138

مولینا جلال الدین پس از پس از مرگ پدر

از کتاب: نی نامه

سید سردان

مردی که میگفت :

"روز گرد گورستان بگردید و شبانگاه بنظارهٔ ملکوت بدیع آسمان بپردازید تا شگفتیهای آفرینش بر شما روشن گردد."

هنگامی که خود مانند ستارۀ فروزان در گریبان گورستان افول کرد فرزندش جلال الدین محمدجوان بود و بیست و پنج سال از سنین عمرش می گذشت، جلال الدین به انتقال سلطان العلماء دو دولت بزرگ را از دست داده بود سایه پدر مهربان و تربیت مرشد راه دان.

بدین جهت همیشه می گفت اگر حضرت مولینای بزرگ سالی چند می ماند من محتاج شمس الدین تبریزی نمی شدم که هر پیغمبری را ابوبکری نا گزیر است و هر عیسی را حواریون در خور. اما یک سال از انتقال سلطان العلماء نگذشته بود که فرزند معنویش سید برهان الدین محقق ترمذی بلخی معروف به سید سردان از خبر جانگاه وفات سلطان العلماء شنیده از ترمذ عازم قونیه شد و چنانچه از کودکی اتابک مولینا جلال الدین بود بعد از مر گ پدر نیز آن در گران مایه را در صدف تربیت خویش بپرورید. سید برهان الدین از سادات حسینی ترمذ بود و از علماء و عرفای روز گار محسوب میشد از جوانی مرید بهاء الدین ولد شد و ریاضات شاقه کشید و دوازده سال دیوانه وار در کوه و بیابان میگشت و همواره از غلبات انوار تجلیات مضطرب و بی قرار می بود اورا بدان جهت سید سردان می گفتند که رازهای نهفته را بر ملاء می گفت.

چون مدت عمرش به آخر رسید خادم را گفت سبوی آب گرم مهیا کن و در را به بند و خود برون شو و صلای علم در ده که سید غریب از عالم نقل کرد خادم گوید - بر در صومعۀ او گوش نهادم دیدم برخاست و وضو ساخت و با نگی بر زد و گفت: آسما نها پا کند و افلاکیان پا کانند - ارواح پا کروان همه حاضر شده اند تو حاضر و ناظری امانتی که بمن سپرده بودی با زستان (ستجدنى انشاء الله من الصابرین) آنگاه این رباعی راخواند:

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش بمن اندر زن و آنم بستان

این بخواند و مرغ روحش جانب عرش به پرواز در آمد. وفات وی در سال 638 بود .

سید سردان نه سال با مولینا جلال الدین بسر برد ووى بعارف الهی حکیم سنائی اخلاص تمام داشت و کتب او را از سر شوق مطالعه میفرمود سلطان و لد میگفت: "سید بسنائی چنان عشق داشت که مولینا به شمس تبریزی  سید ترمذی آنچه از پدر آموخته بود به پسر تلقین کرد و او را به اربعینات و ریاضات تشویق نمود و قریب هزار بار کتاب معارف پدرش را بتکرار خواند روزی اورا گفت "ای جان و نوردیده ام! اگر چه در علوم رنجها دیدی وانگشت نما شدی اما بدانکه ورای این علوم علمی دیگر است که این قشر آنست کلید آنرا پدرت بمن سپرده و من بتو می سپارم جلال الدین محمد بلخی بر جای پدر نشست و به آئین فقیهان بدرس و بحث پرداخت آوازۀ فضل و دانشش در شهرهای دور و نزدیک منتشر گردید مردم از هر جانب بسوی او روی آوردند و از فضل و دانش وی مستفید گردیدند در این مدت آنچه را از افکار و اندیشه های مردم در کتب و آثار می خواندند مانند آله نقاله بدون تصرف بدیگران انتقال میداد، حقایق را در قشر الفاظ جستجو می کرد صفحه ادراک وی از اندیشه های غیر نقش می پذیرفت عبور از اندیشه های رسمی او را از سر منزل مقصود دور تر میکرد اما ملهم غیب بگوش دل وی میخواند: 

ای برادر مزرع نا کشته باش 

کاغذ اسپید ناب نوشته باش 

دفتر صوفی سواد و حرف نیست 

جز دل اسپید همچون برف نیست 

آسمان شو ابر شو باران ببار 

ناوه چون بارش بود ناید بکار 

آب اندر ناودان عاریتی است 

آب اندر بر باران فطرتی است 

جان شو وز راه جان جان راشناس 

یار بینش شونه فرزند قیاس

به وی میگفت کاغذ سپید، باش صفحۀ خاطر را به افکار مستعمل سیاه مکن خود آسمان وابر شو از سر چشمۀ خاطر فیاض خویش الهام بگیر و بر تشنگان حقایق ببار - از بارانی که فطرت در تو نهاده مستفید شو و چون ناودان به آب عاریت دیگران چشم مدوز گنجی که سید سردان سراغ داده بود در پردهٔ این ظلمات نهفته و یافتن آن نیازمند روشنائی بود. در کانون سینۀ جلال الدین آرزوی رسیدن باین روشنائی روز بروز نیرو میگرفت میدانست اگر بیشتر به عرضه کالای دیگران مشغول گردد از رسیدن بگنجی که بر سر راهش نهفته اند باز می ماند و بحکم بازرگانی خواهد بود که سرمایه اش متاع اغیار باشد. خود را مانند غواصی میدید که در راه جستجوی گوهر مطلوب با کفهای دریا مشغول گردد و به نظاره حباب متوجه شود و از کشف اسراری که در ژرفای دریا موجود است غافل افتد.

میدید زمام اختیارش بدست اندیشه های آواره و سر گردان افتاده، اندیشه هایی که مبنای آنها بازی الفاظ مکرر است و از سرحد معنی دور می باشد.

آرزو داشت از دام این طلسم موهوم بدر آید و با یک پر زدن، شهباز عالم معنی گردد. 

چون در معنی زنی بازت کنند 

پر فکرت زن که شهبازت کند 

فکر آن باشد که بگشاید رهی 

راه آن باشد که پیش آید شهی 

معنی آن باشد که بستاند ترا 

بی نیاز از نقش گرداند ترا 

تاثیر انفاس پیر روشن ضمیر راه شناس یعنی سید ترمذی و بسر بردن از بعینات و ریاضات و نه سال صحبت باوی کارگر افتاد و مولوی بران شد که از علم به معلوم گراید و دفتر دانش را پاک بشوید و دیگر راه پر یشان نپوید -نغمه عشق سر آید و حدیث دل گوید:

ز دانشها بشویم دل ز خود خود را کنم غافل

که پیش دلبر مقبل نشأید  ذوفنون رفتن

باین تر تیب دو کلمه را در کتاب زندگی بپایان و سانده بود و بهوای کلمه سوم بود یعنی خام بود و پخته شده بود دیگر مرحله سوختن در رسیده بود زیرا وی میدانست که این جا سوختگان را بار است نه پختگانرا.

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم پخته شدم سو ختم

در سر به وی می گفتند :

عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو

کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو

تو بر آنکه خلق مست تو شوند از مرد وزن

من بر آنکه مست و حیرانت کنم نیکو شنو