نامشناسی کندهار
که هر څو مې د دنیا ملکونه ډېر شی
زما به هېر نه شی دا ستا ښکلی باغونه
د ډهلی تخت هېرومه چې را یادکړم
زما د ښکلې پښتونخوا د غرو سرونه
احمدشاه به دغه ستا قدر هېر نه کا
که ونیسی د تمام جهان ملکونه
احمد شاه ابدالی
نامْ شناسی کندهار
تذکر
در نوشتهٔ «تأریخ خود را از نو مینویسیم؟ چگونه؟»
این قلم ذکر کرده بودم که دیوار سوم در نو نویسی تأریخ ما
«نامْ شناسی تأریخی» است و متأسفانه این عرصهٔ مهمِ کار، در بررسیهای ما
یا سهل گرفته شده، و یا اصلاً دچار غفلت بوده است.
ایراد وارد شد که نونویسی تأریخ ازطریق تحقیق باستانشناسی صورت میگیرد.
این سخن به جا است. در نوشتهٔ دربارهٔ نگرش کالینگوود از مقام باستانشناسی در تأریخ نویسی بحث کرده بودیم. وانگهی دقیق ببینیم همین نامْ شناسی هم در چارچوب همان باستانشناسی جای میگیرد.
اینک نوشتهٔ «نامْ شناسی کندهار» را به نشر میسپاریم.
این نوشته نشان میدهد که چرا و چگونه جستوجو در نامْ شناسی تأریخی به یک
شناخت نو از تأریخ ما میرسد.
نوشتهٔ نامْ شناسی کندهار در کتاب جدید اینْ قلم که با عنوان
««بحث در بارهٔ «ما» به ملاحظهٔ اساطیر و باورهای قدیم»»
اخیراً نشر یافته است، در صص۲۶۱تا۲۷۷ درج است.
این نوشته را، با یکی دو اضافت لازم، و با حرمت تمام،
به خوانندهٔ گرامی تقدیم میکنیم.
جناب م.ا. سیستانی مینویسد:
«بنابر روایت هرودوت مؤرخ یونانی، چار قبیله معروف در «پکتیکا» زندگانی داشتند:
گندهاریها؛ اپاریتیها؛ ستاگیدیها؛ و دادیکیها» (سیستانی؛ مقالات؛ شماره ۳۶۵)
اول- هرودوت این نام را یک بار «گنداریها»؛ و بار بعدی «گنداره ها» آورده است؛ هرودوت «گندهاری» نه آورده است. «گندهاری» نام یک ملکه بوده که در منظومهٔ مهابهارتا ذکر است. «گنداور» نام یک بندر بوده است. «گنداروی»، نام یک اژدهای اساطیری است.
دوم -هرودوت نه میگوید که این «قبیله ها» در پکتیکا زندگانی داشتند. هردوت نه مینویسد «چار قبیله در پکتیکا». بر عکس در بند بعدی که نام گنداره را میآورد، از بلخ و هرات نام میبرد.
سوم- هرودت در این بیان به قوم- نام یا Ethnonym نظری نه داشته است؛ در قدیم که مرزها شناخته نه بوده اند، حدود محروسه را با نام مردمان محل بیان میکردند؛ و منظور هرودوت از این نامها،که میآورد، باید بیش تر به حیث جای - نام یا Toponym فهمیده شود. (هرودوت؛ ۱۳۸۹؛ج۱ ص۴۰۰؛ و ج۲ ص۷۸۶)
چهارم- دانشمند هندیMalhotra (۲۰۰۹)، در یک تحقیق مبسوط نشان میدهد که نام گندهارا در متون سانسکریت متأخر به شکل قندهارQandahar آمده بوده است؛ یعنی قندهار، با /ق/ یک صورت سانسکریت است و ربطی به تعریب نه دارد؛ همین نویسنده هم مینویسد که کندهار صورت متحول گندهارا است. خاصتاً از قلم یک محقق هندی چنین یک نظری تعجب آور است.
کاملاءً مسلم است که مفهوم «قندهار» با /ق/، به معنای معبد بودائی، در متون ادبی دری ما تا قرن دهم م. عقب میرود.
مینویرسکی در تعلیقات حدودالعالم ترادف قندهار وگندهارا در دامنهٔ هندوکوش میآورد:
«شهر قندهار که این رود به دَوْر آن میگردد، حتماً همان جائی است که گندهارا در مدخل جهیل کمبی...»
مینویرسکی بعد تر«قنداهر» یا گندهارای هندی، و بندر گندوار ویهند پایتخت سلطنت های گندهارای ویهند میآورد. (حدودالعالم؛ صص۴۵؛۸۴؛۸۵؛۹۵؛۱۸۴؛۱۸۹)
از این بیان مینویرسکی میدانیم که نام گندهارا، محتمل، نیز با نام«گنداور» در پیوند بوده که نام یک بندر، و پایتخت سلالهٔ گندهاری ویهند، بوده است.
فردوسی و فرخی و عنصری «قندهار» به معادل گندهارا میآورند. عنصری به روشنی «بُت گرانِ قندهار» میآورد. چند بیت نظامی گنجوی معروف استند:
درآمد به آن شهر مینو سرشت
بهاری درو دید چون نوبهار
عروسان بت روی در وی بسی
در آن خانه از زر بتی ساخته
سرو تاج آن پیکر دلربای
دو گوهر به چشم اندرون دوخته
که ترکانش خوانند گنگ بهشت
پرستشگهی نام او قندهار
پرستندهٔ بت شده هرکسی
بر او خانه گنج پرداخته
بر آورده تا طاق گنبد سرای
چو روشن دو شمع بر افروخته
بعد از این دوره قندهار، به معادل گندهارا و هم جوار کابل، در منظومهٔ کوشنامه ذکر شده است.
پس جناب م. ا. سیستانی به چه دلیل، و به چه یقین، مینویسد:
«اعراب آنرا معرب کرده»؟؟
یعنی چی که «اعراب معرب کرده»؟؟
• «قندهار بنویسیم یا کندهار؟»
مقالۀ «کندهار بنویسیم یا قندهار؟»(سیستانی؛ مقالات؛ شماره۱۳۱) از قلم جناب م.ا. سیستانی، با نظر به عنوان آن باید یک کوشش برای نام شناسی کندهار میبوده باشد؛ اما مقاله به طرف تأریخ «شهر»کندهار و «منازعه بر سر کندهار» برده میشود؛ و به بحث قیام ضد گرگین و مرقد میرویس هوتک میانجآمد:
«قندهار در عهد حکمرانی آل کرت از دست نشاندگان چغتائی در سال ۱۲۸۱م. فتح شد... در زمان سلطان حسین بایقرا اول بارنام قندهار در مسکوکات ظاهر گردید... و بر لوح مزار میرویس هوتک این بیت خوانده میشود...»
