عظیم استاد رشاد «جرافیائی یادداشتونه» مدخلی است به یک دنیائی که ما آنرا اصلاً نه می شناسیم . تکرار مینویسیم که اثر عظیم استاد رشاد یک اثر یگانه است. این کتاب مستند می سازد که حوزهٔ ما کانون دوران و عبور و مرور جریانهای تمدنی بوده، که
امروزه جز «نام» ها از آنها چیزی به جا نه مانده است.
«نام» ها را به مبانی تمدنی آنها بر میگردانیم.
ریشه شناسی و تبارشناسی این نامها یک امر بسیار پیچیده و دشوار تحقیق تأریخی است. توجهاتی که در آثار تأریخ نویسان ما، با حفظ حرمت به همهٔ آنان، دربارهٔ نام شناسی تأریخی صورت گرفته ، هنوز بسیار فقیر و نه تافته استند، و سقف بسیار کوتاه و شگافته دارند.
«نام شناسی Onomastics» یک استقامت «میان رشته یی»، و بسیار پیچیده ، است که ما اول تر خود را از مبانی و ضوابط این دانش میان رشته یی آگاه بسازیم. ما هنوز هم نه میدانیم که شاکله های متودیک دو رشتهٔ ریشه شناسی و تبارشناسی کدامها اند.
درعرصهٔ نامْ شناسی ما تا کنون کار مستقل تحقیقی نه داشته ایم و اساساً به نقل از منابع قدیم متوقف مانده ایم؛ و این حالت باعث شده که برخی از نویسنده گان ما به خلطِ بحث های بی خط و گاه منْ در آوردی، لغزیده اند.
جناب پوهاند داکتر محمد حسین یمین کتاب «افغانستان تأریخی» را با عطف به نام شناسی تألیف کرده و در آن از «فلسفهٔ» نام گذاری شهرها و شهرکها و کوه ها و دریاها افغانستان سخن میگوید.
این کتاب، و چند اثر مشابه بعدی، را در رسالهٔ نام شناسی به بررسی و نقد می کشیم.
در این جا صرف یک نمونه از این کتاب نقل می کنیم. استاد یمین مینویسد:
«کتواز ناحیه ای است در جنوبشرقی غزنی در قُرب و جوارِ وازه خوا.
کتواز با نام ناحیه ای به نام سنگ سوراخ ارتباط معنائی دارد. به قول راورتی در افغانستان چندین محل به نام سنگ سوراخ معروف است. در شمالشرقی غزنی، در شش کروهی جنوب کلات، سنگ سوراخ میان سروبی و سرخکان در راه کابل - ننگرهار.
یکی از این سنگ سوراخها در ولایت پکتیکا بین دشت وازه خوا و غزنی قرار داشته که همان کتواز میباشد و کتواز خود به معنای سنگ سوراخ است،زیرا در پشتو/کته/ به معنای سنگ است و /واز/ به معنای گشاده و سوراخ است. بنابران کتواز یعنی سنگ سوراخ که در ناحیهٔ پکتیکا میباشد» (پوهاند م. ح. یمین؛ افغانستان تأریخی؛ ۱۳۸۰؛ص۱۳۹)
الف:
کتواز بازماندهٔ نام شاتیوازه شاه هوریتی قرن ۱۲ ق.م. است.
اضافه می کنیم که خوست۱ بازماندهٔ نام خیویزیت شاه هوریتی قرن ۱۱ ق.م. است.
ب:
«واز/وازه» یک کلمهٔ هوریتی- میتانی است. صورت اصلی این کلمه «وازه» در صورت «واز» مختصر شده است. این «وازه» در نام شاتیوازه به وضاخت ذکر است. به رؤیت نام «وازه خوا» میدانیم که «وازه» اشاره به محل داشته است.
ج:
کته در پښتو به معنای سنگ نیست. کته نام یکی از چارقوم اصلی نورستان است.نام کتواز با سنگ، و با سنگ سوراخ ، اصلاً ربطی نه دارد.
نام سنگ سوراخ یک نام وارده است. در این باره جداگانه مینویسیم.
جناب کاندید اکادیمیسین م.اعظم سیستانی هم در نام شناسی بحث های کرده که در کتاب «مباحثه با تأریخ» در این باره مکث کرده ایم. در این جا صرف یک نمونه ذکر می کنیم.
جناب سیستانی یک مقاله نوشته در معرفی «انار دره». و در این مقاله چنین درج کرده است:
« در تأریخ سیستان، تألیف در سال ۴۴۷هجری، سه باراز اناردره بصورت «سر دره» و«سر درۀ
هندقانان» یادشده ( صفحات،۲۸و ۲۰۷و۳۶۹)که اشتباه ضبط شده است.
"سردره " را میتوان "انار دره" بدانیم، زیرا که با اختلاف در رسم الخط عربی وفارسی میتوان آنرا به
اشکال مختلف نوشت و خواند.
