حرکت به وادی بر غمید که ملائکه اورا وادی طواسین می نامند

از کتاب: دیوان علامه اقبال لاهوری ، قطعه

رومی آن عشق و محبت اندروست

تشنه کامان را کلامش سلسبیل

گفت آن شعری که آتش اندروست

اصل او از گرمی الله هوست

آن نوا گلشن کند خاشاک را

ان نوا برهم زند افلاک را

آن نوا بر حق گواهی می دهد

با فقیران پادشاهی می دهد

خون ازو اندر بدن سیار تر

قلب از روح الامین بیدار تر

ای بسا شاعر که از سحر هنر

رهزن قلب است و ابلیس نظر 

حرف او چاویده و بی سوز و درد

مرد (۱) خوانند اهل درد اورا نه مرد

زان نوای خوش که نشناسد مقام

خوشتر آن حرفی که گوئی در منام

فطرت شاعر سراپا جستجوست

خالق و پروردگا آرزوست

شاعر اندر سینه ی ملت چو دل

ملتی بی شاعری انبار گل

سوز اندر سینه ی ملت چو دل

ملتی بی شاعری اانبار گل

شوز و مستی نقشبند عالمی است

شاعری بی سوز و مستی ماتمی است

شعر را مقصود اگر گری است

شاعری هم وارث پیغمبر است (۲)

گفتم از پیغمبری هم باز گوی

سر او با مرد محرم بازگوی 

گفت اقوام و ملل آیات اوست

عصر های ما زمخلوقات اوست

از دم او ناطق سنگ و خشت

ما همه مانند حاصل او چو کشت!


نیز تر نه پا براه یرغمید

تا به بینی آنچه می بایست دید

کنده بر دیواری از سنگ قمر (۲)

چار طاسین نبوت را نگر

فوق راه خویش داند بی دلیل

شوق پروازی ببال جبرئیل

شوق را راه دراز امدو و گام

این مسافر خسته گردد از مقام

بازدم مستانه سوی یرغمید

تا بلندیهای او آمد پدید

من چه گویم از شکوه آن مقام

هفت کوکب در طواف او مدام

عرشیان از نور او روشن ضمیر

عرشیان از از سرمه ی خاکش بصیر

حق مرا چشم و دل  گفتار داد

جستجوی عالم اسرار داد

پرده را بر گیرم از اسرار کل

با تو گویم از طواسین رسل