جناب م.ا.سیستانی که بحث از «شهر» کندهار را تا میرویس میرساند، به نظر میرسد که یک گام دیگر هم باید جلو میگذاشت و یاد میکرد که شهر معاصر کندهار را احمد شاه ابدالی بنیاد گذاشت؛
و جناب م. ا. سیستانی که از منازعه بر سر کندهار بحث میکند، باید ذکر میکرد که طی دو صد سال در میان صفویها و گرگانیها بر سر تصرف کندهار مقابله و جنگ جریان داشته، و این مقابلهٔ ملال آور از منابع مهم قیام میرویس هوتک بوده است.
پس عبدالخالق لعلزاد آن جا که داستان میرویس و هند را میآورد، دچار یک ساخته کاری بسیار خشن است. کندهار بار بار بخشی از قلمرو گورگانی هند بوده است. چل زینهٔ کندهار یک آبدهٔ بابری است.حتی هند بریتانوی برای دو سال از واگذار کردن کندهار به افغانستان امتناع میکرد.
چند تذکر:
اول- جناب م.ا.سیستانی در این مقاله هم ۱۸مأخذ درج میکند؛ اما با تعجب کتاب بزرگ اکادمیسین رشاد «د کندهار یادداشتونه» شامل فهرست مأآخذ جناب سیستانی، نیست؟
خوب؛ منظور ما این نیست که از رشاد صیب باید یاد میشد؛ رشاد نیازی به یادآوری نه دارد. منظور ما این است که یک نوشته، و یا تحقیق، در بارهٔ کندهار که با عطف به «یادداشت» های رشاد بنا نه شده باشد،نه میتواند به چیزی به جز بیهوده نویسی بیانجآمد.
دوم –جناب م. ا. سیستانی در نام شناسی کندهار هم بحث میکند؛ و سه فراز قابل ذکر می آورد:
یکی این که:
«در آثار تمام نویسنده گان مسلمان ذکر این شهر دیده نه میشود... تا دورهٔ غزنوی مفقود است... کندهار مذکورۀ بیرونی همان گندهارا است...»
دوم این که:
بیللیو دربارهٔ مهاجرتهای اقوام گندهاری، به کندهار کنونی، نوشته؛ اولاف کارو نظریات بیللیو را رد کرده است؛
سوم این که:
«نام کندهار بر گرفته از نام گندهارا است که اعراب آنرا معرب کرده به گونهٔ قندهار تلفظ کردند؛ و به همین املاءء تا امروز در متون عربی و فارسی و پښتو دیده میشود. به نظر من صورت درست املاءی این کلمه کندهار است؛ نویسنده گان ما میبایستی اسم قندهار را به شکل کندهار که به اصل و ریشهٔ نام گندهارا نزدیک تر است، بنویسند؛ مردم بومی نیز کلمهٔ قندهار را به شکل کندهار تلفظ میکنند؛ نه به صورت قندهار؛ از این لحاظ بهتر است شکل کندهار را مرجح دانست» (سیستانی؛ مقالات؛ شماره۱۳۱)
سئوال اول ما این است که وقتی اطلاق نام «کندهار» بر این شهر در تأریخ نویسی مفقود است؛ وقتی نام کندهار در منابع اسلامی ذکر نه شده است و خود جناب م.ا.سیستانی مینویسد که نام کندهار در عهد بایقرای تیموری بر مسکوکات ظاهر میشود؛ پس جناب م.ا.سیستانی بنا به کدام مدارک تأریخی اصرار دارد که این کندهار، از همان گندهارا آمده است؟
ما به این گپ چنان عادت کرده ایم که جناب ش. سنگر وال هم در صحبت ویدیوئی اصرار میکند: «د گندهارا نوم کندهار باندی واوښتل»!
و مینویسد:
«ځنی لرغونپوهان بیا په دی ټکی تینګار کوی هغه مهال چی ګندهاریان دی ځمکی ته را کده شول؛ د ګندهار نوم یی له ځانه سره راوړ؛ چی وروسته در عربانو د یرغل په مهال کی ګندهارا په اوښتی بڼه، د دوی له خوا، په قندهار ونومول شو»(ش. سنګروال؛ ۲۰۰۶؛ص۲۴۶)
هرگاه نام کندهار از گندهارا نیآمده باشد، پس نام کندهار از کجا شده و چگونه پیدا شده است؟؟
سئوال دوم این است که نظریات بیللیو متصل از جانب اولاف کارو رد میشود. خود جناب م.ا. سیستانی مینویسد که ۱۴۰سال پیش اولاف کارو این نظر را مسترد کرده و صریحاً نوشته که قندهار که بیرونی و دیگران گزارش میکنند، همان گندهارا است؛ و نه کندهار کنونی !
خود جناب م.ا.سیستانی مینویسد که اولاف کارو، هم چنان، نظر بیللو دربارۀ مهاجرتهای رجعتی مردمان گندهارا به کندهار را صریحاً رد میکند.
پس چرا ما تاکنون هم به این نظر بیللیو چسپیده ایم؟
چرا جناب م.ا. سیستانی خود شان از نقد و تحقیق مستقل در این موضوع عاجز آمده است؟
سئوال سوم این است که جناب م.ا. سیستانی چه دلیل، و چه یقین،می آورد که به خواننده گان و نویسنده گان توصیۀ میکند: «کندهار بنویسیم»!؟
•
در مرکز کندهار کنونی دو محل، شمال - جنوب، در برابر هم قرار گرفته اند:
«کلچه آباد» و «مرسین زی»!
این دو نام چقدر راه پیموده اند، تا در مرکز کندهار همدیگر را متوقف ساخته اند؟
هرگونه پاسخ به این سئوال نشان میدهد که نامْ شناسی خود کندهار، و نامْ شناسی جغرافیای تأریخی کندهار، یک کار به غایت پیچیده است؛ و جز از طریق یک کار تحقیقی بسیار دقیق بر آورده نیست.
تا جائی که به ریشه شناسی نام کندهار مربوط میشود، یک محقق، امروز و اکنون، در این موضوع باید برای پاسخ به سه سئوال کار کند:
-کدام مهاجرتها در قرن ۳ م.، به جنوبغرب سرزمین ما، شامل هرات و کندهار و فراه و سیستان و زابل، سیمای سکونتی تازه بخشیده است؟
- در نیمهٔ دوم قرن چهارم تقویم مشترک در این حوالی چی جریاناتی رخ داده اند؟
- چرا ۴ قرن پسان تر منابع اسلامی نام «کندهار» را نیآورده اند؟
و یک محقق از طریق پیگیری در این سه سئوال، پاسخ به سئوال اصلی را جستوجو کند:
آیا نام این شهر در همان آغاز به همین گونه «کندهار» بوده است؟ و یا به گونۀ دیگری بوده و بعد به «کندهار» تحویل یافته است؟
اگر نام کندهار با گندهارا و با مهاجرتها رابطه ای نه داشته است، پس نام کندهار از کجا آمده است؟
اول-
پیش از قرن سوم م. فقط با نام گندهارا، و از طریق گندهارا به نام قندهار بر میخوریم؛ اما با نام کندهار بر نه میخوریم. چرا؟
حقیقت مهم این است که در قرن سوم تقویم مشترک درجنوبشرق حوزۀ ما، و به استقامت هند، کدام جنگ جریان نه داشته است. «صلح بودائی» برقرار بوده است.