و اما در مورد "هندقانان" باید بگویم که صورت درست این کلمه باید "افغانان" باشد، زیرا این کلمه بلحاظ تعداد حروف و تلفظ با کلمه دیگری مطابقت ندارد و بصورت ترکیب «سردرۀ هندقانان» {اناردره افغانان} میشود. چنین نامهای درجاهای دیگر افغانستان نیز بکار رفته اند، مثل: ده افغانان کابل ویا قلعه هندوان دربلخ. این کار برد نشان میدهدکه تا قبل از این نام گذاری، افغانان{پشتونها} در این نواحی زنده گی نمیکرده اند.» (افغان جرمن انلاین؛ مقالهٔ شماره ۸۰۸)
الف:
به پیروی از جناب کاندید اکادیمیسین م.ا. سیستانی پس مجاز است که چنین بنویسیم:
« در مورد نیویورک باید بگویم که صورت درست این کلمه باید تانزانیا باشد»
نام هندقانان را نه میتوان، و مجاز نیست، که به افغانان تحویل کنیم.
ب:
هندقانان/هندگانان، «اشتباه ضبط» نیست، بل صورت اصلی است. تأریخ سیستان یک اثر مأخذ است. به آثار مأخذ «اشتباه ضبط» را نسبت نه می دهیم.
نظر جناب سیستانی« بلحاظ تعداد حروف و تلفظ با کلمه دیگری مطابقت ندارد»، این نظر نه تنها دقیق نیست، بل اصلاً با دانش «نام شناسی Onomastics » پیوندی نه دارد.
در گوشهٔ جنوبغربی خلیج فارس با نام هندگان/هندقان/هندجان بر می خوریم. دو نام هندقان و هندقانان از یک ردیف می آیند.
ج:
رابطهٔ این نامها با هند آشکار است. کندهار هم در قدیم «هند سفید» نامیده میشد. در هزارهٔ اول ق.م. دریا نوردی فعال تجارتی از هند به خلیج فارس جریان داشته است . از این روابط در تواریخ ذکر است و آثار آن باقی است. مارکوارت اهالی هور العظیم در حاشیهٔ خلیج فارس را اهل هند مینویسد. دروازهٔ هندوان در شهر قدیم بلخ هم بیانی از همین رابطه با هند است.
د:
در این دو نام حرف /گ/ و پایهٔ /گان/ را صورت اصلی می شماریم. /گان/ را در حوزهٔ ما تا
۱۵۰۰ ق.م. ثابت ساخته میتوانیم . هرگاه مجاز باشد که دو نام هندقان و هندقانان را به هندگان و هندگانان برگردانیم، وبا /کورگان/سکیتی قیاس کنیم، پس میتوانیم حدس بزنیم که هردو نام هندقان و هندقانان به هدیره های هندوان ساکن در این مناطق اطلاق شده
باشد.
هه:
/ق/ به جای /گ/ صورت افروآسیائی است؛ و /ج/ به جای /گ/ صورت عربی است.
این که در این نامها از کدام کرسی زبانی، و به حوالهٔ کدام صیغه ، /ان/ به /انان/ متحول شده است، باید جداگانه تحقیق شود.علاوه بر/افغانان/،صورت/گوزگانان/ را هم ضبط داریم.
و:
اناردره را به مرادف سردره نه مینویسیم. جناب م.ا. سیستانی چنین استدلال میکند:
«"سردره " را میتوان "انار دره" بدانیم، زیرا که با اختلاف در رسم الخط عربی وفارسی میتوان آنرا به اشکال مختلف نوشت و خواند.»
این «استدلال» جناب کاندید اکادیمیسین سیستانی را تعطیل می کنیم.
ز:
این که جناب کاندید اکادیمیسین سیستانی هنوز هم افغانان {پشتونها} مینویسد، بر اشتباه بسیار خشن و ناروای شان پایکوبی میکند، که قبلاً با وضاحت مسترد شده است.
افغان = پښتون نیست.
این دو بیان از استاد یمین و استاد سیستانی را نمونه آوردیم تا دریابیم که از نام شناسی تأریخی به حیث یک دانش میان رشته یی، و بسیار پیچیده، ما تا چه اندازه فاصله داریم . با این روش نابلد نه تنها به روشن شدن تأریخ ما کمکی نه توانسته ایم، این به جایش؛ بل با چنین ریخت و پاشهای دهانْ پُر و بیْ پسْ لگد خواننده را به گمراهی کشانیده ایم.
نام شناسی تأریخی بر شیارهای سوخته راه می کشد و ما را به سرچشمه های هدایت میکند که در دهلیز پر از غوغای یک گذشتهٔ دور، گم شده اند.
نامها تمغاهای دورانهای تمدنی متعدد، اما ناپیدا، در حوزهٔ ما استند. زیر هر«نام» این سرزمین یک تمدن نهفته است. زیر هر سنگ این سرزمین نقش پای آمده گان و رفته گان خفته است.
«سټه کنداو» چیست؟ «اشکاشم» چیست؟ «بخارا» چیست؟
این سرزمین بی مانند را در قید چار نام کلان قومی جدا کردن و با هم جنگانیدن، نشانهٔ یک
بلاهت مضاعف و دو چندان است.
چهارم
افغانستان «معاصر»
دیوار چهارم نو نویسی به تأمل دربارهٔ معاصر بودنِ کشور افغانستان بر میگردد.
