من شبی صدیق را دیدم بخواب

از کتاب: دیوان علامه اقبال لاهوری ، قطعه

من شبی صدیق را دیدم بخواب 

گل زخاک راه او چیدم بخواب

آن امن الناس (۱) برمولای ما

آن کلیم اول سینای ما

همت او کشت ملت را چو ابر

ثانی اسلام و غار و بدر  و قبر

گفتمش ای خاصه خاصان عشق

عشق تو سر مطلع دیوان عشق

پخته از دستت اساس کار ما

چاره ئی فرما پی آزار ما

گفت تا کی در هوس گردی اسیر

آب و تاب از سوره ی اخلاص گیر

اینکه در صد سینه پیچد یک نفس

سری از اسرار توحید است و بس

رنگ او برکن مال او شوی

در جهان عکس جمال او شوی

آنکه نام تو مسلمان کرده است

از دوئی سوی یکی آورده است

خویشتن را ترک و افغان خوانده ئی

وای بر تو انچه بودی مانده ئی

وارهان نامیده را از نامها

ساز با خم در گذر از جامها

ای که تورسوای نام افتاده ئی

از درخت خویش خام افتاده ئی

با یکی ساز از دوئی بردار رخت

وحدت خود را امگردان لخت لخت

ای پرستار یکی گر تو تو ئی

تا کجا باشی سبق خوان دوئی

تو در خود را بخود پوشیده ئی (۲)

در دل اور انچه بر لب چیده ئی 


صد ملل از ملتی انگیختی

بر حصار خود شبیخون ریختی

یک شوو توحید را مشهود کن

غائبش را از عمل موجود کن

لذت ایمان فزاید در عمل

مرده آن ایمان که ناید در عمل


الله الصمد


گر به الله الصمد دل بسته ئی 

از حد اسباب بیرون جسته ئی

بنده ی حق بنده ی اسباب نیست

زندگانی گردش دولاب (۱) نیست

مسلم استی بی نیاز از غیر شو

اهل عالم را سرا پاخیر شو

پیش منعم شکوه ی گردون مکن

دست خویش از آستین بیرون مکن

چون علی در ساز بانان شعیر (۲)

گردن مرحب شکن خیبر بگیر (۳)

منت از اهل کرم بردن چرا

نشتر لا و نعم (۴) خوردن چرا

رزق خود را از کف دو نان مگیر

یوسف استی خویش را ارزان مگیر

گر چه باشی مور هم بی مال و پر

حاجتی پیش سلیمانی مبر

راه دشوار است سامان کم بگیر

در جهان آزاد زی آزاد مبر

سبحۀ اقلل من الدنیا (۵) شمار

از تعش حرا شوی سرمایه دار

تا توانی کیمیا شو گل مشو

در جهان منعم شو و سائل مشو

ای شناسای مقام بوعلی

جرعه ئی آرم زجام بوعلی 



«پشت پازن تخت کیکاوس را

سربده از کف مده ناموس را »

خود بخود گردد در میخانه باز

بر تهی پیمانگان بی نیاز

قاید اسلامیان (۱) هارون رشید

آنکه نقفور (۲) آب تیغ او چشید

گفت مالک را ای مولای قوم

روشن از خاک درت سیمای قوم

ای نوا پرداز گلزار حدیث

از تو خواهم درس اسرار حدیث

لعل تا کی پرده بند اندر یمن

خیز و در دار الخلافت خیمه زن

ای خوشا تابانی روز عراق

ای خوشا حسن نظر سوز عراق

میچد آب خضر (۳) از تاک او

مرهم زخم مسیحا خاک او

گفت مالک مصطفی راچا کرم

نیست جز سودای او اندر سرم

من که باشم بسته ی فتراک او

بر نخیزم از حریم پاک او

زنده از تقبیل (۴) خاک یثربم

خوشتر از روز عراق امد شبم

عشق می گوید که فرمانم پذیر

پادشاه هان را بخدمت هم مگیر

تو همی خواهی مرا آقا شوی

بنده ی آزاد را مولا شوی

بهر تعلیم تو آیم بر درت 

خادم ملت نگردد چاکرت

بهره ئی خواهی اگر از علم دین

در میان حلقه ی درسم نشین


بی نیازی نازها دارد بسی

ناز او اندازها دارد بسی

بی نیازی رنگ حق پوشیدن است

رنگ غیر از پیرهن شوئیدن است

علم غیر آموختی اندوختی

روی خویش از غاره اش (۱) افروختی

ارجمندی از شعارش می بری

من ندانم تو توئی یا دیگری

از نسیمش خاک تو خاموش گشت

وز گل و ریحان تهی اغوش گشت

کشت خود از دست خود ویران مکن

از سحابش گدیه ی باران مکن

عقل تو زنجیری افکار غیر

در گلوی تونفس از تار غیر پ

بر زبانت گفتگو ها مستعار

در دل تو آرزو ها مستعار 

قمریانت را نواها خواسته

سروهایت را قبا ها خواسته

باده می گیری بجام از دیگران

جام هم گیری بو ام از دیگران

ان  نگاهش سرمازاغ البصر (۲)