کوشانیان مهم ترین جنگهای را که با سیتوپارتها برسر کابل و سند و کشمیر داشتند
به قرن دوم م. مربوط میشد. درآغاز قرن سوم م.کوشانیان حاکمیت بلارقیب بر دامنه های هندوکش از شمال تا به جنوب و تا به «بیس نیگر» بر قرار کرده بودند؛ ساسانیان وقتی در نیمهٔ اول قرن سوم م. وارد تأریخ میشوند، کوشانها به دست خیونیتها منقرض شده اند.
کیداریها و والخونها و هیپتالها و نیزکها هنوز وارد نه شده اند. خیونیتها در نیمهٔ دوم قرن سوم م. خود را بالای ساسانیان تحمیل میکنند. ساسانیان که با خیونیتها مقابله نه توانستند، بلخ را به خیونیتها واگذار میکنند و یک کوشانشار به بلخ می فرستند. در نیمهٔ قرن چهارم م. کیداریتها، که بازمانده گان خیونیتها بودند،اقتدار خیونیتها و نظارت کوشانشاران ساسانی را منقرض می سازند. ساسانیان در سه جنگ دربرابر این اقوام شکست میخورند و بالاخره در قرن پنجم و ششم به واسطهٔ یک اتحاد ساسانیان با تورکان، هیپتالیان را منقرض میسازند.
مطابق به همه منابع دو حقیقت مسلم است:
اول این که کیداریتها و والخونها و نیزکها و هیپتالها در مسیر هجومهای اولیهٔ خود، آثار بودائی را نابود کرده اند. چرا؟
کیداریتها نخست به سوی غرب متحرک شدند و از طریق کندهار کنونی و زابل و غور و هرات به هند فرود آمده اند. بعد تر هیپتالیان با ساسانیان جنگیده اند و ساسانیان را، در سه جنگ، شکست داده اند .
دوم این که مطابق به همه بررسیها این اقوام، پس از استقرار در سرزمین ما، به تدریج به یک تساهل مذهبی تمکین کرده اند، که با وضعیت اولیهٔ شان بسیار تفاوت داشته است. معابد بودائی، خاصتاً بامیان، دایر بوده اند و دوران زایرین بودائی از هند، به طریق سرزمین ما به استقامت کوچا و تورفان و شرق دور برقرار بوده است. و این تا به آن جا که، طوریکه به گفت مارکوارت در مثال نیزکهای زینداور نوشتیم، تفکیک مذاهب از هم دشوار بوده است. در غیاب این وضعیت، اعمار مجسمهٔ دومی بامیان طی قرون ۵ و۶ م. قابل توضیح نیست.
هنگامی که۹۰۰سال پیش تر از آن کندهار کنونی، و حوالی آن، به دست آشوکای موریا از سلوکیان جدا شد؛ و بودائی ساخته شد؛ در آن هنگام این محل کندهار نامیده نه میشد؛ بل همان نام یونانی اراکوزیا را داشت. رخج و رخد بعد از عرب، صورت تحول یافتهٔ نام اراکوزیا استند. وبعد از این هنگام، خود جناب م.ا. سیستانی مینویسدکه نام کندهار مذکور نیست.
پس سئوال پیدائی نام کندهار یک سئوال جدی است.
پاسخ به این سئوال را باید در تحولاتی پی بگیریم که پس از رسیدن موریاها، اما پیش از انقراض هیپتالها به سرزمین ما، رخ داده اند. چنین تحولات دو تا بوده اند:
ظهور و انقراض پارتیان
ظهور و انقراض ساسانیان
معنا این که مهاجرتهای آغاز قرن سوم م. را در چارچوب همین دو انکشاف باید بپالیم. و از متن این انکشافات صورت اولی نام کندهار را تحری کنیم.
اردشیر پاپکان ساسانی سه جنگ در فارس و تیسفون با پارتیان انجام داد. پس از شکست اردوان پارتی، تیسفون پایتخت پارتیان، و گنجینه های بسیار بزرگی که در آن جا ذخیره بودند، به تصاحب اردشیر پاپکان ساسانی رسیدند. شکوه پُر طنطنهٔ دربار ساسانی از تصاحب ثروت پارتهای اشکانی حاصل آمده بوده است. و نخبگان پارتی تیسفون را ترک کردند.
این پارتهای غربی به کجا رفته اند؟؟
این سئوال در تأریخ حوزهٔ ما پاسخ نه گفته مانده است!
دقیق ترین بررسیهای که در دست داریم، چنین گواهی میدهند:
«پارتیان به سبب جنگها و پیکارهای متمادی و پی در پی فرسوده و ناتوان گشتند...اتحادی بر ضد پارتیان پدید آمده بود...پارتها را از اراضی غرب ایران بیرون راندند...پارتها مغلوب شدند و پادشاهی آنان برای همیشه پایان پذیرفت...سرانجام پارتیان به سوی کوه های بلند روانه شدند و سرزمینهای خویش را با همه ثروتهای که در شهرها محفوظ بود، به اردشیر واگذار شدند ...» (پیگولوسکایا؛ ۱۳۸۷؛صص۲۱۹تا۲۲۱)
این کوه های بلند که به طرف شمالْ شرق تیسفون قرار داشتند، همین البرز بوده است. و از تیسفون که به سوی البرز بالا آمده شود، و از البرز عبور شود، میدان جناح شرقی البرز، یعنی میدان فیروزکوه به روی شان باز میشده است. و این میدان همان میدان مرو- ارزگان - اراکوزیا - هرات - سیستان- زابل بوده است.
پارتیان غربی، یا پارتیان قارنی، به این میدان رسیده اند؛ و پناه گزیده اند
پارتیان غربی در این محل خوشآمد گفته شده اند و از خطر مصوون شده اند. و از نشاپور تا هرات و کندهار و سیستان و ارزگان پراگنده شده اند. دلیل پناهنده شدن پارتهای غربی قارنی به این حوزه، این بوده است که در این قلمرو پارتهای شرقی سورنی، یعنی سیتو پارتها حکمروائی داشتند، و سلاله ها و شاهان خود را داشتند.
پارتهای غربی که مرکز شان در تیسفون بود، اگر که پارتهای شرقی را «درجه دوم» مینامیدند، اما باربار از همین درجه دومها کمک طلبیده بودند و اینک به همان درجه دومها پناه آورده بودند. میدانیم که همین پارتهای سورنی هم، به زودی، با دیکتات شاپور یکم، پسر و جانشین اردشیر، مقابل میشوند. و اما تأریخ تأکید میکند که ساسانیان به زودی به پارتها مراجعه کرده اند و پارتها در نظام اقتدار ساسانی منجذب شده اند و نقش بسیار مهم لشکری و کشوری داشته اند. در لشکرکشیهای ساسانی پیوسته از سرداران قارنی و سورنی یاد میشود. بالاتر نوشتیم که در بحرانی ترین دوره همین پارتیان قارنی و سورنی دست پیش کرده اند و اقتدار ساسانی را از نابودی حتمی نجات داده اند.