از نظر ما مفهوم افغانستان معاصر در چارچوب سه مشخصه مطرح میگردد :
الف:
افغانستان، به حیث کشور، یک پدیدهٔ معاصر است. افغانستان معاصر از ۱۸۸۰ م. به
بعد وارد تأریخ میشود. این واقعه به اقدام بریتانیا و روسیه برای محدود ساختن افغانستان به سرحدات مورد توافق آن دو ابر قدرت قرن نوزدهم مربوط میشود. این دو ابر قدرت در سال ۱۹۰۷ افغانستان را «بفرستیت» اعلام کردند.
افغانستان معاصر در سال ۱۹۱۹ م. استقلال خود را متحقق ساخت و نخستین دولت
مستقل ملی افغانستان به حیث یک دولت مشروطهٔ متکی بر قانون اساسی تأسیس شد.
ب:
سرحد کشی تحمیلی به دورادور افغانستان، دو جریان مهم در افغانستان معاصر را به راه انداخت:
یکی محدود ساختن افغانستان به سرحدات به پیدائی یک نهاد «جدید» انجامید:
دولت مرکزی افغانستان تأسیس شد.
دولت مرکزی یک نهاد است که یک استنباط از سرحدات در آن منعکس است. و دولت
مرکزی برای تثبیت مقام خود بر حراست از سرحدات متکی شد؛ بالمقابل همه باشندگان سرزمین ما که در اثر این سرحدکشیها از هم جدا ساخته شدند، به تداوم مناسپت های خویشاوندی به هردو طرف سرحدات اصرار داشتند.
در نتیجه بی ثباتی دولت یک مشخصهٔ ذاتی افغانستان معاصر شد.
دومی برای بار نخست یک فضای جمعی به نام « کشور» افغانستان شکل گرفت. و اگر که بسیار کُند و معوج، در میان باشندگان افغانستان حس و حواس کشوری، شکل گرفت. این حس وحواس کشوری، به گفت ع. ناصر نورزاد، همان حس و حواس همبستگی است.
مهم ترین حاصل این پدیدهٔ جدید، ظهور اندیشه ها و نظریات دربارهٔ سرنوشت سیاسی بود که در قالب ناسیونالیزم افغان جای گرفت و با خواست تأسیس دولت مشروطهٔ مبتنی بر قانون اساسی تبارز یافت.
سید جمال الدین افغانی نوشت که در سرزمین ما مشورت با بزرگان، چونان یک مدل مشروطه ، قدیم بوده است. اندیشهٔ دولت مبتنی بر قانون یک میراث سید افغانی بود که بیست سال پسان تر مبنای نهضت اول مشروطه قرار گرفت.
ع.ا. کهزاد نوشت که اندیشهٔ شاهی انتخابی یک نتیجه گیری بود که منورین ما در مقابل یک قرن برادرکشی در میان مدعیان تاج و تخت، آنرا دریافتند.
دو اهرم نیرومند محل اندفاع و خیزش نهضتی بودند که به استقلال افغانستان انجامید: یکی حس و حواس کشوری که پس از خط کشیهای سرحدی باشندگان افغانستان را به نوعی وحدت بخشید؛ و دیگری تلاش های خارجی برای تحمیل سرحدات که به مهم ترین
محور مخالفت و مقاومت مردم و منورین افغانستان مبدل شد.
این دو جریان به تدریج در ناسیونالیزم افغان متراکم شدند.
در نتیجه ناسیونالیزم افغان یک ناسیونالیزم ضد سرحدات وضع شدهٔ تحمیلی بود.
ناسیونالیزم افغان نخستین، و شاید یگانه
ناسیونالیزم ضد استعماری در شرق مستعمراتی بود
ناسیونالیزم افغان یک جریان قومی نه بود
ناسیونالیزم افغان یک جریان «همگانی»، و «سرتاسری»، و «ملی»، بود
ج:
موقف بفرستیت افغانستان
موقف بفرستیت، افغانستان را در اسارت نقشه های دو ابرقدرت آن زمان جای داد. سلب صلاحیت افغانستان از احراز مواضع مستقل در روابط بین المللی دقیقاً به همین
معنا بود.
از این نظر ناسیونالیزم افغان به لغو بفرستیت به معادل استرداد خود اردادیت افغانستان می نگریست. گام مهم در راه این مأمول با استقلال افغانستان در ۱۹۱۹م. تحقق یافت.
کوشش افغانستان برای لغو بفرستیت، وتلاش همه جوانب خارجی برای عقب زدن مجدد افغانستان به محدودهٔ بفرستیت، مضمون اصلی انکشافات افغانستان در طی قرن بیستم است.
بفرستیت یک ساختار ژیوستراتژیک بود و پیوسته چنین باقی ماند. مقابلهٔ ژیوستراتژیک ابر قدرتها در ژیوپولیتیک افغانستان گره خورد. در متن همین مقابلهٔ ژیوستراتژیک ۶ بار مقام ژیوپولیتیک افغانستان دگرگون شد.
جریانها و نهضتهای سیاسی افغانستان در قرن بیستم فرعِ این بازیهای ژیو ستراتژیک
بوده اند.
