قبایل شرقی- بّرد دُرانی

از کتاب: افغانان جای، فرهنگ، نژاد ، فصل کتاب سوم ، بخش گزارش ویژۀ قبایل افغان
11 March 1814

      اکنون گزارشی ویژه از قبایلی می آورم که با وجود تفاوتهای بسیاری که با هم دارند, از یک نژاد اند( نکته ای که یاد آوری آن برای خواننده ضروری است)؛ به یک زبان سخن می گویند و یک ملت را تشکیل می دهند. همۀ گزارشهای پیشین در مورد هر قبیله صدق می کند مگر آن که محدود به زمانی شده و یا با گزارشی که پس از این می آید مغایر باشد.  اکنون به گزارش بردرانیان می پردازم و از قبیلۀ یوسفزی آغاز می کنم . هر چند که یوسفزیان نمونۀ نامطلوبی از رفتار و آداب افغانانند , اما بیش از هر قبیلۀ دیگری نمودار کامل  ویژگیهای ملت خویشند با شرح رسم و رواج انان , رسم و رواج دیگر بردرانیان, به صورت انواع همان نظام معلوم خواهد شد و با معیار می توان رسم و رواجهای قبایل جنوبی و غربی را مقایسه و توضیح نمود. قبایل ساکن در بخش شمال شرقی سر زیمنی افغان که محدود به سلسله کوه هندوکش رود سند کوههای نمک و کوههای سلیمان است به نام عمومی بردرانی یاد می شوند؛ نامی که نخست احمد شاه بر انان نهاد. بردرانیان مشتمل لند بر قبایل یوسفزی , اتمان خیل , ترکلانی , خیبری , قبایل جلگۀ پشاور بنگش وختک . پیش از شرح هر یک از این قبایل به بیان مشخصاتی می پردازم که آنان را از همۀ افغانان دیگر جدا می دارد.    پیشتر یاد شد که ظاهرا افغانان شرقی تمدن خویش را از هند گرفته اند. این نکته به گونۀ خاص در مورد ردرانیان صدق می کند از روزگاران پیشین که شاهان کابل و غزنی بر هندوستان مسلط شدند , بخش شمال شرقی افغانستان پیوسته گذرگاه میان دو امپراتوری بوده است . اهالی انجا هم آداب و اخلاق سر زمینی را گرفته ند که محتملا در فنون زندگی پیشرفته تر بوده ست و اقامتگاه و دربار فرمانورا نیز در آن قرار داشته است.         این عادات شاید در شهر ها و اطراف شاهراهها زودتر رواج یافته باشد؛ اما در نواحی دور افتاده تر کشور بیشتر شکل دائمی به خود گرفته است. پس از به هم خوردن روابز با هند رفت و آمد با دیگر اقوام بیشتر شد و دربار و ارتش دُرانی بران شدند تا زبان و ادب خراسان را پیش گیرند به صورت عموم آداب و اخلاق هند با آداب و اخلاق ویژۀ افغانان در آمیخت و هنوز در میان همۀ بردرانیان شایع است.        بردرانیان به جامعه های متعدد و کوچک تقسیم شده اند و چون همه کشاورزند زمینشان کمتر از آن است که در اختیار هریک از افراد قبایل قرار گیرد. این قبیله های که همه یا بخشی از انان کوچی اند, هر چه جمعیتشان بیشتر می شود جای خویش را تنگتر می بیند و همین باعث بروز جنگها بر سر آب و زمین و ایجاد خصومت پردوام میان قبایل همسایه میگردد . تأثیر رشد جمعیت آسایش همسایگان را ندارد. در نتیجه می بینیم که بردرانیان مردمانی شجاع ولی ستیزه جو, فعال زحمتکش و زیرک اما خود خواه و نیرنگبازند . از دیگر افغانان متعصب تر و نا شکیبا تر و بیشتر زیر تأثیر ملایان اند انان همچنان شریرتر عیاشتر و از هر جهت در نادرستی بر دیگر افغانان مقدمند. این خصایص در قبایل مختلف مختلف با توجه به وضعیتشان گونا گون و در میان اهالی پراکندۀ کوه نشین قویتر از جلگه نیشنان وادی نشینان است . قبایل آزاد از همه سر کش ترند و آنان که زیر ادارۀ یک رئیس نیرومندند بسیار مرافعه جوی اند. عادات عمومی افغانان نیز کردار بر درانیان را اصلاح می کند؛ مثلا در حالی که وضعیت خود شان انان را خود خواه ساخته است, عادت عمومی انان را مهمان نواز می سازد ؛ هر چند که این مهمان نوازی هر گز با مهمان نوازی قبایل غربی یکسان نیست.         پیوستن به انجمنها   عادت پیوستن به انجمنها, برای دفاع دو جانبه, میان تمام بردرانیان به جز یوسفزیان- رسم است و بی گمان نتیجۀ مناقشۀ دائمی است که در میان انان غلبه دارد. اما اینکه چرا این رسم در میان یوسفزیان که بیش از همه به آن نیاز مندند نیست ؛ اعتراف می کنم که قادر به شرح ان نیستم اما این واقعیت در تمام اطلاعات موجود تأیید شده است این انجمنها به انجمنهای اخوت روزگار ساکسون همانندند افراد برای یاری به یکدیگر یا به دلیل رُخدادهای مشخص یا همۀ قضایایی که شاید پیش آید در این اتحادیه ها هم پیمان می شوند . این اتحادیه ها را « گوند» یا گوندی (=حزب) می خوانند و شمار اعضا به هر پیمانه ای می تواند افزایش یابد . پیوند میان دو عضو یک « گون» از پیوند هموخونی قویتر است آنان حاضرند برای همدیگر همه چیز حتی زندگی خویش را فدا کنند. پیوند « گوند » میان دو ریئس با جنگ قبایل نمی گسلد . شاید در گیر جنگ شوند اما با پایان یافتن جنگ دوستی از سر گرفته می شود . پیوند های « گوندی» در میان قبایل هم استوار می شود. در روزگار پیشین همۀ ردراانیان به جز قبایل یوسفزی اتمان خیل ختک در دو اتحادیل بزرگ « گارا » و « سامل»  شامل و متعد به یاری همدیگر در مناقشات بودند, اما اکنون این اتحاد بسیار سست شده و هر گز همۀ گروههای عضو در نبردی شرکت نمی کنند.       سر زمین بردرانیان    بردرانیان در کوهپایه ها و دره های دامنۀ هندوکش ع نواحی پیوسته به کوههای سلیمان و جلگه های باجور و پشاور زندگی می کنند. سلسلۀ هندوکش همیشه پوشیده از برف است. قلل کم ارتفاع برهنه و اطراف ان پر از درختان کاج, بلوط , زتون وحشی , گردو و درختان دیگر است و در دامنه های انواع میوه ها و گلهای اروپایی به گونۀ خود رو دیده می شوند. همۀ جنگلهای این  کوهها پر از جانوران وحشی است, که ببر , یوزپلنگ , گرگ, خرس و کفتار از ان جمله است .کافران بلند ترین نواحی کوهها را گرفته اند . انان به افغانان نزدیکند مسلماان مکرر در امده و شداند و گله های بزرگ گاور میش و رمه های بز را می چرانند؛ البته تپه های کم ارتفاع کوهستانی رعاییا هندوی افغانان نکرر در آمد و شداند و گلله ها بزرگ گاومیش و رمه ها بز را می چرانند؛ البته تپه های کم ارتفاع گاهی مأوا و مزرعۀ خود افغانان است . هر گاه کنار دره ها قابل کشت باشد گندم و جو می کارند که دیم و به آب باران وابسته است اما ژرفای دره ها با نهر هایی که از آنها می گذرند آبیاری می شوند و محصولاتشان همانند جلگه ها است؛  مانند گندم, جو, برنج , ذسرت , حبوبات نیشکر, تنباکو و کتان . اما کمیت این محصولات همه جا یکسان نیست . محصول گندم ذُرت و برنج مانند محصول پشاور و برخی مانند باجور و بعضی همچون محصول سوات است.        در این ناحیه از همۀ دامها گاو بیشتر است که زا آن در شخم زنی و بیشتر در برابر کار می گیرند ولی هم گاو و هم اسب در دره های هندوکش کمیاب و حجتی گوسفند هم در باجور, سوات عُلیا و بُنیر بسیار اندک است. آب و هوا     آب و هوا از کوهستانهای برفگیر تا جلگه های گرم پشاور متغیر است . قله های بیشتر کوهها جتی انها که قابل سکوتند – چهار تا شش ماه در سال برف دارد از دره ها سوات عُلیا آب و هوای خوشگوار دارد و هر گز از تموز انگلستان گرمتر نمی شود, بسیار سرد هم نمی شود. سوات سُفلی که محدود به کوهها است از پشاور گرمتر است . باجور نیز به همین دلیل در تابستان گرم است ولی به دلیل بلندی زمستانی سردتر دارد و هر سال برف آن دو سه روز بر زمین می ماند.یوسفزی     یوسفزی قبیلۀ بزرگی است  که به چندین قوم کوچتر تقسیم شده و عمدتا یوسفزیان یا قوانین و مقررات دموکراتیک زندگی می کنندو سر زمینهای فراخ میان رود سند و کوههای اتمان خیل و رود کابل و کوههای هندوکش را در اختیار دارند که مشتکل از بخش شمالی جلگه پشاور و دره های پنجکوار , سوات و بُنیر است جلگۀ درم تور بر جانب شرقی رود سند ناحیه دیگری است که به انان تهلق دارد . بخش متعلق به یوسفزیان از جلگۀ پشاور و برکرانه های رود سند رود و رود کابل از توربلا تا هشتنگر امتداد دارد و پهنای ان در میان کوههای شمال و رود خانه دوتا ده میل است . این سرزمین بسیرا حاصلخیز اما حاصلخیز کناره ها بیشتر از نواحی مرکزی است . بخش شمالی ان به سلسله کوهی متصل و پس از آن درۀ پهناور چوملا است که از سوات پایین تا سند امتداد دارد و از شمال به کوههای بُنیر محدود است.    درۀ سوات   درۀ سوات بر جلگه ای که پیشتر یاد شد گشوده شده و در تمام بخشها به وسیلۀ رود لند تقسیم گردیده است. این رود نخست از کوهها به جانب جنوب غربی توتوکان موتکونی جاری شده و در انجا از شمال غرب رود پنجکورا به ان می پیوندد و از این نقطه به جنوب روان می شود.  درۀ لندی تا نقطۀ الفتای ان با رود پنجکورا , سوات بالا ( = برسوات) و ناحیۀ پایین ان سوات پایین (+ کوز سوات) خوانده می شود بخش بالایی پنجکورا کوهستانی و کم جمعیت ولی پایین دره و به صورت عمومی جنوب رود خانه حاصلخیز  و کشاورزی آن خوب است دیر که اقامتگاه خان سوات است در بخش بالایی و دارای تقریبا پانصد خانه است.سوات بالا دره ای به درزای تقریبی شصت میل و پهنای ده تا شانزده میل و سطح زمین در هر دو سوی رود خانه بسیرا حاصلخیز است . سوات پایین تقریبا همۀ محاسن سوات بالا را به علاوۀ رود خانه آبیاری م شود که مجرای ان پیچش بیشتر دارد و برای آبیاری مناسبتر است. سوات پایین بسیار پر جمعیت و مهمترین ناحیۀ آن شهر الله دند است که شهر مهمی است.        سوات را تپه های سراشیب دار از بُنیر جدا ساخته اند و در آن قبیلۀ مهم افغان بابیان- مسکن دارند.      بُنیر منطقه ای ناهموار وو متشکل از چند درۀ کوچک است که همه به سوی رود خانۀ بریندُو باز شده اند این رود خانه در میان بُنیر روان است و نزدیک دربند بیست میل بالاتر از توربلا به سند می پیوندند کناره های رود نسبتا حاصلخیز است و در آن برنج می کارند اما پهنایش از یک میل بیشتر نیست در برخی از دره های وسیعتر هم نوع بهتری ذرت می شود ولی محصول عمدۀ ان غله ای است که افغانان غوشت و هندوستانیان کنگونی می خوانند همۀ این کشتیها وابسته به باران است و بیشتر در شیب تپه ها که به صورت صفۀ های طبقه به طبقه تشکیل شده رشد می کند و با کج بیل کاشته می شود کوههای پیوسته به شمال غرب بُنیر فضای میان دره هندوکش و سند را پر می کند.  قوم جدون ] یا گدون, در شرق سند درم تور یا دم تور را در اختیار دارند که درۀ تنگی در امتداد نهر دُور است که بسوی جنوب غرب روان است و در نزدیک توربلا به سند می ریزد این ناحیه مانند سوات پاییین ولی کم حاصلخیز است کوههای بلند دارد که اقلا بر یک جانب آن درختان بلوط , کاج , گردو , زتون وحشی و دیگر درختان کوهی رشد می کند ولی از میوه ها و گلهای اروپایی در اینجا نشانی نیست و همه چیز نموداری است از محصولات هند در جلگه درختان معدودی است. جکعیت ناحیه خوب و برخی از روستاها پرجمعیت است. پیشینه منطقۀ یوسفزی و تاریخ قبیله   در حدود سه سده است که یوسفزیان این منطقه را در اختیار دارند. ه چند بسیاری شنیده اند که اصلشان از غرب است, قلیلی از انان ار موطن پیشین و احوال گذشته قبیله خویش اندکی آگاهند. گزارش آتی خلاصه ای از تاریخ یوسفزیان است که به امیخته ای از زبانهای پشتو و فراسی در 1184 /1771 م نوشته شده است.اصل تاریخ خیلی مفصل است و گرچه آمیخته با افسانه ها و موهومات است , نمودار هایی از واقعیت هم دارد که می توان به انها اعتبار دارد. هر چند که مطالب ان مورد تأیید بابرشاه= که یکی از قهرمانا رخداد های این تاریخ و یکی از درست نویس ترین مورخان آسیا – واقع نشده است.       مسکن اصل تاریخ مفصل است و گر چه امیخته با افسانه ها و موهومات است نمودار هایی از واقعیت هم دارد که می توان به آنها اعتبار دارد. هر چند که مطالب ان مورد تأیید بابرشاه- که یکی از قهرمانا رخداد های این تاریخ و یکی از درست نویس ترین مورخان آسیا است- واقع نشده است.     مسکن اصلی , گاراونوشکی      مسکن اصلی یوسفزیان در حدود گارا و نوشکی است که اقلا دومی در حدود « دشت لوت» یا دشت بزرگ نمک واقع شده و اکنون در تصرف بلوچان کلات نصیر است.  در ان روزگاران جمعیتشان  بایست بسیار کمتر از امروز بوده باشد؛ زیرا انان تنها شاخه ای از قبیلۀ خوکی و شاخه های دیگر گوگیانی ترکلانی و محمدزی- بوده اند.  انان تقریبا در اواخر سدۀ 13 و اوایل سدۀ 14( سدۀ 8 هجری) از گارا و نوشکی رانده شده , سپس در مجاورت کابل مسکن گزیدند و دیری نگذشت که به حمایت میرزا الغ بیگ فرزند میرزا ابو سعید تیموری بر خاسته و وسیلۀ نشستن او بر تخت کابل شدند که پیشتر در دست نیا کانش بود و شاید در پی مصائبی که با مرگ ابو سعید بر خاندان تیمور وارد شده بود آن را از دست داده بود.    شاه در اغاز رسیدن به سلطنت با یوسفزیان رفتاری خوش داشت؛ چون براستی برای حفظ سلطنت به انان وابسته بود اما آزادیخواهی سرکشانۀ انان متناسب پیوند نزدیک به چنان شاهی نبود و غرورشان با افزایش  دارای فزونی می گرفت تا ان که به تضعیف قدرت الغ بیگ پرداختند روشتاهایش را تارج کردند و حتی پایتخت را دستخوش نا آرامی ساختند الغ بیگ که در این هنگام با پیوستن شمار بسیاری از مغولان نیرو گرفته بود, بر آن شد تا خود را از شر این هم پیمانان پر خطر رها سازد.  نخست یوسفزیان را با گوگانیان در انداخت ( خوکیان در این هنگام اقوام مستقلی شده بودند). سپس به همراهی ان قوم و به رهبری ارتش خویش بر انان تاخت و نخست شکست خورد؛ ولی در ضیافتی که در خلال یک آشتی نیرنگ آمیز ترتیب داد, همۀ سران ان قبیله را کشت هستی شان را تاراج کرد و آنان را از کابل بیرون راند. یوسفزیان با نگونبختی بسیرا به اطراف پشاور روی آوردند. پشاور در ان روزگار وضعی دیگر داشت . قبایلی که اکنون آن را در اختیار دارند , در ان هنگام در خراسان بودند و جلگۀ پشاور و پیرامون ان در اختیار قبایلی بود که از میان رفته یا تغیر محل داده اند.       لغمان در دست قبیلۀ ترکلانی بود , که اکنون در باجورند قبایل خیبر وبنگش پیشتر سرزمینهای کنونشیان را گرفته بودند, اما نواحی پایین درۀ کابل با بخشی از باجور چچ هزاره و نواحی شرقی تا رود جیلم در دست قبیلۀ افغان دلازاک بود که اکنون تقریبا از میان رفته اند.  سرز مین میان منطقۀ قبایل دلازاک و سلسلۀ هندوکش بر هر دو جانب سند, سلطنت سوات را تشکیل می داد که ملتی جدا گانه در آن مقیم بود و سلطان اویس برآن فرمان می راند که نیاکانش روزگاری دراز بر ان سر زمین پادشاهی کرده بودند.  در قلمرو دلا زاک    یوسفزیان با رسیدن به قلمرو دلازاک دست به دامن فتوت انان زدند و دو آبه برای اقامتشان معین شد اما یوسفزیان با رسیدن افراد تازه وارد جا را تنگ یافتند و چون نیرو یافتند و منطقۀ قبایل دلازاک در باجور را گرفتند و در نبردی همۀ سر زمینهای شمال رود کابل را از دست انان بیرون کردند. همچنان سلطان اویس را از قلمرو پیشینه اش رانده نا گزیر به عقب نشینی به کافرستانش ساختند که در انجا سلسلۀ جدیدی بنیاد نهاد و دودمانش تا چند نسل در آنجا فرمان راندند. در این احوال الغ بیگ در گذشته و سلطنت کابل به دست امپراتور معروف , بابر- ستارۀ اقبالش همی درخشید افتاده بود او بارها بر یوسزیان تاخت؛ اما آسیبی چندان به انان نرسید؛ چون به کوههای خویش پناه می بردند. سرانجام بابر با انان صلح کرد و دختر خان یوسفزیان به عقد او در آمد که خود در بابرنامه این نبردها را شرح می دهد و دستان ازدواج را تأید کند  شرح ماجاریی که خلاصه اش را آوردم . بخش مهم تاریخ مفصل افغان را به خود اختصاص داده و آن شرح به نوشتن نمی ارزد اما عبارتی چند برای روشن شدن آداب و رسوم یوسفزیان می آوریم:      آداب و رسوم      در طول این فتوحات همۀ یوسفزیان از یک خان فرمان می بردند که ظاهرا بسیار نیرومند تر از خانان امروز بود اما مردمان همچنان گرد نکشی و نافرمانی می کردند. انان نخست بر سر گریزاندن دختر خان قبیله با گوگیانیان در افتادند و گوگیانیان با همان روحیه ای که امروز معمول است به گونه ای آشتی ناپذیر ماجرا را پی گرفتند . گویا رسم ننتوانی ( دخیل شدن) مانند امروز رواج داشت و به همین گونه گاهی از آن چشم پوشی می شد. این داتسان کوتاه آداب و رسوم ان روزگاران را بخوبی روشن می سازد. ماجرای آشتی با قبیلۀ دلازاک   ملک – احمد خان یوسفزیان- پس از نبردی بزرگ با قبیلۀ دلازاک , مأمور گردید تا با آن قبیله آشتی کند چون به نزدیک ان قبیله رفت برآن شدند تا برای دلخوشی کسانی که خویشاوندانشان در جنگ کشته شده بودندع اورا قربانی کنند. اما وضع ملک احمد و شاید سیمای نیکویش دل از همسر خان دلازاک ربود . ملک را از نیرنگشان آگاه ساخت و او را تا فرو نشستن آتش خشم قبیله اش پنهان کرد. افراد قبیله از اینکه کاری خلاف رسم و رواج افغانان در برابر مهمان و عارض کرده بودند پیشیمان گشتنند و هنگامی که ملک احمد خود را آکار ساخت اورا گرامی داشته به افتخارش ضیافتی ترتیب دادند. نشسته بودند و مطرب که ظاهرا نامهربان تر ا دیگران بود با سرودهایش افراد قبیله را بی م انگیخت که اکنون دشمن در میان شماست؛ نابودش کنید او از نبردها, بویژه نبرد اخیر که آنان شکست خورده بودند یاد می کرد این اشاره ها چنان بر میزبانان ناخوشایند بود که به خشم امدنند و مطرب را با سنگ از محفل بیرون راندند و ملک احمد را گذاشتند به قبیله اش بر گردد چون در انجا از او در بارۀ قبیلۀ دلازاک پرسیدند پاسخ داد: تنها خردمندی که در میانشان دیدم مطرب بود.     در رفتار با دیگر قبایل و ملل چنین می نماید که انان درشتی و نیرنگ بدویانه را با نرمی مرحلۀ پیرفته تمدن به هم امیخته اند می گویند که انان هر گاه افغانان را در جنگ به اسارت بیگرند, امان می دهند در حالی که با اسیران سواتی چنین نمی کنند. با ان همه با مردمان مناطق مفتوحه مدارا می کنند و سخت می کوشند که در یک وقت خود را به بیش از یک جنگ در گیر نسازند.    تقسیم سر زمینها یوسفزیان چون فتوحاتشان را تکمیل کردند در پی تقسیم سرزمنیهای مفتوحه شدند اشنغر را به محمد زیان- که از خراسان امده بودند- دادند که تاکنون نیز در دستشان است.         گوگیانیان را که امپراتور بابر از کابل رانده بود و با یوسفزیان آشتی کرده بودند در دوآبه جا دادند و هنوز در ان ناحیه اند در ان هنگام بخشی از باجور نیز به انان داده شدو انان قبایل کوچک از جمله اتمان خیل را جا دادند . جای اتمان خیل در کوههای شرقی باجور – محل کنونیشان – معین گردیده . ظاهرا پنجکورا که در ان وقت بخشی از باجور بود به یوسفزیان ماند و بقیه به اهالی کنونی آن ترکلانیان یا ترکانیا- رسید . گویا این ناحیه را از دهگانان گرفته اند.   تقسیم داخلی زمینها در میان شاخه های کوچکتر قبیلۀ یوسفزی و در میان افراد ثبت نشده است, اما این موضع با مطالعۀ وضع کنونی املاک  قابل فهم است و می توان به برخی از ضوابط ان پی برد. قبیلۀ یوسفزی به دو شاخۀ عمده تقسیم شده است : یوسف و مندر        نخستین شاخه در سوان, پنجکورا و بُنیر و دومی در جلگۀ شمال درۀ کابل و درۀ چملا اقامت دارند. یوسف خود به سه شاخۀ کوچکتراکوزی مُلازی ( یا مولازی) و لا ویزی تقسیم شده است که شاخۀ نخست سوات و پنجکورا و شاخۀ سوم بُمیر را به دست اوردند. هر یک  از این شاخه ها مالک اصلی شده و دیگر سواتیان به درجۀ رعیت یا به گفته یوسفزیان « فقیر» تنزل کردند. هر یک از این شاخه ها در حضور انجمنی زمینها را میان « خیل » ها تقسیم کرده و همین ترتیب در میان بخشهای کوچکتر تکرار شده است هر یک از خیلها زمینش را به صورت دائمی در اختیار دارد ولی در داخل خیل ترتیب دیگری گرفته شده یعنی هر گروه زمین را در یک دورۀ معین چند ساله در تصرف دارد و پس از ان تقسیم دوباره صورت می گیرد. تا همۀ خیلیها از زمینهای بارور و کمبار استفادۀ برابر داشته باشند بر طبق این ضابطه هر بخش مستقل خازوزی همان زمینی را که در نخستین تقسیم به دست اورده در اختیار دارد؛ اما در تقسیمات خیلها سعی می کنم با تشریح نمونۀ خیل نیک پی  یکی از شاخه های خازوزی که بخشی از اکوزی است – که حالا یک خیل مستقیم و متشکل از شش شاخه استع موضوع را روشن سازم.        مثال نیک پی خیل زمینهای « نیک پی خیل» به دو بخش تقسیم شده که وسعت برابر و باروری متفاوت دارند. این خیل هم به دوش بخش تقسیم شده است که برای تقسیم زمین هر ده سال یکبار قرعه کشی می کنند. اگر در قرعه کشی , زمین سابق نصیب مالک شود و مرغوب هم باشد نگه می دارد ولی اگر بخش دیگری به او برسد ع بی درنگ مبادله صورت می گیرد. دو بخش یک قبیله ده سال یک بار برای قرعه کشی انجمن می کنند قرعه کشی در روستای واقع در مرز هر دو بخش انجام می شود.         گروه بسیاری برای نظارۀ مراسم گرد می آیند. اما اگر شادمانی برندگان و خشم بازندگان بیم برخورد را پیش آورد, ملکان به بهانه های متعدد , قرعه کشی را به تعویق می اندازند , تا مردم متفرق گردند. پس قرعه کشی کرده نتیجه را اعلام می دارند برندگان با شلیک تفنگ تقسیم شیرینی و جز آن ابراز شادمانی می کنند و تقسیم زمین بدون در گیری و آشفتگی صورت می گیرد. هر شاخۀ یک گروه با شاخۀ گروه دیگر قرینه شده زمین را مبادله می کنندو هر گاه در قرعه کشی چنان پیش آید که مالکان زمینشان را نگاه دارند, انان خود دوباره  قرعه کشی و زمین را به سه بخش تقسیم می کنند. در دو قرعه کشی اخیر کسانی برنده شده اندکه پیشتر بدترین زمینها را داشته اند و در نتیجه در مدت چهارده سال دو مبادلۀ کامل زمین صورت گرفته است. بعید نیست که شرایط به وجود امده از این مقررات و نگهداری نا معین مانع بهبود و آبادی زمین گردد اما به رغم اینها زمینهای یوسفزیات کشاورزی خیلی خوبی دارد و. روستاها سیستم آبیاری و دیگر تأسیسات ان مانند بیشتر بخشهای افغانستان آباد است.      نیز قابل پیش بینی است که مبادلۀ زمین میان اولسها جنگهای داخلی را سبب می شود البته در پایان دورۀ مبادۀ اخیر گروهی از خیل نیک پی که زمینهای حاصلخیز در اختیار داشتند از انجام قرعه کشی سرباز زدند. ملکان به این بی انصافی معترض گردیده دیگر اقوام اکوزی را برای جلوگیری از این سر پیچی به یاری خواستند. دیگر اولسها از این داعیه حمایت کردند و آنگروه سراناجم ناچار تن به قرعه کشی داد.   این رسم را ویش ( تقسیم بخش کردن) می خوانند و در میان همۀ یوسفزیان- نیز در میان محمدزیان- معمول است اما مدت نگهداری زمین فرق می کند. مثلا در بُنیر سالی یکی بار ویش ( تقسیم ) صورت می گیرد در میان قون جدوان (= گدون) که شاخه ای از یوسفزی است ع مبادلۀ زمین بین افراد صورت می گیرد نه بین گروهها و در اتمان خیل همۀ اقوام بیست سال یک بار قرعه کشی می کنند . در میان قوم گنداپور هم زمین به ششه بخش – و قوم هم به شش گروه – تقسیم شده سپس قرعه کشی می کنند مدت نگهداری زمین چنان که در میان یوسفزیان معمول است معین نیست؛ و لی در هر قرعه کشی دیگر تعیین می گردد و دورۀ آن معمولا از سه تا پنج سال است . شگفت انکه این مراسم در میان گنداپوریان- که هیچ ضابطه ای ندارند- بدون هر گونه آَشول و خونریزی صورت می گیرد در میان افغانان شرقی جز آنان که پیشتر یاد شدند- این رسم وجود ندارد. دو یا سه شاخۀ ورکزی نیز این رسم را دارد . نشانه های رواج ویش در میان برخی قبایل خراسان هم دیده شده ولی انچه به دست می رسیده تنها متعلق به قوم بریچ است که گاهی یک روستا با روستای دیگر یا شخصی با شخص قرعه کشی می کند ؛ اما میان اقوام قرعه کشی نمی شود.    خود سری یوسفزیان   آنچه  گفته شد خواننده را به این فرض اماده می سازد که یا قطعا حکومتی در میان یوسفزیان نیست و یا بسیار ضعیف است. احساس گونه ای آزادی – بیرون از حدود اساسی نظم- خصیصۀ همل افغانان است. ریشۀ باریکی که جامعه را پیوند می دهد, خون شریکی و نیای مشترک و فرمانبری از نمایندۀ یک نیای مشترک است. شیوۀ حکومت انان پدرسالاری ( یا مهتر سالاری) است؛ اما اثرات آن با اثرات منسوب به چنان جامعه ای بسیرا تفاوت دارد. رئیس خازوزیان بزرگترین پسر نیای مشترکشان است اما واپسین قدرت نمایی او در روزگار نادرشاه بود که همۀ یوسفزیان در برابر آن کشور گاه متحد شدند رئیس نیک پی خیل هم قدرتش را از چنین سرچمه ای می گیرد و اختیاراتش در خور شرح و تفصیل نیست او در جنگ فرمانده است ولی بر حسب تصویب شورای ملکان که آن شورا یا جرگه نیز خود زیر نفوذ اعضای قبیله است گاهی در گیریهای میان دو قوم را حل می کند؛ ولی موفقیت او بیشتر بسته به کلام او است تا به مقامش و یش از همه به هویت مُدعی تعلق دارد. در واقع همۀ اخیتاراتش برخاسته از مقام شخصی اوست که ان هم از حسب و نسب او منشأ می گیرد نه در امد عمومی دارد نه دارایی بسیرا و نه نوکر بیشتر از دیگر سران قوم . سران اقوام مخصوصا اگر از روستاهای مختلف باشند- صلاحیت بیشتری جز جل در گیری افراد ندارند؛ زیرا هر قوم در روستاهای مختلف که در هر یک اقوام دیگر هم زندگی می کنند – پراکنده است اما هر محل زیر ادارۀ جدا گانۀ یکی از بزرگان است. قدرت هیچ یک از این رئیسان به اندازۀ یک پایور یا پاسبان انگلیسی نیست.         لازم به گفت÷ن نیست که یوسفزیان شاه را به مبارزه می خوانند. آنان لاف استقلال می زنند و قبایل تحت حکومت اورا به دشواری افغان می دانند. گویند که پیر معروف یوسفزیان در حق انان دعایی و نفرینی کرده است ک « همیشه آزاد خواهند بود ولی هر گز متحد نخواهند شد«. به تصوری که افغانان از آزادی دارند وی در بخش دوم دعا پیش بینی تازه ای نکره است . اکنون مشاهدات بالا را با گزارش برخی خصوصیات یکی بخش از غالی خیل- که شاخه ای از نیک پی خیل است- توضیح می نمایییم بخش غالی خیل- که از آن سخن می گوییم – اکنون با سه با بخش دیگر این قوم در روستای گالوچ زندگی می کنند و هر بخش رئیس دارد که مشر (= بزرگ) خوانده می شود و آن رئیس خود تابع ملک شاخۀ خویش است هر یک از محله های روستا را کُندی می خوانند ارتباط مردم  هر کندی با شاخه قوم خویش است و ظاهرا ارتباط بیشتری با دیگر محلات روستا ندارند به حدی که گویا در بخشهای مختلف کشور زندگی می کنند.رئیس یا مشر هر کندی ( محله) حجره ای دارد که شوراهای محله در ان تشکیل می شود و مردم برای گفت و گو وسرگرمی در انجا گرد می آیند مهمانی می دهند و همه معاملات عمومی را- بدون اختلاط با دیگر کندیها- انجام می دهند. چنین گردهمایی افراد ناسازگار در یک محل نمی تواند بدون درگیری باشد و بندتر روزی به آرامی می گذرد اگر دعوا بر سر آب زراعتی یا حدود زمین باشد, شمشیرها از غلاف بیرون می شوند؛ جرح و زخمی رخ می دهد که سالها خطر آن باقی است و سرانجام هم کار به قتل می کشد هر تجاوز انتقامی در پی دارد که باعث سنگر گرفتن, راه بریدن کشتن افراد در خانه ها انواع بدگمانیها و آشوبها می گردد. به دلیل فراوانی این کینه توزیها کمتر کسی هر چند معتبر است که نگران و مراتب  زندگی خویش نباشد. در همۀ روستاها مردم با خودد اسلحه دارند تا خود را از گزند دشمنان نهانی در امان داشته باشند و برخی از ده تا دوازده و حتی پنجا تا صد محافظ دارند.       نمونه ای از انتقام تا کنون از درگریهای اقوام مختلف سخن گفته ایم و شاید پنداشته شود که در چنین شرایطی افراد هر قوم در میان خویش باید بسیار متحد باشند؛ اما چنین نیست حتی در میان یک قوم هم از صلح و هماهنگی خبری نیست اندک بهانه ای در گیری می آفریند که سر به جنگ می کشد. ملکان و رئیسان محل میانجیگیری می کنند؛ دلداری می دهند؛ پوزش می خواهند؛ تهدید می کنند؛ مشورت می نمایند اما همۀ این کوششها غالبا به هدر می رود و در گیری ادامه می یابد تا یکی از طریق خود را ناتوان بیند و ترک روستا گوید . گزارش یکی از این درگیریها را از زبان مضراب خان – و تقریبا با کلمات او می اوردم که بیانگر ماهیت کین توزی و آشتی جویی یوسفزیان نا توانی رئیسان و گردنکشی افراد و بهتر از هر شرح و تبصره ای است:   پدر مضراب خان با شخصی به نام سراندازخان , بر سر حدود زمین دعوا داشته اند پس از مبادله سخنانی درشت پدر مضراب خان جراحت بر می دارد. برادرش انورخان – عمری مضراب خان- که رئیس همۀ غالی خیل است برای این مسأله قدرتی بیش از یک فرد عادی ندارد. در این باره جرگه ای منعقد شدکه ظاهرا موفقیتی در برنداشت . چند روز بعد انورخان و برادر زاده اش مضراب خان – که شانزده سال داشت به حجره می روند ده دوازده تن از بستگان که چند تن خوب مسلح بوده و دیگران هر یک شمشیری داشته اند- با انان بوده اند د رحجره با  سر انداز خان و بیست تن افراد سرتا پا مسلح روبه رو می شوند با آن همه, انورخان بدون هراس بر سر انداز خان حمله می برد این حمله نبرد سختی در پی داشت مضراب خان از ناحیۀ سر مجروح و یکی دیگر از همراهانش کشته شدند انورخان چون نخستین فرد کشته بود ناچار با همۀ خانواده فرار کرد؛ اما سرانجام از غربت خسته شد و خود را به سرانازخان تسلیم کرد .خواهر خود و دختر برادرش- خواهر مضراب خان- را نزد او فرستاد.  سرانداز خان رفتاری شایسته پیش گرفت خواهر انورخان را خواهر خواند و باز پس فرستاد و دختر دیگر را بدون ان که با او ازدواج کند- نگه داشت ( زیرا نیک پی خیل هر گز با زنی که خون بها باشد ازدواج نمی کن ) و مضراب خان از ان روز دیگر خواهر را ندید انتقام جویی در واقغ پایان یافت اما بین دو خانواده مراوده ای صورت نگرفت انورخان و سراندازخان هم تا مجبور نشوند همدیگر را نمی بیند و چون مجبور هم شوند روی از هم می گردانند هنگامی که از مضراب خان پرسیدند که اگر سر انداخان را تنها یابد چه می کند؟ گفت که بی درنگ بر او حمله خواهد برد؛ زیرا مضراب خان فکر می کرد که سر انداز هم چنین خواهد کرد. هر چند که چنین کینه ای پس از آشتی حتی در میان نیک پی خیل هم ناپسنده است , مضراب خان می گوید: « دل آدم برای خویشاوند مقتولش می سوزد».       زندگی در میان بسیاری از یوسفزیان چنین است که اگر رئیس نیرومند باشد در گیری کمتری رخ می دهد نیک پی خیل اگر بدتر از همۀ اقوام دموکرات نباشد در شمار بدان آن اقوام است امااز  دیگر اقوام هم چنین دستانها گفته اند. در بیشتر نواحی منطقه مردم همچون اقوام بدوی پیوسته در وحشت زندگی می کنند و هنگام کشت و کار  ودرو هم اسلحه با خود دارند. شاید تصور شود که با احساس خطر از چنین خودسریها ضعیفان به آغوش اقویا پناه می برند که در این حالت چیزی از آزادی راستین نمی ماند .شاید قاسم خان و دیگر رئیسان ( اگر نیرویشان را در میان مردم تثبیت کرده باشند) بر روی این اصل تا حدی کسب حمایت کرده باشند اما من در میان نیک پی خیل و دیگر اقوام دموکرات نشان از چنین نظامی نمی بینم.