کنیت سلالۀ ایندو-پارتها به شاخه«سورن» میرسید و نام سورن را از نام سردار بزرگ پارتی میشناسیم که در مقابل کراسوس سپهسالار رومی به پیروزی تأریخی رسید.
گازرانی مینویسد پس از آن که ساکها در سیستان جابه جا شدند، اقتدار «مرکزی» پارت یکی ازسپهسالاران خود به نام سورن را برای منظم ساختن مرزهای جنوبشرقی به این نواحی مؤظف ساخت. و همو بود که بالاخره اتحاد سیتوپارت را منعقد ساخت. در دورهٔ ساسانی هم سکانشاران ساسانی که به همین نواحی فرستاده شدند، در اتحاد با سیتو پارتها حکومت میکردند.
پس در نیمهٔ اول قرن سوم م. زمانی که در حوزهٔ آمودریا خیونیتها کوشانیان را منقرض کرده بودند وهیپتالان هنوز فرا نه رسیده بودند، مهم ترین مهاجرتها به سرزمین ما، از غرب، از تیسفون، و از جانب سایر مناطق تحت تسلط پارتیان غربی صورت گرفته اند. و نه از شرق، و نه از هند.
یعنی جستوجو در بارۀ نام کندهار را که پی بگیریم، هرچه بیش تر در تأریخ دورۀ پارتی عقب میرویم.
• و در دو نام دقیق میشویم:
کنگاور:
یکی از مهم ترین شهرهای که پارتیان غربی در غرب البرز، و مُشرِف به دامنه های زاگروس، آباد کردند ، شهر کنگاور است.
کنگاور، یک «معبد- شهر» است.
کوششها برای نشان دادن کنگاور به حیث معبد اناهیتا جعلی برآمدند. مقصد از این کوششها این بوده که اناهیتا را که یک الهه میتانی- بلخی بوده است، و به تصریح به روی سیبل آی خانم ظاهر است، از «فارس» نشان داده باشند. آخرین بررسی های باستانشناسی مسلم ساخته اندکه «کنگاور»، اصلاً معبداناهیتا نه بوده،بل یک «آتشگاه» بوده و«آتشکده» های کنگاور حتی تا قرن هجدهم م. نیز دایر بوده اند. پس از آن آخرین زرتشتیهای کنگاور، در زیر سرکوب صفویها، به هند مهاجر شده اند.
این نام «کنگاور» را چگونه ریشه شناسی و تبارشناسی میکنیم؟
ریشه شناسی نام کنگاور به کلمۀ «اُور» عقب میرود که در زبان فونیزی به معنای آتش بوده است. این «اُور» فونیزی وارد زبان هورریتی شده، و همان است که بعد در زبان پښتو
«اُور» شده است.1
بررسیهای زبانشناسی مقایسوی نشان میدهند که «اُور» فونیزی، هرقدر به سوی زاگروس تقرب کرده، به «گور» متحول شده وگور در زبانهای «زاگروسی» به معنای آتش شده و بعد به «گور»، به معنای روشنی، متحول شده است. «گاور»، در زبانهای زاگروسی یک گونه «اسم فاعل» بوده، به معنای «آتش- گر» و «آتش- کننده»، و یا «آتش- افروزنده».
پس «گاور» به معنای کسی است که آتش میافروزد. و این خدمت را در، و برای، «آتشگاه» انجام میدهد. و تنها همین معنای مفهوم «گاور»، بیان میکند که این شهر یک آتشگاه بوده است. و معبد اناهیتا نه بوده است.
پس به یک نتیجهٔ مهم رسیدیم:
لفظ کنگاور را به دو شاکلهٔ «کن» و «گاور» تقطیع میکنیم. و این اقدام ما وقتی ثابت میآید که نشان بدهیم لفظ «کن» دارای یک معنای مستقل میبوده است؟
«کَنْ»،به فتح/ک/، یک لفظ سومری- هوریتی است به معنای فراپوشیدن و فروپوشاندن چیزی. به معنای «نگهبان»، که در زبان عربی «حاجب» و «متولی» ، و در زبان دری، از ریشهٔ عربی، «مجاور» و «پرده دار» مینامیم.
به این سان «کنگاور» یک شهر پارتی بوده و از «کنگاور» مقصود «شهر متولیان آتش» بوده است.
در بالا نوشتیم که تفاوت بوده در میان آتشکده، که محل عبادت عام بوده؛ با آتشگاه که محل «نگهداری» آتش بوده است. در آتشگاه ها آتش، با ترتیبات خاص، پیوسته فروزنده نگه داشته میشده است. یعنی در این جا همه اقدامات صورت میگرفته که آتش مقدس نه میرد، و پیوسته زنده و فروزنده باشد. اصطلاح «آتش نامیرنده»، یک اصطلاح زرتشتی است.
حاجبان این آتشگاه ها، «کنگاور» نامیده میشدند
منظور از کنگاور، شخص، بوده است
•
زینداور:
جناب م.ا.سیستانی یک مقاله دارد با عنوان «جغرافیای تأریخی زمینداور» و نتیجه گیری اصلی جناب سیستانی در این مقاله، که با خط آبی برجسته کرده، چنین است:
«بنابرین زمینداور ریشه در نام معبد زون- داتبر(خدای دادگر) دارد؛ که به معنای سرزمین دادگری و انصاف و داوری میباشد»!!
به تصریح مینویسیم که در این جا هیچ کدام یک «بنابرین» وارد نیست.
هم در منابع عربی که «ارض الزور» و «بلادالزور» آورده اند، و هم در منابع بعدی، به شمول بحث مارکوارت، یک سوء تفاهم اصلی برقرار بوده است. همهٔ این منابع بخش اول این نام را /زمین/ خوانده اند. اما در زمان زاولیها نه میتوانسته /زمین/ مذکور بوده باشد. /زمین/ یک لفظ دری است. و بسیار پسان تر پدید میشود .چرا توجه نه شده که لفظ «زمین» نه میتواند به گذشته، باز به یک گذشتهٔ دور، صادر شود. میدانیم که معبد زینداور گذشتهٔ طولانی دارد و به دورهٔ اورارتی- پارتی عقب میرود.
حدود العالم آنرا یک معبد بودائی مینویسد
نیزکها این معبد را تنها تحویل گرفته اند
پس زمین دادگر از بحث خارج میشود
هم مارکوارت، و هم م.ا. سیستانی، باید توجه میکردند که «زمینداور»، به اضافهٔ/م/، مُفَرّس است. و یک کوشش برای ریشه شناسی نام زینداور، طوریکه «زمین» را در این نام منظور کند، غلط است. و این حقیقت دیری است که روشن بوده است. صورت اصلی این نام را ماریا بوساگلی /Dz-juen/خوانده است (بوزورث؛۱۳۷۷؛ص۸۰ ؛ به نقل از کارل گرن)
پس اول رشاد صیب که نام اصلی این محل را «زینداور» میآورد، حق به جانب است. پس آوردهٔ رشاد صیب در ریشه شناسی این نام هرگونه دنبال کردن «زمین» را «غیردادگر» میسازد.