معیار یگانهٔ قضاوت تأریخی دربارهٔ اصالت جریانات و شخصیتهای سیاسی در افغانستان معاصر این است که آنها به چه مقیاسی، و تا کدام حدّ، به ناسیونالیزم افغان، و به اندیشهٔ مشروطیت، پابند ماندند و یا برگشتند، ویا از آن دور شدند و برعلیه آن قرار گرفتند.
بسط و قبض این کشمکشها کلید درک همه فراز و فرودهای افغانستان معاصر است. در متن همین کشمکش بود که افغانستان قرن بیستم را با نهضت استقلال آغاز کرد و با جنگ داخلی به پایان آورد.
مسألهٔ بفرستیت، مسألهٔ اصلی رهای ملی افغانستان است
این که افغانستان با وصف همه تقلاهای پُر از قربانی تا کنون نیز به حل مسأله بفرستیت نایل نیامده است، این حقیقت ثابت می سازد که منگنهٔ بفرستیت بسیار نیرومند تر از آن بوده است که با توان و ظرفیتهای «داخلی» به لغو آن نایل بیائیم. تجربهٔ قرن بیستم ما نشان داد که ما فاقد ابزار نظری، و مستلزمات مفهومی، متناسپ برای حل سئوال بفرستیت بوده ایم.
هرگاه بفرستیت یک نهاد استعماری بوده است، پس ما برای لغو بفرستیت به اندیشهٔ پسااستعماری نیاز داشته ایم. چنین اندیشه ای در میان ما غایب بوده است. و در غیاب اندیشهٔ پسااستعماری راهی برای غلبه بر معضل بفرستیت مکشوف نه بوده است. فقط از مبنای اندیشهٔ پسااستعماری میتوانیم یک چشم انداز پسا (-) استعماری بگشائیم و فکر
سیاسی ما فقط از این طریق ممکن است که به میدان حوزهٔ تمدنی ما گشوده شود. یافتن
راه حل پسااستعماری برای معضل بفرستیت، پیش شرط پیدائی ابزار نظری برای ورود به فکر حوزه یی است.
فکر حوزه یی نه به معنای کنفدراسیون افغانستان – پاکستان است؛ و نه از طریق نظریهٔ کنفدراسیون میتوان به فکر حوزه یی رسید.
نظریهٔ کنفدراسیون، ادامهٔ نظریهٔ بفرستیت است
بنابران دقت نظری در مضمون استعماری بفرستیت فقط از سکوی پسا(-)استعماری میتواند به نتایج نو برساند و بر بنْ بستها، و وابستگی های، اندیشه ها و جریانات سیاسی
افغانستان معاصر نیز پرتوی نو بیافگند.
سه اصل و مشخصه را که در دیوار چهارم نونویسی تأریخ ما درج کردیم، مسلّم می سازند که افغانستان «معاصر» یک تمامیت (= Entity) اصولاً متمایز است.
بحث در افغانستان، اساساً، عبارت از بحث در افغانستان «معاصر» است .
ذکر «معاصر» به دنبال «افغانستان» یک ضرورت مفهومی است.
چنین است که تأمل نظری در سرنوشت و سرگذشت افغانستان «معاصر» یک شاکلهٔ اصلی
نونویسی تأریخ ما میشود.
•
مناقشه دربارهٔ مفهوم افغانستان معاصر، خاصتاً در این اواخر، از دیدگاه ها، و با انگیزه
های متفاوت بیش تر شده است. خودِ همین حقیقت بیان میکند که بحث دربارهٔ افغانستان
معاصر باید در یک دیوار جداگانه و چهارم، برای نونویسی تأریخ ما، جای داده شود.
دربارهٔ «افغانستان» دو دیدگاه در بحثهای ما غلبه دارند:
یک دیدگاه این است که «افغانستان» قبل از قرن ۱۹، یعنی قبل از بازی بزرگ موجود بوده؛ این دیدگاه تا به تأریخ باستان سرزمین ما عقب برده می شود.
این دیدگاه ، خاصتاً، هنگامی بیش تر در مشکل فرو می رود، که تلاش میکند با مفاهیم کاملاءءءءً امروزی گذشته را برانداز کند؛
این دیدگاه، به نقل از برخی نوشته های اروپائی که اهمیت «مأخذ» نه دارند، از «اهمیت ستراتژیک افغانستان» درگذشتهٔ باستان هم سخن میگوید؛ این سخن را با تسامح بسیار تحویل میگیریم؛اما وقتی این دیدگاه از این هم فراتر می رود و «ژیوپولیتیک» و«ژیوستر- اتژیک» را هم به گذشتهٔ دور تبعید میکند، به احتیاط و امتناع بسیار ناگزیر میشویم:
«کاوش موقعیت جیوپولیتیک و جیوستراتژیک افغانستان را با داشتن قدامت تأریخی بیش از ۶ هزارساله در ردیف دومین کانون تمدن جهانی، بعد از بین النهرین و سرزمین کلده، قرار داده است»
به این گونه که بنویسیم، پس ژیو اکونومیک و ژیو اکولوژیک هم «قدامت تأریخی» داشته است؛ و پس بیلها و زنبیلهای گذشتگان ما «بالیستیک» بوده اند؛ و برای جلغوزه های شان هم «لوژستیک» داشته اند؛ و این چنین سخنان بِه آذین.