آداب و رسوم      در طول این فتوحات همۀ یوسفزیان از یک خان فرمان می بردند که ظاهرا بسیار نیرومند تر از خانان امروز بود اما مردمان همچنان گرد نکشی و نافرمانی می کردند. انان نخست بر سر گریزاندن دختر خان قبیله با گوگیانیان در افتادند و گوگیانیان با همان روحیه ای که امروز معمول است به گونه ای آشتی ناپذیر ماجرا را پی گرفتند . گویا رسم ننتوانی ( دخیل شدن) مانند امروز رواج داشت و به همین گونه گاهی از آن چشم پوشی می شد. این داتسان کوتاه آداب و رسوم ان روزگاران را بخوبی روشن می سازد. ماجرای آشتی با قبیلۀ دلازاک   ملک – احمد خان یوسفزیان- پس از نبردی بزرگ با قبیلۀ دلازاک , مأمور گردید تا با آن قبیله آشتی کند چون به نزدیک ان قبیله رفت برآن شدند تا برای دلخوشی کسانی که خویشاوندانشان در جنگ کشته شده بودندع اورا قربانی کنند. اما وضع ملک احمد و شاید سیمای نیکویش دل از همسر خان دلازاک ربود . ملک را از نیرنگشان آگاه ساخت و او را تا فرو نشستن آتش خشم قبیله اش پنهان کرد. افراد قبیله از اینکه کاری خلاف رسم و رواج افغانان در برابر مهمان و عارض کرده بودند پیشیمان گشتنند و هنگامی که ملک احمد خود را آکار ساخت اورا گرامی داشته به افتخارش ضیافتی ترتیب دادند. نشسته بودند و مطرب که ظاهرا نامهربان تر ا دیگران بود با سرودهایش افراد قبیله را بی م انگیخت که اکنون دشمن در میان شماست؛ نابودش کنید او از نبردها, بویژه نبرد اخیر که آنان شکست خورده بودند یاد می کرد این اشاره ها چنان بر میزبانان ناخوشایند بود که به خشم امدنند و مطرب را با سنگ از محفل بیرون راندند و ملک احمد را گذاشتند به قبیله اش بر گردد چون در انجا از او در بارۀ قبیلۀ دلازاک پرسیدند پاسخ داد: تنها خردمندی که در میانشان دیدم مطرب بود.     در رفتار با دیگر قبایل و ملل چنین می نماید که انان درشتی و نیرنگ بدویانه را با نرمی مرحلۀ پیرفته تمدن به هم امیخته اند می گویند که انان هر گاه افغانان را در جنگ به اسارت بیگرند, امان می دهند در حالی که با اسیران سواتی چنین نمی کنند. با ان همه با مردمان مناطق مفتوحه مدارا می کنند و سخت می کوشند که در یک وقت خود را به بیش از یک جنگ در گیر نسازند.    تقسیم سر زمینها یوسفزیان چون فتوحاتشان را تکمیل کردند در پی تقسیم سرزمنیهای مفتوحه شدند اشنغر را به محمد زیان- که از خراسان امده بودند- دادند که تاکنون نیز در دستشان است.         گوگیانیان را که امپراتور بابر از کابل رانده بود و با یوسفزیان آشتی کرده بودند در دوآبه جا دادند و هنوز در ان ناحیه اند در ان هنگام بخشی از باجور نیز به انان داده شدو انان قبایل کوچک از جمله اتمان خیل را جا دادند . جای اتمان خیل در کوههای شرقی باجور – محل کنونیشان – معین گردیده . ظاهرا پنجکورا که در ان وقت بخشی از باجور بود به یوسفزیان ماند و بقیه به اهالی کنونی آن ترکلانیان یا ترکانیا- رسید . گویا این ناحیه را از دهگانان گرفته اند.   تقسیم داخلی زمینها در میان شاخه های کوچکتر قبیلۀ یوسفزی و در میان افراد ثبت نشده است, اما این موضع با مطالعۀ وضع کنونی املاک  قابل فهم است و می توان به برخی از ضوابط ان پی برد. قبیلۀ یوسفزی به دو شاخۀ عمده تقسیم شده است : یوسف و مندر        نخستین شاخه در سوان, پنجکورا و بُنیر و دومی در جلگۀ شمال درۀ کابل و درۀ چملا اقامت دارند. یوسف خود به سه شاخۀ کوچکتراکوزی مُلازی ( یا مولازی) و لا ویزی تقسیم شده است که شاخۀ نخست سوات و پنجکورا و شاخۀ سوم بُمیر را به دست اوردند. هر یک  از این شاخه ها مالک اصلی شده و دیگر سواتیان به درجۀ رعیت یا به گفته یوسفزیان « فقیر» تنزل کردند. هر یک از این شاخه ها در حضور انجمنی زمینها را میان « خیل » ها تقسیم کرده و همین ترتیب در میان بخشهای کوچکتر تکرار شده است هر یک از خیلها زمینش را به صورت دائمی در اختیار دارد ولی در داخل خیل ترتیب دیگری گرفته شده یعنی هر گروه زمین را در یک دورۀ معین چند ساله در تصرف دارد و پس از ان تقسیم دوباره صورت می گیرد. تا همۀ خیلیها از زمینهای بارور و کمبار استفادۀ برابر داشته باشند بر طبق این ضابطه هر بخش مستقل خازوزی همان زمینی را که در نخستین تقسیم به دست اورده در اختیار دارد؛ اما در تقسیمات خیلها سعی می کنم با تشریح نمونۀ خیل نیک پی  یکی از شاخه های خازوزی که بخشی از اکوزی است – که حالا یک خیل مستقیم و متشکل از شش شاخه استع موضوع را روشن سازم.        مثال نیک پی خیل زمینهای « نیک پی خیل» به دو بخش تقسیم شده که وسعت برابر و باروری متفاوت دارند. این خیل هم به دوش بخش تقسیم شده است که برای تقسیم زمین هر ده سال یکبار قرعه کشی می کنند. اگر در قرعه کشی , زمین سابق نصیب مالک شود و مرغوب هم باشد نگه می دارد ولی اگر بخش دیگری به او برسد ع بی درنگ مبادله صورت می گیرد. دو بخش یک قبیله ده سال یک بار برای قرعه کشی انجمن می کنند قرعه کشی در روستای واقع در مرز هر دو بخش انجام می شود.         گروه بسیاری برای نظارۀ مراسم گرد می آیند. اما اگر شادمانی برندگان و خشم بازندگان بیم برخورد را پیش آورد, ملکان به بهانه های متعدد , قرعه کشی را به تعویق می اندازند , تا مردم متفرق گردند. پس قرعه کشی کرده نتیجه را اعلام می دارند برندگان با شلیک تفنگ تقسیم شیرینی و جز آن ابراز شادمانی می کنند و تقسیم زمین بدون در گیری و آشفتگی صورت می گیرد. هر شاخۀ یک گروه با شاخۀ گروه دیگر قرینه شده زمین را مبادله می کنندو هر گاه در قرعه کشی چنان پیش آید که مالکان زمینشان را نگاه دارند, انان خود دوباره  قرعه کشی و زمین را به سه بخش تقسیم می کنند. در دو قرعه کشی اخیر کسانی برنده شده اندکه پیشتر بدترین زمینها را داشته اند و در نتیجه در مدت چهارده سال دو مبادلۀ کامل زمین صورت گرفته است. بعید نیست که شرایط به وجود امده از این مقررات و نگهداری نا معین مانع بهبود و آبادی زمین گردد اما به رغم اینها زمینهای یوسفزیات کشاورزی خیلی خوبی دارد و. روستاها سیستم آبیاری و دیگر تأسیسات ان مانند بیشتر بخشهای افغانستان آباد است.      نیز قابل پیش بینی است که مبادلۀ زمین میان اولسها جنگهای داخلی را سبب می شود البته در پایان دورۀ مبادۀ اخیر گروهی از خیل نیک پی که زمینهای حاصلخیز در اختیار داشتند از انجام قرعه کشی سرباز زدند. ملکان به این بی انصافی معترض گردیده دیگر اقوام اکوزی را برای جلوگیری از این سر پیچی به یاری خواستند. دیگر اولسها از این داعیه حمایت کردند و آنگروه سراناجم ناچار تن به قرعه کشی داد.   این رسم را ویش ( تقسیم بخش کردن) می خوانند و در میان همۀ یوسفزیان- نیز در میان محمدزیان- معمول است اما مدت نگهداری زمین فرق می کند. مثلا در بُنیر سالی یکی بار ویش ( تقسیم ) صورت می گیرد در میان قون جدوان (= گدون) که شاخه ای از یوسفزی است ع مبادلۀ زمین بین افراد صورت می گیرد نه بین گروهها و در اتمان خیل همۀ اقوام بیست سال یک بار قرعه کشی می کنند . در میان قوم گنداپور هم زمین به ششه بخش – و قوم هم به شش گروه – تقسیم شده سپس قرعه کشی می کنند مدت نگهداری زمین چنان که در میان یوسفزیان معمول است معین نیست؛ و لی در هر قرعه کشی دیگر تعیین می گردد و دورۀ آن معمولا از سه تا پنج سال است . شگفت انکه این مراسم در میان گنداپوریان- که هیچ ضابطه ای ندارند- بدون هر گونه آَشول و خونریزی صورت می گیرد در میان افغانان شرقی جز آنان که پیشتر یاد شدند- این رسم وجود ندارد. دو یا سه شاخۀ ورکزی نیز این رسم را دارد . نشانه های رواج ویش در میان برخی قبایل خراسان هم دیده شده ولی انچه به دست می رسیده تنها متعلق به قوم بریچ است که گاهی یک روستا با روستای دیگر یا شخصی با شخص قرعه کشی می کند ؛ اما میان اقوام قرعه کشی نمی شود.    خود سری یوسفزیان   آنچه  گفته شد خواننده را به این فرض اماده می سازد که یا قطعا حکومتی در میان یوسفزیان نیست و یا بسیار ضعیف است. احساس گونه ای آزادی – بیرون از حدود اساسی نظم- خصیصۀ همل افغانان است. ریشۀ باریکی که جامعه را پیوند می دهد, خون شریکی و نیای مشترک و فرمانبری از نمایندۀ یک نیای مشترک است. شیوۀ حکومت انان پدرسالاری ( یا مهتر سالاری) است؛ اما اثرات آن با اثرات منسوب به چنان جامعه ای بسیرا تفاوت دارد. رئیس خازوزیان بزرگترین پسر نیای مشترکشان است اما واپسین قدرت نمایی او در روزگار نادرشاه بود که همۀ یوسفزیان در برابر آن کشور گاه متحد شدند رئیس نیک پی خیل هم قدرتش را از چنین سرچمه ای می گیرد و اختیاراتش در خور شرح و تفصیل نیست او در جنگ فرمانده است ولی بر حسب تصویب شورای ملکان که آن شورا یا جرگه نیز خود زیر نفوذ اعضای قبیله است گاهی در گیریهای میان دو قوم را حل می کند؛ ولی موفقیت او بیشتر بسته به کلام او است تا به مقامش و یش از همه به هویت مُدعی تعلق دارد. در واقع همۀ اخیتاراتش برخاسته از مقام شخصی اوست که ان هم از حسب و نسب او منشأ می گیرد نه در امد عمومی دارد نه دارایی بسیرا و نه نوکر بیشتر از دیگر سران قوم . سران اقوام مخصوصا اگر از روستاهای مختلف باشند- صلاحیت بیشتری جز جل در گیری افراد ندارند؛ زیرا هر قوم در روستاهای مختلف که در هر یک اقوام دیگر هم زندگی می کنند – پراکنده است اما هر محل زیر ادارۀ جدا گانۀ یکی از بزرگان است. قدرت هیچ یک از این رئیسان به اندازۀ یک پایور یا پاسبان انگلیسی نیست.         لازم به گفت÷ن نیست که یوسفزیان شاه را به مبارزه می خوانند. آنان لاف استقلال می زنند و قبایل تحت حکومت اورا به دشواری افغان می دانند. گویند که پیر معروف یوسفزیان در حق انان دعایی و نفرینی کرده است ک « همیشه آزاد خواهند بود ولی هر گز متحد نخواهند شد«. به تصوری که افغانان از آزادی دارند وی در بخش دوم دعا پیش بینی تازه ای نکره است . اکنون مشاهدات بالا را با گزارش برخی خصوصیات یکی بخش از غالی خیل- که شاخه ای از نیک پی خیل است- توضیح می نمایییم بخش غالی خیل- که از آن سخن می گوییم – اکنون با سه با بخش دیگر این قوم در روستای گالوچ زندگی می کنند و هر بخش رئیس دارد که مشر (= بزرگ) خوانده می شود و آن رئیس خود تابع ملک شاخۀ خویش است هر یک از محله های روستا را کُندی می خوانند ارتباط مردم  هر کندی با شاخه قوم خویش است و ظاهرا ارتباط بیشتری با دیگر محلات روستا ندارند به حدی که گویا در بخشهای مختلف کشور زندگی می کنند.رئیس یا مشر هر کندی ( محله) حجره ای دارد که شوراهای محله در ان تشکیل می شود و مردم برای گفت و گو وسرگرمی در انجا گرد می آیند مهمانی می دهند و همه معاملات عمومی را- بدون اختلاط با دیگر کندیها- انجام می دهند. چنین گردهمایی افراد ناسازگار در یک محل نمی تواند بدون درگیری باشد و بندتر روزی به آرامی می گذرد اگر دعوا بر سر آب زراعتی یا حدود زمین باشد, شمشیرها از غلاف بیرون می شوند؛ جرح و زخمی رخ می دهد که سالها خطر آن باقی است و سرانجام هم کار به قتل می کشد هر تجاوز انتقامی در پی دارد که باعث سنگر گرفتن, راه بریدن کشتن افراد در خانه ها انواع بدگمانیها و آشوبها می گردد. به دلیل فراوانی این کینه توزیها کمتر کسی هر چند معتبر است که نگران و مراتب  زندگی خویش نباشد. در همۀ روستاها مردم با خودد اسلحه دارند تا خود را از گزند دشمنان نهانی در امان داشته باشند و برخی از ده تا دوازده و حتی پنجا تا صد محافظ دارند.       نمونه ای از انتقام تا کنون از درگریهای اقوام مختلف سخن گفته ایم و شاید پنداشته شود که در چنین شرایطی افراد هر قوم در میان خویش باید بسیار متحد باشند؛ اما چنین نیست حتی در میان یک قوم هم از صلح و هماهنگی خبری نیست اندک بهانه ای در گیری می آفریند که سر به جنگ می کشد. ملکان و رئیسان محل میانجیگیری می کنند؛ دلداری می دهند؛ پوزش می خواهند؛ تهدید می کنند؛ مشورت می نمایند اما همۀ این کوششها غالبا به هدر می رود و در گیری ادامه می یابد تا یکی از طریق خود را ناتوان بیند و ترک روستا گوید . گزارش یکی از این درگیریها را از زبان مضراب خان – و تقریبا با کلمات او می اوردم که بیانگر ماهیت کین توزی و آشتی جویی یوسفزیان نا توانی رئیسان و گردنکشی افراد و بهتر از هر شرح و تبصره ای است:   پدر مضراب خان با شخصی به نام سراندازخان , بر سر حدود زمین دعوا داشته اند پس از مبادله سخنانی درشت پدر مضراب خان جراحت بر می دارد. برادرش انورخان – عمری مضراب خان- که رئیس همۀ غالی خیل است برای این مسأله قدرتی بیش از یک فرد عادی ندارد. در این باره جرگه ای منعقد شدکه ظاهرا موفقیتی در برنداشت . چند روز بعد انورخان و برادر زاده اش مضراب خان – که شانزده سال داشت به حجره می روند ده دوازده تن از بستگان که چند تن خوب مسلح بوده و دیگران هر یک شمشیری داشته اند- با انان بوده اند د رحجره با  سر انداز خان و بیست تن افراد سرتا پا مسلح روبه رو می شوند با آن همه, انورخان بدون هراس بر سر انداز خان حمله می برد این حمله نبرد سختی در پی داشت مضراب خان از ناحیۀ سر مجروح و یکی دیگر از همراهانش کشته شدند انورخان چون نخستین فرد کشته بود ناچار با همۀ خانواده فرار کرد؛ اما سرانجام از غربت خسته شد و خود را به سرانازخان تسلیم کرد .خواهر خود و دختر برادرش- خواهر مضراب خان- را نزد او فرستاد.  سرانداز خان رفتاری شایسته پیش گرفت خواهر انورخان را خواهر خواند و باز پس فرستاد و دختر دیگر را بدون ان که با او ازدواج کند- نگه داشت ( زیرا نیک پی خیل هر گز با زنی که خون بها باشد ازدواج نمی کن ) و مضراب خان از ان روز دیگر خواهر را ندید انتقام جویی در واقغ پایان یافت اما بین دو خانواده مراوده ای صورت نگرفت انورخان و سراندازخان هم تا مجبور نشوند همدیگر را نمی بیند و چون مجبور هم شوند روی از هم می گردانند هنگامی که از مضراب خان پرسیدند که اگر سر انداخان را تنها یابد چه می کند؟ گفت که بی درنگ بر او حمله خواهد برد؛ زیرا مضراب خان فکر می کرد که سر انداز هم چنین خواهد کرد. هر چند که چنین کینه ای پس از آشتی حتی در میان نیک پی خیل هم ناپسنده است , مضراب خان می گوید: « دل آدم برای خویشاوند مقتولش می سوزد».       زندگی در میان بسیاری از یوسفزیان چنین است که اگر رئیس نیرومند باشد در گیری کمتری رخ می دهد نیک پی خیل اگر بدتر از همۀ اقوام دموکرات نباشد در شمار بدان آن اقوام است امااز  دیگر اقوام هم چنین دستانها گفته اند. در بیشتر نواحی منطقه مردم همچون اقوام بدوی پیوسته در وحشت زندگی می کنند و هنگام کشت و کار  ودرو هم اسلحه با خود دارند. شاید تصور شود که با احساس خطر از چنین خودسریها ضعیفان به آغوش اقویا پناه می برند که در این حالت چیزی از آزادی راستین نمی ماند .شاید قاسم خان و دیگر رئیسان ( اگر نیرویشان را در میان مردم تثبیت کرده باشند) بر روی این اصل تا حدی کسب حمایت کرده باشند اما من در میان نیک پی خیل و دیگر اقوام دموکرات نشان از چنین نظامی نمی بینم.       جنگ اولسها   وحشت چنین کین توزیهای داخلی در پی جنگ با دیگر اولسها بالا می گیرد. این جنگها علتهای مختلف  می تواند داشت؛ اما عادیتر از همه گریزان زنی از یک اولس اوسط مردی از اولس دیگر, یا گریختن با دختری از اولس خویش و پناه بردن به اولس دیگر است. چنین پناهی حتما داده می شود . گاه به نبردهای خونین و طولانی منجر می گردد. ماهیت این موضوع را چنان که هست با مثالی ز نیک پی شرح می دهم.:    همسر یکی از « فقیران » نیک پی خیل با دلداده اش به منطقۀ بابوزی گریخت فقیر به همراهی چند تن از خویشاوندان در پی کشتن همسر خویش شد و شبانه  کمین کرده بود که رباینده و همراهانش دریافتند و اورا با یکی از خویشاوندانش کشتند . خبر به نیک پی خیل رسید.  خان طبل زن را دستور داد تا با کوفتن طبل, ملکان شش شاخۀ قوم را برای مشورت در موضوع جنگ فراخواند. ملکان برای معلوم نمودن ذهنیت مردم با رئیسان کندیها( محله ها) مشورت کردند. همۀ تشنۀ انتقام بودند و تا سه روز گرد آمدند و مسلح شدند.      شبانه به سوی سد رود خانه که زمینهای بابوزی را آبیاری می کرد, تاختند؛ سد را ویران کردند و استحکاماتی ساختند که نتوانند آن را باسازی کنند. با بوزیان که کشت خویش را بی آب دیدند, بی درنگ گرد آمدند و آهنگ تخریب استحکامات کردند. شمار افراد نیک پی شش هزار و از بابوزی بسیار بیشتر بود هر دو جانب گروهی سوار و تنی چند جیلمی داشتند( جیلمیان پهلوانان خوش لباسی بودند که تا مرگ یا پیروزی دست از جنگ بی نمی داشتند). بقیه برخی با جلیقه های آجیده ( لایی دار) برخی با جامه های آهنکار, بعضی زرهپوش, گروهی با جلیقه های چرمی بی استین همه مسلح با تیر و کمان با تفنگهای فتیله ای , شمشیر , سپرعکاردهای بلند افغانی و نیزه های آهنی .         چون دو لشکر به هم رسیدند, نخست بر روی هم آتش گشودند. پس جیلمیان به میدان امده شمشیر کشیدند. سپس سپاهیان زبدۀ دو لشکر به هم آویختند . دلیران هر دو سپاه به نبرد تن به تن پرداختند. بُزدلان که شمارشان بیش از همه بود؛ دو دل بودند اما در غوغای عمومی شریک شده تا نفس داشتند فریاد می کشیدند و دشمنان را به صدای بلند دشنام می دادند. حتی زنان « فقیران»( چون زنان یوسفزی در جمع ظاهر نمی شوند) پشت صف مردان می ایستادند. طبل می نواختند  و آب می دادند تا گلوی رزمندگان تازه گردد. سر انجام هر دو جانب مانده شدند و به سوی خانه هایشان عقب نشستند.  شماری از هر دو جانب کشته و زخمی شده بودند. مُخبر من می گفت که این نبردی سخت بود. سرودها به مناسبت آن گفته شد و خبر جنگ در پشاور به شاه رسید اما نتیجه مهمی از آن عاید نشد. استحکامات برجا ماند و زمینهای بابوزی از بی آبی سوخت . جنگ سه سال به درازا کشید چند اولس دیگر هم در گیر جنگ شدند و دامنۀ آن تا کوهها فرا رفت . سرانجام چند خان از اولسهای بیطرف میانجی شدند و   دادند.    در چنین نبردها تنی چند اسیر می شوند در دست کسانی که انان را به اسارت گرفته اند ما مانند. مدتی انان را نگه می دارند و در مزارع به کار وا می دارند؛ اما سرانجام بدون آنکه چیزی بیگیرند آزادشان می کنند.         وضع سیاسی همۀ یوسفزیان تقریبا همان است که در سیمای یک اولس ترسیم کردم. برخی زیر فرمانیک 1÷حکومت اشرافی تر هستند. در چنین احوالی دارایی و شایستگی خان اهمیتی برایش به وجود می اورد که خان نیک پی خیل از آن برخوردار نیست اما جز در پنجکورا, درمیان یوسفزیان غرب سند خانی را نمی شناسم که از قدرت مهمی برخوردار باشد.        جدونان (یاگدودنان) که شاخه ای از یوسفزی از یوسفزی هستند, در شرق سند زندگی دارند. قدرت بیشتری به رئیسشان می دهند و در نتیجه از درگیریها و خونریزیهایی که در میان دیگر یوسفزیان امر ی رعادت است بر کنارند.   استبداد قاسم خان دیر      نیرومندترین خان یوسفزی قاشم خان رئیس قوم ملی زی و خان دیر در پنجکورا است. نمی داتم چگونه ای قدرت را کسب کرده است. دارایی فراوانی دارد. زمینهای بسیاری خریده و یا از نزدیکانش بزور گرفته است . پس بران شده است تا انتقامیجویی فردی و خود سریها را از میان قوم بردارد. بزهکاران را رانده و زمینهایشان  را از ان خود ساخته است. با خانان مجاور روابط حسنه برقرار و انان را در استحکام قدرت یاری کرده است. همچنان بسیاری از کافران نزدیک ان حدود را مطیع ساخته و برایشان باج مقرر کرده است و با این در امدها و محصول زمینهایش نوکرانی استخدام کرده و نفوذ خویش را بر قبیله استوار ساخته است.    برجسته ترین کارنامه ای که نامه ای که نام قاسم را بلند و نفوذش را افزون ساخت نبرد پیروزمندانه در برابر سلطان یکی از چهار سلطنت کاشغر بود. قاسم خان راه پر برف و دشوار گذار کوهستان را طی کرد. پایتخت را گرفت و سلطان را از تخت به زیر اورد؛ اما کوششی در تصاحب قلمروش نکرد اکنون همۀ اولس از فرمان می برند. می تواند افراد را زندانی مجازات و حتی اعدام کند. دشمنیهای خانگی را از میان برده و نیروی امنیتی خوبی تأسیس کرده است. حکومت او در میان رعایای یوسفزیان هم از محبوبیت بدور نیست. همۀ «فقیران» پنجکورا اکنون وابسته به اویند و مالیه می پردازند؛ اما از قوم خود مالیه نمی ستاند . قاسم خان بر یوسفزیان دموکرات مجاور دست یازیده و لی توفیقی نیافته است ظاهرا بتازگی طرح تکیل حزبی در میان قبیله اش داشته است.همل جمهوریهای کوچک یوسفزی را نمی توان بر شمرد. دست کم نام سی تا ازآنها را به دست آورده ام که بام پیوند اندکی- مانند پیوند نیک پی خیل با همسایگانش – دارند اما احتمالا شمار جوامع مستقل بیش از این است . افغانان جمعیت کل یوسفزیان را نُهصد هزار نفر می دانند اما با توجه به گستردگی و باروری منطقه جمعیت انان را با فقیران ووابستگان بیش از هفتصد هزار تن نمی دانم.     فقیران و رعایا   شمار « فقیران» بیش از یوسفزیان است. بخش بزرگی از آنان اهل سوات اند که پس از فتح سرزمینشان همانجا مانده اند . شمار معتنابهی دهگان و برخی هندکی ( که بر اثر قحطی از پنجاب رانده شده اند), معدودی کشمیری و هندو ( که در پی منفعت هر جاه می روند) و شماری از اعضای قبایل افغان( که تحت شرایط خاصی به منطقۀ یوسفزی مهاجرت و به مقام « فقیر» تنزل کرده اند) نیز بقیۀ پیکرۀ این جامعه را تشکیل می دهند. فقیران بیشتر به کارهای کشاورزی می پردازند و برخی در کوهها گاو می چرانند . فقیران زمین ندارند. نه در منافع همگانی جامع سهیم اند و نه در جرگه ها شرکت می ورزند. هر « فقیر» رعیت زمینداری است که بر زمین او زندگی می کند و « خاوند» نامیده می شود . او به « خاوند» خویش مالیه می پردازد و نا گزیر است همچون رعیت رایگان کار کند.  ارباب می تواند « فقیرش» را بزند یا حتی بکشد ؛ بدون ان که مورد بازپرسی قرار گیرد. از طرفی فقی  به حمایت اراب اتماد دارد. ارباب به خاطر فقیرش به نبردی سخت تن در می دهد و تحمل ندارد که دیگری اورا بیازارد . فقیر هر پیشه ای را که بخواهد می تواند بر گزیند. به سود خویش کار کند و یا زمین به اجاره گیرد. ارباب چیزی جز یک مبلغ معین- که سپس بیان می شود- و سهمی از کار او نمی خواهد. رفتار ارباب با فقیر روی هم رفته خوب است؛ زیرا از بدنامی ستمگری می ترسد. از ان مهمتر فقیر حق کوچ به منطقۀ دیگر یوسفزیان را دارد و هر گاه بخواهد می تواند از این حق استفاده کند. یوسفزیان در پذیرش فقیران ه منطقۀ خویش رقابت دارند و بسیاری همیشه آماده پذیرش انانند. جوامع کوچک مستقل نیز همیشه امادۀ حمایت از فقیرانی اند که می خواهند «خاوند» را عروض کنند( که در پی قتل خویشاوند یا ارتباط نا مشروع با همسر, دشمن را از پای در می آورند و برای حفظ جان به اولس دیگر می گریزند).      ارباب حق ندارد و بزور از فقیر پول بگیرد . او می تواند از فقیرانی که تازه به منطقه اش کوچ کرده اند, مالیه بستاند و در مورد ازدواج فقیران شرایطی بگذارد و یا مجازات قتل و دیگر بزهکاریهایشان را تعیین نماید . اما مبلغ بر حسب  عُرف معین است و زیاده ستانی ظلم شمرده می شود.     « فقیران » نیز مانند یوسفزیان – اما به پیمانۀ کمتر- در گیر جنگ و خونریزی اند. غالبا مردمانی آشتی جو و ملایمند و هر چند از داشتن سلاح با خود محروم نیستند, ندرتا سلاح بر می دارند. خانه هایشان در مقایسه با خانه های افغانان عموما محقر و جامه شان هم ساده تر است. از مُزدکار خویش با سادگی و صرفه جویی غالبا  پولهای کلانی می اندوزند بخصوص اگر پیشه ور باشند یا بر گله هایشان بیفزایندو افزون برانان که در مزارع کار می کنند بسیاری هم به معماری, بافندگی رنگرزی و کار های دیگر می پردازند. برخی از این پیشه وران وضع خاصی دارند اهنگران ( یا نعلبندان) درودگران و آرایشگران با طبالان هر یک به کُندی ( محلۀ) خاصی وابسته اند.  سهمی از زمین دارند و برای کندی رایگان کار می کند و چون کندی به جای دیگری منتقل گردد انان نیز بهمراه اند . دیگران همه وضع ثابتی دارند و از افراد مزد می گیرند . حتی خاوند(ارباب) یک پیشه ور هم باید برای کارش به او مزد بپردازد.       افغانانی که از قبایل دور می آیند و پیوند معلومی با یوسفزیان ندارند, نا گریز در شرایط  فقیران قرار می گیرند؛ اما یوسفزیانی که ازیک اولس دیگر منتقل می گردند , خصوصا اگر از فقر ناچار به فروش نشده باشند شرایط مساوی یافته و به شرط شرکت در جنگ  مانند مردمان اصلی اولس, زمین دریافت می دارند اما در امور عمومی طرف مشورت قرار نمی گیرند و افراد معینی از آنان حمایت و منافعشان را حفظ می کنند.   برخی از دهگانان – که مردمانی رزمنده اند – نیز حق خدمت در اولسهای یوسفزیان را دارند و در برابر خدمت زمین رایگان دریافت نموده با هم تحت رهبری رئیسان خود زندگی می کنند وضع فقیران در همه اقوام یکسان نیست ؛ در برخی از مالیه معافنند و در بعضی مبلغ مالیه و جریمه متفاوت است.     حقوق گمرکی         بسیاری از قبایل بر اموالی که وارد منطقه شان می شود یا ازآن خارج می گردد حقوق گمرکی تعیین می کنند که عوایدش گاهی به اولسها و غالبا ره رئیسان می رسد. بازرگانی انان چندان فراتر از محدودۀ خود شان نمی رود به پشاور غله صادر می کنند و برخی مصنوعات و محصولات را ا انجا می آورند. اما بیشتر چیزهای مورد استفاده را در داخل می سازند.        خانه و پوشاک       از انچه در باب حکومت یوسفزیان گفتن می توان تا حدی بر آداب و اطوارشان هم آشنا شد. اکنون به رسم و رواج و خوی و عاداتشان مختصرا اشاره می شود.    خانه های یوسفزیان معمولا مسطح و متشکل از دو اتاق و یک ایوان سرگشاده است اتاق اندرون مخصوص زنان است و مردان در اتاق بیرون می نشینند و از مهمان پذیرایی می کنند و در هوای گرم از ایوان استفاده می شود. بر نیمکتهای چوبی که روی انها چرم کشیده شده می نشینند. پنج شش تا نیمکت چند لحاف, چند تکه ظرف سفالی و چوبی همۀ اثاث خانه را تشکیل می دهد.      روزی دوربار غذا می خورند صبحانه نان خشک , شیر و نوعی ماست( که شومری و تروی می گویند) و شام نان, حبوبات , سبزیجات و گاهی گوشت. تابستان که روزها بلند است ناهار نان گرم می خورند.     پوشاک معمولی نوعی قبای کتانی است که بالا تنه چسب و از کمر به پایین گشاد است و تا زیر زانو می رسد و رنگ ان آبی سیر تا خاکستری است که با پوست انار رنگ می شود عمامه سفید و بزرگی که سُست می پیچند, شلوار کتان و کفش صندل . اما جامه شان بدون لُنگی ( نوعی شال) که دور شانه می اندازند , کامل نیست دو انجام ان از پیش رو و پُشت سر تا کمر می رسد. گاهی با آن خود را می پوشانند و گاه ان را به کمر می بندند. جمعه ها و روزهای مُهم جامۀ بهتری دارند در چنین روزها قبا بلندتر و گشادتر و کمرش پُرچین تر است. جامۀ روزهای  مخصوص به جز عمامه از پارچۀ ابریشیم رنگی است.       