و دوم این که منظور از Dz-juen زمین نیست. و تفسیر این نام با عطف به زمین و سرزمین اساساً نادرست است.
«زینداور»، اصلاً به معنای زمین دادگری و انصاف، نه بوده است.
Dz-juen را ما میشناسیم. این همانS(h)ivini است که در نزد اوراشتیها نام خدای خورشید (میلیکشویلی؛ ۱۳۸۹؛ص۱۸) بوده است. و همان «شون» است که در«شون- تا» ی هیون تسانگ آمده است. و خطاب شون- تا به شاهان، تکرار همان عنعنه ای بوده که به شاهان ربّ خطاب میکرده اند. «شیوین» همان است که بعد «زون» و «سون» شده است. پس باور توچی در این باره «سست» میشود که شون را با شیوای هندی ربط داده بود. خود این اندیشه هم از توچی نیست، و قبلاً مارکوارت آورده بود.
«شون» از اوراشتو میآید. حضور «شون» در حوزهٔ ما یک مظهر مهم حضور اورارتیها در حوزهٔ ما شمرده میشود. اوراشتوها، که اخلاف هوریتها و میتانها بودند، نه تنها خود شان آئین مهر داشتند، بل آئین مهر را به سرتاسر شرق وسطی رسانیدند. شون= زون = دی-ژون، بر ورود آئین بودائی به حوزهٔ ما مقدم بوده است.
با این یافتهٔ نو که در بارهٔ شیوین/ دز- ژوین به دست دادیم،کلمهٔ زینداور را به دو شاکلهٔ «زین» و «داور» تقطیع میکنیم. پس «داور» به چه معنا بوده است؟
• کنداور
در این حال یک نام دیگر در میان میشود: این نام «کنداور» است.
ریشه یابی نام کنداور بسیار مشکل افتاده بوده است. مشکل از این جا آغاز میشده که فردوسی کنداور و کنداوران را به تکرار به معانی متعدد میآورد.
میبینیم که فردوسی «کنداور» را به کدام معانی میآورد:
چو آگاهی آمد بَهَر مهتری
بَهَر نآمداری، و کنداوری
خردمند و کنداور و سرفراز
چرا بسته را بُرد باید نماز
سرت پر ز تیزی و کنداوری ست
بگوئی مرا خود که شاه تو کیست
هر آنجا که بایست دینار داد
به کنداوران چیز بسیار داد
بدو گفت من دختر مهترم
ازیرا چنین خوب و کنداورم
بگویش که با تو ز یک گوهرم
هم از تخم نرسی کنداورم
کزان ره فرودست و با ما در است
سپهبد نژاد است، و کنداور است
به شاهنشهی در چه پیش آوری
چو گیری بلندی و کنداوری
این که منظور فردوسی از کنداور چیست بحثهای گشوده است. و به نظر میرسد که ریشه شناسی نام کنداور به دلیل لغزش در نام شناسی و لغت شناسی، به راه اشتباه افتیده بوده و این اشتباه را اسدی توسی آغاز کرده است.
اسدی توسی در لغت الفرس اساس را بر«گُندا» میگذارد. «گُندا» به کلمهٔ آریائی «گُند» عقب میرود که به معنای گروه جنگی و«جمپه و پَرّه» بوده است. «گُند» به معادل «ارتش» در دورهٔ ساسانی مستعمل بوده است (فرخ؛ ۱۳۹۰؛ ص۴۸۳) این کلمه همین اکنون در شکل «گوند» در زبان پښتو مستعمل است.
پس در اسم گنداور، به نوشت اسدی، «گُند» بدنهٔ اصلی کلمه است و این «گُند» را به /گ/ مینویسیم، طوریکه اسدی توسی هم به /گ/آورده است. پس، مطابق به اسدی سئوال این میشود که پس از «گند»، موخرهٔ «اور» را چگونه مینویسیم؟
اسدی راه حل را چنین مییابد که «گندا» مینویسیم. بعد/ور/ را از ریشهٔ مشغولیت و شایستگی معنی میکند:
پیشه/پیشه ور
گندا/گندا ور
اسدی توسی «گُندا» را فیلسوف و دانا و شجاع معنی کرده است. اسدی توسی «گندا» با /گ/و/الف/ مینویسد و /ور/ را پسوند مینویسد و از این طریق به این فیصله میرسد که گنداور را «مردمردانه» معنا کند (اسدی طوسی؛ ۱۳۱۹؛ ص۱۳۳)
بعید نیست که در برشمردن «گوندا»، اسدی توسی به نام گوندا فارز هم نظر داشته بوده است. نام گوندافارز در کلمهٔ «گُنده» برجا مانده است که در گفتار دری تاکنون مروج داریم. میگوئیم:
«آدم گُنده است»!
برعلاوه معانی زیر نیز در پانویس همان صفحهٔ لغت الفرس ذیل نام گنداور درج استند:
۱- کنداور، به معنی کنداگر، که حکیم و دانا باشد
۲- کنداور، به معنی پهلوان جنگجو
۳-کنداور، به معنی سپهسالار
این که کنداور با/ک/،و معانی آن،در اصل لغت الفرس درج نه بوده اند وبعد افزود شده اند؛ این به جایش. مهم این است که «کنداور» با /ک/نیز در میان شده است.
نولدکه و هرن و هوشمان کنداور را، با/ک/تازی، از ریشهٔ «کندا» به معنی شجاع آورده اند؛ و«ور» را «آور» پنداشته اند. پس «شجاعت آور».
ولف نیز در فهرست شاهنامه کنداور را با/ک/ تازی آورده و کنداور را شجاع و مغرور، و کنداوری را شجاعت معنی میکند. یعنی ولف مؤخرهٔ /ور/را از ریشهٔ داشتن آورده است، به معنای کندادار و دارای کندا (ولف؛ ۱۳۷۷؛ ص۶۶۶)
مینویرسکی درتعلیقات حدودالعالم«کنداور»را به«کندر» برمیگرداند و به کندرتاغ ربط میدهد که یک کوه در کیماک در دشت قبچاق واقع بوده باشد. نیز مینویرسکی می نویسد «کندر» نام قهرمان سقلاب در شاهنامه است.
(حدودالعالم؛ صص۳۵؛۱۴۸؛۱۴۹؛۱۶۴؛۱۶۵؛۱۶۷)
بیرونی «هنداور»می آورد وآنرا به جانب چین جابه جا میسازد؛محتمل که مینویرسکی به هنداور بیرونی نظر داشته است.
رشاد صیب در بحث «زمینداور» مینویسد:
«جزء داور آن به معنای جای است»
و اما متصل قید میکند:
«حموی میگوید مردم محل آنرا زمنداور(بدون/ی/) میدانند که به معنای «ارض داور» است. یک ملک وسیع است. شهرها دارد»(رشاد؛ ۱۳۸۶؛ص۴۳ و ۴۴)
رشاد صیب، خودش قید میکند که حموی «داور» را به معنای «جای» میآورد؛ و اضافه میکند:
«مردم محل این جای را زینداور Zin Dawar میدانند وساکنانِ این جای را زینداوری می نامند. Zin شکل مماثل Zon است» (رشاد؛ ۱۳۸۶؛ ص۴)
پس به برکت استاد رشاد به دو پیشرفت مهم نایل میآئیم:
اول این که رشاد زین را از داورجدا میکند. پس همه آورده های عطف بهگندا و کندا و /ور/ و/آور/، از بحث بیرون میشوند.