مهم ترین درس براودل برای تحقیق تأریخی این است که با مفاهیم اکنونی و امروزی نه میتوان به سراغ گذشته رفت. به منظور تحقیق موفق در هر دورانی، نخست باید نظام مفهومی
همان دوران را بازسازی کرد.
این چنین سخنان سربالا رشقه های استند که میتوان بر هر جیقه ای نصب کرد؛ و مثلاًًًًً در تحقیقات مریخ هم، شاید، بتوان نوشت که در مریخ در جستوجوی ژیواکولوژیک استیم؛ اما در تحقیق تأریخی چنین سخنان به این می انجامد که چشم انداز گذشته هموارکاری شود. و از طریق این هموارکاری به این سهل گیری عبور شود که «اکنون» به یک گذشتهٔ دور صادر کرده شود. و مثلاًًًًً مفهوم قطعاً مدرن «وحدت سیاسی»، هم به گدشته صادر کرده شود:
« امپراتوران کوشانی توانستند الی سال۸۰ تقویم مشترک به موجودیت تمام دولتهای فوق الذکر خاتمه داده، مناطق حاکمیت شان را شامل امپراتوری واحد کوشانیان ساخته و وحدت سیاسی کشور را تأمین نمایند.
اهمیت دورهٔ یفتلیان در آنست که به تعقیب کوشانیان، وحدت سیاسی افغان زمین را در سرحدات طبعیی و تأریخی آن تأمین نمود»
اما در رابطه با فراز بالا، طرفه این که نه کوشانیان، و نه هیپتالیان، هیچ کدام چنین کساد نه کرده اند، که نگارندهٔ محترم چنان انشاد کرده اند.
کوشانیان بر دامنه های شرق و غرب هندوکوش مستقر شدند و رخ به سوی هند داشتند
و تا پتالی پوترا در هند رسیدند. کوشانیان در ۱۴۸م. با پارتیان جنگیدند و کابل را تصرف کردند تا راه شان به هند بلامانع باز باشد. پارتیان در دو سوی البرز مستقر شدند.
هیپتالیان یک شاکله، از چندین شاکلهٔ، «اقتدارهای متحدهٔ» آن زمان بودند.
در این دوره کدام «وحدت سیاسی» اصولاً مطرح نه بوده است.
«وحدت سیاسی» یک مفهوم قطعاً مدرن است و انعکاسی از مرزهای ثابت کشوری است. یعنی وحدت سیاسی نام یک فضای جمعی است که به اتکای مرزهای ناسیونال در کنار هم قرار گرفته اند، و در یک ساختارکشوری از نو تعریف میشوند.
در قدیم یک «وحدت سیاسی» نه شناخته بوده است؛ و نه اصولاً میتوانسته هدف یک اقتدار باشد.
این شیوهٔ تأریخ نویسی، همان«شیوهٔ ناقص وناسخ و بسیار کهنهٔ بررسی تأریخ است که ما را با آن مشغول و مسموم ساخته اند»
به دلایل متعدد، مرجح است که سلاله های قدیم را «اقتدار»ها بنامیم؛ و«دولت» ها نه نامیم.
در همین دیدگاه به تکرار این سخن آورده میشود که فوستر در قرن ۱۸ /افغانستان/ را در همان «حدود» افغانستان کنونی، نوشته است.
نخست این که جان فوستر افغانستان آورده است، اما حتی همان «حدود» افغانستان را هم مطرح نه کرده است.
سپس این که امپراتوری درانی از آخرین امپراتوریهای نوع قدیم در حوزهٔ ما بوده است.
امپراتوریهای قدیم «مرز = Border= Grenze »۲ ثابت و عدول ناپذیر را نه می شناخته اند. «حدود» در امپراتوریهای قدیم پیوسته در معرض تحول بوده است.
مشخصهٔ اصلی بفرستیت این قصد بود که افغانستان را در مرزهای مقید بسازد که از آنها عدول نه شود. تا از همین مدرک افغانستان را به میدان بازیهای ژیوستراتژیک مبدل بسازد.
افغانستان معاصر نخستین «کشور» در سرتاسر شرق اسلامی، و اصلاً در سرتاسر دنیای
مستعمراتی بوده است، که مسبوق به مرزهای مدرن ساخته شد. مرزها ، محصولات خالص اروپائی بوده اند.
افغانستان معاصر «حدود» نه دارد
افغانستان معاصر در چارچوب «مرز» های کشوری جای داده شده است
موقف بفرستیت را جان فوستر نه می توانسته بشناسد
افغانستانِ جان فوستر معادل افغانستانِ بفرستیت نیست
تأریخ، قرینه سازی را بر نه می تابد
نه از بحث در تأریخ «باستان» میتوان به بحث در افغانستان معاصر رسید، و نه بحث در افغانستان «معاصر» را میتوان به گذشتهٔ قدیم صادر کرد.
دیدگاه باستان گرا ، دستکم، دو مشکل بنیادی دارد:
اول این که دیدگاه باستان گرا زمان را در تقویم و «کرونولوژی» تقلیل میدهد.
