رحمت

از کتاب: یادی از رفته گان

اسم : خواجه رحمت الله معروغ به میرزا رحمت بدخشی .

ولد:خواجه اسماعیل.

سال تولد: ۱۲۰۱ هجری قمری

محل تولد: گذر چنارک فیض آباد بدخشان.

سیاحت در طلب علم : رحمت به هند وستان رفته و بعد ازده سال در ۱۲۳۵ قمری باز گشت به این حساب در سن ۲۴ سالگی در سال ۱۲۲۵ عازم هند شده در وقتیکه رحمت از راه چترال عازم هندوستان بود در بدخشان میرمحمد شاه پسر سلطان شاه حکومت داشت که رحمت در وفات او مرثیۀ دارد.

هند بیروی تو ای واقف اسرار نهان 

هچو خار است که درد یدۀ احباب خلد

وی در باز گشت از هند دوسال در کابل اقامت کرد و چار دیوان مرتب کرد بعد عازم بدخشان گردید.

رحمت اندر یکهزار و دوصد و سی و هفت 

پای این غربت زده سوی بدخشان میکشد 

رحمت وقتیکه به رخه پنجشیر از طرف عساکر قراوال میر محمد مراد قطغن بجرم اینکه بدخشی است اشیر شد و اروا به اندراب نزد میر بردند وقتیکه مقام علمی و ادبی رحمت معلوم شد اورا منشی و دبیر خود مقرر کرد.

رحمت در اندراب دیوان پنجم خود را تمام کرده می گوید:

به کابل چار دیوان گفته بودم قبل از این رحمت 

کنون دیوان پنجم را کنم در اندراب آخر

وقتیکه مراد بیک به عزم گرفتن کابل حرکت میکرد رحمت به بهانۀ مریضی رخصت گرفته به فیض آیاد رفت و در آنجا رحمت تا سال ۱۲۴۶ زنده بود چنانچه در سال ۱۲۴۶ تاریخ وفات مضراب خان بدخشی را نوشته است .

رحمت در فیض آباد وفات کرده در باغ مرقد دفن شده است.پ

زباندانی : رحمت زبان های عربی فارسی وار دو را خوب میدانسته و به زبانهای عربی وارد و هم سروده است . 

خانواده : فعلا از رحمت در فیض آباد یک نبیره مانده که میرزا ابراهیم نام دارد دود دیوان مخسات رحمت در دستش موجود است .

دیوان رحمت : ۲۸ ذیحجه 

«۲۸»

این دیوان در(۱۲۵۱)ق ه بقلم قربان محمدولد صوفی اعظم تحریر شده ومشتمل است بردیبا چه و۵۰۷غزل و۶۰مثنوی و۸۳قطعه و۶۰ قضیده بضخامت سیصدوپنجاه وپنج ورق ودرعین حال آخردیباچه واول غزلیاتش ازقسمت اول واخیرقصائدش ازآخر کتاب افتاده است. تاریخ هایی که گفته از۱۲۱۶ الی ۱۲۴۶ ق ه اشت.

رحمتا دیدم بهارلاله زار تاشکند

نیست سیرش ازتماشای گل کابل بلند

***

رحمتا درزمانه پیدا نیست

دلبر نیکه هست درکابل

***

رحمت چو دید نیست زبیکاری حاصلی

تصنیف این کتاب درین اندراب کرد

***

ازکمال خویش دایم غوطه در زرمیخوریم

رحمت همچون لعل ازملک بدخشانیم ما

***

جان من بادا فدای راه زین العابدین 

زانکه چون من نسل باقی مانده ازوی هرکجا

حساب رحلت اوخواستیم زرضوان گفت

بصدر خلد برین آمده شمارش کن

***

ما بین ماو وصل اوافتادهجران کنده لنگ

درجاده کس زین سان بلاکم دیده یاران کنده لنگ

شوخ گل اندامم کنون داردز استغنای حسن

ازغنچه دل تکمۀ طرف گریبان کنده لنگ

ازموج دریامیروم برباد مانند حباب

چین برجبین بنمایدم چون تیغ عریان کنده لنگ

خاکم بسرای بخت بد نگذاشتی بینم رخش

درجادۀ نظاره ام افتاده مژگان کنده لنگ

شوخ قیامت جلوه ام بنمود تاابروی خود

شد ماه نو ازشرم اودرابر پنهان کنده لنگ

رحمت تو جمعیت مجودر عشق زین بعد ازدلم

تادیده ام برچهره اش زلف پریشان کنده لنگ

کنده لنگ: بضم کاف فارسی موقوف درمیان دوکس یا عرض راه کسی بطول واقع شدن چیزی یا شخصی که تادور نشود بهمر رسیدن دوکس ویا عبور ازراه ممکن نباشد.