دوم این که گمان ما که ژوین را به معادل شوین وسون و زون قرار دادیم، درست بوده است.
پس هرگاه کنداور را هم«کنْ داور» بنویسیم، این کن داور به چه معنا بوده است؟
مهم تر این که در همه مواردی که فردوسی از کنداور سخن میگوید، در هیچ کدام «جای» را منظور نه میکند؛ بل «شخص» را منظور میکند:
«سپهبد نژاد است، و کنداور است»!!
دقیق تر میسازیم. کنداور به معنای شخص در سایر متون هم صراحت داشته است. در تأریخ جوینی میخوانیم:
«خلایق را که از زیر شمشیر جسته بودند، شمار کردند و از آن جماعت سی هزار مرد را به اسم پیشوری تعیین کردند و بر پسران و خویشان بخش کرد ؛ و مثل آن بر سبیل حشر از جوانان و کنداوران نامزد کردند.....» (جوینی؛۱۳۸۵؛ ج۱؛ ص ۹۵)
بندهش «کندائی» میآورد و آنرا جادوگری، جادوان، رمالان، معنا میکند ( بندهش؛ ص۱۳۴)
گذشته از این، اصولاً حیرت آور است که کوششها برای یافتن ریشهٔ نام «کنداور» به سوی «کند» و«کندا»و «گندا» و«کندر» کج شده اند. حیرت از این که نامهای زینداور و سنداور و منداور،که رشاد صیب میآورد (رشاد ۱۳۸۹؛ صص۲۴۳ و۴۸۲)، به وضاحت گواهی می دهند که در چنین نامها حدّ فاصل بر «داور» قرار میگیرد، پس میباید/ کن/ از /داور/ جدا شود. و در همه منابع عربی این محل یا مستقیماً «داور» نامیده شده، و یا «داور» موخرهٔ آن بوده است:
«بلاد الداور»/«ارض الداور»
پس بار دگر به کلمهٔ «کن» میرسیم. «کن» همان است که در«کنگاور» آمده است، به معنای متولی وحاجب و پرده دار. و این پرده دار صریحاً عطف به شخص است.
به گفت حافظ:
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریمِ حرم نخواهد ماند
به گفت بیدل:
در غبار بیدلان، دام نزاکت چیده اند
کیست دریابد که لیلی پرده دار محمل است
پس «داور» میباید یک چیزی باشد که میبایستی «حاجب» میداشته است. و با در نظر داشت حضور گستردهٔ آئین مهر در آن زمان، این «داور» فقط میتوانسته به «مهر» و به «آفتاب» دلالت کند.
کهزاد مینویسد که کلمۀ داور، به معنای آفتاب، در مسکوکاتی تثبیت شده اند که از قرن اول م. در سیستان و زابل بدست آمده اند و این معنی در بندهش وضاحت دارد:
««مِهر را خویشکاری داوریِ جهانیان به راستی کردن است...هر روز تا نیمروز، با خورشید بدین کار است. و بدین روی است که داور به گیتی تا نیمروز داوری کند. در بارهٔ مهر این را نیز گوید که «به همه سرزمینها شاه است؛ زیرا به هرچیز و به هرکس برسد، داد پدید آید»»
(بندهش؛ص۱۱۳)
پس «داوری»، به معنای برقرارکردن میزان، به پیروی از «داور»، یک نتیجه گیری بوده از «خویشکاری مهر». یعنی «داور»، همان نام مهر بوده است. کلمهٔ «داور» به معنای مهر،و به اشاره، به معنای آفتاب، بوده است.
کلمهٔ مهر (=میترا) به لحاظ ریشه شناسی به «داوری» میرسد. و«داوری» و«داد»، هم، یک نتیجه گیری اعتقادی از آئین«مهر» بوده است. چون آفتاب «دادگر» است. زیرا آفتاب، بر همه، به یکسان میتابد. «داور»، در «زینداور»، به معنای «مهر»، به معنای «آفتاب»، است.
و«داور»، به معنای آفتاب، ریشهٔ هوریتی دارد و از همین ریشه وارد زبانهای ودائی(= پراکریت) و سانسکریت شده است. در زبان سانسکریت، داور به معنای «آفتاب» آمده است.
« Di;Da;Duهر سه به معنای بلند است. Dadar از ریشهٔ da اشاره به خورشید است. dav (در سانسکریتdaeva شده) و صفت فاعلی آن داور dāv+ar از ریشه دو du -به معنای دختر خورشید...» (احمد گوردینی؛ فیسبوک)
بیانات بالا را رشاد صیب به حوالهٔ «فرهنگ توضیحی لغات مغلق» میآورد؛ (رشاد؛ ۱۳۸۶؛ ص۴۳)و بعد از قلم خود میافزاید: در زبان پالیdavra یک لاحقهٔ ظرفی است (رشاد؛ ۱۳۸۹؛ ص۵۸۰)
به هر حال روشن شد که سرتاسر این حکایت هیچ ربطی با «زمین» نه دارد
«زین =زون =شیوینی= دژوینی » در «زینداور» به معنای مطلق «ربّ» آمده است، از ریشهٔ شیوین اوراشتی. «زینداور» به معنای «ربّ مهر» و «ربّ آفتاب» است.
این معنی به روشنی در شاهنامه آمده است:
چگونه سر آمد به نیک اختری
بر ایشان، همه، روزِ کنداوری
نتیجه میگیریم:
«کنداور» (= کنْ - داور)، به معنای «حاجب آفتاب» بوده است. «کنْ- داوران» به معنای حاجبان آفتاب. «کنْ- داوری» به معنای حجاب داری از آفتاب.
کنداوران، که حاجبان آفتاب بوده اند، نزدیکترین معاشران و مشاوران شاهان پارت و ایندو پارت و سیتو پارت بوده اند؛ چون این شاهان آئین مهر داشته اند:
چو بنشست بر گاه، گفت ای سران
سرافراز گُردان، و کنداوران
چنین گفت با شاه، کنداوران
نشانست خوابت از پیغمبران
بدون تردید این مقام در دربار پارتی میسر بوده، و نه در دربار ساسانی. در دربار ساسانی به تدریج آئین مهر عقب زده شد، و یکتادینی وتعصب جبارِ زرتشتی مسلط ساخته شده بود.
تا این جا کنداور به معنای شخص است.