دیدگاه باستان گرا در زمانیها را میبیند ، اما همزمانیها را دیده نه میتواند. دیدگاه باستان گرا یک تسلسل در تأریخ برقرار می سازد، که از واقعیت بسیار می کاهد. دیدگاه باستان گرا مقام
اساسی گسستها در تأریخ را بر نه می تابد، و نه میبیند.
اما تأریخ، و تحول در تأریخ، در گسستها، و از طریق گسستها، تحقق مییابد
دوم این که دیدگاه باستان گرا تداوم تأریخی را در تداوم تقویمی و«کرونولوژیک» تقلیل میدهد. دیدگاه باستان گرا تأریخ را در سیمای یک رشته، و حوادث را در سیمای اشخاص، تقلیل میدهد.
کرونولوژی نویسی یک شکل شایع برای تحریفهای بسیار خشن تأریخ است. تأریخ یک مفهوم به مراتب گسترده تر، و ذی جوانب تر، و پیچیده تر، از تقویم و کرونولوژی است.
«باستان گرائی» یک خبط خشن است که از درجازدن ما در تأریخ سلاله یی حاصل آمده است.
دیدگاه باستان گرا، در نهایت، یک دیدگاه سلاله یی است
دیدگاه باستان گرا درست به همان مقیاسی که یک دیدگاه سلاله یی است
به همان مقیاس یک دیدگاه ناقص و نادرست است
دوم این که تأریخ قدیم ما را جعلی می شمارد و ادعا دارد که ما دچار تأریخ جعل و جعل تأریخ استیم. تأریخ ۵ هزار سالهٔ این سرزمین «دروغ» است . نام افغانستان غلط است. جغرافیا و تأریخ افغان و افغانستان در یک محل در کوه های سلیمان بوده است. و این سرزمین را بار اول شاه امان الله افغانستان نامید.
این دیدگاه یک دست نیست؛ و سرشناسان این دیدگاه نظرات متفاوتی عنوان میکنند.
ادعای انکار قدامت تأریخ تمدنی سرزمین ما، یک ادعای بدخیم است.
نام افغانستان را شاه امان الله وضع نه کرده است. در معاهدهٔ بفرستیت ۱۹۰۷ دقیقاً ۱۲بار نام افغانستان ضبط است؛معنا این که نام معاصر افغانستان در اسناد هند بریتانوی مستند است. در این معاهده مفهوم مرزهای افغانستان مطرح شده است. جالب این که در این معاهده تأکید اصلی بر مرزهای افغانستان با روسیه گذاشته شده است. طرفین تعهد کرده اند که در امور داخلی افغانستان مداخله نه میکنند و شاه افغانستان در امور
داخلی خود مختار است.
«تعلق» به افغانستان را بارنخست امیر عبدالرحمن عنوان کرده است.قبل از عبدالرحمن مفهوم «مرزهای افغانستان» و مفهوم «تعلق به افغانستان» مطرح نه بوده است.
نام افغانستان بار نخست در یرلیغ منگوقا آن به شمس الدین کرت در نیمهٔ قرن ۱۳ م. کتابت شده است.
سیف هروی تأریخ نامهٔ هرات را به نقل از آرشیف مغولی نوشته است. سیف هروی نام
افغانستان را به نقل از آرشیف مغولی آورده است.
پښتونها در کتابت نام افغانستان نقش و مداخله نه داشته اند
افغانستان یک نام «پښتونی» نیست
افغانستان یک نام دری مغولی است
ادعای جناب لعلزاد در این باره که از طریق عنوان شدن نام افغانستان «هویت ما را از
ما سلب کرده اند»، از سر فرط بی خبری است. هویت نه سلب میشود، نه ایجاب میشود؛ هویت «در میان» میشود. برای نایل آمدن به هویت باید «میان» را در میان کنیم؛ باید
فضاهای «میانْ قومی» را بازسازی کنیم. و برای این کار نام افغانستان نه مانع است ، و نه موجب است. نام «افغانستان» نه با اقوام کار دارد، و نه با فضای میانْ قومی کار دارد.
افغانستان یک نام همگانی است
دولت امانی، مطابق به کنراد شیتتیر آلمانی، یک «دولت ناسیونال»بود.گرایش پښتونی در دولت پس از دورهٔ امانی غلبه یافته است. در پدید آمدن همین گرایش هم اثرات عامل اروپائی عمده بوده است.
با این همه ع. خ. لعلزاد معترف است که اقوام در افغانستان با هم ممزوج شده اند و در افغانستان مناطق قومی خالص موجود نیستند. خ. لعلزاد میگوید که ازاین نظر وی از مدعاهای «فدرالیزم» و «تجزیه» برای افغانستان حمایت نه میکند.
ناصر نورزاد گفت که در غیاب حس همبستگی، نه میتوان از فدرالیزم سخن گفت.
پامیر مأمون گفت : «فدرالیزم یک احمقی است»!
سئوال «هویت» در همان اروپا از ۱۹۶۰به بعد مطرح شده است، و در نظریات بعدی بیش تر رنگآمیزی شده است. منازعات میانْ قومی از مفاهیم اروپائی و استعماری است و درچار- چوب مقاصد ژیوستراتژیک به «جهان سوم»، و به افغانستان، صادر کرده شده اند.