زنان نیز پیرانهایی می پوشند که بالا تنه اش تنگ و دامنش بسیار گشاد و پرچین است. زیور آلات زرین و سیمین گونا گون همچنان که در هند است- به کار می برند هیچ یک از زنان و مردان پیراهنهای بلند معمول در میان دیگر افغانان را نمی پوشند. زنان یوسفزی بدقت حجاب را رعایت می کنند و هر گز بدون بُرقع که سراپایشان را می پوشاند از خانه بیرون نمی شوند زنان بیرون از خان کار نمی کنند برخی از بینوایان انان به دنبال آب می روند ولی بیشتر شبانه به این کار می پردازند خانه ها در خیابان است و با ان که با رعایت ترتیب خاص ساخته نشده بسیار پاک و نطیف و پر از درختان توت و میوه های دیگر است و هر خانه باغجه و تاکستانی دارد.  آداب و اطوار    بیشتر کارها را « فقیران» انجام می دهند و جُز بینوا ترین یوسفزیان مجبور به انجام کاری نیستند. برخی گاهی در مزارغ کار می کنند اما این کار تفتنی است نه جدی و بیشتر کار گران اجیر و فقیران را راهنمایی می کنند وقتی مشغول به چنین کارها نباشند به حُجره می روند و بیشتر وقت روزها را در انجا به گفت و گو, کشیدن غلیان و نشستن دور آتش می گذرانند. قلیان حجره برای استفادۀ همگانی است و معدودی در خانه ها قلیان دارند. گاهی رقاصان و رقاصگان به پایکوبی و سرود خوانی می پردازند. یوسفزیان خود بندرت  می خوانند و هر گز به بازیهای پر جنب و جوش خراسانیان مشغول نمی شوند. تنها سرگرمیشان هدفگیری با تفنگ فتیله ای یا با تیر و کمان و شمشیر زنی است.       زندگی در میان مردمان شکست خورده – ماند اسپارتیان در میان بردگان- و بر خورداری ازهمۀ آزادیها, یوسفزیان را مغرور و بر خویش بالنده می سازد. غرور انان در کناره گیری بانوان در اطوار بزرگمنشانه و در عبارات خودستایاینه شان که حتی دُرانیان را با خود برابر نمی شمارند, متجلی است . آزادیها و در گیریهای مداوم, آنان را بدگمان و حساس و رفتارشان را ناخوشایند ساخته و آن گشاده رویی و ساده گی را که شادیبخش دیگر افغانان است از انان گرفته است. انان عموما مردمانی خوش بُنیه ولی در سیما و هیکل مختلفند. سیمایشان بیشتر نموداری از خصوصیات قبیله ای است. چهرۀ خوش چشمان آبی , ریش قرمز, هیأت سپاهگیرانه و رفتار سر فرازانه شان ببینده را متحیر می سازد. همه دلیر و مهمان نوازند؛ هر چند در مهمان نوازی به قبایل غربی نمی رسند و در برابر مردم خویش بخشنده اند. اگر یک یوسفزی بینوا شود ونتواند نوکر بگیرد یا نا گزیر زمینش را بفروشد, روحش افسرده می شود و غرورش می شکند و اگر نتواند هر چه زودتر خود را به نوایی برساند ترک قبیله می گوید و به سوی مکه برای ادای حج می رود. یا به هند روانه می شود تا بختش را بیازماید و اگر مردی دلیر و محترم باشد همین که پی به نیازش برند به کمکش می شتابند تا چنان شود که بتواند بدون شرمساری در خانه اش بماند گونه ای دیگر از استمداد نیز هست, اما بندرت از ان استفاده می گردد, زیرا شأن پنداشته می شود و چنان است که شخص مصیبت رسیده در روستاهای منطقه می گردد. در بیرون هر روستا می ایستد و لُنگی ( شال) اش را تکان می دهد مردم که به این نشانه آشنا یند به کمکش می شتابند و نمی گذارند یا دست خالی بر گردد.       یوسفزیان مناطق کوهستانی مردمانی باوقار و پاکیزه اند اما یوسفزیان جلگه نشین در انواع بزهکاریها بد نامند که برخی را نباید نام برد و برای همه نفرت انگیز است . قمار و اعتیاد به تریاک و بنگ در میان آنان بسیار رواج دارد. یا این همه این قبایل در تعصبات مذهبی و پایبندی به همۀ عبادات و احترام به ملایان معروفند . استبداد روحانیون در اینجا گاهی توانفرسا است. کارهای ناشایست و بزهکاریها را نادیده می گیرند و یا خود در آنها سهیم می شوند؛ ولی از رفتن به حجره های محقر خود داری ورزیده آن را مخال شأن خویش می دانند تارک اصلاة و روزه خوار را تعرزیر می کنند و یا بر خر نشانده در ملا عام می گردانند و یا تنبیه بدنی می نمایند.     در کوهها مخصوصا در سوات بالا (= بر سوات) وضع بکلی متفاوت است . انان در مقایسه با جلگه نیشنان براستی مردمانی محترمند اما چون ملایم و از جنگ بیزارند در انان به چشم حقارت می نگرند و با آنان اندکی بهتر از « فقیران» بر خورد می شود در میان آنان حتی خواندن و نوشتن هم نا پسند است.       کسانی از طایفۀ نیک پی خیل مردی را دیدند که سرگرم کتابت قرآن بود و به حقیقت امر واقف نبودند گفتند:« تو به مار از کتابهای آسمانی سخن می گفتی . حال خودت آن را می نویسی!» و سرش را از تن جدا کردند. دیگر یوسفزیان روستا انان را متوجه اشتباهشان ساخته ملامت کردند. ولی انان توجهی نکردند این است مقام یک مُلا در میان مردمان نیک پی خیل.  باجور در غرب به بر آمدگی جنوب هندوکش و در شرق به کوههای اتمان خیل محدود است. همین سلسله در شمال نیز آن را مسدود ساخته است و تنها راه باریکی از آن به پنجکورا می رود در جنوب کوههای مُهمند بالا ( بر ماموند= مومند) واقع شده است. باجور جلگۀ موجداری است به درازای بیست و پنج میل از شرق به غرب و پهنای دوازده میل از شمال به جنوب چندین درۀ طولانی و فراخ از کوههای اطراف به سوی آن کشیده شده است , که از دیگر جاها- به سبب جنگلهای انبوه و نه به دلیل سراشیبی – به آنها دسترسی نیست . جلگۀ باجور به جلگه پشاور همانند و در باروری نیز چنان است و گندم محصول عمده است از این جلگه رود خانه ای می گذرد که از برآمدگی جنوبی [ هندوکش] سرچشمه گرفته و جویباری از هر دره به ان پیوسته و پس از یکجا شدن با دانش کول در منطقۀ مهمند بالا فراتر از هشتنگر به رود خانۀ سوات می ریزد . شهر های عُمدۀ باجور و ناوگی هر یک در حدود هزار خانه دارد. باجور به وسیلۀ درۀ سر بالایی براول به پنجکورا می پیوندد. بخشی از این دره خوب زراعت شده ولی بقیه جنگلی است ژرف از انواع درختان از جمله بلوط و شاید سدر و سرو در این جنگل انواع جانوران وحشی فراوان و بخشی چنان انبوه است که آفتاب و باران از آن نمی گذرد .و تفاوت براول از باجور در این است که رئیسی جدا گانه دارد. 


ترکلانی    باجور متعلق به قبیلۀ ترکانی افغان است و مردمان دیگر نیز در آن زندگی می کنند در کوههای بالا کافران نو مسلمان در کوههای پایین هندکیان و در نواحی هموار مخلوطی از همۀ قبایل زندگی می کنند که همه به نام رود باری یاد می شوند. جمعیت ترکلانیان به ده تا دوازده هزار خانوار و شمار دیگر اقوام احتمالا به سی هزار تن می رسد. رئیس قبیله ترکلانی نام عجیبی دارد: باز . کافران به او باج می دهند؛ هندکیان مالیه می پردازند و رود باریان زمینش را پنج یک یه اجاره می گیرند یا این در امد- صد هطار رویپه او می تواند بکصد سوار و گروه بسیاری پیاده فراهم اورد که از ان جمله پانصد تن به سپاه شاهی می فرستد او به دادرسی قبیله می پردازد و قدرت تبعید و زدن و بستن دارد؛ ولی اتا منیت عمومی به خطر نیفتد در کار ها مداخله نمی کند و بندرت مردم را به جرگه فرا می خواند.    تفاوت قبیلۀ ترکلانی به قبیلۀ یوسفزی در حکومت مطلقه و نداشتن « فقیر» است. اما خوراک ع مسکن و عادات زندگی هر دو به هم شبیه است مردمی دلیر ولی زحمتکش و خوشگذران اند . انجمن می کنند؛ به ساز و سرود می پردازند و حتی بازیهای پر حرکت خراسیان را تمرین می نمایند برخی بازیهایشان را دیده ام همانند بازیهای مسلمانان هند مخصوصا دکن است ماننندآنان مؤدب وخوش مشرب ولی گزافگوی زنده دل و با نشاط ولی شتابزده و آشفته اند. پشاکشان کمیس (پیراهن) افغانی و کلا, بافتۀ ابریشمی است. بسیار بر کافران- به قصد غارت و برده گیری- می تازند و کافران به تلافی می پردازند و چون در جنگهای صحرایی نا توانند کمین می کنند و شبیخون می زنند.قبیلۀ ترکلانی اکنون پس از در گذشت«باز» در نتیجۀ اختلاف دو برادر زاده اش به دو بخش تقسیم شده است.   اتمان خیل         کوههای اتمان خیل سوات را از باجور جدا می سازد. درۀ پنجکورا در میان این کوها و سلسله های کم ارتفاع هندوکش که خود بخشی از انها است واقع شده است. کوهها مرتفع اند ولی ارتفاع انها یکسان نیست. در قله های بلند پنج شش ماه برف می ماند . پهلوی شمالی انها ارتفاع تدریجی و پهلوی جنوبی سراشیبی تُند و ناگهانی دارد؛ چنان که غالبا دامها از پرنگاههای ان افتاده پاره پاره می گردند بخشهایی از پلهوی شمالی صاف و مزروع و چون صفه هایی است که یکی بالاتر از دیگری در سراشیبی کوه قرار دار. اتمان خیل افزون بر این کوهها قطعۀ زمین همواری در حواشی باجور نیز دارد؛ با دو درۀ  طولانی ولی باریک که به سوی سوات پایین باز می شود.مردم اتمان خیل کمتر از منطقۀ خویش دور می شوند. تا در پشاور بودم یک تن از انان را هم ندیدم. پس از ان م تنها یک نفر را ملاقات کردم. همسایگان انان را بدوی و بی قانون می دانند. می گویند مردمانی بالا بلند, تنومند و خوشروی اند. بالاتنه شان برهنه است. زنانشان چون مردان کار می کنند و هر چه دارند مظهر دوری از تمدن است  اما ان فرد اتمان خیل که من دیدم طبعی ملایم و ذهنی روشن داشت و در مور قبیله اش می گفت که آنان خانی پر قدرت دارند که آدمکشان را به سختی مجازات می کند و با گرفتن جریمۀ سنگینی از قاتل به خانوادۀ مقتول خونبها می پردازد. با همدیگر جنگهایی دارند ولی نه به پیمانۀ یوسفزیا و با ترکلانیان در حالۀ نبرداند.        پوشاکشان همچون مردمان باجور است, جامۀ زنان هم فرق چندانی با همسایگان نداردو مردمانی باوقارند و از بزهکاری یوسفزیان اثری در میان آنان نیست. در دهکده های کوچکی زندگی می کنند که هر یک ده تا شانزده خانۀ ثفه دار دارد.       در کُل شاید در مقایسه با همسایگان بهرۀ کمتری از تمدن برده باشند و استحکام منطقه شان انان را متمایل به تارجگری ساخته است؛ زیرا از انتقامجویی بر کنار می مانند . جمعیت اتمان خیل بیش از ده هزار خانوار نیست که با توجه به طبیعت منطقه شان جمعیت بسیاری است اما با توجه به نداشتن رعیت و فقیر معقول تر از دیگرانند.   مهمند بالا کوههای اتمان خیل چون به رود کابل می رسند به سوی غرب می پیجند و تا رود کاشغر امتداد می یابند و در انجا به شاخۀ دیگری از بر آمدگی جنوبی هندوکش می پیوندند. همۀ این بخش کوهها و بخش از کوههای نزدیک و همواری میان کوهها تا رود کابل و میدان جنوبی ان رود خانه به مهمند بالا( = برمهمند) تعلق دارد و بخش جنوبی سر زمین انان داخل در منطقۀ خیبر است. به همین دلیل  اقوام مهمند بالال را غالبا خیبری می شمارند . این کوهها عموما کم ارتفاع و لی صخره ای هستند و ستیغ دارند . بجز کوه کوابل سفر – نزدیک کرانۀ شمالی رود خانه – برف تنها روزی چند بر روی این کوهها دوام می کند این کوهها بجز در بخشهای این کوهها غیر مسکون است در نواحی غیر مسکون گیاهی می روید که موریز نام دارد و مانند سر درخت خُرما است ولی بلند تر از قامت انسان نیست چهار ماه هوا سرد ولی تابستان گرم و سموم ان کشنده استو تند باد مارکوه (در جنوب رود خانه) همۀ مسافران را در هراس دارد گرگاه کُرپه که پشاور را به جلال آباد وصل می کند در منطقۀ مهمند واقع شده است و گاهی مسافران  از ان می گذرند؛ اما چون راه دشوار گذار و جریان رود کابل در این قسمت بسیار تُند است و باید مکرر از آن گذشت, مسافران راه جنوبی خیبر را ترجیح می دهند. جمعیت اقوام مهمند بالا را ده هزار خانوار می گویند. اما چون بسیاری از بخشهای کوهستانی سکونت پذیر نیست و در نواحی هموار هم مردم پراکنده معلوم می شوند و هندکیان نیز در نواحی هموار زندگی می کنند درست این رقم را به دشواری باور می توان کرد.    طرز حکومت اقوام مُهمند بالا حکومت خاصی دارند . اختیارات مستقیم خان-بجز در عملیات نظامی اندک است اما او بر ملکان نفوذ دارد و ملکان بر مردم . خان در امور قضایی دخالت نمی کند و ملکان اختلافات مردم را در جرگه حل می کنند. خان از قبیله مالیه نمی ستاند و در زمین هم سهمش بیش از یک فرد معمولی نیست اما از شاه هم حقوق و هم زمین دریافت می کند در عوض او مسؤوول امنیت مسافران هنگام عبور از گذرگاه کُرپه است و سیصد تا پانصد سوار به سپاه شاهی فراهم می کند . مسافرانی که از منطقۀ مُهمند بگذرند غارت خواهند شد اما یک  سر مُهمند تمام کاروان را بسلامت می گذراند.         خوراک و پوشاک اقوام مهمند بالا همچون مردمان باجور است؛ اما در کلبه های حصیری و در دهکده های کوچک زندگی می کنند و شبانان در کلبه های مجردی که تنها در تابستان قابل سکونت است به سر می برند روستاهای بزرگشان لال پوره(لعل پرو) گوشته و کامه است که خانه های مهتابی دار داشته وجاهای مهمی اند دو روستای اخیر دارای دیوارند و در آنها بزرگان مهمند با خدمتکاراشنان عموما مهمند نیستند- و با هندکیان یکجا زندگی می کنند بیشتر شان کشاورزند و برخی در نواحی غیر مسکون کوهها دام می چرانند در زمستان که این کارها ها نیست وقتشان را در خانه ها سپری می کنند و از برگ درختان خرما کفش , حصیر و چیزهای دیگر می بفاند این چیزها را به پشاور صادر می کنند و هم غله شان را به روستاهای بزرگ می برند و از انجا ها نمک پارچه های کتانی و پارچه های استوار ابریشمی و چیزهای دیگر می آورند.         دوخیل از اقوام مهمند بالا چادر نشین اند؛ شتر دارد و بهاران با رمه هایشان به ارتفاعات هلمند کوچ می کنند و تنها گورههای سیار درمیان بدرانیان اند.    خیبریان    خیبریان در میان بلندیهای شاخه های متعدد پراکنده از دو سوی شمال و شرق اسپین غر یا سفی کوه زندگی می کنند و نامشان را از گذرگاه خیبر گرفته اد گذرگاه خیبر که در میان پشاور و جلال آبااد برجانب راست رود کابل واقع شده و مرز شمالی منطقه شان را تشکیل می دهد در غرب قلل غیر مسکون سفید کوه در جنوب منطقۀ بنگش و در شمال شرق جلگۀ پشاور واقغ شده ولی در جنوب شرق تا سلسلۀ سی و چهار درجه نزدیک رود سند می رسند. سر زمینشان ناهگون است بخش بالایی در سراشییبی کوهی بلند قرار گرفته و بخش پایینی در میان کوههای دشوار گذار وبرهنه و دره های حاصلخیز ولی کم عرض واقع شده است. هوای برخی مناطق بسیار سرد و بعضی بسیار گرم است . به صورت عموم منطقه ای سرد سیر است اما دره های پاینتر گرم است؛ چون کوههای اطراف مانع جریان هوا می گردند . کوههای کم ارتفاع و برهنه مانند هر جای دیگر گرمای تابستان را توانفرسا می سازد.        خیبریان – جُز مُهمند بالا- از سره قبیلۀ آزاد تشکیل شده اند: افریدی شنواری و اورکزی جمعیتشان کُلا 120000 نفر است . شنواریان جمعیت کمتری دارند؛ اما از دیگران پسندیده تر و فرمانبر شاهند. دیگران به دلیل استحکام مناطقشان از کسی فرمان نمی برند. اهمیت گذرگاه خیبر, شاه را ناگزیر می سازد که تا حدی بر اعمال خیبریان نظارت داشته باشد. انان حقوق کلانی دریافت می کنند و در عوض پاسخگوی حفط امنیت جاده اند اما خوی چپاولگرانه شان به گونه است که نمی شود آنان را یکسره از غارت مسافران بازداشت و چون اغتشاشس در دولت پدید آید, دیگر گذار امن از این راه ممکن نیست . درازی گذرگاه خیبر بیست و پنج میل است و از پشته های شیبدار و دره های تنگ می گذرد . جاده بیشتر در امتداد گذر سیل و در بارانهای ناگهانی بسیار پر خطر است. در مواقع آرامش , خیبریان پایگاههای معینی در مواضع متعدد گذرگاه دارند و از مسافران محصولی را که به گرفتن آن مجازند می ستانند؛ ولی چون بی نظمی پیش آید آنان همه گوش به زنگ اند. اگر یک مسافر تنها هم از این راه بگذرد انعکاس صدای سم اسبش در دره های باریک درار خیبریان را از کمینگاهها می کشاندو اما اگر چشم ره راه کاروان باشند, صدها تن در کمر کوه گرد می آیند و تفتگ در دست با شکیبایی انتظار می کشند.      دیدار و رفتار خیبریان   خیبریان لاغرند ولی عضلاتی قوی دارند و دارای صورت دراز و استخوانی , بینیهای بلند و سیاه جرده اند اقلا در زمستان قبای سرمه ای بلند می پوشند و به همان رنگ عمامه بر سر دارند. قبا تنگ است و تا پایین زانو می رسد. کفشهای صندلشان بافته از حصیر یا برگ درخت خرما است. تفنگ فتیله ای دارند که چوبی دو شاخه برای تکیۀ میله با آن همراه است با شمشیر و نیزه ای کوتا. در کل نمودی دارند بس عجیب و ناهنجار تر از همۀ افغانانی که دیده ام خانه های روستا ها مهتابی دار است اما در کوهها که بیشتر منزل تابستانی شان استع مانند مهمندان بالا کلبه های حصیری سیار دارند. در زمستان به تپه های پایین می آیند و بیشتر در غارهایی زندگی می کنند که در بخشهای خاکی کوه کنده اند. و در برابر گرما سخت ناشکیبایند.  تیر اندازانی بسیار ماهرند. و سپاهیان کوهستانی خوبی به شمار می روند اما چندان مرد میدان نبرد نیستند غالب در نبردهای کوهستانی حتی دورتر از منطقه شان در کوت کانگرا در شرق پنجاب استخدام می شوند ؛ اما بیشتر از نبرد به غارتگری می پردازند و اگر باروبنۀ سپاهی را که در ان خدمت می کنند. بی نگهبان ببینند به ان دستبرد می زنند. در گرما گرم جنگ شاه شجاع در نبرد اسپان چنین می کردمند که موجب شکست او شدند. در کُل غارتگ تر از همۀ افغانان اند و به تصو من نه بهوفا می اندیشیند و نه به آبرو؛ زیرا هرگز نشنیده ام که کسی یک خییری ا برای بدرقه , هنگام عبور از سر زمینشان استخدام کرده باشد؛ کاری ه همیشه امنیت مسافران را در مناطق دیگر قبایل تأمین می کند.     قبایل پشاور جلگۀ پشاور که به جنوب منطقۀ یوسفزیان متصل است؛ تقریبا شکل دایره ای دارد و قطر آن به 35 میل می رسد و از هر سو با کوهها احاطه شده است, جز سمت شرق که باریکۀ نامزروعی در امتداد رود کابل تا رود سند کشیده شده است . این باریکه پانزده میل پهنا دارد و در میان کوههای بُنیر و سلسلۀ طول البلد چهل و سه درجه واقع شده و از جنوب محدود به جلگۀ پشاور است د جنوب غب این جلکه پیرامون قُلۀ بلند سفید کوه کوههای کم ارتفاع خیبریان واقع شده است بر جانب غرب ان کوههای اتمان خیل و مهمند بالا ( برمهمند) قرار دارد که برپشت آنه کوههایی بلند دیده می شوند خاک این جلگه سیا نرم و حاصلخیز است . سطح آن دارای پستی و بلندی است ولی تمام این جلگه در مقایسه با پیرامونش آنقد پاییین است که آب تقریبا به همۀ بخشهای ان می رسد و همیشه آن را سبز و خرم می داد . فراوانی آب گاهی – مخصوصا در نواحی شهر که بخش در معرض سلاب بارانهای بهاری است- زیانهایی به بار می آورد.         به صورت عموم قبایل پشاور عبارتند از محمدزی , گوگیانی , مُهمند, خلیل و داودزی. قبایل محمد زی و گوگیانی بر کرانۀ رود کابل پهلوی منطقۀ یوسفزی زندگی می کنند و چگونگی اقامت گزینی شان پیشتر شده است . رسم و رواج شان همانند یوسفزیان است ولی مطیع شاهند و تحت ادارۀ دقیق بزرگان خویش زندگی می کنند. جای عمده شان هشتنگر است که می توان آن را قصبۀ بسیار بزرگ یا هشت دهکدۀ نزدیک به هم دانست . قبیلۀ محمدزی هشت هزار و گوگیانی پنج هزار خانوار شمرده شده اند . سه قبیلۀ دیگر غوری یا غور یا خیل را تشکیل می دهند که در حدود اواسط سدۀ 15 در غرب غزنی در امتداد رود ترنگ اقامت گزیده اند و در روزگار بابر( حدود 915 ق ) اقلا قبیلۀ مهمند دیده شده که در جنوب غزنی اقامت داشته است و چنین می نماید که در ان روزگار اگر همۀ انان مالدار نبوده اند گروهی بوده اند آنان در حکومت کامران پسر بابر به پشاور فرود آمده و به یاری ان شاهزاده دلازاک را به ان سوی سند راندند. اکنون از آن قبیلۀ پرجمعیت  و نیرومند دو سا سه دهکده در غرب سند موجود است؛ ولی بر جانب هندی رود سند چند هزار دلازاک زندگی می کنند این قبایل با توجه به اقامت در کی جلگۀ باز پیوسته باید در اطاعت کامل شاه باشند. در واقع اینان مطیع ترین قبایل افغان و در نتیجه آماج بیدادند و با شکیبایی تحمل می کنند. رنج عمده شان هنگامی است که شاه به پشاور می آید و سپاهیانش کشت و مزارعشان را پامال می کنند . آنان دوبار شورش کرده اند می گویند اکنون هم می خواهند فرماندار شان را از منطقه بیرون برانند و خود سری یوسفزیان را پیش گیرند که آن را می ستایند و  به آن روی آورده اند.    بزرگان قوم را « ارباب » می خوانند که قدرتشان در هر قبیله فرق می کند و در میان قبیلۀ مُهمند مقامی بزرگتر دارند. در گیریهای مختصر فردی را « ارباب» ها فیصله می کنند یا در جرگه فیصله می شود؛ اما مسائل عمده به قاضی و یا سردار شهر ارجاع می گردد پشاور به صورت عمومی قرین آرامش است ؛ اما در تابستان که شاه و سپاه در آن شهر نیستند نشانۀ نا آرامی بردرانیان آشکار می شود و قبایل بیشتر بر سر آب مورد مزارع در گیر نبرد می شوند.       آداب و اطوارمسکن , خوراک و رسم ورواج قبایل پشاور همانند یوسفزیان است. پوشاک کشان نیز تا حدودی به هم شبیه و مخلوطی از پوشاک هندی و افغانی است در زمستان نوعی کُت کتانی سرمه ای لایی دار می پوشند که با نزدیک شدن تابستان آن را به کناری م ینهند و تابستان کمیس (پیراهن) بلند افغانی با عمامۀ سفید یا آسمانی رنگ می پوشند و یک لُنگی که پیوسته جزیی از پوشاکشان است دور کمر می پیجند یا بر شانه می اندازند و این جامۀ بیشتر مردم است . آنان هر چند که از روحیۀ جنگجویی بردرانیان بی بهره نیستند مردمانی ملایم , مهربان بی آزارند و ذهنی بسیار فعال و تیز دارند اندکی ساده اند و بش از دیگر افغانان در گیر غبن ومغالطه می شوند.       پیشتر یاد کردم که پشاور اقامتگاه مطلوب شاهان کابل در زمستان است . شاه شجاع اشتیاقی بیش از دیگران به این شهر و شهریان داشت و مردم نیز به او همراهانش علاقۀ استواری داشتند مهمندان جلگۀ نشین در حدود دوازده هزار خانوارند و جز علایق خون شریکی ارتباطی با مهمندان بالا( برمهمند) ندارند. قبیلۀ خلیل شش هزار و داودزی ده هزار خانواراند دیگر مردمان جلگه هندکیان اند . جمعیت کلی باید بیش از سیصد هزار نفر باشد.   ختک     باریکۀ نامزروع میان رود سند و جلگۀ پشاور میان قبایل ختک و یوسفزی تقسیم شده است. قبیلۀ ختک نواحی جنوبی رود کابل را در تصرف دارد که عموما صخره ای است ولی از چمنهای سبز نیز تهی نیست مخصوصا جانب رود خانه که نقاط زیبایی دارد ودرختان گز و درختان هندی سیسو برآنها سایه گسترده اند این ناحیه هر چه به سند نزدیک می شود دُرُشت تر می گردد . روستاها اندک ولی بزرگند . بزرگترین محل قصبۀ بزرگ اکورا است . مسجدی آراسته و بازاری زیبا دارد که از سنگ ساخته شده است. قبیلۀ ختک بخس مهمی از این ناحیه را در اختیار دارد. منطقۀ این قبیله از ود کابل تا کوههای نمک در حدود هفتاد میل گسترده است. عرض منطقه حدود سی و پنج میل است. مرز عمومیشان در شرق رود سندغ ولی شاخه ای از آنان شهر و قلمرو و مکود بر جانب هندی رود خانه را نیز در اختیار دارند. بر جانب غرب انان قبایل پشاور  خیبری و سلسلۀ سی و چهار درجه و در جنوب بنو و لوهانیان دامان واقع کشته اند انان به دو بخش کاملا مشخص تقسیم شده اند هر چند که بزرگانشان پسر عموی همند. جمعیت اقوام ختک را محتملا افغانان بیش از انچه هست گفته بخشش شمالی را ده هزار و جنوبی را دوازده هزار خانوار شمرده اند خانان هر دو بخش اختیارات فراوانی دارند اما بخش شمالی مانند قبایل پشاور بیشتر تابع شاهند. در حالی که خان جنوب با بر خورداری از استحکام کوهستان, استقلال بیشتری دارد. راستی و مدارای مردمان شمال در خورستایش است؛ آنان بالا بلند خوش سیما و سفید تر از دیگر قبایل پشاورند ؛ اما پوشاک و اطوار شان بیشتر به هندیان انان بالا بلند خوش سیما وسفید تر از دیگر قبایل پشاورند؛ اما پوشاک و اطوار شان بیشتر به هندیان همانند است و منطقۀ جنوبی ختک ناحیه ای متنوع ولی سراسر کوهستانی است و بخش جنوبی بیشتر کوهستانی و متشکل از کوههای برهنه و صخره ای است که با دره های عمیق و شیبدار از هم جدا شده اند و جمعیتی اندک و پراکنده از اقوام یغما گر باریک و ساغر در آن زندگی می کنند.   هراس انگیز تر از این منطقه نمی توان جایی را تصور کرد چیزی نمبینی مگر کوههای برهنه و خشک که درهم آمیخته اند و صدایی نمی شنوی مگر غریو سیلاب نمک که بر دره ها سرازیر می گردد کبله های حصیری که دو تا سه تا بر هر قله ان هم به فاصلۀ بیست میل دیده می شوند از وحشت منظر نمی کاهند بدویان منطقه یا ا رهگذران می گریزند و یا در کمی و در پی فرصت می مانند تا بر آنان بتازند با این همه , دیدن حدود مزارع ذُرت بر افزار تپه ها یا دره های سر سبز منظرۀ شادیبخشی به منطقه می دهد. این دره ها با وجود دشوار گذاری و هراس آوری مناظری خیال انگیز دارند و کنارۀ جویباران را گاهی انبوه زیتونهای وحشی خوشنما می سازد در نواحی شمالی تر بازهم کوههای بلند و صخره ای با سراشیبی تند تر ولی در میان آنها جلگه های سر سبز و مزروع موجود است . مهمترین این جلگه های مالگین , لاچی و تیری است که محل اخیر اقامتگاه خان است. محصول این جلگه گندم و ذرت هندی است و مردم ناحیه مقدار بسیاری سنگ نمگ که بیشتر از نزدیکیهای تیری کنده می شود ؛ صادر می کنند هیچ یک از ما فردی از باریکان را ندیدیم و هیچ تماسی با آنان نداشتیم مگر از فاصلۀ دور تنها ارتباط ما با آنان از طری هجوم آنان بر گروهی از راه گم کردگان ما بر قرار شد هیمن قدر دانستیم که آنان با وحود ختک بودن از هر دو خان مستقل بودند وخود سر و بی قاعده می زیستند مرمان ختک در شمال باریک سیاه چرده بودند و جامه شان شبیه جامۀ برخی از هندوستانیان بود: اما خود جسور تر از آنان بودند. رفتار شان با ما ملایم و مسالمت آمیز بود و می شنوم که همین خصلتشان است.      بنگش         قوم بنگش کوههایی را در اختیار دارند که در شمال خیبریان در جنوب برخی اقوام وزیری در جنوب شرق اقوام ختک و در غربشان اقوام توری اند. منطقۀ آنان از یک درل طولانی تشکیل شده که رو به فراخی دارد تا به جلگه ای با قطر تقریبی داوزده میل می رسد دره را بنگش بالا و جلگه را بنگش پایین می گویند. جلگه شاداب و حاصلخیز است و بخشهای نامزرعش پوشیده از نخلهای کوتا است اما جز در باغهای زیبایی کوهات که مقر خان است درخت در این ناحیه کم است . کوهات شهرکی مردتب بوده ولی اغتشاشات قبایل آن را در سطح یک روستای بزرگ پایین اورده است . بنگش بالا شاداب است و نقاط پایین ان محصول خوبی می دهد اما کوههای ان ستیغ دارد و دشوار گذر است.  