سوی قوم خویش باز آید اگر

می شناسد شمع او پروانه را

نیک داند خویش و هم بیگانه را

«لست منی » (۳) گویدت مولای ما

وای ما ای وای ما ای وای ما

زندگانی مثل انجم تا کجا

هستی خود در سحر گم تا کجا

ریوی (۴) از صبح دروغی خوده ئی

رخت از پهنای گردون برده ئی

آفتاب استی یکی در خود نگر

از نجوم دیگران تا بی مخر 

بردل خود نقش غیر انداختی

خاک بردی کیمیا در باختی

تا کجا رخشی زتاب دیگران

سرسبک ساز از شراب دیگران


تا کجا طوف چراغ محفلی

زاتش خود سوز اگر داری دلی

چون نظر در پرده های خویش باش

می پر و اما بجای خویش باش

در جهان مثل حباب ای هوشمند

راه خلوت خانه ب راغیار بند

فرد فرد امد خود را واشناخت

قوم قوم امد که جز با خود نساخت

از پیام مصطفی آگاه شو

فارغ از ارباب (۱) دون الله شو

لم یلد و لم یولد 

قوم تواز رنگ و خون بالاتر است

قیمت یک اسودش صد احمر است

قطره ی آب و ضوی قنبری

در بها بر تر زخون قیصری

فارغ از باب وام و اعمام (۲) باش

همچو سلمان زاده ی اسلام باش

نکته ئی ای همدم فرزانه بین

شهد (۳) را در خانه های لانه بین

قطره ئی از لاله ی حمراستی

قطره ئی ز نرگس شهلاستی 

این نمی گوید که من از عبهرم (۴)

ان نمی گوید من از نیلوفرم

ملت ماشان ابراهیمی است

شهد ما ایمان ابراهیمی است

گر نسب را جزو ملت کرده ئی

رخنه در کار اخوت کرده ئی

در زمین ما نگیرد ریشه ات(۵)


ابن مسعود ان چراغ افروز عشق

جسم و جان او سرا پاسوز عشق

سوخت از مرگ برادر سینه اش

آب گردیداز گداز آئینه اش

گریه های خویش را پایان ندید

در غمش چون مادران شیون کشید

«ای دریغا آن سبق خوان نیاز

یار من اندر دبستان نیاز»

«آه ان سرو سهی بالای من

در ره عشق نبی همپای من »

«حیف او محروم در بار نبی

چشم من روشن ز دیدار نبی»

عشق و رزی از نسب باید گذشت

هم زایران و عرب باید گذشت

امت او مثل او نور حق است

هستی ما از وجودش مشتق است

«نور حق را کس نجوید زادوبود

خلعت حق را چه حاجت تارو پود» (۲)

هر که پا در بند اقلیم وجداست

بی خبر از لم یلد لم یولد است (۳)


ولم یکن له کفوا احد 


مسلم چشم از جهان بر بسته چیست ؟

فطرت این دل بحق پیوسته چیست؟

لاله ئی کو برسر کوهی دمید

گوشه ی دامان گلچینی ندید

اتش او شعله ئی گیرد به بر

از نفس های نخستین سحر

آسمان زاغوش خود نگذاردش

کوکب و امانده ئی پنداردش 

بوسدش اول شعاع آفتاب

شبنم از چشمش بشوید گرد خواب

رشته ئی بالم یکن باید قوی

تا تو در اقوام بیهمتا شوی

انکه ذاتش واحد است لاشریک

بنده اش هم در نسازد با شریک 

مومن بالای هر بالی تری

غیرت او بر تنابد همسری

خرقه ی لا تحزنوا (۱) اندر برش

اتنم الاعلون تاجی بر سرش

می کشد بار دو عالم دوش او

بحر بر پرورده ی آغوش او

برغو (۲) تندر مدام افکنده گوش

برق اگر ریزد همی گیرد بدوش 

پیش باطل تیغ و پیش حق سپر

امرو نهی او عیار خیر و شر

در گره صد شعله دارد اخگرش

زندگی گیرد کمال از جوهرش

در فضای این جهان های و هو

نغمه پیدانیست جز تکبیر (۳) او

عفو عدل و بذل و احسانش عظیم

هم بقهر اندر مزاج او کریم

ساز او در بزم ها خاطر نواز

سوز او در رزم ها اهن گداز

در گلستان با عنا دل هم صفیر

در بیابان جره (۴) باز صید گر (۵)


زیر گردون می نیاساید دلش

بر فلک گیرد قرار آب و گلش

طایرش منقار بر اختر زند

تو به پروازی پری نگشوده ئی

کرمک استی زیر خاک آسوده ئی

خوار از مهجوری قران شدی

شکوه سنج گردش دروان شدی

ای چو شبنم بر زمین افتنده ئی

در بغل داریر کتاب زنده ئی 

تا کجا در خاک می گیری وطن

رخت بر دار و سر گردون فکن