منازعات قومی از خارج دامن زده میشوند
مردم افغانستان مشکل همزیستی نه دارند
استاد سید عسکر موسوی تأیید وتأکید میکند که در افغانستان اقوام با هم مشکل نه دارند،و سئوال وجنجال قومیت، سئوال چند تن از افرادی است که در تلاش استند از نام
قوم برای خود قدرت کسب کنند.
معنای سخن استاد عسکری این است که در افغانستان «مسألهٔ هویت» نداریم؛ چیزی
که در افغانستان بالا بالا انداخته میشود «سیاست هویت» است. و «سیاست» هویت یک فریب عظیم است. سیاست هویت مهم ترین اهرم خودْویرانگری جاری در افغانستان است.
منازعات قومی و تفرقه افگنی در میان افغانان یک ستراتژی دشمنانه است که از خارج
بر علیه تمامیت وطن ما دامن زده میشود، و تشدید میشود.
از قوم نه میتوان سیاست ساخت
از هویت نه میتوان ایدیولوژی ساخت
در برابر سیاست قومی قیام می کنیم
در برابر سیاست هویت قیام می کنیم
در برابر سیاست هویت
دو مفهوم وفاقی وطن و هموطن را در مبنای فکر سیاسی نو خود جای می دهیم
تأریخ تمدنی ما «دروغ» نیست. ما همه دلایل داریم که به مردمان گذشتهٔ ما، و به کارنامه های درخشان شان، افتخار کنیم. سرزمین ما مهد تمدنهای بزرگ بوده است.
بر عکس این دیدگاه -
از گذشته سخن بگوئیم
در گذشته تحقیق کنیم
گذشتهٔ ما را از موضع نیازهای اکنون بازبینی کنیم
اما اکنون را در ویترین گذشته نیاویزیم
«سرزمین» را به مرادف «کشور» نه مینویسیم
سرزمین، «قدیم» است
پس نونویسی تأریخ ما را در یک چاردیوار انجام می دهیم. این چاردیوار به دلیلی نو است که یک آبادی نو است. یک نوآبادِ فکر است. یک فکرِ نوآباد است.
از این فکرِ نوآباد چشم اندازهای نو می گشائیم به چار اطراف ما، به گفت بیدل، به صحرا.
اما مهم در این چاردیوار چشم اندازی است که به سوی دنیای درون خود می گشائیم.
در متن این چاردیوار یک فضای تأریخی شکل میگیرد. این فضای تأریخی یک فضا زمان است. درست است که این فضا زمان در اثر جنگ ۵۰ ساله بسیار خمیده شده است . اما
فضا زمان یک مکان زمان است که تداوم تأریخی را در خود کانونی می سازد.
تداوم تأریخی یک رشتهٔ هموار نیست. تداوم تأریخی یک تسبیح است که در آن هر دانهٔ تسبیح یک فضازمان میشود که از جای خود «یُسَبّح بِحمدِهِ» میکند!
تأریخ عبارت از همْ جواری مهره های فضازمان است
تأریخ در آن جا تأسیس میشود که مهره ها از هم گسست میشوند
مهره های تأریخ هر کدام در جای خود یک دنیای بی انتهای درونی می داشته اند
فضا زمان «ما»، که در متن همان چاردیوار بالا شکل میگیرد، یک نام دارد
نام این فضا زمان «افغان» است
«افغان» نام یک مکان تأریخی است
مکانهای تأریخی، مکانهای خاطره استند
هر مسافری در این مکان تأریخی سهمی می گذارد و سهمی می برد
نام افغان در طی زمانه ها به یک فضای سرزمینی اطلاق شده است
در طی تأریخ مردمان بسیاری از این فضا گذشته اند و در این فضا نشسته اند
همه مردمانی که در این فضا همجوار شده اند، «افغان» استند
این فضا است که از ما، «ما» می سازد
از این فضا زمان است که دو مفهوم «همه» و «ما» حاصل می آید
توجه کنیم
از این فضا زمان می آموزیم که «همهٔ» ما، اگر که یک رنگ نیست، اما «ما» میشود.
«ما» از یک رنگی نه می آید
«ما» یک رنگ نه می سازد
«ما» از عقبهٔ «همه» می آید
«همه»، یک نیست؛ «همه»، یک سان نیست
«همه»، چندین است؛ «همه»، چندین سان است
نام «افغان»، ابزار یکسان سازی نیست
ما ، «همه»، افغان استیم!
تأریخ ما را از متن این چاردیوار نونویسی می کنیم!
آیا نونویسی تأریخ ما یک کار سهل است؟
نی! به هیچ وجه!
این از هر نظر یک کار دشوار و پیچیده است؛ اما به هر صورت هرگاه این کار را نه کنیم، نشانیهای پل پای خود در گذشته را یافته نه میتوانیم؛ و راه آینده را نشان داده نمیتوانیم!
در غیاب این فکرنوآباد ما قادر نمیشویم یک نظریه دربارهٔ دولت به پیش بکشیم
فقدان یک نظریه دربارهٔ دولت، فقدان اساسی فکر سیاسی ما طی قرن ۲۰بوده است
آیا یک چنین تحقیق چارجانبه تا کنون تجربه شده است؟
در برخی آثار اروپائی بله!