آب و هوای مناطق ختک و بنگش هر دو بسیار متغیر است . برخی از کوهها تا ماه مارس  برف دارد در حالی که برخی از نقاط پایین در زمستان هم بندرت سفید می شود و در برخی نقاط اصلا  برف نمی بارد به صورت عموم کوهها و دره های نزدیکتر به کوههای سلیمانی سرد ترند و در جلگه ها گرچه از پشاور سردتر است بندرت برف می بارد.      مردمان بنگش پایین تا حددود بسیاری مطیع شاه و خانان خویشند اما بنگش بالا کمتر اطاعت می کنند سیمای آنان تقریبا مانند پشاوریان و پوشاکشان همچون خیبریان خانوادۀ بنگش که در هند چنین نامور شده و نواب فرخ آباد از میان ان قوم برخاسته در اصل از روستاییان بنگش بالا است .       توری و جاجی , شیعیان افغان       در غرب منطقۀ بنگش بالا اقوام توری زندگی می کنند که در امتدا همان دره اند  خصوصیت  سرزمین و محصولاتشن تا حدود زیادی یکسان است. مستقل از شاهند و شگفت آن که اینا در میان افغانان شیعه اند . بسیاری از اقوام بنگش بال نیز به این فرقه تعلق دارند. در ناحیۀ فراتر همین  دره که نزدیک و موازی کوههای غرب کورکم امتدا  می یابد قوم جاجی زندگی می کنند ب قوم توری شدمنی دیرینه دارند درۀ جاجی تا شراشیبی کوههای سلیمان امتدا دارد و از درۀ توری تنگتر کم حاصل تر و سرد تر است اطراف دره را درختان کاج پوشانیده و دام عمده شان بُز است خانه هایشان تا کمر در زمین فرو رفته است. پیراهنهای پشمی افغانی می پوشند و در بیشتر اوقات سال روز و شب آتش می افزوند . این درۀ طولانی راهی از سند به کابل دارد که پس از گذشتن از منطقۀ جاجی و بلندیهای سلسلۀه سلیمان به ارتفاعات شمال شرق غزنی می رسد. جاجی و توری در شمار بردرانیان نمی آیند.قبایل دامان – که تفاوتهای بسیاری با هم دارند – عبارتند از عیسی خیل شیوتک بنوسی دارویان و خوشتیان سه قوم نخست در جنوب منطقه ختک و دیگران در جنوب منطقه توری اند و دامان در جنوب سرزمینشان واقع شده است.عیسی خیل      منطقه عیسی خیل بر کرانۀ رود سند بیش از سی میل امتداد می یابد و عرض آن دوازده میل است پیرامون آن را از سه جانب کوههای بلند فرا گرفته است. ناحیه بسیار شاداب, پر جمعیت و حاصلخیز است و کشاورزی خوبی دارد . نهر هایش چنان ژرف و پهن است که در بسیاری از مواضع راه جاده می بندد. روستاهای بزرگش سر سبز و پرداخت اند. بسیاری از خانه کاهگلی است.     جزایر بزرگ رود سند هم به عیسی خیل تعلق دارد. در بسیاری از بخشهای ان کشاورزی می شود و برخی آماده زراعت می گردد . محصول عمدۀ ناحیه گندم است.عیسی بزرگ رود سند هم به عیس خیل تعلق دارد در بسیاری از بخشهای ان کشاورززی می شود و برخی اماده زراعت می گررد . محصول عمدۀ ناحیه گندم است.    عیسی خیل به مقامات سلطنتی بی اعتما است و حکومتی ناتوان دارد. رهگذاران  ضعیف در انجا غارت می گردد. و به مسافران قوی که امکان غارتشان نیست دستبرد زده میشود. آن سوی ارتفاعات عیسی خیل جلگه ای است که توسط قوم شیوتک زراعت می گردد که من چیز از آنان نمی دانم . در ارتفاعات دور تر غربی بنو واقع شده است. جلگه ای پهناور است و رود کورم آن را آبیاری می کند تابستانش گرن و سرمای زمستانش توانفرسا است. پر از روستاها و پوشیده از مزراع غله است . محصولاتش گندم , جو ذرت ( به مقدار بسیار) نیشکر , زدر چوبه , تنبکو وانواع  سبزیجات است و جز خزبزه ,مرکبات , لیمو و لیموی عماتی میوۀ دیگری ندارد. کوههایش برهنه است و یااندکی بوته انها را پوشانیده است . در نواحی همواره درختان بسیار بزرگ گز و برخی بوته های خار داری است که در هند فراوان می بینیم . در میان جانوران وشحی گِراز, و گوسفند وحشی و جانوری است که در ایران پازن می خوانند و عجیب تر از همه سگ وحشی است که بسیار شبیه اهلی است و در گله های چهار پنج جفت باهم می روند.    مردم ان متشکل از اقوام مختلف و خون شریک اند که حکومت واحدی ندارند و پیوسته باهم در گیرند از مأموران شاهی تا اندازه ای حساب می برند و جادۀ بزرگی از میان منطقه شان گذشته است ؛ اما مسافران پیوسته مواجه با خطر هستند؛ زیرا فرصت طلبی هر یک از روستاها راه را نا امن می سازد.داور بالاتر از بنو قرار دارد که با کوهها از ان جدا شده و دره ای طولانی ولی تنگ است, که تا منطقه جدران در دامنۀ کوههای سلیمان امتداد دارد و ناحیه ای پر جمعیت است. روستاهای ان دیوار دارد و مردم هر روستا با مردم روستای دیگر پیوسته در نبردند. حکومت بسیار ضعیف است یا اصلا وجود ندارد افراد با قدرت  می توانند فرزرندان ضعفا را بگیرند و به صورت برده بفروشند انان به مفاسد و انواع بزکاریها شهرت داشته خصلت قابل ستایشی ندارند. مردمان بنو هم خیلی بهتر از انان نیستند . ملایان این منطقه قدرت بسیاری دارند و فرصت سوء استفاده از این قدرت را از دست نمی دهند.  خوست در شمال داور در میان و کورم خُوست قرار دارد که ناحیه ای کوچک است و جمعیتی همچند بنو وداور با چندین شاخه اقوام- با انساب مختلف – دارد. خوست هم مانند داور بلند است و کوههای ان دو ناحیه را از هم جدا ساخته است.         خوست تابع شاه است و رئیس یکی از خیلها ان را اداره می کنند این رئیس در مقام نایب الحکومه یا نایب سردار شاه است . با این همه, اختلافات در خوست بسیار شدید است. تمام دره خوست به دو بخش تسقیم شده که اسپین گوندی( حرب سفید) و تورگوندی ( حزب سیاه) خوانده می شوند که پیوسته هر دو یا افرادشان با هم در نبردند.    دّرّگی   در شرق خوست ناحیه کوچک درگی واقع شده که قبیلۀ تنی در ان زندگی می کنند و جُز نام چیزی از انان نمی دانم.         در کوههای پیرامون چهار ناحیه ای که اخیرا یاد شد مردم قبیلۀ کوه نشین وزیری زندگی می کنند.       2 قبیله های شرقی – ادامۀ بحث گذشته        دامان به مفهوم گسترده تر عبارت است از مناطق سلسله کوه نمک ع کوههای سلیمان رود سند و سنگر در سند عُلیا نواحی شمال کُورم  و گمبیله یا یاد کردم و اکنون به شرح بقیه می پردازم که می توان ان را به سه بخش تقسیم کرد: جلگۀ رود سند که مسکن بلوچان است و مکل واد و مروت و جلگه ها و تپه های کم ارتفاع ( در دامنۀ کوهها) که دامان خاص را تشکیل می دهند.         مکل واد در حدود بکصد و بیست میل در امتداد رود سند گسترش یافته و بیست و پنج تا سی میل پهنا دارد . جلگه ای است که با خاک نرم و سخت و سطح کاملا هموار و بدون گیاه؛ ام بوته های گز بوته خار داری که در هند کویل می خوانند و درختی که جات نامیده می شود و پانزده تا بیست متر ارتفاع دارد اینجا و انجا پراکنده است . خاکش چون بسیاری برآن بگذرند به صورت گردی بسیار سفید در می آید و ظارها مخلوط با آهنک رود خانه است که در تابستان مقادیر بسیاری از ان سطح طمین را می پوشاند. در عین حال جویباران کوهستان که با ذوب شدن برفها پر آب می شوند فرود آمده و آب , تمام سطوح را فرا می گیرد. برخی از این سطوح ژرفای بیشتری دارد ؛ اما ظاهرا مدت زیادی آب بر روی زمین می ماند و به یک استخر خشکیده شباهت پیدا می کنند و پُر است از سوراخها و آبراهها که در نزدیک رود خانه دره های تنگ را تشکیل می دهند. کرانه ها ای رود خانه پوشیده است از بیشه ها انبوه درختان گز گاهی آمیخته با گیاهان بلند یا بوته های خار دار. در این بیشه گراز وحشی ع گوزن و دیگر جانوران شکاری فراوانند. در پیرامون روستاها غالبا نخلستانهایی است که بلند ترین درختان جلگه را تشکیل می دهد. زمینهای زراعتی کشاورزی خوبی دارند؛ اما بخشهای بزرگی بی حاصل مانده است؛ زیرا جمعیت اندک و پراکنده و حکومت ناقابل است بخش جنوبی جلگه جنگلی و بخش شمالی ان شنزار است. شتران شبیه هند در این ناحیه به کثرت پرورش می یابند.        دیرۀ اسماعیل خان         دیرۀ اسماعیل خان بزرگتری شهر و اقامتگاه حاکم است. حاکم بلوچ است. حاکم بلوچ است و از طرف محمد خان نایب الحکومۀ شاه در این ولایت و در لیا تعیین شده است . مردمان ناحیه وجت اند سیاه چرده , لاغر و خرد جثه اند. در تابستان پیراهن کتان تیره رنگ و در زمستان پالتوپشمی می پوشند و به شاه و نایبش کاملا مطیع اند.مّروّت     منطقۀ مردمان مروت متشکل از جلگه های خشک و نامزروع است که تپه ها انها را از هم جدا ساخته است.مزارع تنها به آب باران مُتکی است و در برخی جایها آب مورد استفاده نیز از چند میل دورتر اورده می شود . نیمی از قبیلۀ مروت مقیم و کشاورزنده بخشی دیگر به شتر چرانی پرداخته و در کلبه های موقتی- ساخته شده از شاخه های درختان با سقفهای حصیری و پرچینهای خاردار- زندگی می کنند. مردمانی بالا بلند و خوش سیمایند . شلوار های گشاد می پوشند چیز دور شانه ها می اندازند و دستمالی به سر می بندند . منطقۀ انان از بنو تا مکل واد و از کوههای سلیمان تا کوههای کم ارتفاع که لارگی را از رود سند جدا می سازد در حدود سی و پنج میل وسعت دارد. جمعیتش اندک و پراکنده است.      قبیلۀ کوگ خیسور در باریکۀ میان کوههای کم ارتفاعی که پیشتر یاد شد و رود سند زندگی می کنند.خاص دامان         خاص دامان ( دامان خاص) در جنوب منطقۀ مروت و در امتداد دامنۀ کوهپایه های سلیمان واقع شده و محل اقامت وزیری شیرانی و زمری . درازی آن برابر مکل واد و پهنایش از هشت و ده تا سی میل است. در اینجا قبایل دولت خیل گنداپورا , میاخیل بابری ع و استوریانی زندگی  می کنند که همه – به جز گنادپور- با نام عمومی لوهانی یاد می شوند . عیسی خیل مروت و خیسور هم زیر همین نام می آیند.     در جنوب منطقۀ مروت و متصل به ان قبایل گنداپوری و دولت خیل قرار دارند که اولی در ناحیهۀ شرقی واقع شده و این ناحیه نیز مانند مکا واد زراعت بهتری دارد, مخصوصا منطقل دولت خیل که در سالهای عادی همۀ آب رود گومل به مصرف کشاورزی  ان می رسد.       گنداوپوریان جند دهکده بزرگ دارند که بزرگترین انها کلاچی تکواره و لوی [یا لونی ] است تک قصبه عمدۀ دولت خیل است . در غرب دولت خیل قبایل توتوری میانی , بیتنی و دیگر قبایل تابعۀ دولت خیل قرار گرفته اند و هم چنین منطقه ای دارند که یاد شد؛ اما خشکتر و کشاورزی آن بد تر است و در غرب آن کوههای بلند واقع شده است . جادۀ بزرگی که به کابل می رود از تک می گذرد و تا حدودی زیادی در مسیر گومل امتداد می یابد و به نام غولاری که نام یکی از گذرگاههای ان است- یاد می شود.     میاخیل         منطقۀ میاخیل ( یا میان خیل) در جنوب دولت خیل واقع شده که همواری ان از نواحی پیشگفته کمتر و موضع عمدۀ ان دیره بند است . جادۀ اصلی قندهار در نزدیکی دیره بند از کوههای زرکانی می گذرد و از راوه داخل یک منطقه صعب العبور و کوهستانی می گردد.     بابُر      منطقۀ قوم بابر در جنوب میاخیل واقع شده وبه ان منطقه شباهت دارد. درۀ دهنه از کوههای سلیمان به این منطقه می رسد و نهری از آن روان است که مزارع قبیله را آب می دهد یک راه خراسان از این دره می گذرد اما بیشتر از جادۀ غولاری ( یا غولیری) استفاده می شود.

استوریانی        در جنوب منطقل بابر منطقۀ اسُتوریانی واقع شده است . بخشی از این منطقه در جلگۀ دامان قرار دارد و جنوب ان مانند منطقل بابریان ولی سخت تر و خشک و بی حاصل است. بخش دیگر متشکل از کوهپایه های کوتا ریگی موازی با کوههای سلیمان و ان سوتر ناحیۀ کوهستانی و بی حاصل است . قصبۀ اصلی قوم بابر, پودوا و قصبل اصلی استوریانی اُرومّک است.  فرو آورده های این ناحیه مانند فراورده های هند است ذرت , ذُرت هندی و گندم غله عمومی است. شتر جمازه در این ناحیه دست کم متوسط قبایلی که چند ما در سال در دامان اقامت دارند  پروش می یابد این شتران رنگی بسیار تیره تر از شرتان معمولی و اندامی کوتا ولی قوی تر دارند و برای نواحی کوهستانی بسیار مناسب اند. گیاهان خوب و فراوانش زمستان دامداران را به سوی خود می کشاند. زمستانش سرد و قابل تحمل ولی تابستانش فوق العاده گرم است.      آداب و اطوار         بهتر است و ویژگیهای قبایل دامان, درمقایسه با دیگران قبایل شرقی افغان بیان شود. سیمایی خوش و متفاوت از سیمایی بردرانیان دارند. استخوان بندی شان بزرگ  و موی سرو ریششان پیوسته بلند است . در مقایسه با دیگران شباهت کمتری به هندیان دارند هر چند که جامۀ تابستانی شان مانند جامل هندیان است به جای پیراهن گشاد و بلند و کلاه افغانی, پیراهن کتان می پوشند که بالاتر اش تنگ است و دامنش اندکی پایین تر از رانو می رسد در زمستان مهم عمامه می پوشند؛ عمامه های بسیار بزرگ که سُست می پیچند؛ خاکستری رنگ و پوستین هم می پوشند. مسکن ع خوراک و رفتارشان همجون بردرانیان است ولی بیشتر گوشت ع قروت ( کشک) و دیگر لبنیات مصرف می کنند. به ظواهر توجه کمتری از دیگران دارندو در مسابقه ها و بازیها شرکت می کنند و زنان بدون قید و بندی در اجتماعات اجازۀ حضور دارند برخی دامدار و تقریبا همه بازرگان و در کار حمل و نقل اموال اند . بخشی از قبیله هر بهار به خراسان می روند و به این دلی و دلایل دیگر انان از بردرانیان اختلاط بیشتری با ان سر زمین دارند؛ هر چند که ارتباط اصلیشان را با هندوستان قویا حفط کرده اند عموما مردمانی ساده و راست مساملت جو اندکی متعصب بردبار و کمتر در گیر کارهای ناشایسته اند.   ادارۀ دامان         قبایل دامان از مرکز قدرت شاهی دور افتاده اند و کنترل حکومت بر آنان سُست است. ظاهرا برخی در طول پنجا سال اخیر در خود سری زیسته اند اما این وضع تا حدودی زیادی با انتخاب مدیران متحد به وسیلۀ خود این قبایل بهبود یافته است. به این مدیران اختیارات کافی داده شده تا امنیت عمومی را تأمین کنند اما به دلیل کوتا بودن مدت مدیریت نمی توانند از این اختیارات که با آزادی قبیله بر خورد می کند استفادۀ مناسب بنمایند. این طرز ادارۀ ویژۀ قبایل دامان است که آنان را از دیگر قبایل افغان ممتاز می داردو بجز دو قبیله در تمام این قبایل و هم در میان قبیلۀ مجاور شیرانی رواج دارد. این شیوۀ همچین در میان غلزیان کتواز و قبیلۀ ناصری عملی گردد؛ اما در دیگر قبایل که من از انان اطلاعی دارم این رسم رعایت نمی شود. این مدیران در برخی از قبایل توسط ملکان و در برخی توسط بزرگان خانواده ها برگزیده می شوند انتخاب آنان بر حسب شایستگی روابط و موقعیت شان در قبیله صورت می گیرد و برای حفظ نظم و تحصیل  جریمه از مختلفان دارای صلاحیت و نیرو هستند . انان در برخی از قبایل حتی به تنبیه بدنی مجمرمان می پردازند.    انان از هر خیل به تناسب معین انتخاب می شوند و هر نماینده از جانب چهل نفر تعیین می گردد و به همین دلیل انان را چلویشتی ( چهلباشی) می گویند و تحت فرمان رئیس هستند که میر چلویشتی نامیده می شود و انتخاب او هم مانند دیگران است. وطیفۀ میر چلویشتی انفاذ دستور های قانونی خان وحل و فصل منازعات است و حتی می تواند خان را در صورت ایجاد بی نظمی مجازات کند و همۀ قبیله از او حمایت می کنند. چلویشتی نگام گزینش مکلف به سگوند خوردن است او در این مقام هم قدرت دارد و هم منفعت ؛ زیرا در امد جریمه ها همه میان چلویشتیان تقسیم می گردد. میر قدرت مطلقی بر چلویشیتاین ندارد که انتقام شخصی اورا بگیرند یا به نفع او در برابر یکی از اعضای قبیله اقدام کنند . این منصب به صورت عموم یک سال ادامه دارد اماگاهی تنها به مقصد یا پایان یافتن مُدت اختیارات او هم پایان می پذیرد. وقتی آرامش کامل بر قرار می گردد, این رسم را به کنار می نهند ؛ اما چون بی نظمی از سر گرفته شود دوباره از نبودن ان نظم پیشین حسرت می خورند و در پی بازسازی ان بر می آیند.      این اداره در میان قبایلی که خان بتواند شورش مردم را به آسانی خاموش کند و بتواند آثار نا مطلوبی خانان موروثی را ترمیم نماید, وجود ندارد و این نخستین گام از پدر سالاری به سوی حکومت جمهوری است.      دامان را می توان نمونۀ انتقال حکومت پدرسالاری به اسبتداد نظامی شمرد. اما چون این تحول مانند تحولات همانند خویش چندان آسان و طبیعی نیست و تا حدی از عوامل خارجی متأثر است شرح بیشتری می خواهد.         دولت خیل         در گذشت دولت خیل یک خان موروثی داشت که ظاهرا در نظر قوم خویش محترم بود؛ اما بتدریج نیرویش کاهش یافت و حکومت قومی نخست به دست ملکان و سپس به دست مردم افتاد. در ان احوال دولت خیل چنان خود سریی داشت که نظیرش را در شرح حال یوسفزیان یاد کردیم. چلویشتی نداشتند و به قدرت موروثی هم بی اعتنا بودند. در عین حال ناچار بودند کسی را تعیین کنند که کارهایشان رد ارتباط با سردار شاه تنظیم کند و این شخص گرچه اختیار چندان نداشت, ولی قدرتش بیش از هر فرد دیگری بود و « خان » خطابش می کردند و بدون تبعیض از هر خانواده ای می توانست انتخاب شود و گاهی هم این انتخاب نصیب خاندان خانان پیشین می شد.  حکومت غاضبان کتال خان        در اوایل نسل گذشته حال بر این منوال بود. چون کتال خان به این مقام رسید توجه مددخان سردار دامان را به خود جلب کرد و در پی ان شد که به کمک سردار فرماندار قبیلۀ خویش گردد. نخست هوادارای مردم را به دست اورد دولت خیل را به خود ایل و مطیع گرداند . قبایل کوچک پیرامون را سر گرم ساخت و فرماندهی جنگ بر عهدۀ خودش قرار گرفت. و به این ترتیب لشکری فراهم آورد . با سهمگیری دولت خیل و استفاده از انچه زا قبایل مطیع شده بود توانست یک سپاه سیثد نفری از بلوچان و سندیان تشکیل دهد . سپس دژی ساخت و چون احساس امنیت کرد, در پی مالیه ستانی از رعایای خود بر امد و بر قبیله اش دراز دستی آغاز کرد. مردم قبیله نخست از ترس به فرامین او گردن نهادند تا انکه آشکار ا به یک حاکم مستبد تبدیل شد و دستور داد مردم هر بامداد برای ادای احترام به دربارس حاضر شوند. دو ملک از این دستور سر پیچیدند و کتال خان تهدید کرد که اگر دو روز دیگر به دربار حاضر نشوند, روز سوم سرهایشان بر در خانۀ خودشان آویخته خواهد شد.     ملکان باز گشتند و بسرعت جرگه ای تشکیل دادند و بر تصمیم کتال خان بحث کردند و سوگند خوردند که در برابر او بایستند همۀ اعضای جرگه مسلح شدند و دژ کتال خان را محاصره کردند . کتال خان سوار بر اسب با تنی چند از یاران پیاده اش از قلعه بیرون آمد و گریخت فرار خان بزودی آشکار شد و تنی چند از دمشنانش ار هز سو در پی او افتادند هشت تن راهی را پیش گرفتند که خان از آن راه رفته بود. همراهان کتال خان بزودی مانده شدند و یک تن با ا ماند کتال خان چنان که راوی به من می گفت) خرقه ای به تن داشت که درویشی به او بخشیده و از برکت ان به جاه و مقان رسیده بود. در هنگامۀ گزیر ان خرقه فرود افتاد و با افتادن خرقه بخت و قدرت از او رخت بر بست و دشمنانش بر او دست یافتند. خان زاری و التماس کرد و بعضی را بر رحم امد و لی  برخی از دشمنانش گفتند که سوگند خورده اند و برخی گفتند که او هر گز به انان رحم نکرده است و سرانجام ه ضرب نیزۀ یکی از انان کشته شد و همۀ خانوادۀ کتال خان دستگیر شدند. گل خان که مرد لایقی بود به ریاست بزگریده شد و بدین سان ع نخستین کوشش بر ضد آزادی دولت خیل از میان برده شد.  حکومت غاصبانۀ سرور خانسرور خان پسر بزرگ کتال خان درین ههنگام شانزده سال داشت؛ ولی خوب آموزش دیده بود و استعدادی نیک داشت. او به یاری مادرش از ندان گریخت و چون می بایست که نزد یک افغان برود . مستقیما نزد ظفر خان- برادر گل خان – به « ننواتی» رفت ( یعنی دخیل و پناهنده شد) و تقاضای حفظ جان خویش کرد او به طریقی که هیچ کس اورا ندید به خانۀ ظفر خان رفت و ظفر خان با حمیت افغانی خویش تقاضایش را پذیرفت و قول داد از نگهداری او اگر به نابودی برادرش هم بینجامد- خود داری نکند و با او به منطقۀ مروت گریخت و بزودی با حمایت دربار کابل آغاز به توطئه کرد که در نتیجه عبدالرحیم خان ( شخصی که سپس غلجیان اورا به شاهی برداشتند) با چهار نفر اعزام و مأمور شد تا سرور خان را بر مسند پدرش بنشاند در عین حال گل خان براستی از مقام خویش خسته شده بود قبیلۀ او یک دموکراسی نا آرام تشکیل داده بودند و او با ناتوانی و با احتیاط و تدبیر فراوان حکمش رابر آن روان می داشت.       اموال که از کتال خان مانده بود- و گل خان قصد تصرف ان را داشت – آَشوبی ره راه انداخت . مردمدولت خیل با هم از حکومت گُل خان چیز هایی می گفتند حتی یک تن شمشمیر کشیده و گفته بود : کتال خان را نکشتیم تا تورا بادار ( ارباب) خویش سازیم . گل خان از دوام و دموکراسی و نیز از دور نمای پیروزی سرورخان در هراس بود اما با شادمانی گوش به پیشنهادهای سرور خان داد و آن را امت ترین راه نجات خویش از آن شرایط پر خطر دانست . هنگامی که سرورخان نزدیک شد حکومت گل خان از ترس سپاه شاهی , خواست تسلیم قبیلۀ دولت خیل گردد. و گل خان سخت سوگند یاد کرد که سخنان گذشته را فراموش کند. قبیلۀ دولت خیل هم حاضر شد اورا به ریاست خود بپذیرد . این بخشش ظاهری تا وقتی دوام کرد که یک روز همهل رئیسان جمع شده بودند و هیجده تن از انان گرفتار و کشته شدند گل خان را در این هنگام کسی چیزی نگفت اما سپس او نیز توسط سرورخان به قتل رسید. حکومت سرور خان پا گرفت و همۀ کسانی که قدرت مخالفت داشتند  از میان برداشته شدند در تمام قبیله کسی نماند که تاب سر کشی داشته باشد. سرور خان همچنان به تحکیم موقعیت خویش می پرداخت از قاتلان پدر بر هر کسی دست می یافت می کشت تا انکه دشمنان پدر دوازده سال پیش همه از میان رفتند  و قدرتش به اوج رسید و از آن پس اوراه عدالت و مدارا پیش گرفت. مردم رعیت حاکم عادل و حکومت با ثبات را دوست می دارند اما قبیلۀ دولت خیل از او بیزاند؛ چون آزادیشان را سرکوب می کند او نمی تواند مانند قاسم خان دیر آرامش یابد ؛ مگر انکه همۀ اقوام و قبایل کوچک مجاور را مطیع سازد نقشۀ بزرگش بر ضد گنداپوریان است که شمار انان با همل رعیتشان اندکی از دولت خیل کمتر است. اما سرور خان با رشوه دان به ملکانشان پیوسته توانسته است جلو اقداماتشان را بگیرد.     میان روستاییانی که تحت حکومت موقتی چلویشتیان بودند و سپاه حکومت مستحکم سرور خان فرق بسیار است؛ اما قبیلۀ بابر و میاخیل هر چند که با گنداپوریان دشمنی دیرینه دارند, می خواهند در برابر نقشه  نقشه های سرورخان که ازمند و تشنۀ قدرت است که متحد گردند و همین تاکنون قدرت اورا محدود داشته است.         گنداپوریانگنداپوریان دارای خانا و ملکان موروثی اند اما اختیاراتشان اندک است و مردم در بی قانونی زندگی می کنند و از رمه و گله کسانی که به حدود شان داخل می شوند می ربایند با هم نیز پیوسته در ببرداندو اسلحه شان دانگ ( چماق) از چوب درخت زیتون وحشی است . بندرت کسی کشته می شود, اما اگر قتلی رخ دهد طبیعۀ دشمنی مرگبار خانوادگی آغاز می شود امور عمومی در جرگۀ سران همۀ خانواده ها حل و فصل می شود . کسانی که نمی توانند در جرگه ( انجمن ) شرکت کنند یک عضو خانواده را می فرستند چون با سرور در جنگ باشند همۀ اختلافات را به کناری می نهند. یک چلویشتی ( چهلباشی) تعیین می کنند و او طبالی را به ره روستا می فرستد تا جا و زمان گردهمایی افراد مسلح را اعلام کند و هر کس نتواند در این گردهمایی شرکت کند باید جریمه بپردازد . گنداپوریان بازرگانانی بزرگند. هر سال پنجا – شصت تن به خراسان و چهار برابرشان به هند می روند اما این رفت و امدها در مدنی ساختن شان تأثیر اندکی دارد. در سیما و رفتار شان چنان خشونت و بدویتی است که هر گز در دیگر قبیله ای ندیده ام .   میاخیل و بختیاری         میاخیل در حدود سه هزار خانوار و یک چهارمشان بختیاری هستند قبیلۀ بختیاری- گفته می شود- از کرانه های دجله امده اند و بسیاری از انان در جنوب غرب ایران زندگی می کنند. تقریبا هفتصد – هشتصد خانوار از این قبیله در دیره بند ودر حدود پانصد خانوار در مرغه هستند.     بختیاریان دیره بند در مردمان میاخیل حل شده اند در جرگه هایشان شرکت می کنند و در سود زیانشان شریکند و تقریبا با ان قوم یکی شمرده می شوند و گروه دیگر بختیاریان با اینان ارتباط دارند و هر چند با میاخیل متحد نشده اند در نبرهای دامان انان را مساعدت می کنند.    خان میاخیل اختیرات اندکی دارد در دیره بند یک هشتم محصولات برداشت شده را بر می دارد؛ ولی از رعیت چیز نمی یرد. امور مردمی را شماری از ملکان انجام می دهند که هر یک علایق و منافع خیل خود را در نظر دارندع اما در هر مسأله که پیش آید به انان مراجعه نمی کنند.خان در این اواخر کوشیده بود روش سرورخان را پیش گیرد؛ ولی در این کار موفقیت اندکی داشته است او نیز گروهی از بلوچان را به کار گرفته دژی ساخته و به دراز دستی بر قبیله اش اغاز کرده بود؛ اما ملکان به مخالفت برخاسته و اختیاراتش را محدود ساخته اند اخیرا خبر می رسد که شاید کوششهای او از بیم آنکه در محاصرۀ افراد قبیله قرار نگیرد کم شده و یا شاید اکنون به سر نوشت کتال دچار شده باشد.       هر بهار نیمی از مردمان میاخیل – ار هر خیل نیمی به خراسان می روند . ملکان غالبا برجای ما مانند ولی یک فرد خانواده شان را برای ادارۀ امور مسافران می فرستند انان از خود جنگ اخیتارات هر دو نوع چلویشتی یکسان است. کوچیان میاخیل ع هنگامی که در دامان باشند در اطراف دیره بند چادر می زنند و شتران را به چراگاههای مکل واد می فرستند و در برابر این امتیاز هر اولس مبلغی نقدینه به محمد خان می پردارد. توزیع در امد و تعیین وطیفه برای اعضای این قبیله شایان ذکر است و شاید نمونه ای از رسم  همۀ قبایل دامان باشد این قبیله به چهار بخش تقسیم شده است: یک بخش بختیاری و سه بخش میاخیل . در آمد گمرک پس از تعیین سهم محمد خان چهار بخش می شود پس هر بخش سهمش را میان افراد توزیع می کند چون شمار افراد هر بحش متفاوت ایت این توزیع هم توزیعی نا براب راست. در آمدها نیز به همین شویه توزیع می گردد  و هر بخش سهم چلویشیتاین ( چهلباشیان) را هم می پردازند.     بابر   بابریان قبیله ای متمدن اند. انان در بازازگانی ماهر و از همۀ قبایل دامان ثروتمند تر و پیشرفته اند. مردم قبیلۀ بابر راستگارتر و ملایمتر ازهمۀ قبایل دامان اند خان بابر دارای  اختیارات وسیعی است. تیمورشاه رئیس فقید انان را امین الملک ساخته بود  و بر او اعتماد بسیار داشت. مقام امین الملکی کمتر نصیب یک فرد غیر درانی می شود . بابریان جلگه ها در حدود چهار هزار خانوار شمرده شده اند شاخۀ بزرگی از قبیلۀ بابر در ان سوی کوههای سلمیان در « صحرام زندگی می کنند و با دیگر بابریان ارتباط دارند و در رفتار و عادات یکسانند.  