و درست پس از فردوسی، در کوشنامه کنداور/گنداوران صریحاً به معنای جای و محل آمده است:
به جان و سر شاه گنداوران 2
که ما را همیشاه گنداوران
به جان و سر خسرو خاوران
فرستد به پیکار مازندران
این جای و محل کجا بوده است؟
•
رشاد صیب گزارش مینویسد:
««درمجلهٔ کندهار سال۱۳۴۴،ص۱۶،شاغلی نجیب تحت عنوان «کندار (کندهار)» یک ترجمه از مجلهٔ «هرم لوگ» نشر کرده است:
«نام کندهار از دو کلمه ساخته شده است: «(کند»= (شهر) +«دار»= ( آفتاب»؛ )یعنی شهر آفتاب)؛ «کند دار» بر لبه های رود ارکند= (ارغند)آباد شده بود. اراکوزیاها که فن کشت پنبه را از هندیان آموختند، پس زنده گی شان از نظر اقتصادی بسیار بهتر شد»» (رشاد؛۱۳۸۶ ؛ص۲۵)
در این جا مؤلف هندی،که نامش ذکر نیست، نه مینویسد که «کند»، را مطابق به کدام مأخذ به معنای «شهر» آورده است؛ در زبان سغدی، و قدیم تر در زبان خوارزمی، کلمهٔ «کِنت»، کینت، که بعد کِند شده است، به معنای شهر بوده است، به مانند پنجکینت و تاشکینت. این کِند، آشکارا با کسر /ک/ یعنی کِند/کیند آمده است. اما کَند در کَندهار آشکارا به فتح /ک/یعنی کَند آمده است. پس کَند به معادل کیند نیست و مؤلف هندی نه میباید کند را به «شهر» معنا میکرد. در گفتار ما، (دری و پښتو)، «کند»، به فتح /ک/، به معنای «چقری» و «پرتگاه» معمول است.
این که «دار»، را میتوان به «آفتاب»نسبت داد در یادداشت بالاتر از سانسکریت نقل کردیم. به هر حال مقصد مؤلف این بوده است که در نام کند دار، /د/ دوم، به /هه/ مبدل شده و «کند- دار» به «کندهار» مبدل شده است.
این ابدال از /د/ به /هه/ محتمل است؛ اما با این نظر موافق نه میشویم.
معبد زینداور یک معبد قدیم است. این معبد زور در نیمهٔ اول هزارهٔ اول ق.م. به دنبال ورود اوراشتوها به این ناحیه دایر شده باشد. پارتهای غربی که پس از شکست شان از اردشیر، به حوالی شرقی البرز فرود آمده اند، وارد قلمرو سیتو-پارت ها شده اند. سیتو-پارتها، که هم چنان آئین مهر داشته اند، در زینداور معبد زور را دایر داشته بوده اند.
پارتهای غربی نو وارد، به نوبهٔ خود در جای ارغستان قدیم یک شهرنو بنا کرده اند. و به تمثیل ازکنگاور، که قبلاً در غرب البرز بنا کرده بودند، این معبدشهر نو پارتی را که در شرق البرز بنا کردند، کنداور نامیده اند.
«کَنْ»، طوریکه بالا تر آوردیم، به معنای حاجب و مجاور و متولی است.
«کنْ- داور» به معنای حاجب مهر . به معنای متولی مهر. به معنای شهر متولیان مهر.
کنداور، همین کندهارکنونی، یک شهرنوآباد پارتیان غربی بوده است؛که در حوالی۲۲۴
تا۳۰۰ م. بنا شده است. پارتیان غربی، پس از شکست شان از ساسانیان و مواصلت شان از تیسفون به این حوالی، این شهر را بنا کرده اند. و «مقر» خود قرار داده اند. و
خود را کنداوران و متولیان صادق شیوین و داور نامیده اند.
نام اولی این شهر«کنداور» بوده است
کنداور یک معبد شهر بوده است
کنگاور، و کنداور، و زینداور، و سنداور، و منداور، همه، معبد شهرها بوده اند.
پس یک ترتیب تأریخی قایل میشویم:
قدیم ترین نامها در حوزهٔ تمدنی ما هیرمند و زابل بوده اند؛
در نیمهٔ قرن ۸ ق.م. دو نام ارغوشتستان و غرغوشتستان و نامهای ارغند و ارغندی و ارغنداب وارد این محل میشوند.
در قرن ۶ ق.م. نام سکاوند وارد میشود.
در قرن ۵ ق. م. هرودت گنداره و گنداری میآورد. یک بندر گنداور نامیده میشود.
در قرن ۴ ق.م. اسکندر نامهای الکساندرو پولیس و اراخوتیس و اراخوزیا و دمتریاس را وارد میآورد.
رشاد صیب معسکر اسکندهاور Skandhawar را هم در فهرست نامهای یونانی میآورد.
اما در این باره توضیح نو داریم.
در قرن سوم ق.م. آشوکای موریا کندهار کنونی را از سلوکیان واپس میگیرد.
در اسناد هندی چنین مستند نه شده که آشوکا به این محل یک نام داده باشد.
نشر آئین بودیک در سرزمین ما از همین شهر کنونی کندهار آغاز شده است.
در قرن سوم ق.م. در مهابارتها نام گندهاری، که نام یک ملکه است، وارد میشود.
در قرن اول ق.م. نام سیستان وارد میشود.
در قرن سوم تقویم مشترک نام کنداور وارد میشود.
اینک نام «سکانداهاوار» چیست؟ باید دقیق ساخته شود.
ایزیدور خاراکسی در کتاب منزلگاه های اشکانی مینویسد:
«۳۶ فرسنگ دورتر، اراخوزیا (رخج) واقع شده؛و اشکانیان آنرا «هند سفید» مینامند؛ شهرهایBiyt (بُست)؛ و Chorochoad(دهراوود؟)؛وشهر دمتریاس در آن جا واقع اند. پس از آن الکساندروپولیس کلانْ شهر اراخوزیا است. شهر یونانی است و رودخانهٔ اراخوتس (ارغنداب) در آن جاری است» (خاراکسی؛ ۱۳۸۷؛ص۲۹)
اسکندرمحققاً در این محل یک شهر بنا کرده بوده است. ایزیدور خاراکسی این شهر را الکساندروپولیس نام میبرد و روشن تر از همه نام اراکوزیا را ذکر میکند،که یک نام یونانی است. خاراکسی یک شهردمتریاس را هم نشانی میدهد، که یک نام یونانی است. در برابر این دونام یونانی، نام «قصرنارنج» را داریم که در داخل شهر کندهار، مشرِف به دریای ارغنداب، واقع بوده است. این که قصر نارنج به کدام یک از آن دو نام یونانی میرسد، باید بررسی شود.
یونانیها دریای ارغنداب را Arachotus نامیدند؛ از این نظر نام یونانی اراکوزیا عطف به ارغوشتستان بوده است. نام اراکوزیا، طوریکه م.ا. سیستانی مینویسد، از اطلاق یونانی به هلمند = هراورتی نه میآید. رخج و رخد، هردو، معرب از اراکوزیا استند.
پس تاقرن اول ق.م.، که خاراکسی گزارش میدهد، سراغی از نام سکانداهاور نیست. سکانداهاور ریشهٔ یونانی نه دارد.