در احوال وطن ما یک نمونهٔ کاملاءءءءً مقدماتی به خواننده پیشکش شده است. سری آثار
تحت نشانی /ما «کی» استیم؟«ما» کی استیم؟/، از این قلم ، از میان همین چار دیوار سر بر کشیده است.
سری آثار /ما «کی» استیم؟/«ما» کی استیم؟/ یک اجتهاد نو در تأریخ نویسی ما است و در سه جلد در نظر گرفته شده است. جلد اول تحت عنوان «مباحثه با تأریخ» نشر شده، و از جلد دوم دو رساله تا کنون به خواننده پیشکش شده است:
• جستاری در «خطاب» افغان
• بحث در «ما» به ملاحظهٔ اساطیر و باورهای قدیم
این کتابها به تدریج توجه خوانندهٔ افغان را به خود جلب کرده اند.
یگان نفر چغس کشید: «ای چی اس!!؟»؛ و اصلاً غیر منتظره نیست که یگان خواننده نوشت:
«این چیزهای که داکتر روغ مینویسد، چرا درست است؟». والله همی مه خو نفامیدم!
خوب؛ کتاب «خطاب افغان» حقیقتاً یک کتاب پیچیده و دشوار است و لازم هم نه کرده که هر خواننده ای آنرا «بفهمد».
سری آثار/ما کی استیم؟/ رویدادنویسی نیستند.رویداد نویسی همان است که ستانفورد «تأریخ توصیفی» می نامد، و تصریح کرد که تأریخ توصیفی، اصلاً «تأریخ» نیست.
بعد خودِ رویدادنویسی هم چنین نیست که جمع آوری کنی که این و آن در بارهٔ آن رویداد چی نوشته بودند؛ ابن خلدون ۷قرن پیش این گونه رویداد نویسی را به دور انداخته بود. رویدادنویسی، اگر حتی موفقانه باشد، چیزی فراتر از یک تلاش متعارف ژورنالیستی نیست-
رویداد نویسی، «تأریخ» نیست
رویداد نویسی، در مقام ارزیابی، یک مدل شایع از تأریخ توصیفی است
همان خواننده نوشته که « داکتر روغ همه را لت و پار کرده است».
به وضاحت قید می کنیم که ایشان در یک اضافه گوئی بی رویه لغزیده است.
سری نوشته های/ما «کی» استیم؟/«ما»کی استیم؟/مباحثه ها استند؛ و این حقیقت در آغاز کتاب تصریح شده است:
«... کتاب حاضر که در دست دارید نخستین اثر مباحثه یی در تأریخ نویسی ما است. این کتاب نه یک «مصاحبه با تأریخ» است؛ و نه یک«مناظره با تأریخ» است؛ و نه یک «پاسخ به تأریخ »
است. رسالهٔ کنونی که دردست دارید یک «مباحثه با تأریخ» است...
تأریخ نویسی متأخر ما، در فقدان مباحثه، به یک تکرار نویسی بسیار کسالت آور انجامیده است. فقدان اصلی ما، فقدان مباحثه بوده است...
انتخاب ژانر مباحثه برای این بررسی تصادفی نیست.
مباحثه یگانه ابزاری است که انقطاب ویرانگر در میدان سیاسی ما را به سوی رابطهٔ گفتگوئی می گشاید؛ مباحثه یگانه انتخابی است که به ما نشان میدهد چگونه، و در کجا، و از کدام طرق، فضا های نو بگشائیم که در بیرون از منازعات عادتی و نوبتی و نیابتی ما قرار داشته باشند .
مباحثه یگانه ابزاری است که «جزمیت» را با ابزار «عدم قطعیت در اندیشه» در هم می شکند.
مباحثهٔ انتقادی یگانه ابزار مطمین ِ نقد آن«چیز سراسرکجِ راست نمای» است که تحت نام فکر سیاسی دست وپاگیر ما ساخته اند...» ( کتاب اول؛ سریزه)
قرار معلوم آن خواننده این سطور را نادیده گرفته است.
و مباحثه فقط هنگامی واقعی است که اشخاص واقعی را ، با آن چه آنان گفته اند، به میدان بکشد.
در شرایط لجام گسیخته ای که از بدنویسیها تیغهای خونین ساخته اند و آن تیغها را بر
گردن وطن و هموطن افغان آویخته اند، مباحثه ها نه میتوانند «حلوا» شوند تا دهن هر
کسی را شیرین کنند. صراحتها را از اهانتها متمایز بسازیم.
صراحت در بحث، «لت و پار » کردن نیست
در نوشته های این قلم قصدی برای اهانت به هیچ قلم به دستی درج نیست
قلم به دستان ما، هر کی استند و هر چی نوشتند، به ملاحظهٔ کاری که در پیش گرفته اند، شایستهٔ حرمت استند
رویدادنویسها هنوز باید بسیار صحرانوردی کنند، تا به نوآبادِ فکر برسند؛ و تا در یک فضازمان تنفس کنند؛ و در یک مکان خاطره تأمل کنند.