استوریانی     استوریانی تا این اواخر , کوچی و مالداری بودند و منطقه شان درواقع برای کشاورزی چندان مناسب نبود و دیری نیست که آن را از بلوچان دامان گرفته اقامتگاه زمستانی شا شاخته اند و تابستان با چادر ها و رمه ها به منطقل موسی خیل کاکر میروند. این مهاجرتها به دلیل زد و خوردی که بیست و پنج سال پیش با قون کاکر داشتند و می بایست از داخل منطقۀ انان بگذرند مناسب سا عملی نبود. این بود که نیمی از قبیلۀ استوریانی رمه هایشان را فروختند و به کشاورزی پرداختند و نیم دیگر ه کوچ و مالداری ادامه داند؛ ولی بزودی انان نیز ناگزیر از همان کار شدند. پس از نبردهایی میان استوریانیان تازه رسیده و قدیم ع تمام قبیله- بجز دو گروه- کشاورز شدندان دو گوره یا خیمه های کوچکشان بهار به اسپوسته در جنوب غرب تخت سلیمان می روند با این همه؛ بسیاری از قبیلل استوریانی بازرگان و مابند و همانا شبانان ع سیار زندگی می کنند اموالشان را بیشتر روی گاو نر والاغ می برند و شمار شان به چهار هزار خانوار می رسد. حکومتشان با نوعی اشرافیت افغانی سازگار استو قاضی نزدشان مقام مهمی داردو در غیبا خان همه شکایاتشان را به او می برند قاضی را خان و ملا را بزرگ هر قوم تعیین می کنند اگر پسر مُلا برای این وطیفه مناسب باشد بر دیگران ترجیح داده می شود. احوال رعیت وضع رعیت در همۀ این قبایل یکسان و عموما از جت بلوچ و شماری هندوان تشکیل شده اند زمین ندارند و تحت فرمان کسی هستند که در زمین او زندگی می کنند, چنان که فقیران در قبیلل یوسفزی  در دامان رعیت نمی تواند اربابش را بدون رضایت او عوض کند مگر ان که تحفه ای  از رعیت یا اربابی که اورا می خواهد بپذیر داده شود اما رعیت می تواند هر وقت بخواهد قومی را که د رمیانشان زندگی می کنند ترک گوید. تنها سرورخان می کوشند نگذارد رعیتش اورا ترک گویند.      آزادی قبایل دامانهمۀ دامان در اطاعت شاه است اما این فرمانبری با مسامحه صورت می گیرد شاه تنها به مالیه اش می اندیشد و به دیگر امور اعتنایی نمی کنند قبایل به جای پول شماری سوار فراهم می آورند همچنان از هندوان دامان جزیه می گیرد . قبایل دامان تا وقتی که شاه د رامور شان مداخله نکند به او علاقه مندند؛ اما از تصور این که زیر فرمان حکومت باشند و آزادی فعلی شان تبدیل به رعیت شدن یک ارباب شود هراس دارند. محمد خان باری کوشیده تا میاخیل را به اطاعت خویش در آورد چند روستایشان را گرفت و خان را مجبور به فرار ساخت خان فرار به دشمنان دیرینش گنداپوریان – پناه برد. این قبیله هر چند که با یکدیگر در گیر نبرد بودند و سرور خان را هم به نظر نیک نمی دیدند همه و از جمله مروت و عیسی خیل مانند یک تن در حمایت او متحد شدند و سرورخان را ئیسشان ساختند و پای فشردند تا محمد خان را مجبور ساختن که از نقشه اش دست بردارد.    قبایل سوری و لودی  هنوز هم خانواده هایی از قبایل سُوری و لُودی در دامان هستند . سوریان روزگار خانواده فرمانرویان غور و نیرومندترین قوم آسیایی بودند و قبیلل لودی روزگاری دراز بر هندوستان سلطنت کرده است.   دیگر قبایل         بجز قبایلی که یاد شدند دامان و ککل واد در زمستان پُر است از خیمه های سلیمان خیل خروتی ناصری و دیگر قبایل کوچی که از شدت سرمای مناطقشان به این جا می آیند . شتر داران به مکل واد می روند و گوسفندداران در دامان می مانند.  3     قبایل کوه نشیناکنون از قبایلی سخن خواهم گفت که در کوههای سلیمان زندگی می کنند و چون از جنوب اغاز می کنم باید نخست قبیلل زمری را شرح دهم ( که در کوههای غرب منطقۀ استوریانی ساکن شده اند) اما چون قبیله بسیار به قبیلل شیرانی همانند است , از شیرانی اغاز می کنم که از ان اطلاع بیشتری دارم. ای این همه باید قبیلۀ زمری را زا یغما گری که شیرانیان به ان مشهورند جدا دانست.شیرانی    شیرانیان در کوههای واقع در شمال کوههای قبیلل زمری زندگی می کنند و منطقه شان مشرف بر نواحی قبایل بابر و میاخیل است قبیلۀ وزیری در شمال قرار دارد. مرز غربی را پس از این یاد خواهم کرد. بخش اعظم این منطقه کوههای بلند تخت سلیمان و کوههای اطراف دامنۀ ان را در بر می گیرد و بسیاری از بخشهای آن صعب العبور است و یکی از جاده های منطقه از ستیغ تیز کوه می گذرد و در یکی دیگر تیرهایی بر صخره ها نشانده اند و با وجودان گاوهای بار بر پشت از ان نمی توانند گذشت.    مردم در روستاهایی در دره ها و دامنل کوهها پراکنده اند و هر روستا بیست تا چهل خانه دارد. انان با کندن دامنۀ کوه خانه می سازند؛ چنان که قسمت پایینی دیوار خانه را از سه جانب زمین کوه تشکیل می دهد. هر کلبه یک اتاق و یک راهرو دارد که راهرو را شبانه با یک شاخۀ چوب خار دار می بندند . انان حتی در زمستان چیز ندارند که جلو سرما را بگیرد و در خالی که خود را در پوستینها پیچیده اند, بر گلیمهای سیاه درو آتش می خوابند مقداری هیزم جنگلی برای سوخت فراهم می آورند و چراغشان شاخۀ گونه ای کاج است که مانند مشعل می سوزند.    مردمان شیرانی میان قامت لاغر ولی نیرومند , سخت سر و فعال اند . سیمای جسور چشمان خاکستری و گونه های استخوانی و رجسته دارند , وبدوی و مردانه به نظر می آیند. پوشاک عامه شیرانیان پتوی سیاه درشتی است که بر کمر می پیچیند و پتوی دیگری که بر شانه می اندازند کفشهای صندلشان از پوست خان گاو است که با خاکستر چوب گز رنگ می  کنند و چند گز پارچه سفید که دور سر می پیجند جامه شان را تکمیل می کند و جامل اغنیا هم بیش از این نیست تنها رئیس قبیلۀ جامه ای فاخر از ابریشیم مُلتانی می پوشد.    خوراک شان نان ذُرت هندی است کره و قروت ( کشک) خوراکی اشرافی و تنها برای گوسفندارا میسر است نام گندم تنها در مهمانیها و جشنها تهیه می شود گوشتی که می خورند گوشت گوسفند است گاور را نمی کشند مگر آن که بیمار و مردنی باشد که آن را بر پایۀ اصول اسلامی ذبح می کنند؛ هر چند که قرلن منع کرده است زیتون جنگلی را تازه از درخت چیده می خورند و زیتون خشکیده را برای خوردم می جوشانند انار جنگلی را نیز ( هر چند که تُرش و زبر است) می خورند همچنین است که جلغوزه و انواع توت که به گونۀ خود رو در آن کوهها می روید.        رسم و رواج    شیرانیان دیر ازدواج میکنند و از این جهت با دیگر افغانان فرق دارند که پدر عروسنه تنها پولی نمیگرد بلکه برای دختر جهیز میدهد. زنان تنها به کارهای داخل خانه مشغول اند و هنگام درو و چیدت محصول همکاری می کنند پول در میان انان بسیار کم است و معملات به صورت مبادلۀ جنس به چنس صورت می گرد. ننوکر و غلام ندارند. پیشه ورهم درمیان آنان نیست . گروهی هندوک دکان دارند که غله پارچه؛ شکر, تنباکور , روغن و مقداری از مصنوعات جلگه را می فروشند و شماری اندک از مردم دامان اهنری و بافندگی دارد.       شغل عمدۀ شیرانیان کشاورزی در دره ها است. در برخی از دامنه های کوه کشت دیم به عمل می آید اما در دیگر نواحی باایجاد سد در برابر رودهایی که از کوهها سرازیر می شوند آبیاری صورت می گیرد. جز رئیس و ملا همه افراد قبیله کار می کنند . شیرانیان دو فصل کاشت دارند. در تابستان برنج قرمز, ذُرت ؛ مونگ و تنباکو می کارند و در پاییز برداشت می کنند گاهی پس ازآن گندم و جو می کارند که در اوایل تابستان درو می شود دام معمولی گاو است اما شبانانی هم هستند که در ارتفاعات کوهها در کلبه ها و برخی در خیمه ها زندگی می کنند گاوها خُرد جُثه سیاه و بدون کوهانند . شماری بُز , استر , الاغ , گاومیش و شتر هم دارند اما در تمام منطقه شان بیست تا اسب نیست.    حکومت ویژه شیرانی    رئیس شیرانیان« نیکه » ( نیا, جد) خوانده می شود و در قبیله قدرت بسیار دارد ؛ هم به دلیل آن که رئیس منتخب قدیمترین خاندان است و هم ای که شیرانیان معتقدند که رئیسشان از حمایت الهی بر خوردار است. « نیکه » زمین بسیاری دارد و در نتیجه افراد زیاد را به کار میگیرد؛ ولی نوکر خانگی ندارد. از هر خانواده ای که گوسفند دارد سالانه یک بره و از هر خانوادۀ گاو دارد یک گوساله می گیرد این سهمیه را بزور نمی تساند , بلکه مردم آن را بی شائبه می دهند و معتقدند که در صورت ندادن به مصیبیتی – مثلا از دست دادن طقلشان- گرفتار خواهند شد. گرچه مردان ستمی را که برانان رود خود تلافی می کنند اما نیکه یگانه مسؤول و مُجری عدالت است عرض حال شاکی و متهم را می شنود پس نماز می خواند و سپس با الهام الهی در مورد شکایت داوری می کند و حکمش از بیم گرفتار شدن به کیفر غیبی ع همیشه پذیرفته می شود. قبیلۀ شیرانی چلویشتی نیز دارد که از طرف « نیکه» تعیین می شود . چلویشتیان تحت فرمان او هستند اما در نقاط دور افتاده به جای تقویت « نیکه خود در مقام او عمل می کنند در قبیلۀ شیرانی , اختلافات اندک است. هر دهکده یک مُلا دارد که یک دهم محصولات زمین و رمه ها متعلق به او است . سادگی شیرانیان از وطیفل ملا معلوم می شود و آن ترتیب و تهیۀ کفت مردگان است بسیاری از شیرانیان قرائت قرآن را فرا می گیرند غ ولی جُز مُلا هیچ کسی سواد فارسی و پیشتو ندارد . نماز را منظم می خوانند ولی ظاهرا دقتی در آداب ان ندارند. در گیریهای شیرانیان     قبیلۀ شیرانیان با تمام قبایلی که در جریان کوچ سالانه از مناطقشان می گذرند , در جنگند زیرا هر راهگذرند در جنگند باید گفت که انان درواقع با تمام دنیا در جنگندغ زیرا هر راهگذری را که ببینند غارت می کنند افزون بر این بر بهبشهایی از دامان – که با مردمانش اختلافی هم ندارند- می تازند.    هنگامی که در مجاورت منطقۀ انان بودم جنازۀ یکی از بزرگان درانی را که از طریق منطقۀ شیرانی برای دفن به قندهار برده می شد متوقف ساختند و تاپول نگرفتند اجاز عبور ندادند اما همه بر این نکته همعقیده اند که شیرانیان اعتقاداتی خالص دارند یکی نفر شیرانی که مسافر را همراهی می کند می تواند اورا به امنیت کامل از تمام منطقه بگذرند.        در جنگهای قبیلۀ شیرانی رماندهی با « نیکه» است در آغاز هر حمله سر بازان باید از زیر پارچه ای که توسط نیکه و ملا آویخته شده بگذرند و معتقدند که با این کار از کشته شدن و زخمی شدن نجات می یابند . داستانهای بسیاری از کسانی که این کار را نکرده و یا به نظر سبک بدان نگریسته و جانهایشان را باخته اند نقل می کنند . اسلحه شان تفنگ ماشه ای و شمشیر است.       چند قبیلۀ دیگر در کوههای سلیمان  قبیلۀ کاکر موسی در گوسا در میان تپه های غربی کوههای سلیمان زندگی می کنند. این ناحیه در غرب منطقۀ زمری واقع است. « صحرا» جلگه خشکی در میان کوهها و محل زندگی بر بریان کوه نشین است. در شمال ناحیه اسپوسته ومناطق قبایل کوپیب و هریپال و در غرب این مناطق کوههای است کهانها از ناحیه ژوب جدامی سازد. اسپوسته جلگه مواج و پوشیده از درختان زیتون وحشی است جلگه مرتفع سخت و خشک است که د رتابستان قبیلۀ مرهیل در ان زندگی می کنند و زمتسان به دامان می روند انان هم چادر نشین اند و همان دیگر قبیلۀ مرهیل در آن زندگی می کنند و با همل بینوایی اندکی تجارت نیز دارند. دامهایشان بُز گوسفند خر و معدودی گاو بارکش است و خانی مقتدر دارند ولی زیر فرمان نیکۀ شیرانی است ملایان برای مجازات متخلفان از تکالیف شرعی , اختیارات کافی دارند.     قبایل هریپال و کوپیب همانند قبیلۀ شیرانی و شاخه هایی از انند و منطقه شان کوهها و دره های عرب تخت سلیمان است.         قبیلۀ وزیری         منطقۀ پهناور قبیلۀ وزیر در شمال منطقل شیرانی است و صد میل به سوی شمال تا سفید کوه امتداد دارد کوههای کم ارتفاعی که سر زمینهای اطراف خُوست و بنُو را از هم جدا می کنند متعلق به قبیلۀ وزیر محسوب شده است اما کوههای متوازی از سیرافزا تا سر چشمۀ کورک میان قبایل وزیر و جدران مشترک است قبیلل جدران جانب غرب ووزیری شرق را در اختیار دارند منطقۀ وزیر بیشتر از کوههای پوشیده از درختان کاج و جلغوزه تشکیل شده است اما نقطه های مزروع و هموار نیز دارد. کوههای کم ارتفاع تر برهنه و یا پوشیده از بوته های کوتا هند . کمتر کسی به دیدار منطقۀ وزیری می رود؛ مگر آن که بتواند خود را در برابر وزیران محافظت کند یا دور نگه دارد. من فرصت نیافتم یا یک وزیر خارج از منطقۀ او دیدار داشته باشم گزارش زیرا از بان مسافران نقل شده که سطحی است و شاید هم نادُرست باشد.     وزیران حکومت عمومی ندارند در جوامع کوچک برخی زیر فرمان خانان قدرتمند و بعضی در پر تو دموکراسی زندگی می کنند نه میان اقوام جنگ است  و نه دشمنی شخصی هر چند به یغما گری شهرت دارند بدرقۀ بسیار مختصری می تواند مسافران را از امنیت و مهمان نوازی انان برخوردار سازدد تاخت و تازشان بر کاروانها و بر قبایل کوچی در غرب گذرگاه غولیری ( یا غولاری) معروف است برای این موضع بدرقه نایاب و بی تأثیر است باید از کاروان مراقبت کامل شود و قدرت دفع حمه موجود باشد و یا راه به زور جنگ باز گردد. در چنین نبردها به هیچ مردی امان داده نمی شود میگویند اگر پسر خردسالی هم به دست وزیر بیفتد اورا میکشد اما هر گز  متعرض زنان نمی شوند و اگر زنی از کاروان جدا ماند با او رفتار نیک می شود و نگهبانی می گمارند که اورا تا قبیله اش همراهی کند حتی یک مرد اگر بتواند به خانل یک وزیری راه یابد با او همین گونه رفتار می شود و میزبان با عنایت کامل و مهنان نوازی خودد را د برابر اومتهد می داند.       وزیریانی که مسکن ثابت دارند, در خانه های کوچک مهتابی دار زندگی می کنند برخی- مثلا در کان گرم در مغاره های کنده در صخره ها زندگی می کنند برخی از اینخانه های صخره ای در سه طبقه کنده شده و برخی چنان مرتفع است کهشتر به آسانی به در ان داخل می شود اما بیشتر در سیا چادر یا کلبه های حصیری ( یا لوخی ) قابل انتقال زندگی می کنند اینا در بهار به ارتفاعات می روند و چندان می مانند تا برف و سرما ناگزیر شان سازد تا به پایین پناه اوردند. بُز مهمترین دامشان است همچنان نوعی اسب خُردجُثه ولی کاری می پرورند و همه – بدون استثنا شیفتل سوار کاری اند می گویند و زیریان بالا بلندع خوش سیما دارای عضلات قوی و صورت کشیده اند.       پوشاک, سلاح ع خوراک و رسم ورواج وزیریانکلاه مخروطی سیاهرنگ کٌت گشادی از پارچل ضخیم کمربندی از همان جنس که استوار می بندندو کفشهایی از رشته های گیاهی و یا چرم خام پوشاک کشان را تشکیل می دهد. با این پوشاک گزارشی که ار سر وریش ژولیده و اندام پر موی ایشان نقل می کنند. باید دیداری بدوی و هراسناک داشته باشند اسلحه شان عموما دشنه ای افغانی و یک سپر است و هرمرد یک تفنگ چخماقی دارد که استفاده از آن را خوب می داند سرمزینشان دارای موادی است که ساختن اسلحه شان را تأمین می کند . اهن بسیاری دارند که با آن اسلحه می سازند و به جلگه ها صادر می کنند. وزیران منشی غرور امیز بلند و امرانه دارند، اما با مهمان و با همه با ملایمت و خوش طبعی روبه رو می شوند . صداقتشان در حدی است که اگر دو تن در مورد یک بُز اختلاف داشته باشند و یک طرف با رفتن ریش خویش در دست تأکید کند که بُز از ان اوست طرف دیگر بی درنگ و بدون بدگمانی می پذیرد و از ان دست بر می دارد.        خوراک وزیریان عبارت است از گوشت گوسفند,گاو و شتر ( که نیم پز می خورند) , قروت ( کشک) و نانی نا مرغوب.       زنان وزیری   از زنان کار نمی خواهند.زنان پیراهن بلند کتانی قرمز و مانند مردان کفش تسمه ای دارند چندان که شوهراشنان بتوانند فراهم اورند زیور آلات طلایی و نقره ای برخویش می آویزندو یک خصوصیت فوقل العاده این قبیله ان است که زن اخیتار گزینش شوهر را دارد اگر زنی مردی را به شوهری بپسندد طبل زن خیل را می فرستد تا بر کلاه ان مرد دستمالی سنجاق کند و این سنجاق گیر موی زن است طبل زن در فرصت مناسل این کار را انجام می دهد و نام زن را می برد و مرد اگر توان پرداخت شیربها را داشته باشد ع مکلف به ازدواج با اوست.  جدران        برجانب شرق منطقۀ قبیلۀ جدران قبیلۀ وزیری برجانب غرب قبیلۀ خروتی و ناحیه ای از توابع غزنی و در شمال قبیلۀ جاجی زندگی می کنند خوی و طبیعت و رسم ورواجشان همانند قبیلۀ وزیری است در حدود کورم نوعی غله نامرغوب می کارند ولی در حدود قبیلۀ خروتی انان با بزهایشان در میان جنگلهای انبوه کاج اواره اند( و به گفته یک خروتی ) به خرس کوهی بیشتر شبیه اند تا به ادم اینان قبیله ای بزرگ ندارند و هر گز مسافری منقطه شان را ندیده است . باقبیله خروتی در نبردند و راه مسافران کابل را از داخل لنگش نزدیک گذرگاه پیوار می گذرند میز نند نیازی هب گفتن ندارد که انان هر گز بیرون از ارتفاعات منطقه شان دیده نشده اند.  غرب تخت سلیمان   از مناطق غربی تخت سلیمان که در شمال با مناطق یاد شده یکی است گزارش ویژه ای لازم نیست در شمال هریپال در محل تلاقی گومل و ژوب گاهی چراگاه کوچیان کاکر است. درشمال این ناحیه , جلگۀ کم ارتفاع وانه بر روی تپه ای واقع شده است که به سوی درل گومل سراشیبی داردو این یک ناحیۀ باز و منطقل قبیلۀ کوچک دمتانی است و در تابستان مکرر شبانان سلیمان خیل و خروتی به اینجا می آیند برخی از اقوام تابع دولت خیل هم رمه هایشان را در زمستان به اینجا می آوردند . در شمال وانه ع اورگون منطقۀ قوم فرمِلی واقع شده و ناحیه ای متعلق به شاخه هایی از اقوام خروتی و علجی است که پس از این بتفصیل از انان یاد خواهد شد. 4       گزارش عمومی افغانان غربی , درانیان , شهر قندهار , ترین و بریچ     مناطقی که پیش از این گزارش یافت متشکل از جلگه های هموار و شبیدار یا سلسله کوههای قوی است ع جلگه ها گرم ع حاصلخیز و پرجمعیت است و هر نقطه تقریبا ثابت دارد. کوهها بلند ند و صعب العبور  . تارکهاشان پوشیده از بیشه هاست و بر پهلوها دره هایی ژرف که در انها قبیله های جدا از هم زندگی می کنند و تنها با هجوم رهگذران یا تاخت و تاز بر همسایگان جلگه نشین به جهان خارج معرفی شده اند اما سرزمینهایی که اکنون از انها سخن می رود دگر گونه اند: سطوح پست و بلندی که تپه ها انها را از هم جدا ساخته است؛ برخی بیابان و برخی دارای کشاورزی نا مساعد.       زمسنهاس باز و برهنه که برای چراگاه مناسبتر است تا کشاورزی و بیشتر خیمه گاه شبانان است. در این نواحی و یژگیهای جلگه و گوهستان به هم هم امیخته است و میان مردمان انها هم وجه بارز افتراقی نیست هر دو مردمانی ساده راستکار و آشتی جویند قبایل غربی بویژه قبایل خراسانغ زبان فارسی را بیشتر از ان می دانند که قبایل شرقی زبان هندوستانی را و ه چند در پوشاک اسلحه و رسم ورواج خصوصیات ملی را حفظ کرده اند به ایرانیان شباهت بیشتری دارند اما ویژگیهای شخصیت مردمان اصولا با ایرانیان اختلاف دارد و شاید این اختلاف از اختلاف میان قبایل  شرقی و هندیان بیشتر است.         قبایل غربی در منطقه ای گسترده پرا کنده اند و میان انها فاصله بسیار بسیار است و در نتیجه , اختلافات و در گیریهای خاص قبایل پر جمعیت در انها دیده نمیشود . چرا گاههای پهناور در اختیار رمه هاست و بازهم چراگاههای دست نخورده بدون همسایه و رقیب برایشان باقی است. همین گونه جوامعی که اقامتگاه ثابتی دارند در کرانه های رودها یاز مینهایی که با کاریز آبیاری می شود و از دیگر کشاورزان فاصله بسیاری دارد کشاورزی می کنند و چون آب و زمین و چراگاها و تسهیلات بسیار و بیش از نیاز است , میان افراد در گیری ایجاد نمی شود کمی جمعیت در حالی که فنون زندگی را به عقب می اندازد بی گمان از افزایش بزهکاریهای موجود در مناطق پرجمعیت پیشگیری می کند به این ترتیب در میان افغانان غرب گونه ای سادگی ابتدایی می بینم که داستانهای کتب باستان را به یاد می آورند نه مشاهدات نویسندگان را از برخی جوامع امروز که به حالت بدوی مانده اند.        در اداب و اطوار برخی از این مردمان دگر گونیهایی پدید امده است که می توان انها را نتیجۀ مجاورت با نزدیکی حکومتهای انان با نظام شاهی دانست در میان غلجیان و درانیان بزرگان  موروثی , یکی پس از دیگران سلطنتهایی تشکیل داده اند و سلطنت درانیان هنوز ادامه دارد. در میان درانیان رئیسان اقوام اشراف قبیله اند و در سپاه دولت و درباره وطایف مهمی به عهده دارند. شخصیت مضاعف نیرومند پدر سالارانه و اشرافی دارند و این قدرت و نفوذ از شاه به انان تفویض می گردد و ثروت و اعتبارشان نیز مؤثر است در چنین شرایطی بسیار از پدیده ها و پایه های جمهوری از میان می رود اما شرایط دیگری پدید می آید که باعت ارجمندی مردم قبایل و مانع وابستگی کامل ایشان به ارباب می شود.     نظم و آرامش در حدی تأمین می گردد که بر تر از وضعیت قبایل دموکراتیک است . در حالی که همه ارزشهای قبیله ای محفوظ می ماند تأثیر چنین حکومتی بر مردم بهتر از هر نوع دیگری است که بتوان تصور کرد.  هر چند که سلطنت از دست غلجیان بیرون رفته ولی آثارش هنوز برجاست و می توان ان را در وضع و مقام خانان دید ؛ اما این برای جلوگیری از خود سری ( آنارشی) کافی نیست و چنین می نماید که یک حکومت مردمی که برای تأمین امنیت جای اشرافیت کهن را بگیرد, در حال تشکیل است.    قبایل دامدار کوچی وجه عمدۀ امتیاز افغانان غرب از افغانان شرق وجود چندین قبیلۀ دامدار کوچی در میان آنان است . اینان هر چند دارای وجوه مشترکی مانند چادر نشینی و کوچهای فصلی – هستند مشخصات فارقه ای نیز دارند که به تفصسل بیان خواهد شد این اختلافات اساس با فاصلۀ قرار گاههای تابستانی وز مستانی و تا حدی هم با ادغام دامداری و کشاورزی ارتباط دارد قرار گاه تابستانی ایشان ایلاق و زمستانی قشلاق خوانده می شود. این دو کلمه را افغانان و ایرانیان از تاتار گرفته اند.      خیمه های افغانان عموما از نوعی گلیم سیاه یا نوعی شال خشن و سیاه که در بخش اعظم ایران به همین مقصد استفاده می شود- ساخته شده است این خیمه ها را به زبان افغانی کژدی ( غژدی) در فارسی خانه سیاه و سیاد چادر و به ترکی قره اُوی می گویند خیمه های قبایلی که کمتر کوچ می کنند که بهتر و بزرگتر از خیمه های قبایلی است که کچ بیشتر دارند.   نباید پنداشت که همۀ افغانان غرب شبانند بلکه هر چند چراگاه بسیار وسیعتر از مزرعه شان است با هم تصور می کنم شهر نشینان و روستانیشنان بسیار بیشتز از دامداران کوچی ( شبانان) هستند.  چندین نقطۀ این منطقۀ بویژۀ حومۀ شهر ها کشاورزی خوب و گسترده ای مانند همۀ نقاط جهان دارند و در برخی نقاط دور افتاده مزارع خوبی دیده می شود حتی در نواحی بیابانی گاهی آثار زحمت کشاورزان را می توان دید.   در گزارش این منقطه از غرب اغاز می کنم( که تفاوتهای بسیاری از نواحی دارند که تا حال یاد شده اند) پس به سوی شرق خواهم امد, تا به مناطقی برسم که پیشتر شرح داده ام در این گزارش خوانندگان به آاثر مشخصات و آداب ورسوم قبایل شرقی – که بیشتر مطالعه کرده اند- بر خواهند خورد.     دُرانیان       به این ترتیب از قبیلۀ دُرانی و همسایگان جنوبی ایشان – قبایل بریچ و ترین آغاز می کنم پس به غلجیان خواهم پرداخت تا به وادی رود کابل  و کوههای سلیمان برسم. قبیلۀ کاکر که زمنیهایش تا کوههای سلیمان گسترده است, این گزارش جغرافیایی را به پایان خواهد رسانید.   درازای منطقۀ دُرانی در حدود صد میل و بجز ناحیۀ شمال غرب پهنای عمومی آن از صدو بیست تا صدو چهل میل خواهد بود. از شمال به کوههای پاروپامیز- منطقۀ ایماق و هزاره محدود است. برجانب غرب آن بیابانی شنزار است با پهنای متفاوت که ان سویش توابع ایران است در جنوب غرب سیستان و بیابانی است که ان را از بلوچستان جدا می سازد . مرز جنوبی ان شورابک و کوههای خواجه عمران که ان را از منطقۀ قبایل ترین و کاکر جدا می سازد در شرق مزر طبیعی ندارد و به منطقۀ غلجیان می پیوندد که در انجا درۀ ارغستان بخشی از سرزمین درانی تا فاصلل معتنابهی امتداد می یابد.       اگر منطۀ درانی را به میل مربع اندازه کنیم به احتمال بزرگتر از انگلستان است؛ اما بخشهای وسیعی از آن بیابان و ناحیۀ مسکونی محتملا اندکی از اسکاتلند بزرگتر ولی کم جمعیت تر است جمعیت ان در همۀ نقاط طول البلد شرقی ( باریکه ای که پهنای آن هفتاد- هشتاد میل بیشتر نیست) در بین بیابان شنزاری که پیشتر یاد شد کوههای پاروپامیز واقع شده است و خصوصیات طبیعی هر دو را دارا است این ناحیه عموما متشکل از زمینهای هموار وبایر است و توسط کوههای جدا شده که از پاروپامیرز تا خراسن ایران امتداد دارد و با ان که خشک و بی حاصل معلوم می شود برای دامها و کوچیان که مکرر ب انجا می روند آب و چراگاه دارد و از دره های شاداب و آباد وبرخی جلگه های حاصلخیز که در اغوش کوهها واقع شده اند , خالی نیست . روستاهای بسیاری دارد؛ اما تنها شهر این منطقه فراه است که بر کرانه رودی به همین نام – ( فراهرود) واقع شده و روزگاری شهر پهناوری بوده و اکنون هم شهری بزرگ و دارای حصار است شاید این همان « پارا» باستان باشدکه افغانان تا کنون هم به همنان نام یاد می کنند بخش جنوبی ناحیه ای که شرح دادم مانند شمال چندان کوهستانی نیست و دور نیست که روزگاری منطقه حاصلخیز بوده سپس مانند سیستان بیابانی شده باشد این واقعیت را می توان از خلال ویرانه های موجود و استاد تاریخی نیز دریافت که ناحیه متعلف به آن بوده است.       از شصت و سه درجۀ طول البلد شرقی ناحیه ای نسبتا فراخ ب جانی شرق درحدود دویست میل تا نصف النهار قندهار امتدادیافته است پهنای عمومی ان صد میل است مرزهایش به آسانی قابل تشخیص نیست زیرا در شمال کوههای و جلگه ها به هم میآمیزند و در مرزهای جنوب نواحی مسکون از بیابان به آسانی مشخص نمی گردند. طبیعت منطقه عموما بیابانی است نواحی شمال شنزار است و جنوب خاکی سخت دارد .که گاهی امیخته با سنگ وحتی کوهپایه های کم ارتفاع است اما همه یکسان بی حاصل اند در تمام منطقه گاه به گاه تکدرختی می توان دید. اما جلگه ها پوشیده از بوته های کوتا هند که افغانان به آن جُوز و ترخه می گویند و دو نوع گیاه کوتا که از انها اشنان به دست می آید. اما این منزه یأس آمیز هر گز تهی از سکته نیست. کرانه های فراهرود خاشرود و دیگر نهر ها بخوبی زراعت شده و از انها گندم جو, حبوبات وهندوانۀ بسیار خوب و فراوان به دست می آید برخی از نقاط به وسیلۀ کاریز ها آبیاری می شود . اما نقاط معدودی در شمال چنان بی آب وعلف است که نمی تواند در فصل زمستان پذیرای چادر نیشینان درانی باشد که تابستان رمه هایشان را در سیاهبند- منطقۀ قوم تایمنی – می چرانند در میان زمینهای زراعی روستاهایی کوچک همچون خیمه هایی در منطقه پراکنده اند بخشهایی از منطقه هم ظاهرا حاصلخیزیش را از دست داده است. در بخش جنوب غرب نهر های دُوری و کدنی روانند که در سدۀ پیشین پهناور و پر آب بوده اند؛ ولی اکنون تنها در بهار آب دارند.   