ونام کندهار،از نام گوندافارز نیز نه میآید که شاه نآمدار سیتو پارتها بوده است.
شهرگونداپور در راجستان هند بنا شد،محتملاً به نام گوندافارز هم عطف بوده است. این «پور» یک کلمهٔ پارتی است . و وجه انتشار آن در سرزمین ما تا هند هم از اصل پارتی آن آمده است. پس در ارغستان قدیم هم اگر به نام گوندافارز شهری بنا شده میبود، میباید که مشابه گونداپور یک نام می داشت.
پس تا اواسط قرن سوم تقویم مشترک که پارتها ساقط شدند، و سیتو پارتها تحت انقیاد ساسانیان در آمدند، نیز از نام سکانداهاور سراغی نیست.
تکرار مینویسیم:
شهر کنداور را پارتهای غربی، پس از شکست تیسفون، و رانده شدن از آن جا، بنا کردند .و شهر هنوز دیری نه پائیده بود که در برابر هجوم خیونیتها فرو ریخت.
درسال ۳۵۹م.گرومباتس،شاه بزرگ خیونیت،که متحد ساسانیان بود، در معیت سپاه ساسانی عازم فتح سوریه میشوند.
در خلای حضور گرومباتس دو هجوم بزرگ واقع میشود.
درسال۳۶۰تقویم مشترک کیدارشاه از آسیای میانه بلخ را تصرف میکند و اقتدار خیونیتها را منقرض میسازد؛و کوشانشار ساسانی را میکُشد.
از طرف جنوبشرق سکانداگوپتا، شاه بزرگ سلالهٔ گوپتا، هجوم میآورد وتا کندهار کنونی میرسد. کیدارشاه مقابل سکانداگوپتا وارد جنگ میشود و سکنداگوپتا را از کندهار بیرون میکند و بالاخره در ۳۷۰ تقویم مشترک سلالهٔ گوپتا را در هند منقرض میسازد. تصویر کیدارشاه بزرگ در غارهای اجانتا شاهد این حوادث تأریخی است.
پس ما یک نشانی تقویمی دقیق وضع کرده میتوانیم:
معسکر ویا شهرک سکانداهاور یک بنا ازسکانداگوپتا است که در فاصلهٔ بین۳۶۰ تا ۳۷۰ م. آباد کرده است.و اگر از نام سکانداهاور، حرف/س/حذف شود، نام کنداهاور باقی میماند و این نام، همین نام کنونی کندهار است.
پس نوشتار جناب کاندید اکادمیسین م. ا. سیستانی را تعطیل میکنیم که نوشت:
«نویسنده گان ما میبایستی اسم قندهار را به شکل کندهار که به اصل و ریشهٔ نام گندهارا نزدیک تر است»
اصلاً نادرست است که نام کندهار را « به اصل و ریشهٔ نام گندهارا نزدیک تر» بنویسیم؛ نام کندهار هیچ ربطی با نام گندهارا نه دارد.
برعلاوه در این بحث کدام «واوښتل» هم جای نه داشته است.
«کندهار» یک نام گوپتائی است که در وسط قرن چهارم م. بر این شهر وارد شده و نام گوپتائی کندهار، نام پارتی کنداور را پوشانیده است.
پس از این انکشافات نیزکیها بر این حدود حاکم شدند، که کاتب آنان را طرخانیه مینآمد. پس از نیزکیها هیپتالیان، که در اثر اتحاد تورکان با ساسانیان، منقرض ساخته شدند، درتحت قیمومیت نیزکیها به این محل عقب نشستند. با رسیدن عرب مسلمان سه آئین بومی ما، یعنی آئین مهر و آئین بودائی و آئین زرتشتی برانداخته شدند. تأریخ به ما از مقابلهٔ خشن و خونین عرب با آئین مهر اطلاع میدهد و ویران سازی و غارت معبد زور در زینداور را شاهد میآورد.
تأریخ سیستان در برابر ویران ساختن معبد زینداور اعتراض میکند.
به این سان نام معبدْشهر کنداور، که یک معبدْ شهر مهری بوده، زدوده میشود و به فراموشی سپرده میشود.
پس نوشت م.ا.سیستانی را تعطیل میکنیم، که مینویسد:
«مسالک و ممالک ما را به کندهار نه میبرند»
و دقیق تر میسازیم، و مینویسیم:
«مسالک و ممالک ما را به کنداور نه میبرند»
به این سان بوده که شهرِ نوبنیاد، در اثر هجومهای متعدد پیوسته دست به دست شده، ونام آن که کنداور، که یک نام آئینی بوده، مکتوم ماند و نام کندهار، که نام یک معسکر بوده، معمول شده است.
کندهار، صورت متأخر است.
قندهار در دورهٔ اسلامی، در همه آثار متقدم ما آمده است و منظور از آن در همه موارد همان «معبدْشهر گندهارا» بوده که هم جوار کابل بوده است. نظر ما این است که نام «قندهار»، به تمثیل از قدامت مرکزیت بودیزم در این شهر، از قندهار/گندهارا برگرفته شده است؛ نوشتیم که مؤلف هندی قندهار/به ق/ را در متون سانسکریت نشان میدهد. پس /ق/ در قندهار، /ق/ تعریب نیست.
فردوسی میآورد:
ز کشمیر، و ز کابل و قندهار
شما را بود آن همه زین شمار
ایرانشاه در کوشنامه میآورد:
چو فرخار و چون تبّت و قندهار
پر از خوبرویان، چون نو بهار
نظامی گنجوی میآورد:
بهاری درو دید چون نوبهار
پرستشگهی نام او قندهار
شهر تازه بنیاد کنداور، سقط شهرت شد!
نام کنداور مفقود شد!
اما کنگاور و زینداور که قدیمی تر بودند، بر جا ماندند!
و کندهار، که یادبود سکنداگوپتا بود، معمول شد!
خوب! اینک به تکرار مینویسیم که جناب سیستانی چی نوشته بود:
«نام کندهار برگرفته از نام گندهارا است که اعراب آنرا معرب کرده به گونهٔ قندهار تلفظ کردند. و به همین املاءء تا امروز در متون عربی و فارسی و پښتو دیده میشود. به نظر من صورت درست املاءی این کلمه کندهار است. نویسنده گان ما میبایستی اسم قندهار را به شکل کندهار که به اصل و ریشهٔ نام گندهارا نزدیک تر است، بنویسند. مردم بومی نیز کلمهٔ قندهار را به شکل کندهار تلفظ میکنند، نه به صورت قندهار. از این لحاظ بهتر است شکل کندهار را مرجح دانست»
این بیانات م.ا. سیستانی را تعطیل میکنیم!
نام این شهر نه گندهارا بوده است! نه قندهار بوده است! نه کندهار بوده است!
نام این شهر، در اصل، «کنداور» بوده است!
«کندهار» یک نام گوپتائی است
عیبی نه دارد اگر نام کنونی کندهار کماکان باقی بماند
شاید میتوان در مرکز شهر یک بنای یادبود بنا کرد
و نام «کنداور» را بر آن درج کرد
•
این راز را بار نخست ما گشودیم!
•