هلمند    کرانه های هلمند گرچه در منطقه ای که پیشتر حدود ان را شرح دادم واقع شده است اما از هر جهت شرایط دیگری دارد. هر دو کرانه رود- پس از عبور از کوههای مزروع و حاصلخیز است و بخش جنوبی ان منطقۀ گرمسیر را تشکیل می  دهد این ناحیه باریکۀ ژرفی را در امتداد هر دو کرانۀ هلمند از مجاورت گرشک تا سیستان در بر می گیرد و ظاهرا در گذشته قلمروی پهناور بوده و حکومتی مستقل داشته است؛ ولی اکنون به یک چهارم میل برهر جانب رود کاهش یافته است و پهنای ان در هیچ نقطه بیش از دو میل نیست و آن سوتر بیابان شنزاری است که گذشتن از آن چند روز را در بر می گیرد.گرمسیر گرمسیر ناحیه ای مرطوب است و گاهی باتلاقهایی نیز دارد چندین نقطۀ ان کشاورزی شده و محصول فراوانی می دهد دژها و رسوتاهای محکمی دارد ولی بسیاری ازنقاط آن با بوته ها وچوبهای گز پوشیده شده که چادر های شبانان در میان انها قرار گرفته است. ناحیۀ حاصلخیز کوهستانی    در شمال ناحیۀ بیابانی که شرح دادیم یک ناحیۀ کوهستانی پاروپامیز است که از تمام نقاط یاد شده فرق دارد و متشکل از سلسله کوههایی است که جلگه های حاصلخیز را نیز در بر می گیرد کوهها پر از درختان شنی , بادام وحشی , انجیر جنگلی , انار جنگلی , چنار شرقی و گردو است . جلگه های حاصل خیز آن با کاریز آبیاری می شود و گندم ,جو و برنج در انها حاصل فراوانی می دهد و شبدر وروناس هم دارد. درختان وحشی این جلگه ها گز و توت ومعدودی بید سپیدار است. در باغهای متعدد ان همۀ گونه میوه های اروپایی یافت می شود. خیمه های شبانان در کمر کوهها است و هر چند که منطقه دارای روستاهای خوبی است مردم حتی کشاورزان در خیمه ها زندگی می کنند هوای منقه معتدل ولی زمستان ناحیۀ شمال سرد است.  زمیندار- غربی ترین بخش منطقه به دلیل حاصلخیزیش در خور گزارش ویژه است این بخش در شمال غرب به کوههای سیاهبند و دره های سرد و سر سبز آن می پیوندد که هر چند به ایماق تایمنی تعلق دارد باید در اینجا ذکر شود؛ زیرا تابستاتها بسیاری از شبانا درانی به انجا می روند.       حومۀ قندهار     حومۀ قندهرا هموار و طبیعتا سر سبز است و با رود خانه ها و کاریز ها آبیاری می شود. کشاورزان خوب زحمت می کشند و در نتیجه غله آن فراوان و همۀ باغها پر از سبزیجات و میوه های مرغوب است.       افزون بر خربزه و خیار که در مزارع خراسان می کارند ,روناس , انقوز, سبست ( یونجه ) و شبدر فراوان است و تنباکوی قندها بسیار معروف است . ظاهرا نواحی نزدیک کوهها حاصلخیز تر و زراعت پیرامون شهر بهتر است. زمین غرب به فاصله ای نه چندان دور از شهر شنزار و سمت جنوب یک منزل دورتر از شهر نا مزروع است بخش شرقی حاصلخیز تر و زراعت ان هم از دیگر بخشهای وادی ترنک- که شرح ان خواهد امد – بهتر است.         منطقۀ درانی         از مشخصات عمدۀ جنوب شرق منطقه درانی که تاکنون ذکر نشده – سلسلۀ خواجه عمران است و هر چند از سلسله کوههای درجۀ یک نیست به اندازۀ کافی بلند است و سه ماه در سال برف بر روی ان می ماند و تمام سال ناحیه را سرد نگه می دارد در این منطقه عمدتا شبانان اچکزی – که طایفه ای از درانیان اند – زندگی می کنند در قلل اطراف این کوهها درختان شنی و نوعی سرو تناور که افغانان اوبشته می خوانند فراوان است وصف نامأنوسانه الهای فرار رفتن بر این کوهها را نا ممکن نشان می دهد؛ اما هر چند در جنوب شرق دارای شیب تند است تصور می کنم دامنه های شمال غربی ان از بالا تا پایین , قابل کشاورزی است سرزمین درانیان در امتداد این سسله کوه از شمال شرق شورابک که شنزار و بیحاصل است اغاز می شود و نقاط شادابی  بیشتر به سو شمال وشرق- در آغوش کوها پدید می آید. رباط یکی از این نقاط است که درختان گز سطح ان را پوشیده و رمه ها را محافظت می کند و در ان مقداری غله هم کاشته می شود و به سوی شمال شرق می انجامد و ناحیه صعب العبور صخره ای پدید می آید که نهر ها و جلگه های نسبتا حاصلخیز نیز دارد معروفترین این نقاط مرغه است که قلعۀ احمد خان نوروزی در ان واقع شده و با نهر کدنی آّبیار می شود بیشتر این بخش چراگاه است در جنوب سلسلۀ خواجه عمران در برابر مرغه ناحیه فراخ توبه قرار دارد که غرب ان متعلف به اچکزیان و شرق ان تا ژوب امتداد دارد متعلف به کاکر است. در شمال مرغه ارغستان که نامش را از رودی به همین نام گرفته واقع شده است.  ارغستان      ارغستان دره ای است نسبتا حاصلخیز در میان کوههای بلند و پر از درختان گز بخشهایی از ان زراعت شده و چند قلعۀ متعلق به خانان بارکزی در آن واقع شده ولی بیشتر اهالی دامدار و شبانند و این دره بر جانب شرق در سلسله ای از کوههای کم ارتفاع که آن را از یک جلگۀ مرتفع جدا کرده اند پایان می پذیرد در این ناحیه نیز درانیان جایگزین اند و رودهای ارغستان بالا و صالح یسون که منطقه نیز به همین نام یاد می شود – آن را آبیاری می کنند ناحیه چراگاه خوبی است ولی کشاورزی ان اندک است.      جانورزان وحشی منطقه عبارتند از گرگ] کفتار , شغال , روبا , انواع اهو و گوزن در کوهها خرس و یوزپلنگ و در گرمسیر ( برکرانۀ هلمند) گورخر و گراز وحشی یافت می شود.       پرندگان وحشی عبارتند از عقاب باز وانواع مرغان بزرگ شکاری ؛ مرغابیها ( در بهار) غازهای وحشی ,قوی , لک لک , کلنگ , کلاغ , کبوتر , کبک , سوسی و بلدرچین.      جانوران اهلی عبارتند از شتر ,گاومیش ( بیشتر در نواخی هلمند  و نزدیک قندهار ولی نه بسیار ) گاو سیاه گوسفند, بز, سگ و گربه , اسب , استر والاغ.     پرندگان اهلی عبارتند از مرغ خانگی کبوتر و گاهی مرغابی وغاز.         چنین است سرزمین درانی , قبیله ای که هنوز بر ملت افغان حکومت می کند و فرمانش از مجاورت دریای خزر تا رود گنگا روان است وتأثیر حکومتش در ایران و تاتارستان و حتی در پایتخت دور افتاده ای که من این صفحات را می نگارم , محسوس است.        پیشینۀ درانیان      درانیان را پیشتر ابدالی می نامیدند, تا انکه احمد شاه در پی خوابی که روحانی معروف چکمنی دید نام ابدالی را به درانی تغیر داد و خود را شاه دُر دُران نامید از تاریخ کهن انان اندکی بیش نمی دانم برخی گزارشها توبه را مسکن قدیمشان می داند و بر پایۀ چند روایت دیگر , انان از کوههای غور- که شاخه ای از پاروپامیز است – به جلگه های خراسان فرود آمدند . اما این گزارشها از مسکن اصلی و علت مهاجرتشان جیز بیشتری ندارد. قبیله به دو شاخه مهم تقسیم شده است:     زیرک و پنج پا: اما این تقسیمات اکنون بجز در تشخیص انساب دود مانهای قبایل مختلف –مورد استفاده نیست . زیرک ارج بیشتری داشته است. از ان دو شاخه نُه شاخه دیگر برخاسته اند: چهار شاخۀ پوپلزی , الکوزی و اچکزی به زیرک تعلق دارند.     و پنج شاخۀ نورزی , علیزی, اسحاقزی , خوگیانی و ماکو به پنج پا متعلق اند.       پوپلزی از همۀ شاخه ها نامی تر است و شاه افغانان از میان آنان بر خاسته است . خاندان شاهی از طایفۀ سدوزی است که سابقۀ طولانی خانخیلی یا رهبری خاندان پوپلزی و در حقیقت همۀ درانیان با آن طایفه است.       سدوزیان     محتملا سدوزی بزرگترین شاخۀ قبیله درانی بوده و در نتیجه از ابتدا در سازمندهی جامعه ارجحیت یافته است؛ قدیمترین گواه این سروری همانا گماشته شدن رئیس سدوزیان به سردای ابدالیان از جانب یکی از شاهان صفوی ایران است. امتیازات انان بسیار بیش از آن بود که یک گماشتۀ شاه می توانست از چنان قبیله ای به دست آرد.       آنان ( سدوزیان) خود را پاکیزه می دانستند هیچ فردی از انان مجازات نمی شد بدل هم از انان گرفته نمیشد مگر از طرف اعضای همان خانواده تی رئیس ابدالیان هم نمی توانست به اعدام یک سدوزایی فرمان دهد.         چنین وضعی و سروری شاه بر انان سدوزیان را هر چند شاخه ای از پوپلزی بودند- که به مثابۀ یک قوم جدا گانه در آورده.     مسکن عمدۀ انان شهر صفا- در نواحی پایین درۀ ترنک می باشد رخی نیز ساکن قندهار هستند. گروهی نیز به شهر مُلتان روی آورده اند و شاید یک رُهداد سیاسی در قبیله آنان را وادار به این کوچ کرده است. پوپلزی  دیگر پوپلزیان که بیشتر در ناحیۀ کوهستانی شمال قندهار زندگی می کنند. طایفه ای پر جمعیت در حدود دوازده هزار خانوار- اند شماری دامدار و بیشتر کشاورزند. اینان در میان شاخه های درانی , قومی مهذب و متمدن به شمار می روند و زیر اعظم همیشه از طایفۀ بامیزی که بخش از همین قوم است گماشته می شد واحمد شاه بسیاری از افسران عالیربته را زا همین قوم تعیین کرده بود.       بارکزی   پس از پوپلزی طایفۀ بزرگ و پرجمعیت بارکزی است که در جنوب قندهار, درۀ ارغستان کرانه های هلمند و جلگه های خشکی که بوسیلۀ این روخانه از هم جدا شده اند زندگی  می کنند انان که در نزدیکی قندهار, ارغستان و هلمند زندگی دارند در زمینهای حاصلخیز آن مناطق به کشاورزی مشغولند گروهی با زحمتکشی و ساختن کاریزها در دل بیابان قطعات سرسبز و مزروعی ایجاد کرده اند اما بیشتر این مردم شبانند. روحیۀ قوی و جنگجویانه دارند و چون اکنون فتح خان رئیس آنان است نامورتر از همۀ قبایل افغان اند.     در حال حاضر وزیر اعظم و تقریبا همۀ افسران عالیمقام دولت باکزی اند و ترقی خویش را در گرو شهامت ووفاداری می دانند . شمار این طایفه ار سی هزار خانوار کمتر نیست.        آچکزی   اچکزی نخست شاخه ای از بارکزی بود؛ اما احمد شاه برای کاهش قدرتشان ان قوم را از هم جدا کرد.اچکزیان اکنون رئیسی جدا گانه دارند و با قومی که از آن جدا شده اند تماسی ندارند محل زندگیشان کوههای خواجه عمران- از ناحیۀ لورا تا کدنی و برخی جلگه های متصل انها است بدوی تر از همۀ درانیان اند و کارشان فقط شبانی و یغما گری است.        نورزیان  نورزیان در جمعیت با بارکزیان برابرند ؛ اما چون در کوههای غرب و بیابانهای جنوب پراکنده اند در میان مل افغان چندان برجستگی ندارندغ اما قومی جنگجو هستند و انان که در سیستان در ناحیل مرزی واقع شده اند , شجاعت شان را دو جانبه می آزمایند و خود را با بلوچان مرزی مشغول نگه می دارند و تقرییبا همه شبانند تابستان در نقاط سرسبز منطقۀ نامزروع خویشند و اواسط بهار به سیاهبند می روند.     علیزی      علیزیان در زمینداور زندگی می کنند و پانزده هزار خانوارند.    الیکوزی        الیکوزیان ( یا الیکوزیان) را ده هزار خانوار شمرده اند. منطقه و رسم ورواجشان به طایفۀ علیزی همانند است و هلمند آن دو طایفه را از هم جدا ساخته است.   اسحاقزی   اسحاقزیان  در میان زمینداور و بیابان زندگی می کنند و منطقه شان خصوصییتهای نواحی مجاوز را دارد در شمال کوهستانی و حاصلخیز و در جنوب هموار و نامزروع است . گروهی شبان و گروهی کشاورزی و جمعتیشان ا در حدود ده هزار خانوار شمرده اند.ماکور خوگیانی    ماکو خوکیانی دو طایفه کوچکند زمین معین ندارند. برخی در قندهار زندگی می نند و بعضی  با نورزیان در آمیخته اند هر یک رئیسی جدا گانه دارند ولی در اغتشاشات اخیر دولت هیچ یک انتصاب نیافته اند و شاید این دو شاخۀ قومی منقرض گردند.  هر چند مناطق شاخه های درانیان در بابا تشریح و تعریف و معین گردیدند؛ آنان هر گز جدا از هم زندگی نمی کنند ممن است یک شاخه زمینش  را به شاخۀ دیگر بفروشد و یا ببخشد و در برخی نقاط مانند گرمسیر و حومۀ قندهار  همۀ اقوام زندگی متناسب و همگونی دارند. جمعیت سر زمین درانیان در حدود هشتصد هزار تا یک میلیون تن البته به احتمال – است و درانیان غالبا بیش از نصف جمعیت را تشکیل می دهند . می گویند نادر شاه برای توزیع زمین به جنگاوران درانی آنان را سر شماری کرده بود و در انا وقت شصت هزار خانوار بودند. اگر چنین سر شماری هم شده باشد, بایست بسیاری از جمله شبانان – از قلم افتاده باشند درواقع درانیان از ان پس رو به شکوفایی داشته اند و شرایط برای افزایش جمعیتشات مساعد بوده است اکنون یکصد هزار خانوار رقم متوسطی برای این جمعیت است.         شاه مهتر     حکومت درانیان با آن اقوام جمهوری که بیشتر بیان کردیم فرق بسیار دارد؛ گرچه پیداست که نخست بر همان اساس بنا یافته بوده است ظاهرا این اختلاف هم در نتیجۀ پیوند نزدیک درانیان با شاه است و هم در نتیجۀ دریافت زمین به جای خدمت نظامی که در تصرف آنان است شاه مهتر موروثی قوم خویش است و این وضع با توجه به احترام خاصی که درانیان به خاندان سدوزی دارند, اهمیت خاصی دارد. همین گونه شاه فرمانده زرگ نظامی انان از همتایان خویش در دیگر اقوام نفوذ بیشتر دارد.  زمین به جای خدمت     مسؤلیت خدمت نظامی برای دولت در میان اقوام دیگر یک چیز جدید است. این مسؤلیت پس از ان به میان امده است که آنان زمین خویش را یا بزور- بدون کمک و منت دیگران – فتح و تصاحب و یا آن را آباد کرده و به زیر کشت در آورده اند اما درانیان زمین را در واقع به جای خدمت نظامی از شاه دریافته اند و حق مالکیتشان بر اساس بخشش شاهانه است.         تمام منطقه شان توسط نادرشاه فتح شده بود و یک بخش ان با بخشی از منطقۀ غلجیان به این شرط به آنان باز داده شد که به جای هر  « قلبه » زمین یک ساب و سوار فراهم آورند تعهد ان شاه ایران توسط خاندان افغانی که پس از او به قدرت رسیده اند اجرا می شود افسران سواری کهب ه این صورت احضار می گردد بر اساس همین تقسیمات است. این سیستم با نظام حکومت اولسی – با توجه به تطابق تقسیمات نظامی با تقسیمات قومی  مطابقت دارد و تمام روابط خانان موروثی را حفظ می کند به این ترتیب رئیس یک شاخۀ قوم فرماندهی نظامیانی را که فراهم آورده به عهد دارد و افسران پایین رتبه تر رئیسان شاخه های قوم و  ملکانند که هر یک فرمانده یکانی از ارتش قوم خویشند.   حکومت داخلی       پیداست که این فرماندهی نظامی نیروی یک سردار را بیشتر از نیروی یک رئیس می سازد. دارایی و نام آوری او که در گرو خدمت در بار است نیز این نیرو را فزونی می بخشند؛ زیرا همۀ مقامات عالی در دست درانیان است و چون همۀ این امیتازات توسط شاه اعطا می شود توقع دارد که سرداران پیوسته فرمانبر اوامر حکومت باشند و طبیعتا چنین است غ چون مردم زمین را مستقیما از شاه می گیرند ووابستگی نظام فئدالی را به خانان قبایل ندارند آزادی سرداران با نفوذی که بر قبیله دارند محفوظ است و این نفوذ برخاسته از اصل و نسب انان و نظام پدرسالاری افغانان است و برای تثبیت اهمیت مقامشان کافی است ؛ زیرا قوم سدوزی مورد تأیید همۀ درانیان است . سلطنت در این قوم بدون در گیری و به اتلاف آرا از یک عضو به عضو دیگر انتقال می یابد شاه در این نظام تا حد زیادی بر حسن نیت سرداران درانی متکی است و باید با بخشیدن مقداری از قدرت و احترام به انان این نطم را نگه دارد؛ گرچه در واقع این امر خلاف میل او است و می خواهد بران فایق آید اختیارات و نیروی گروهها تقریبا متعادل است و. هنگام در گیری بر سر تاج و تحت شاید رئیس یک شاخۀ قومی هوادار آن مدعی گردد که خلوص بیشتری به او دارد؛ اما هر گز اتفاق نیفتاده است که یک شاخۀ درانی به سبب خصومت شخصی یا عناد سردار بر ضد سدوزیان اقدام کند از طرف دیگر شاید که شاه سردار خاندان را زا خانوادۀ غیر سردار یا حتی از شاخۀ دیگر گماشته باشد که رد این احوال شاه ظاهرا بیش از حد توقع قوم , از اختیاراتش کار گرفته استو اما از چنین سرداری هم بخوبی اطاعت شده سات هر چند گروه قومی بی تابانه منتظر طغیانی به سرداری یک سدوزی بوده است تا سردار جدید برکنار گردد و مردم سردار موروثی را با آغوش باز دوباره پذیرا شوند. قبیله های نزدیک قندهار عگویا به شاه احترام بیشتری دارند در حالی مه قبایل دورتر ( مانن نورزی و اچکزی) بیشتر به سرداران خویش وابسته اند در ان قبایل هم سردار بیشتر قدرتش را زا شاه در می یابد اما د رمقایسه به سرداران نزدیک پایتخت نظارت کمتری بر او وجود دارد و کمتر احتمال تضعیف و برکناری اوتوسط حکومت می رود.    تأثیر چنین رقابتی به نفع مردم است هم شاه و هم اشراف می کوشند تا رضایت مردم را جلب کند در نتیجه هر چند حکومت قبیلۀ درانی از اختیاراتی بر خوردار است که حکومتهای دیگر قبایل ندارند اما جوامعی که تا این پیمانه در انها نظرات و تقاضاهای مردم مورد توجه و رعایت قرار گیرد نیز اندک است. آنان در کنار دیگر امتیازات از پرداخ مالیه که یک عامل ظلم و فشار در میان ملل آسیایی است معفاند هیچ یکان ارتشی مجاز نیست که در منطقۀ انان با در نقطۀ دیگر از خراسان افغانی دست به غارت بزند احساس قدرت حکومت تنها به دلیل ضرورت تدارک قطعات معین نظامی و مداخلۀ حکومت در تأمین امنیت است که این  به سود آنان است. هر شاخۀ قبیلۀ درانی را یک سردار اداره می کند که به وسیلۀ شاه از یک خانواده بزرگ انتخاب می شود بخشهای کوچکتر قومی را خانا اداره می کنند خان راسردار از خانودۀ معتبر بخش انتخابی می کنند مکلان مشران (رئسان ) بخشهای کوچکتر را غالبا مردم از خانواد های سرشناس بر می گزینند و سردار انان را تأیید می کند اما انان هم بیشتر توسط سردار با رعایت رضای مردم انتخاب می گردند هر بخش روستا محله ای دارد و هر محله تحت ادارۀ ملک یا مشر خود زندگی می کنند و اختلافی بین محله ها چنان که در میان یوسفزیان موجود سات وجود ندارد. همه مانند اعضای یک خانواده با همانگی زندکی می کنند.    قدرت سرداران درانی – گرچه در محل خویش مؤثر است – در مقایسه با قبایلی که استقلال بیشتری از نفوذ شاه دارند, ساده و میدان عمل ان محدود است. نه در میان اقوام درانی جنگی یا اختلافی است تا رهبران به فرماندهی و حل و فصل بپردازد و در صورت فیصلۀ جرگه به تأیید سردار می رسد . گاهی مکلان دیگر محلات و حتی دیگر روستاها در کار چنین جرگه ای مساعدت می نمایند.     هر چند که روحیۀ انتقام و خونخواهی در میان درانیان ضعیفتر از دیگر اقوام نیست, به دلیل تسلط حکومت کین کشی شخصی کاهش یافته است. درانیان هر گز کسی را به تلافی مرگی که پیشتر رخ داده است, نمی کشند. هر گاه تلفات دوجانب مدعی برابر باشد چنین پنداشته می شود که عدالت اجرا شده است. با وجود این , قاتل دوم برای حفط امنیت تبعید می گردد.اگر طرف مضلوم به سردار شکیات برد, یا سردار خود از حادثۀ قتلی مطلع شود, نخست می کوشد با پرداخت خونبها به ما جرا پایان دهد . اگر یک طرف قناعت نکرد, سردار موضوع را به شاه عرض می نماید و شاه قاضی را مأمور فیصلۀ موضوع می سازد و در صورت محکومیت متهم برای قصاص به ورثۀ مقتول سپرده می شود . این گونه فیصله از طریق سردار در شهر ها و نواحی متمدن کشور معمول است . اتنقامهای شخصی در میان بسیاری از شبانان کوچی , بیانگردان و کوه نشینان دور از مراکز حکومت و داد گاه رُخ می دهد؛ ولی چنین رُخداد ها در میان انان هم نادر است؛ زیرا در گیریها از چوپ و چماق و سنگ اندازی فراتر نمی ورد و در میان درانیان در گیریهای داخلی بندتر به خونریزی می انجامد شمشمیر شکیدن به روی هم میهن را عار می دانند . روایات می کنند که سدوزیان از قدیم مردمان خویش را سکوگند داده اند که در کشاکشهای داخلی جدا از از کار برُد شمشیر بپرهیزند . اختلافات داخلی توسط بزرگان و دوستان یا با میانجگری مُلایانن یا توسط یک قاضی نزدیک حل و فصل می شود در غیبا سردار  و رئیس که خود گماشته و ظایفش را اناجم می دهد . این نایب معمولا برادر یا فرزند یا خویشاند نزدیک او است اگر شاه در منطقۀ درانی نباشد صلاحیت او با شاهزاده ای است که حکومت قندهار را دارد. آداب و رسوم        پیشتر یاد شده که برخی از درانیان ملدار و برخی کشاورزند و این موضوع باعث دگر گونیهایی در رسم و رواج بخشهای مختلف قبیله می گردد. نخست به گزارش زندگی روستانشینان می پردازم و مشاهداتم را از نواحی نزدیک قندهار اغاز می کنم . هر روستای درانی معمولا چهار خیابان دارد که به میدان وسط روستا منتهی می شود. در این میدان چند درخت و گاهی استخری هم هست شامگاهان جوانان در این میدان گردآمده به ورزش و تفریح می پردازند و سالمندان نظاره کنان شایستگی جوانان را ارزیابی و یا در موضوعات دیگر گفت و گو می کنند.خانه و اثاث خانه      خانه ها از آجُر ( خشت پخته یا خام) و کاهگل ساخته شده و سقفها گاهی مسطح و استوار بر ستونها اما بیشتر متشکل از سه چهار گنبد متثل به هم اند. در وسط هر گنبد سوراخی برای دودکش است و طوری تعبیه می شود که باران به داخل نیاید . چنین سقفهایی با توجه به غیر ضروری بودن و کمبودی چوب در منطقه توصیه می شود . بیشتر خانه های نشیمن تنها یک اتاق – بایست پا طول و دوازده پا عرض دارند دو سه خانۀ دیگر هم متصل به خانۀ نشیمن و به همان سبک برای نگهداری دام, غله و علوفه ساخته شده است. بیشتر خانه ها صحن حیاط کوچکی برابر در دارند که در هوای گرم انجا می نشینند. خانه ها با گلیم فرض می شوند و برای نشستن نمد می اندازند. روستاها را معمولا باغهایی احاطه کرده اند که در انها انواع میوه ها اروپایی را می توان یافت و درپیرامون ان درختان توت, چنار و سپیدار و درختان دیگر است و از همه بیشتر دو گونه درختی که مرندی و پره خوانده می شوند.پیشۀ روستاییان         در هر روستای درانی چند دکان است که انها هم هیچ گاه متعلق به افغانان نیستند؛ مثلا روستای بالاده نزدیک قندهار که با حدود دویست خانوار جمعیت تنها سه دکان دارد که در یکی غله شکر و دیگر خوراکیها در دیگری میوه و در سومی چاقو, شانه و چیز های دیگری از این قبیل به فروش می رسد در هر روستا یک نجاری یک اهنگری و گاهی یکی دو بفاندگی است هر چه روستا به شهر نزدیکتر باشدمغازه و پیشه ور در آن کمتر است. جامه  و گاهی پتو توسط زنان بافته و تهیه می شود ملایی که در روستا پیشنماز است از هر روستا مقداری غله می گیرد و در کنار ان از تدریس کودکان نیز حق الزحمه می ستاند.     در بیشتر روستاها در میدان عمومی ( یک ساختمان عمومی است که مردم در آت برای مذاکره و سر گرمی جمع می شوند.      پیشۀ اصلی روستاییان کشاورزی است محصول عمده ( گندم, جو و غلات دیگر) را د رماه نوامبر (= قوس , آذر) می کارند که در ژوئن (= جوزا خُرداد) به دست می آید وپس از محصول نوامبر  (+قوس, آذر) می کارند که د رژوئن (= جوزاخُرداد) به دست میآید  .و پس از آن محصول دیگر ( غالبا حبوبات ) کاشته میشود  که آن همدر سپانامبر( = مهر , میزان ) حاصل میدهد.        هندوانه , خربوزه , خیار وجزآن هم در ژوئن  وعلفهای صنعتی دربهارکاشته میشود وهمۀ اینها  آبی   است.    در کشاورزی بیشتر از گاو استفاده می شود وهر خانواده سه چهار جفت گاو دارد.بیشتر افراد .گوسفند پرور ازگوشت , شیر و پشم آن استفاده میکنند. آنان چند گاو شیرده نیز نگه می دارد. گوسفندان را بامداد به چرا می برند و شام از کوه و صحرا بر می گرداند. برخی که می خواهند بیشتر به مالداری بپردازند, تابستان با رمه ها به چرا گاههای کوهستانی می روند و در چادر ها زندگی می کنند. در جلگه ها در زمتسان علوفه فراوان است . برای بارکشی بیشتر از الاغ استقاده میش ود اما در مسافرتهای طولانی اش شتر استفاده می کنند و بسیاری این حیوان را برای اجاره دادن با زرگانان مسافرتهای طولانی از شتر استفاده می کنند و بسیاری این حیوان را برای اجاره دادن به بازرگانان می پروروانند . اسب و استر هم ( بویژه در منطقل اسحاقزی ) پرورش می یابد. زمین درانیان مرفه تر را بزگران یا کارگران اجیر و یا غلامان زراعت می کنند و مالکان خود از آن مراقبت می نمایند و مانند مزرعه داران متوسط  الحال انگلیسی به هر کاری که بخواهند می پردازند درانیان کم نواتر بیشتر بزگر و بندرت کارگرند کار گری بیشتر شغل تاجیکان یا همسایگان افغان است.        بسیاری از دامداران چادر نشینند و چادرهایشان از پتو های سیا یا نمد های سیاه ضخیم ساخته می شود که بر چوپ های بهم تابیده استوارند. این چوبها در زیر پارچه ها به گونه ای می خمند که شکل کمان به خود می گیرند. خانواده کشاورزان چادر نشین از پیرامون مزرعه شان فراتر نمی روند وطن ها محل چادر را- برای یافتن یک نقطه نظیف تر و یا نزدیکتر شدن به بخش زیر کشت- تغیر می دهند.    قلعه های خانان خُردقلعۀ خان تقریبا در وسط روستا یا پیوسته به آن است و نه دیوار نه چندان مستحکم دارد که بیشتر  برای ایجاد حریم است تا برای دفاع. با این همه , برخی از این قلعه ها در گوشه ها بر جای مدوری دارند؛ و اگر در قعله خان بزرگی مقیم باشد گاهی توپی بر حصار بالا می برند و در کنار خدم و حشم, یک یکان نظامی هم موجوده است. قلعه در زمین مربع بنا شده و در داخل ان ردیفی از ساختمان ها است . در یک سمت, تالار بزرگ و دیگر , خانه های خان و بر جانب  دیگر خانه های  خویشاوندان , خدمه ووابستگان او انبار وآذوقه و اسطبل اسبان است. در وسط غالبا غالبا حیاط خالی و گاهی باغچه است. باغهای اصلی در بیرون قلعه است و گله و رمۀ خان هم در چراگاههای دور به وسیلۀ شبانان چادرنشین نگهداری می شوند.  «مهمان خانه» نزدیک یکی از درواز های قلعه است که در ان از مسافران پذیرایی می شود . غالبا مردم روستا انجا می روند تا با مسافران گفت و گو کرده از آنان خبر ها را بشوند.      آرایش خانۀ خان بر حسب رواج منطقه است . طبیعتا خانان کم استطعات تر زندگی بسیار ساده ای دارند خانه های خانان ثروتمند دارای نقش و نگارهای گونا گون است و قالیها و نمهد های بسیار عالی در آنها گسترده است.      خانان غالیا مردانی متین متواضع و معتدل اند و با همۀ سادگی دارای خدمۀ سواره و پیاده اند. در جامعه و رفتار بر درانیان عامه برتری دارند. عموما زحمتکش و شایستل احترامند. به کشاورزی مشغول اند و می کوشند زمینشان را آباد سازند. با زیر دستان رفتاری خوش , ملایم و محترمانه دارند. لقل خان جز برای اشراف که شاه تعیین می کند, در اسناد رسمی یاد نمی شود؛ اما مردم از روی احترام این لقب را یاد می کنند چنان که در اسکاتلند لیرد را به جای لُرد برای طبقه ای از محترمان به کار می برند؛ اما رفتار انان با مردمان عادی مانند رفتار خُردخانان درانی نیست.         پیشین از گزارش کشاورزی درانیان لازم است سخنی از تاجیکان و دیگر مردمانی گفته شود که هر چند درانی نیستند در بسیاری جاها با درانیان زندگی می کنند.       تاجیکان و همسایگان   تاجیکان به درانیان بسیار نزدیکند نه تاجیکان و نه همسایگان افغان به درانیان مالبه می دهند و نه هم به حدی که یوسفزیان «فقیرانم را به اجبار به خدمت می گمارند در حف اینان استخفاف می شود. ایشان با درانیان برابرشمرده نمی شودند. ولی برتری جویی درانیان بر اساس اصل و نسب و همت والاست نه انکه امتیاز حقوق یبجویند. همسایگان افغان با درانیان بسیار خوب امیخته اند. و چون از لحاظ ملکیت بر انان تحمیل نشده اند از مهمان نوازی درانیان بیشتر بهره مندند تا این که از بهره جویی شان در رنج باشند.         دامداران درانی را بیشتر در اراضی کوهستانی میان هرات و سیستان و جلگه های جنوب می توان دید. مردمان جنوب شرق قندهار نیز بیشتر مالدارند. همچنان در نواحی زراعی شبانان بسیار زندگی می کنند و کشاورزانی هم هستند که به دامداری می پر دازند . قبایل کوچی شمال قندهار زمستان را در جلگه ها می مانند و تابستان به کوهها باز می گردند کوچیان جنوب قندهار در فصل گرما به کوههای توبه پناه می برند اما بیشتر کوچیان قبایل ان سوی هلمندند که عموما پیش از اواسط بهار به سیاهبند و بادغیس فرا می روند و پس از آن دوره بندرت کسی را می توان یافت که در جلگه ها مقیم باشد این کوچ سه چهار ماه دوام می یابد.         کّژدی یا غژدی       همل شبانان اهالی هلمند بالا در « کژدیها» زندگی می کنند کژدی یا خیمه سیاه شایستۀ  تفصیل بیشتری است . کژدی معمولی بیست تا پنچ  یا طول ده تا دوازد ا عرض و هشت یا نُه پا ارتفاع دارد و بر چند تیره – غالبا سه پایه- استوار است و مانند خیمۀ عادی نصب می شود. پاینترین ناحیۀ سقف , چهار تا پنج پا از زمین فاصله دارد و با پرده ای که از سقف آویخته است مسدود می گردد.میخهایی یا خیمه ارتباط داشته و بر زمین کوبیده می شوند . این خیمه ها از پارچه های سیاه و خشن پشمی- گاهی یک لا و گاهی دولا- ساخته شده و خیمه نیشنان را در برابر هوای بیرون بخوبی محافظت می کنند. تارو پود خیمه ها وقتی از باران تر می شوند. بر ضخامتشان افزود شده آب را نمی گذارند به داخل نفوذ کند.خنان واشخاث مرفه کژدهای بهتر دارند. این خیمه گاهی چندان بزرگ است که اجتماعی از افراد در ان می گنجد و چندان بلند است که شتر به آسانی در ان داخل می گردد. بسیاری از درانیان خیمه را با نمد آستر می کنند که در زمستان راحتر است کفت خیمه هم با نمد و گلیم فرش می شود. خیمۀ مردمان عادی با کی پرده به دو بخش زنانه و مردانه تقسیم می شود و ینوا ترین درانیان هم برای گوسفندان خیمۀ جداگانه دارند نیز اشخاص کم استطاعت برا گوسفندان کلبه های موقتی گلی می سازند و برخی از « همسایگان » خود در چنین کلبه ها زندگی می کنند . نرخ یک کژدی معمولی دو تومان یا چهار پئند استرلینگ است. خیمه گاه       هر خیمه گاه کمپ ( ادر پشتوا میته) متشکل از ده ما پنجا خیمه است . خیمه گاه یکصد خیمه ای در نوع خویش غیر عادی و بسیار بزرگ است. خیمه ها با توجه به تعداد انها و هم با توجه به کیفیت زمین در کی یا دو ردیف نصب می گردند. خیمۀ ملک در وسط قرار دارد. در غرب هر خیمه گاه محلی با « چیدان» سنگها برای مسجد تعیین می شود. و غالبا خیمه ای در نزدیک خیمه گاه برای مهمانخانه برپا می گردد.        خیمه گاه کوچک را « خیل» و خیمه گاه بزرگ را « کلی » می گویند. این ترتیب خیمه گاه در زمستان است که خیمه ها پیرامون قلعۀ خان برافراخته می شود. در زمستان رمه ها را به چراگاههای دورتر کی فرستند و علوفۀ تازه را با علف خُشک , برگ تاک و دیگر گیاهان خشک افزایش  می دهند.     در نواحی سرد غالبا به چنین علوفه ای متکی هستند و همچنان سبزه ها و بوته هایی که گوسفند از زیر برف تواند بافت بخش مهمی از رمه داران ان نواحی در زمستان به جلگه ها فرود می آیند یا به دره هایی که پناهگاهی دارند می روند و رمه هایشان را بر جانب آفتاب رُخ تپه ها می چرانند.       دلپذیری زندگی شبانی     در بهار که فصل زایش گوسفندان و در همه جا سبزه فراوان است, دور کردن رمه ها از خیمه گاه درست نیست در این فصل خیمه گاه به چند بخش تقسیم می شود و هر جا که قطعه از زمین و محلی مناسب پیدا شود دو سه خیمه برپاه می گردد. چنین جاهایی در بهار حتی در بدترین نقاط منطقۀ درانیان پیدا می شود. بخصوص در دره های متعدد مجاور کوههای بلند مناظر بیشمار دلپذیر و مساعد را به چمنزاران سبز نهر ها و جویباران تند سیر می توان یافت درانیان جاذبه و خوشایندی زندگی در این شرایط را هنگامی که از میهن دورند, با حسرت واندوه یاد می کنند و کسانی می توانند آشفتگی و بی تابی انان و شرح دلپذیری مناظر میهنشان را باور کنند که این مناظر را دیده باشند.   مردم این خیمه گاهها, گرچه هر کی در گوشه ای واقع شده اند از هم جدا نیستند, بلکه با هم آمد و شد دارند و در موسم چیدن پشم گوسفندان و در دیگر ضیافتها گرد هم می آیند انان همچنان هنگام و رود پیشه وران سا مسافرانی که می خواهند از مهمان نوازی درانیان بهره مند گردند جمع می شوند و خود را سر گرم می سازند.    شبانان توبهاین شیوۀ زندگی که در توبه به قبیلۀ اچکزی تعلق دارد, احتمالا به کمال رسیده است. ناحیۀ گستردل توبه مناظر متنوعی دارد و پر از جنگلها است و درآن بوته ها چمنها و گلها و گیاهان عالی فراوان است. آب و هوا چنان معتدل و ملایم است که گاه نیاز به پناهگاهی احساس می شود . این منطقۀ خوش آب و هوا و موافق به طبع تابستان پُر است از خیمه گاههای قبایل درانی و ترین که با هم در فضایی مهر آمیز زندگی می کنند با هم امد و شد دارند. یکجا به شکار می روند و همدیگر را مهمان می کنند در چنین مهمانیها تازه واردان جامه های فاخر می پوشند و عزت و احترامی بیشتر از آشنایان مجاور دارند. در این مراسم گروههای دوازده- پانزده نفری غا را در فضای باز صرف می کنند و تمام شب را به سر سرگرمی پایکوبی و سرود خوانی , بدور از هر گونه آلودگی و فساد- که در سرزمینهای دیگر زندگی را آشفته می سازد و اخلال می کند- می گذرانند . سلیقه های مختلفی به خرج می دهند فصل بره است و قروت ( کشک) , ماست , سر شیر , پنیر , کره و دیگر لبنیات فراوان است.تابستان چنین می گذرد و سرانجام زمستان فرا می رسد. تارک کوهها را برف می پوشاند و شبانان اهنگ سرزمینهای دور افتادۀ خویش – در نواحی ارغستان پیشین , رباط و پیرامون بیان- می کنند.    با این همه نباید این آرامش کوچیان را همیشه ایمن و پایدار پنداشت انان که در مرزهای ایران و بلوچستان اقامت دارند در نبردهای مخوف مرزی بسیار فعالند . حتی اچکزیان هم که سادگی آرامش منطقه شان را شرح دادم از همۀ درانیان جنگاورتر و تازند ترند.        این گزارش شاید متضاد بنماید ؛ ولی این نخستین و تنها مثال روحیۀ جنگجویی و سلحشوری و تاخت و تاز به هم آمیختۀ زندگی بی آلایش و سادۀ شبانی و حتی حساسیت و بهره جوبی از افسونگری مناظر خیال انگیز نیست همه یونان روزگار هومر از چنین تضاد ها پُر است در روز گار ما هم مرزهای اسکاتلند دارای چنین خصوصیتی است. ترانه های مرزنشینان هم از تاخت و تاراج حکایت دارد و هم رایحل احساسات لطیف سادگی و محبت می پرکند. حتی ارکادیان که ما دانستانهای عصر طلایی شبانی را از آنان بر گرفته ایم , از نژادی جنگجو بودند و در پی تاراجگریها دو جانبل بخشهای کوچکشان بود که شبانان ناگزیر رمه ها و کوهها را پشت سر نهادند و به شهرکهای محفوظ و حصار شده پناه بردند.   کارها و سرگرمیهابر گردیم گزارش خیمه گاه درانیان . هر خیمه گاه مشتکل از اعضای یک خانواده است. اما در هر یکی شمار بسیار « همسایه» بیشتر کاکر و غلجی – زندگی می کنند گاهی شماری تاجیک و بیشتر ایماق نیز دارند که به آهنگری نجاری و بزگری مشغولند. وجود افراد اخییر در خیمه گاه شاید شگفت انگیز نماید؛ اما همۀ گروههای کوچی درانی قطعات کوچکی از مینها را زراعت می کنند و چون به جای دیگری می روند . زمینها را به بزگران می سپارند آنان حتی در ایلاقهای تابستانی مزارع کوچکی دارند که که محصولات انها محدود به هندوانه و برخی از غله جات است.         انانن هنگامی که از منطقۀ خود به جای دیگری می روند, بخشی از افزایش رمه شان را به کسی می دهند که بر زمینش اقامت می گزینند. بخش بزرگ رمه ها را گوسفندان تشکیل می دهند اما رمه داران بُز هم می پرورند و شمارۀ بزها متناسب با شمارۀ گوسفندان است؛ زیرا منطقه کم وبیش کوهستانی است . در برخی از مناطق یک سوم رمه را بزها تشکیل می دهند و برخی معدودی بز دارند که در چرا پیشرو گوسفندانند انانی که در نزدیک بیابانند و شرایط مناسبی هم دارند شتر نیز می پرورانند شتران نر را می فروشند و ماده ها را برای نسلگیری نگه می دارد.       بینوایان از گاو و خر کار می گیرند و تقریبا هر کس یک اسب هم دارد و بسیاری از انان تازی نگاه می دارند.       مردان کار کم اند . یک یا حداثر دو نفر برای مراقبت گوسفندان کافی است؛ هر چند برای این کار هم مزدوران « همسایه» هستند , اندک کشاورزی هم که دارند توسط بزگران- که نیز از همسایگانند- پیش برده می شود.      بهار پر کارترین فصل است در این فصل رمه ها را شبانه به چرا می فرستند و شمار شبانان دو برابر است. همچنان باید از بره ها مراقبت و پشم گوسفندان چیده شود اما این کار هم وقت بسیاری نمی خواهد. پشم گوسفندان را بار دیگر در اواخر پاییز می چینند . در طول مدت راهنوردی که از پنج – شش میل بیشتر نمی شود باید چارپاین را بار کنند و برانند و خیمه ها را نصب کنند. همۀ کارهای داخلی را زنان انجام می دهند و افزون بران لباس خود را می دوزند و غالبا گلیم نمد زین اسب و پارچۀ خیمه هایشان را می بفاند . کفش و کلاه و دیگر چیز های مورد نیاز را بیشتر شبانانی می خرند که برای فروش قروت (کشک) , روغن , نمد, پتو, بره, و شتر به شهر می روند.         پوشاک درانیان   .پس از بیان تفاوتها میان روستانشینان و کوچیان , اکنون به مشترکات انان می پردازیم. جامۀ مردمان پیرامون شهر ها و بیشتر روستانیشنان و شبانانی که وضع بهتری دارند تقریبا همانند جامۀ ایرانیان است و اگر چه بسیرا راحت نیست, خیلی زیبا است و پوشندۀ این جامه ها چون ریش هم گذاشته اشد حالتی با وقار و احترام بر انگیزد دارد. درانیان کم بضاعت مخصوصا شبانان یک پیراهن گشاد و یک چپن می پوشند( تصویر2).        فقرا تنها جمعه ها جامه عوض می کنند و بیشتر دو جمعه یک بار اما اقلا هفته ای یک بار هب حمام می روند و برای نماز روزانه چند بار دست و صورت را می شویند.خُرد خانان اطراف مانند ایرانیان لباس می پوشند. قبا یا کُت ابریشمی یا مخلوط نخ و ابریشم دارند که گرم سوت می نامند و گاهی هم از پارچۀ زربفت ساخته می شود همه کمر بند شال و عمامۀ شال دارند . چپنها گشاد و قرمز یا ابریشیمی رنگا رنگ است.خوراک       خوارک اغنیا مانند خوراک اغنیا ایرن است : پلو چرب و تندوتیز انواع آبگوشته و قورمه ها تصور می کنم اروپاییان به این خوراکیها بسیار رغبت دارندع جُز اینکه از ترکیب انواع خوراکیها و برخی از شیرینها شکوه سر می دهند. نوشیدنیشان شربتها خوشمزه از انواع میوه است.         خوراک عامۀ مردم نان خُشک , قروت ( کشک) , روغن و گاهی هم گوشت و پنیر است. روستاییان و شبانان در بهار ماست , شیر , سر شیر و کره بسیار مصرف می کنند. همچنان از انواع سبزیها و میوه ها استفاده می کنند . برای کسانی که در خیمه گاههایند هندوانه میسر است؛ ولی روستانشینان از انواع میوه ها- شبیه میوه های انگلستان هره مند می گردند . شبانان در مقایسه با کشاورزیان گوشت بیشتری می خوردند و هیچ مهمانیشان بدون گوشت نیست. بیشتر گوشت گوسفند می خورند؛ در تابستان تازه و در زمستان نمک سود که به آن لاند و لندی می گویند.         تقریبا همه شان گوشت را می جوشانند و از ان سوپ ( آبگوشت) خوشمزه ای می سازند که درآغاز صرف غاذ ان را با نان می خورند گاهی گوشت را با پیاز خورش می سازند یا آن را با پلو یکجا می پزند برخی از شبنان گوشت گوسفند را به طرز مردمان جزایر جنوب شرقی می پزند . گوشت را پس از آن که قطعه قطعه کردند در یک گودی می نهند و دور ان سنگهایی که با آتش داغ و سرخ شده می چیننند و می گویند که در چنین شرایطی گوشت خییلی خوب پخته و خوشمزه می شود گزارش خوراک و پوشاک درانیان را برای این تفصیل دادیم که اندک تفاوتی معمول و رواج همۀ افغانان چنین است.سیمای درانیان      درانیان سیمایی جذاب دارندو تنومند و خوش چهره اند . ریش خوشنمایی دارند که می گذارند هر چه بیشتر بلند شود, هر چند جوانان اصلاح می کنند . آنان همیشه بخشی از فرق سرشان را می تراشند و بسیاری همه را می تراشند برخی از مردان گیسوان بلند می گذارند و برخی از شبانان می گذارند موهایشان در اطراف سر خوب بلند شود.    درانیان قیافه های گونا گون دارند . چهرۀ برخی گرد است . برخی چهره ها با دیگران تفاوت عمده ی ندارد اما صورتهای همه بلند و استخوان رخساره ها بر آمده است. رفتار مردانه ولی فروتنانه دارند و هر گز سبُکی و تُندی نمی کنند.    اسلحه  درانیان هر گز با ود اسلحه نمی گردانند مگر در سفر ها که شمشیری ایرانی و احتمالا تفنگی ماشه ای دارند . سپر از رواج افتاده و ا از تیر کمان برای سر گرمی استفاده می شود. کسانی که از وفا بیشتری برخوردارند دارای اسلحۀ براق , تفنگهای کارابین , تفنگچه , تفنگ چخماقی و نیزه دارند. گاهی گونه ای نیزه بر تفنگها یشان نصب است ( تصویر 8).       شجاعت     دشمنی خانگی ندارند با همسایگان هم به استثنای جنوب غرب – بد نیستند . زورشان را همیشه در جنگلهای ملی نشان می دهند و در انها نامی بلند دارند . نیرومند ترین و کاری ترین ارتش منظم متعلق به این قبیله است و چون کشور در معرض تهاجم واقع می شود بقای سلطنت در گرو جرأت و مردانی درانیان استمذهب     درانیان به مذهب پایبندند . روستایی و خیمه گاهی – هر چند کوچک – بدون مُلا نیست و کس نمی توان یافت ( مگر در میان اچکزیان) که نماز نخواند. با ان همه مردمانی بردبارو و حتی در برابر شیعه- بی تعصب اند اما برهی از اچکزیان در برابر هر دین و مذهبی بی تفاوت اند.        مُلایان در اطراف , آرام و بی آزارند . معدودی از طبقات پایین سواد دارند؛ اما درانیان همه فارسی می دانند ؛ به فارسی گپ می زنند و اشعار بسیاری از شاعران معروف فارسی زبان را از بر دارند.      روابط  همسری         رواجشان در ازدواج مانند دیگر افغانان است . مردان در هیجده تا بیست سالگی و زنان در چهارده تا شانزده سالگی ازدواج می کنند . به کارهای زنان پیشتر اشاره شد.    زنان هم چون مردان نماز خویش را منظم می خوانند . شوهران با انان بر سر مهرند . نفوذ زنان بر شوهران غیر عادی نیست. چنین زنانی در خانواده به دانش و خرد معروفند . یکی از چنین بانوان راهنمای کارروانی بوده که آقای فوستر با آن سفر می کرد است و فوستر از حمایت ان زن بسیار بهره مند شده است . زنان و مردان چون مهمانی نباشد بر سر یک سفرۀ غذا می خورند ؛ اما در مهمانیاها زنان جدا و مردان جدا غذا می خورند.       سرگرمیها  مردان در مساجد, حجره ها و ضیافتها گرد هم می نشینند؛ قلیان یا نصوار می کشند و از محصولات دامها و امور جاری گپ میزنند از رفتار بزرگان و سیاست مملکت می گویند. مهمترین سر گرمیشان شکار و تیر اندازی ( نشانه زنی) است. بازیها و مسابقاتی که پیشتر بیان شده می پردازند و هیچ انجمنشان بدون سرود خوانی و داستان پردازی نیست.طبیعت دارنیان        از گزارشی که گذشت می توان تصور کرد که درانیان مردمانی شادند و این شادمانی درشرایطی است که عوامل خارجی زندیگشان را دگر گون نساخته باشد. شاید تصور شود که دگر گونیها و اغتشاشات کنونی – هر چند بر نقاط دور دست تأثیری نداشته باشد- مردمان نزدیک شهر ها را آشفته می سازد. اما گزارش آقای دوری حکایتی به عکس دارد . آقای دُوری که به سال 1811م در قندهار بوده و بیشتر حومۀ قندهار را دیده است می نویسد: « بسیاری از زنان و مردمانی که من دیدم شادمان بودند. شهریان نیز خوشحالنند و تنها در گیری میان بزرگان آغاز گر تارجگری است».    شواهد نشان می دد که درانیان اطراف از آسب در گیریهای بزرگان در امانند. اما شهر نشینان در متن در گیریها قرار می گیرندو ممکن است آسیب این توفانها انان را هم فرا گیرد. چنانکه آقای دوری هم وقتی شهر یا یک حمله گرفته شد, در میان آسب دیدگان بود.         مهمان نوازی       مهمان نوازی افغانان در میان درانیان رواج خاصی دارد. مسافر همه جا استقبال می گردد. در کوچکترین و کم بضاعت ترین خیمه گاه نیز ترتیبات پذیرایی مهمانان گرفته می شود و بزرگترین اشراف هم از پذیرایی و اطعام کسانی که به قلعه هایشان می روند سر باز نمی زنند    مسافران در بسیاری از روستاها به مسجد یا حجره می روند. معمولا نخستین کسی که با مسافر رو به رو می شود از او پذیرایی می کنند اما دز تنگسالی هر یک از اهالی روستا چیز برای مهمان می آوردند و غالبا کسی که نوبشت باشد مسافر را مهمان می کنند نان خشک , قروت ( کشک) و روغن همیشه داده می شود و هر گاه در روستا گوسفند کشته باشند , گوشت و آب گوشت ( شوربا) هم می دهند. اگر در خانه ای از خانه های روستایی جلسل مهمانی منعقد باشد مسافر را هم انجا می برندو مانند همسایه و آشنا محترمش می دارند و مسافر برای استراحت به  خانۀ کسی می رود که نوبت مهمانداری اوست. در چنین مهمان نوازیها فرق میان افغانان یا مسلمانان و دیگران نیست ؛ بلکه اگر هندویی هم به خانۀ یک درانی بورد با عزت و حرمت پذیاریی می شود؛ هر چند که آیین او اجازه نمی دهد  یکجا با میزبانش – حتی اگر در همراهی با او تردید نداشته باشد – غذا بخورد. آقای دوری در تنگسالی از منطقل درانیان گذشت همه جا به او غذا و تنباکو می دادند؛ اگر چه به دست آوردن تنباکو دشوار بود, زیرا در ان سال مزارع تنباکو حاصلی نداشت . هنگامی که از راهنوردی بسیار پاهایش آبله زده بود برای روغن دادند که بر پاهایش بمالد و اصرار کردند یکی دو روز بماند گاهی ناگزیر خودش در خیمه گاه برای گرفتن غذا می گشت. هر گز کسی از او پرهیز نمی کرد و هیچ کس به قیافۀ عجبیش نمی خندید . البته چنین رفتاری از سادگی انان نبود؛ زیرا در  همین مواقع بسیاری از زنان پرسشهایی در مورد سفرهای او می کردند و در مورد هند و انگلستان کنکاوری نشان می دادند.عجیب است که یکی از صفات درانیان تمایل انان به غارتگری است . اما جُرمستان در این مورد کمتر از دیگران قبایل پنداشته می شود. تقریبا با هر که سخن گفته ام می گوید درانی راه نمی زند تنهااچکزیان و برخی از درانیان بینوا هنگامی که امنیت بر قرار نباشد به غارتگری می پردازند؛ اما برخی از گزارشهای معتبر این روایت را تأیید نمی کنند تصور داخلی چنین حوادث بسیار رخ می دهد. همچنان در برقرار نبودن امنیت کین توزی و انتقام دوام می یابد زیرا عاملان این اعمال در مقایسه با زمانی که حکومت قرین آرامش است کمتر مورد باز پرسی قرار میگیرند. سخن کوتا خصایل پسندیده تا نکوهیدۀ درانیان چنان است که در کشور است و بخش درانیان در مقایسه با دیگر اقوام , ار خصایل پسندیده بیشتر و نکوهیده کمتر است. خصوصیتهای درانیان      یک از ممیزات درانیان برت پنداشتن خویش از دیگر افغانان است. این احاساس با غرور ملی در آمیخته انان را از دیگر قبایل دلیرتر با روحیۀ قوی تر و صاحب خصایل والاتر ودر عین حال رفتار شان را آزاد منشانه تر و انساندوستانه تر ساخته است . میهن خویش را بسیار دوست می دارند و به قندهار به دیدۀ احترام می نگرند که ان را آرامگاه نیاکان خویش می دانند جنازه های بزرگان درانی را حتی از کشمیر و سند به قندهار می آورند و به خاک می سپرند.    درانیان کمتر به سفر می روند و همیشه به وطن بر می گردند .آنان هر گز برای بازرگانی و ماجرا جویی به هندوستان نمی روند  و بندرت در خارج از وطن اقامت می گزینند. انان نزد قبایلی که به از خود برتان رشک می برند بیش از حد تصور محبوبیت دارندد . استثمار حکومت و بی نظمی سپاه غالبا احساس می شود و شکوه هایی از ان به گوش می رسد اما همه برتری ذاتی درانیان را م پذیرندغ حتی قبایلی که به از خود برترند رشک می برند بیش از حد تصور محبوبیت دارند. استثمار حکومت و بی نظمی غالبا احساس میشود و شکوه هایی از ان به گوش می رسد, اما همه برتری ذاتی درانیان را می پذیرند حتی قبایلی که سر به شورش برداشته اند نیز به درانیان به دیدۀ احترام می نگرندو در قلمرو سلطنت کابل کسی نبیت که از امکان در گیری میان درانیان و غلزیان یا احتمال ارتقای غلزیان بیمناک نباشد . غلزیان خود نیز به محاسن درانیان معترفند و آنان را در مهمان نوازی و دلیری بر تر از دیگر افغانان می دانند , هر چند که از رقابت آمیخته به ناکامی با ایشان بر انگیخته می شوند و با حکومت مخالفت می ورزند اینان براستی زیر استثمارند.     اچکزیان     اچکزیان با دیگر درانیان چندان فرق دارند که مستلزم شرحی جدا گانه اند . قبیله ای بزرگ نییستند و بسیاری از روایات آنان را پنج هزار خانوار می دانند اما گمان دارم که بیش از سه هزار خانوار نباشد . همه کشاورزان یا کوچی اند و هر چند قطعه ای زمین دارند در زندگی به کشاورزی متکی نیستند دامهایشان در کوههای خواجه عمران و بلندیهای توبه نگهداری می شود. شترانشا در نواحی شنزار شمال شرق شورابک می چرند . اسب بسیاری هم دارند و بندت یک اچکزی را پیاده می بینند . سردار انان در مقایسه با دیگر رئیسان درانی قدرت بسیاری دارد؛ ولی همین قدرت بسیار هم برای کنترل روحی تاراجگرانۀ قومش بسنده نیست . .مسافری ایمن از منطقۀ شان نمی تواند گذشت . انان برای تارج غالبا شبانه بر نواحی مجاور می تازند ومهارت در دستبرد زدن و دلیری در راهگیری از خصایل عمده شان است و بسیاری از گفت و گویشان را بحث در همین موضوعات تشکیل می دهد. با این همه تاخت و تازشان هر گز با کشتار همراه نبوده است.      جامه شان همانند جامۀ شبانان درانی است؛ اما پوشاک زمستانیشان از کلاه تا شلوار از نمد است.       خوراکشان بیشتر گوشت گوسفند یا بُز استو حبوبات کم می خورند و گاو را بندرت  می توان در منطقه شان دید. ماهها جامه شان را عوض نمی کنند. ریشها را نمی تراشند  و موهایشان بلند و ژولیده است . بسیار تنومند و قوی اند. رفتار خشن و بدویانه دارندغ اما با همدیگر مشاجره نمی کنند. چماق بازیشان بسیار خطرناک است بر سر اموال مشاجره می کنند اما نه با تحقیر و در شتگویی که به غرور شان بر خورد   مهمان نواز نیستند. مسجد ندارند . بندرت نماز می خوانند یا در امور دینی به خود زحمت می دهند   معدودی مُلا دارند که نماز شان را در خانه می خوانند همۀ قبایل از انان شکوه دارند و درانیان بدشواری انان را هم قبیلۀ خویش می دانند. اما در سپاهیگری فوق العاده اند. قریحه جردت ووقای سردار فقید شان- گلستان خان- مدتی دراز در حمایت داعیل شاه شجاع مؤثر بود که در دفاع از او جان را از دست داد. عدالت و اعتدال او هنوز زباندز مردمان کابل و پشاور است ؛ شهر هایی که بارها زیر فرمان حکومت او بوده است.    قندهار قندهار شهری بزرگ و پرجمعیت است . هرات و قندهار تنها شهر های منطقۀ درانی و بجز فراه تنها جاهایی اند که می تواند نام شهر برآنها نهاد. برخی بر انند که شهر باستانی قندهار از لهراسب شاه معروف ایرانی ساخته و بنای هرات هم به او منسوب است اما شماری هم بنای شهر را به اسکندر ذوالقرینی یا اسکندر کبیر نسبت می دهند.روایات ایرانیان در این موضوع با فرضیه های جغرافیانگاران اروپایی که موقعیت شهر را تغیر دهد و نادر آباد را ساخت. سر انجام احمد شاه درانی در 1753 یا 1754 م شهر کنونی را ساخت و آن را « احمد شاهی » نام نهاد و اشرف البلاد لقب داد در دفاتر رسمی و زبان دربار هنوز هم به همین لقب یاد می شود؛ اما مردم بیشتر نام قدیمی قندهار را هر چند که با فزودن « دارالقرار» و زن خود را باخته است  به کار می برند . حدود موجود شهر قندهار را احمد شاه ع خودش تعیین کرد و نقشۀ منظمی را که هنوز هم قابل توجه است , به اجرا گذاشت او شهر را با دیواری احاطه و پیشنهاد کرد خندقی هم کنده شود؛ اما درانیان مخالفت کردند و گفتند که خندق انانهمان چمن بستان( چمنی در غربی ترین بخش خراسان ایران) است. قندهار در روزگار احمد شاه پایتخت امپراتوری درانی بود؛ اما تیمور مقر حکومت را به کابل انتقال داد.       نمی دانم وسعت و جمعیت قندهار را چگونه بیان کنیم بسیار شنیده ام که از هرات بزرگتر است. کاپیتان کریستی که یک ماه در قندهار اقامت داشت جمعیت ان را یکصد هزار نفر می داند . رقمی که با انچه در مورد قندهار و پشاور شنیده ام قابل مقایسه نیست.        قندهار به شکل یک مربع مستطیل است و چون طبق نشه ساخته شده بسیار منظم است چهار بازار پهناور وطولانی ان به میدان مرکزی شهر که « چهار سو» می گویند متصل است این میدان چهل  یا پنجا گز قطر دارد و با گنبدی پوشیده شده است. دکانهای پیرامون این میدان یک بازار عمومی را تشکیل می دهد . فرمانهای حکومت در همین میدان پخش می گردد و گناهکاران هم در همین جا به اار آویخته می شوند. بخشهای متصل به چهار سو, مانند بازار ایران و مضافات  غربی افغان سر پوشیده است پهنای هر بازار چهل – پنجا گز است و در اطراف ان دکانهای متحد الشکلی قرار گرفته و هر دکان در تمام طول خیابان ایوانی  دپیش رو دارد. دکانها یک طبقه اند و خانه ها مرتفعتر از انها دیده می شوند در پایان هر بازار دروازه ای است ولی بازار سمت شمال رو به روی چهار سو رو به قصر شاهی باز می شود . نمای خارجی ان چنانکه شرح داده اند جالب نیست.اما چندین حیاط با چند ساختمان و یک باغ خصوصی دارد. همۀ بازارها بجز بازار رو به روی قصر روزگاری پیش درختکاری شده بودند ومی گویند در وسط هر بازار جویی باریک جاری بوده است اما بسیاری از درختان را کنده اند و از جویها هم اثری نیست شهر به وسیلۀ دو نهری که از ارغنداب می آیند سیراب می شود و در چند موضع پُلهایی بر روی انها قرار دارد. از این نهر ها جوییهایی به هر خیابان کشیده  شده که روی برخی باز و برخی پوشیده است خیابانهای دیگر همه از چهار بازار بزرگ جدا شده اند که تنگ ولی مستقیم اند و همدیگر را با زوایای قائمه قطع می کنند  شهر به چند محله تقسیم شده و هر محله متعلق به یک یا چند قوم قبیله است که شهر نشسنان را تشکیل می دهند تقریبا همل بزرگان درانی در قندهار خانه ای دارند و برخی از خانه ها بزرگ و با شکوه است.         شهر چندین کاروانسرا و مسجد دارد که می گویند مسجد نزدیک قصر مسجدی زیبا است. آرامگاه احمد شاه هم نزدیک قصر است. ساختمان آرامگاه بزرگ نیست ولی گنبدی زیبا منقش و زرین دارد آرامگاه بسیار مرود احترام درانیان است وفراریان  ار هز دشمنی به انجا پناه برده [ بست می نشینند] حتی شاه هم معترض پناه گزینان انجا نمی شود. هر گاه بزرگی از اوضاع راضی نباشد عادی است که بگویدک میخواهم بقیۀ عمر را در آرامگاه  احمد شاه به دعا و عبادت بگذرانم. براستی اگر شاهی در آسیا سزاوار احترام کشور خویش اشد این احمد شاه است.       با وجودی برتری طرح و نقشۀ قندهار از بسیاری شهر ها آسیایی این شهر شکوه و جلالی ندارد. بیشتر ساختمانها از آجُر ساخته شده که ملاط آن گل است . هندوان هم مانند دیگر مردمان شهر ساختمانهایی دارند و چنان که رسمشان است انها را بُلند می سازند خیابانهای قندهار از ظهر تا غروب شلوغ است و همه پیشه ها و کسب وکار موجود در پشاور که یاد شد- در اینجا هم هست؛ ولی اینجا « آبفروش» نیست و همه جا آب انبار های مجهز با سطلهای چرمی با دسته های چوبی یا شاخی وجود دارد که مردم از انها آب بر می دارند. در بازار سرود خوانان و قصه گویان هم بسیارند و امتعۀ غربی در اینجا از پشاور است.    به عکس دیگر شهر های افغانستان بیشتر اهالی قندهار را افغانان و در میان انان بیشترین گروه را در درانیان تشکیل می دهند اما با دیگر برادران خویش بسیار فرق دارند. در اینجا به جای  ساطمانهاس قومی حکومتی نیرومند قانونی منظم و پلیسی کاری وجود دارد. همچنان رواجهای بدوی و سادۀ افغانی تا حدود بسیاری از میان رفته است و مردمان قندهار ظاهرا شباهت بسیاری به ایرانیان دارندغ اما  این شباهت ظاهری است و هنوز هم انان همل خصوصیتهای ملی خویش را دارا هستند.    دیگر اهالی قندهار تاجیکان ایماقان , هندوان , پارسیان , سیستانیان و بلوچان تشکیل می دهند . معدودی اُزبک , عرب, ارمنی و یهودی هم در انجا زندگی می کنند در اطراف  قندهار باغهای میوه , تاکستانها و زیارتگاههای بسیاری است و مردم بیشتر برای تفریح به ان جاها می روند تا برای عبادت و زیارت شیوۀ زندگی قندهار همان گونه است که در دیگر شهر ها یاد شد. بریچ        شورایک – منطقۀ قبیلۀ بریچ از شمال به اراضی درانیان و از جنوب به کوههای متعلق به بلوچان براهوی محدود است. سلسلۀ خواجه عمران ( که در این بخش روغنی واسپین تیژه می نامند) , ان را در شرق از پشین جدا می سازد ودر سراسر حد غربی آن بیابانی شنزار افتاده است. در بخش جنوب غربی ان بلوچان رند زندگی می کنند و نوشکی در چهل- پنجا میلی شورابک به انان تعلق دارد. این منطقه را رود خانۀ لورا قطع می کند و در مجاورت رود خانه درختها و بوته هایست اما دیگر قسمتهای آن جلگه ای برهنه , دارای خاک خشک و سخت و نامزروع است. وسعت تمام منطقه شصت میل مربع و جمعیت ان دو هزار و پانصد یا سه هزار خانوار است . این قبیله به چهار بخش تقسیم شده و هر یک دارای خان نیرومندی است شاه چهار صد اسب از قبیله می گیرد و دیگر کاری به امور داخلی ان ندارد . انان شتران بسیاری دارند که در منقطه وسیعشان می چرند. از این شتران در سوار کاری و شخم زندی کار می گیرند و شتر تنها حیوان شخم زن منطقه است این مردم در کدولهایی زندگی می کنند که از چوب گز ساخته و با حصیر و گل پوشیده شده است.         هر چند که ثروتمندان غالبا دارای خانه اند, همه بهار را در خیمه ها و در حاشیل صحرا می گذرانند که بسیار خوش می گذرد خوراک ع پوشاک وعاداتشان همانند بدویان درانی است اما بیشتر گوشت شتر و حتی گوشت اسب می خورند و مردمانی ساده و آرامند.      پیشین       پیشین که منطقۀ متعلق به قبیلۀ ترین است به منطقل بریچ و به جانب شرق ان پیوسته است قبیلۀ ترین به دو شاخه بزرگ تُورترین ( ترین سیاه) و اسپین ترین ( ترین سفید) تقسسیم شده است. و شاخۀ تور ترین در پشین زندگی می کند.       پیشین را در شمال , کوهها از منطقۀ درانی جدا می سازد و کوههای دیگری در شرق ان را از منطقۀ کاکر جدا می کند . در جنوب به وسیلۀ سلسلۀ تکه تو از شال جدا می شود و ایت کوهها به سوی سطح مرتفع کلات امتداد می یابد حد اکثر طول ان از شمال شرق به جنوب غرب در حدود هشتاد میل و حد اکثر پهنای ان چهل میل است.        پیشین بسیار بلند از از شورایک است. سطح ان ناهموار تر و زراعتش بهتر است رود لورا از این منطقه هم می گذرد . در اینجا برای شخم زنی به جای شتر هر چند بسیار است بیشتر از گاو و کار می گیرند. کار مردم عمدتا کشاورزی است ؛ اما شمار بسیاری به کار بازرگانی و باربری میان قندها و سند علیا مشغولند اطوار شان بسیار  همانند درانیان است که پیوند دوستی و نسبی هم به انان دارند. مقام خان در این قبیله همانند مقام سردار درانی است اما شاه هر گز کاری به کارش ندارد مگر اینکه یکان نظامی در وقت ضرورت بخواهد یا خان را به دربار فرا خواند جمعیت پشین را هشت تا ده هزار خانوار وی توان تخمین کرد. اهالی پشین بیشتر ساداتند و اطواری همانند ترینان دارند . مانند همه دود مان پیامبر ( ص) مردمانی نام اور غالبا لایق , دلیر و یا معنویت اند. ترینان سیاه سادات و برخی از همسایگان کاکر اهالی پشین را تشکیل می دهند ترینان سپید در درۀ طولانی زاوره و جلگه تل و چوتیالی از نزدیکی پشین تا سلسلۀ سلیمان که یکی دو منزل تا سند علیا فاضله دارد زندگی می کنند . قطعه ای از منطقۀ کاکر انان را از ترینان سیاه جدا کرده است اما خان مشترکی دارند که یک سال در میان برای فراهم آوری سر باز یا جریمۀ ان سفر می کند رفتار شان همانند تورترین ( ترینان سیاه) است و بیشتر با مردمان کاکر با انان زندگی می کنند آمیخته اند.5  غلزیان , شهر های کابل و غزنی ع اقوام وردک و کاکر       منطقۀ غلزی      بخش پایانی درۀ ترنک را متعلف به درانیان می دانند پُل ویران شرق توت- پُل سنگی در میان منطقۀ درانی و منطقۀ غلزی واقع شده است و خیلی نادرست  نخواهد بود اگر از این نقطه خط مرزی در جهت شمالی و جنوبی از کوههای پارو پامیز تا کوههای جانب راست ارغستان کشیده شود. کوههای پاروپامیز را می توان مرز شمالی غربی پنداشت ؛ اگر چه برخی از مناطق کوهستانی همین سلسله در منطقه غلزی داخل است. از سوی دیگر باریکه ای  به طول شضت میل در میان کابل و غزنین این کوهها را قطع کرده و به قوم وردک متعلق است.        در شمال رود پنجشیر در فاصله ای این منطقه را از کوهستان کابل جدا می سازد اما با پیوستن این رود به رود کابل منطقل غلزی از ان گذشته و هر دو کرانه را تا ارتفاعات بالاتر از جلال اباد – که با منطقۀ اقوام درانی بر خورد می کند در بر می گیرد بخش دیگر مرز شرقی ان را کوههای سلیمان تشکیل می دهند . حدود جنوبی آن بدرستی مشخص نیست در جنوب شرق ان وانه و برخی قطعات دیگر نا مزروع پیرامون گومل واقع است و در جنوب غربی به وسیلۀ کوهها از ارغستان جدا شده است و پیوسته به مزر جنوبی گاهی چرا گاههای غلزی و کاکر در هم می آمیزند و گاهی با فاصله های معتنابهی از همدیگر جدا می شوند اما چون بر سر چنین بیابانها مجادله ای رخم نمی دهد تعیین حدود دقیق متعلق به هر قوم آسان نیست.       منطقۀ داخل این حدود یک سر زمینی متنوع است درۀ ترنگ که از شمال غرب به کوههای پاروپامیز و از جنوب شرق به کوههای ممتد از مُقُر تا قلعل عبدالرحیم خان محدود است جلگه ای است که پستی و بلندیها به ان تنوع بخشیده است. طول آن بیش از شصت میل و عرض ان کمتر از بیستم میل است بلند و کم آب است و هر چه بالاتر می رود خشکتر می شود چنان که در نزدیک مُقر کمتر نقطه ای قابل کشاورزی یا چراگاه است در ناحیۀ مرکزی – نزدیک رود خانه – کشاورزی می شود بالا تر از ان هر طرف نامزروع و تنها با بوته هایی پوشیده شده است چند کاریز دارد و چند روستا که چرا گاه تابستانی کوچیان است که زمستان به جای دیگری می روند روستاهای آباد منطقه در آشوب غلزیان آسیب فراوان دیده رو به نابودی اند.   کلات – بزرگترین روستا- که شهری شمرده می شود مسکن رئیس قوم توخی است و دویست یا سیصد خانه دارد. دامل شمالی کوهها گیاه بیشتری دارد و در فصل چرا پر از خیمه است.        در ناحیۀ وابسته به کوههای پاروپامیز چپاولگران توخی زندگی می کنند که ظارها مردمانی خشن و فقیرند. ناحیه متشکل از کوهها و ظاهرا بی آب و بی خاک است و دره ها تنگتر از ان است که ظرفیت زراعت معتنابهی داشته باشد مردم چادر نشین و رمه دارند. در جنوب کوههایی که از مُقُر تا قلعل عبدالرحیم امتداد دارد بخشی از منزقه در شمال 32 عرض البلد واقع است و کوههای ان را قطع کرده که اطرافشان جلگه هایی است که برخی با کاریز ها آبیاری می شود و بعضی شرایط مساعدی را برای شبانان فراهم می کنند درمیان بهترین نقاط کشاورزی شده هوله تاغ , غوندان و پنتونی را می توان یاد کرد؛ ولی قلعۀ عبدالرحیم جالب توجه است؛ زیرا مرکز خیل هوتک و دژ بزرگ دود مان شاهان غلزی استغ اما استحکامی ندارد و سیاه چادر ها و چند خانه پیرامونش را گرفته اند این قلعه در ناحیه ای قرار دارد که ان را غوره مرغه گویند و کوهها آن را از درۀ ارغستان جدا ساخته اند و رودی که از قلعۀ عبدالرحیم می گذرد به ان سوی روان است.منطقل غلزی در جنوب 32 عرض البلد عمدتا از جلگه های شنی , نواحی مرتفع صخره ای یا تپه های خشک ( بدون گیا) مانند ناحیۀ جنوب شرق نزدیک تقاطع کندور و گومل متشکل است در اینجا در میان کوههای بلند و قابل عبور , درل کوچک مومی واقع شده است که در انجا عبدالرحیم خان (رئیس غلزیان و شاه انان در دور اغتشاش ) در براب خشم خیالی یا واقعی حکومت درانی محل امنی یافته است . این ناحیۀ مأوای شبانان است؛ ولی عبدالرحیم خان در اینجا قلعه ای ساخته و در کار ساختن باغی است و شاید در پی کشاورزی نیز باشد.      دریاچۀ آب ایستاده    از نصف النهار مُقُر تا کوههای جانب راست گومل و از غواشته تا غزنی بستر دریاچۀ « آب ایستاده » است جلگه ای که دارای حاصلخیزی و آبادی متنوع است . بخشهای مُقُر قره باغ و نان – در غرب غزنی – طبیعتا بی حاصل و کم جمعیت است بر طبق گزارشهای محلی تا مُقُر صدوبیست قلعه و تا قره باغ صد قلعه وجود دارد و تقریبا هر روستای منطقۀ غلزی یک قلعه است و هیچ یک بیش از پنج یا شش خانوار ندارد و محتملال این گزارش درست است. منطقۀ جنوب این نواحی کتواز است که از غواشته تا بیست میلی غزنی جلگه ای است که بخشهایی از آن زراعت شده و آبیاری  آن به وسیلۀ کاریز ها و جویهایی است که به آب ایستاده می ریزند.    بر کرانه های این درایچه درختان گز روییده و نزدیک هر کاریز می توان بید و چناری هم دید ؛ اما جنگل طبیعی نیست و منطقل به صورت یک نواخت برهنه و بدون گیاه است. کوههای جنگلی و جلگه های تنگ قوم خروتی به وسیلۀ رود گومل و کوههای سمت راست آن از این منقطه جدا شده است که گزارش مفصل آن خواهد آمد.     شهر غزنی       در جنوب و نزدیک غزنی بخش حاصلخیز شلگر واقع است و ان بخش و زمینهای پیرامون شهر , کشاورزی بسیار خوب و روستاها و باغهای فراوان دارد. گرچه این ناحیه دارای جنگل طبیعی نیست درختان چنار و سپیدار برای به دست آوردن چوب نجاری غرس گردیده است .چنین چوبهای در منطقه کمیاب است و سقف خانه را گنبدی( خشت پوش) می سازد.غزنی که هشت سده پیش از این مرکز چنان امپراتوریی بود که قلمروش ار دجله تا گنگا و سیردریا ( سیحون ) تا خلیج فارس گسترش داشت اکنون شهرکی است با هزار و پانصد خانه و نواحی پیرامونن شهر بدون دیوار .       شهر غزنی بر بلندی واقع شده که در پای ان جویباری روان است. دیواری سنگی ان را در بر گرفته و سه بازار تنگ دارد که در اطراف انها خانه های بلند واقع شده است و یک  چهار سوی سر پوشیده و چند خیابان تنگ و تاریک دارد.  نشانه های معدودی از شکوه وجلال باستانی ان هنوز در پیرامون شهر برجاست بویژه دو منار بلند که به فاصله ای از هم قرار گرفته اند و یکی بلند تر از دیگر است و منار کوتا هرتر بیش از صد پا ارتفاع دارد آرامگاه سلطان بزرگ محمود نیز تقریبا در سه میل شهر هنوز برجای است.    شرح آرامگاه سلطان محمود     آرامگاهی بزرگ ولی نه چندان با شکوه , که زیر گنبدی قرار گرفته است. درهای آرامگاه که خیلی بزرگ و از چوب خوشبوی صندل است, می گویند توسط سلطان محمود از معبد سومنات گجرات هند- که در آخرنی لشکر کشی ان را غارت کرد- آورده شده است. سنگهای مزار از مرمر سفید است و بر ریو آن آیات قرانی نقش شده است . بر بالای سر گرزی ساده ولی بسیار گران نهاده شده که می گویند گُرز سلطان است گُرز چوبین و سرش آهنین است که تنها تنی چند توان بر داشتن و به کار گرفتن ان را دارند تختها و کرسیهای صدفکاری شده و مرصع هم هست  که می گویند متعلق به سلطان بوده است سنگ مرقد زیر آسمانه ای است و قاریان هنوز وطیفه دارند تا با آواز بلند در انحا قران بخوانند و یرانه های دیگری هم هست که کمتر قابل یاد اوری است از ان جمله است آرامگاه بهلول دانا وآرامگاه سنائی شاعر بزرگ که هنوز در ایران مورد احترام است.  اما هیچ چیز نیست که یاد آور کاخهای با شکوه شاهان غزنه که روزگاری اقامتگاه  فردوسی , هومر آسیا بود باشد و نه از مساجد گرما به ها و کاروانسراهایی که روزگار زینت افزایی این مرکز شرق بود اثری برجاست.      از جملۀ همۀ آثار باستانی سدی است که در برابر جویباری به فرمان محمود ساخته شده است. این سد اگر چه هنگام فتح غزنی به دست شاهان غوری آسیب دیده بود, هنوز هم مزارع و باغهای پیرامون غزنی را آبیاری می کند.       در نزدیکرتین نواحی پیرامون شهر و درۀ مجاور در سال تاجیکان و هزارگان زندگی می کنند اما منطقۀ میان کوههای سلیمان و کوههای کوچکتر متعلق به غلزیان است.در این منطقۀ سلسله کوههای بلند از چندین بخش گذشته است, و در میان انها درۀ حاصلخیز گردیز- با شهرکی دارای چند صد خانه- جلگۀ خروار و جلگه های فراختر زُرمُل و لوگر دیده می شود. این نواحی محاط به کوههای ولی حاصلخیز , شاداب , دارای کشاورزی خوب و پُر محصول است سه درۀ نخست متعلق به غلزیان تاجیکان و قبیلۀ برکی تقسیم شده است اما التمور در شرق لوگر و درۀ سرد, مرتفع و خشک اسپیگه که از لوگر به سوی سلسله سلیمان امتداد می یابد , چراگاهی برای گله های خیل احمدزی که شاخه ای از غلزیان است فراهم ساخته است.         ناحیۀ واقع در بیست میلی کابل به غلزیان و تاجیکان تعلق دارد ؛ اما اطوار تاجیکان در میانشان بارزتر است. همۀ اینان حکومتی ساخته اند که با حکومت غلزیان متفاوت است اما چون در میان منطقۀ غلزیان قرار دارد می خواهم گزارشی از ان داشته باشم. شهر کابل      شهر کابل را از سره طرف کوههایی که بر روی انها دیواری سُست بنا شده به صورت نیم دایره ای در بر گرفته و سمت شرقی  باز است که در ان قسمت حصار دفاعی و جادۀ اصلی است که پس از گذشتن از پُل بالای رود خانه به دورازۀ کابل منتهی می شود. دژنظامی بالاحصار بر روی تپه ای بر جانب شمال این دروازه قرار دارد. اقامتگاه شاه نیز در بالاحصار است که دارای چند تالار و یا گنبد مرصع شاهانه مشخص شده است. قلعۀ مرتفعی هم برا زندانیان وابسته به خاندان شاهی در این محل قرار دارد. در مرکز شهر میدان وسیعی است که از چهار سو متصل به بازار های دو طبقه است که نظیر آن پیشتر گزارش یافت . بیشتر ساختمانهای کابل برای پایداری در برابر زلزله های پی هم , از چوب ساخته شده است . کابل هر چند شهری بزرگ نیست, جمع و جور و زیبا است . گزارشهایی که در دیگر شهر ها نوشته ام در مورد کابل هم صدف می کنند و فرزون بر ان پایتخت و یک مرکز مهم بازرگانی است.   کثرت بازار ها و نظم و تریب انها مورد ستایش آقای فوستر قرار گرفته است. رود کابل از داخل شهر می گذرد در شمال غرب باغها و تاکستانهای بسیار است.  آرامگا بابر از جاهای بسیار زیبا و خوشنماست که بر فراز کوهی واقع شده و پیرامون ان را گلهای شقایق و انواع گلهای دیگر فرا گرفته است.       شهر , چمنهای پیرامون ان , باغها و تاکستانها با جویباران آبیاری می شود و روستا را در هر نقط کوههای در بر گرفته مناظرمتنوپپعی را به وجود اورده اند.  آب و هوا و زیبای کابل را بسیار از نویسندگان [و شاعران , فارس و هندی ستوده اند زیبایی شهر و گلهای بیشمار آن بر سر زبانهای است و میوه های ان را به دور ترین نقاط هند می برند. چهار بخش پیوسته به کابل ( بُتخاک , لوگر , پغمان و کوهدامن ) حاصلخیز ع شاداب و داری کشاورزی خوب ما هرانه است.        پغمان که در سمت غرب به جانب منطقۀ هزراه واقع شده از حاصلخیز ی کمتری برخوردار است . لوگر در جنوب دارای چندین کوه کم ارتفاع است و چراگاه بیشتری دارد.کوهدامن چنانکه از نامش پیداست , در شمال شهر بر دامن کوه قرار گرفته و آب فراوان دارد و از همۀ این نواحی و شاید از تمام مناطق کشور زیبا تر است درختان میوۀ این منقطه بیشمار است. تنها درۀ استالف شش هزار باغ دارد.         مردمان شهر و نواحی مجاور طبقه ای از تاجیکان اند که کابلی خوانده می شوند مردمی بسیار کاری و فهیم اند در انقلاب دلوت بارها اهمیتشان را نشان داده اند . احتمالا شمار شهریان به هشت هزار می رسد .منطقۀ غلزیان   وادی رود کابل تا جلال آباد و تا پیوستن به منطقۀ بردرانیان – که نسهت یاد کردیم – تنها متعلق به غلزیان است. بر شمردن همل در های کوچکی که تا هندوکش و اسپین غر امتداد داره و تشخیص  جلگه های گرم و سرد ماورای ان که غلزیان بر انها کشاورزی می کنند همین گونه ارتفاعاتی که چراگاه رمه های غلزیان است آسان نیست . اما همین وضع بیانگری تنوع منطقۀ ناپیوسته و از هم گستته غلزیان است. منطقۀ غلزیان متوازی الاضلاعی است که درازی ان در حدود صدوهشتاد میل و پهنای ان هشتاد و پنج میل است . دامداری این منطقه همانند منطقۀ درانی است آب و هوا در همه جا سرد و سردی درۀ ترنگ کمتر است. زمستان دیگر نقاط سخت تر از زمستان انجاست ولی تابستان منطقه بسیار گرمرتر از ان نیست .      غلزیان در روز گار پیشین نام آورتر از دیگر افغانان بودند این قبیله در آغاز سدۀ گذشته بتنهایی تمان ایران را فتح کرد و سپاه عثمانی را شکست داد.         نادر شاه افشار پس از نبردی سنگین سومین پادشاه علزی را از ایران بیرون راندغ اما بخشی از این قبیله اگر اکنون واقعا مطیع شده باشند- تا مدتها به صورت مستقل در انجا ماندند و در خبیص و نرماشیر کرمان سکونت داشتند. برخی دیگر هنوز در ایران اند و با اقوان دیگر در آمیخته اند.     مشهور ترین فرد انان که پس از سلطنت غلزیان ظهور کرد آزاد خان سلیمان خیل بود که ادعای  پادشاهی ایران را داشت و از رقیبان بسیار معروف کریم خان زند بود بر اساس روایت ایرانیان و افغانان , نبرد طولانی ان دو بر سر قدرت در فرجام به یک دوستی واقعی تبدیل شد و آزاد خان سالها در دربار رقیب پیروزمندش ماند این حقیقت با خصایل کریم خان سازگار است ودر جهانی که وفای به عهد و سخاوت چنین کمیاب است درستی چنین موضوعی مایۀ امیدواری است پسر آزادخان اکنون مقیم لغمان است.     برخی از غلزیان اکنون در خدمت اُزبکان و دارای شهرت خوبی هستند. اینان را شاید نادر به بخارا فرستاده است یا خود در پی شکست قبیله شان به انجا مهاجرت کرده اند.    چگونگی زوران سلطنت غلزی و طغیانی که اخیرا برای بازستانی ان کرد در بخش تاریخ خواهد امد اکنون داعیۀ قدرت طلبی انان فرو نشسته است . اعتدال حکومت درانی تا حدی نگراین انان را که هنگام تسلیم شدن احساس می کردند از میان برده است اما هنوز هم عظمت دیرینه را مشتاقانه به یاد می اوردند و پادشاهی شاه عالم خیل و مقامات ارثی خانا خویش را همه می پذیرند و ارج می نهند    خصایل غلزیان    خصایل قبیلۀ غلزی همچون سرزمینی که در ان زیست دارند متنوع است. در کل با شرح بخشهایی از قبیله که پیشتر گزارش انها با قبایل غربی یاد شده مغایرت دارد . احتمالا بیان اطلاعات جالبی که از انان در دسترس من است بسنده خواهد بود اما گزارش خیلهای غلزیان بیان بخشی از منطقۀ هر خیل برای شناخت بهتر شان ضرور است. تقسیمات غلزیان   غلزیان به خاندانهای توران و برهان تقسیم شده و دارای هشت شاخه اند . خاندان توران بزرگتر و متشکل از خیلهای هوتکی و توخی است که شاهان غلزی از خیل نخست ووزیران از خیل دوم بر خاسته اند.     اقوان سلیمان خیل , علی خیل اندر, [ سهاک] و ترکی از خاندان برهان اند در مورد خیل هروتی غلزیان هم مطمئن نیستند که ان را ب کدام خاندان مربوط بدانند. به اینها خیل شیرپای را هم باید افزود هر چند خیلی نیست و از مجموع هشت خیل تشکیل شده است.هوتکیان خیل بزرگی بوده اند , اما اکنون به پنج – شش هزار خانوار کاهش یافته اند انان بیشتر در کار کشاورزی و بازرگانی و هنوز شمار بسیاری از انان چادر نشین و رمه چرانند و با توخیان در ناحیۀ جنوبی کوههای مُقُر یکجا زندگی می کنند و قلعۀ رئس بزرگشان – عبدالرحیم – در انجا است. توخیان را دوازده هزار خانوار شمرده اند. اقاماتگاه مهمشان کلات غلزایی است و افزون بر منطقه ای که یکجا با هوتکیان دارند درل ترنگ نیز تنها به انان تعلق دارد مناطق کوهستانی هم در کنار های کوههای پاروپامیز به تصرفشان است.         خیل ترکی مُقُر و پیرامون ان را ر اختیار دارند که در جنوب تا حدود جنوبی منقطۀ علزی می رسد جمعیتشان را دوازده هزار خانوار گفته اند. بسیاری رمه چرانند که برخی زمستان به منطقۀ درانی و دیگران تا به دامان می روند.        اندر را نیز دوازده هزار خانوار گفته اند که در ناحیۀ سرسبز سلگر و برخی متثل به ان کشاورزی دارند.       خّرُوتی در کوههای میان گومل و کوههای سلیمان زیست دارد و به شش هزار خانوار می رسد. علی خیل را هشت هزار خانوار شمرده اند که ظاهرا مبالغه امیز است و انان بجز جلگۀ زُرمُل زمین اندکی دارند در همان جا نصف جمعیت را تشکیل می دهند.    سلیمان خیل از دیگر خیلهای غلزیان پر جمعیت تر است و شمار ان را سی تا سی و پنج هزار خانوار گفته اند. این خیل به چهار اولس تقسیم شده است ع ولی می توان آن را به دو بخش تقسیم کرد: جنوبی شمالی که موقعیت جغرافیایی شان هم مشخص است.نخستین بخش متشکل از قیصر خیل و سمول زی ( یا اسماعیل زی) است  که در جنوب و شرق غزنی , و در زرمل با علی خیل یک جا زندگی می کنند هر یک در حدود پنج هزار خانوارند. بخشی از انان در زمستان به وانه می روند. انان مانند همسایگانشان ( علی خیل) هم در برابر شاه و هم در برابر رئیسان بسیار آزاداند.    بخش شمالی عبارت است از اسنانیزی , سلطانزی و احمد زی. نخستین گروه که پر جمعتی تر است در شمال وردک زیست دارد و مردمانش کشاورزی . احمد زیان دامدار و رمه چرانند و در شرق لوگر در التمور واسپیگه زندگی می کنند؛ ولی رمه هایشان را در شرق حتی تا تپه های ان سوی جلال آباد به چرا می برند . انان مطیع شاهند. و حتی در شورش غلزیان هم شرکت نکرده اند. قوم شهاک پنج یا شش هزار خانوارند. یک سومشان در خروار زندگی می کنند و احتمالا تا حدی خصوصیتهای اقوام سلیمان خیل جنوبی را دارند. بقیه در پغمان در غرب کابل- و همانند غلزیان مجاورند . شیر پاو و شش هزار خانوار با تاجیکان در کوهدامن مخلوطند و همچنان در امتداد کرانۀ شمالی رود کابل تا حدود مرز شرقی غلزیان دیده می شوند گفته می شود که انان بخش اضافی دیگر اقوامند که خیلی پیشتر از دیگر افراد قبیله از قندهار مهاجرت کرده اند.       غلزیان غرب تا نزدیکی نصف النهار غنی بسیار به درانیان همانندند اما هر چه به سوی شرق برویم این همانند کمتر می شود هوتکیان و توخیان در پوشاک ع رفتار ع رسم و رواج و موضوعات مربوط به حکمت درست همانند همسایگان درانی خویشند ترکیان یا اینکه از هر قبیله ای به درانیان همانند ترند برخی از خصوصیتهایشان با غلزیان شرقی مشترک است  و این اشتراک بیشتر در بخش جنوبی منطقه ترکی است قوم اندر در همه چیز بجز حکومت همانند خیلیها شرقی است.        غلزیان شرقی با درانیان اختلاف گسترده ای دارند و این خود بحث جداگانه ای را می خواهد. انان حتی در میان خود هم مختلفند غلزیان پیرامون کابل شباهت اندکی به غلزیان جنوب دارندغ اما در موارد معین تمام با درانیان اختلاف دارند که باید پیش از اختلافات گروهی به آن اشاره شود.         حکومت قبیلۀ غلزی         حکومت داخلی غلزیان کاملا با حکومت درانیان فرق دارد. رئیسان غلزی قدرت روزگار سلطنت را از کف داده اند . جای تردید است که در ان روزگار هم قدرتشان همانند قدرت درانیان به سبک ایران بوده باشد.    محتملا قدرت شاه غلجی در کشور خودش بسیار کم و حمایت مردم از بیرون بیشتر برای افتخار و سر بلندی قوم بوده است تا اطاعت از شاه اما نشانه های وجود دارد که حکایت از کفایت این قدرت در جلوگیری از قتلها و رخداد های مهم می کند قدرت شاه در گذشته هر چه بوده حال دیگر به پایان رسیده است و قدرت اشرافیت نیز با ان سقوط کرده است. هر چند هنوز در ضمیر عوام نسبت به انان احساس احترام موجود است این احترام چنان از بیم و هراس تهی است که تأثیری بر مهار کردن اعمالشان ندارد . هیچ خان قبیله یا ملک روستایی به صفت یک حاکم در حل اختلافات مردم یا حد اقل در یک مورد جدی ان مداخله نمی کند. انان به حفظ و بر قراری نظم در خانواده ها و وابستگان نزدیک خوش پرداخته و دیگران را می گذارند تا اختلافات خود را چنان که می توانند حل و فصل کنند . البته پیوسته چنین نبوده است و این وضع مانع تشکیل جرگه و فیصلۀ اجباری  در حل دعاوی – چنانکه درمیان قبایل جنگجوی بردرانی معمول است نشده است همچنان این حالت نه مزاج غلزیان را تند ساخته و نه چنانکه در میان بردرانیان معمول است و شاد شد بر خصومتشان افزوده است.       نبودن حکومت در میان تمام قبیلۀ غلزی یکسان نیست. در اطراف کابل و غزنی قدرت حکومت جانشین قوانین داخلی است. در نقاط دورتر از شهر ها یک طرف دعوا نا گزیر به نزدیکترین قاضی یا نایب او مراجعه می کند و دعوا بر اساس شریعت محمدی ( ص) فیصله می یابد و کسی از پذیرش آن سر باز نی زند. در میان هوتکیان توخیان و به صورت عموم در میان علزیان نزدیک جاده ها اختیاراتی که حکومت درانی ره رئیسان قوم میدهد و احتمالا باقیمانده احترام پیشینه رئیسان را توان می بخشد برای این است که جلو بی نظمی عمومی را بگیرند اما آنان نمی توانند مانع در گیریهای انفرادی شوند. در میان سلیمان خیلی جنوبی چنین در گیریها به خصومت میان بخشهای مختلف یک خیل می انجامد و گاه چنان شدت می یابد که حالت یک جنگ داخلی را به خود می گیرد هنوز حتی در قبای کوچی فیصلۀ انجمن مُلایان برای حل یک اختلاف ملکی و از میان بردن اصل خصومتها کافی است.    قدرت غلزیان شرقی بویژه یک رئیس سلیمان خیل آن قدر نیست که پیوند میان اقوا قبایل را مستحکم و آنان را یکپارچه و متحد سازد بلکه انها ( مانند یوسفزیان) به جوامع کوچکی تقسیم شده اند که در تمام معاملات داخلی استقلال دارند؛ اما روابطشان با شاه نسبت به روابط یوسفزیان متفاوت است که در نتیجه هر رئیس قدرت و اختیار کامل در میان قوم دارد و سر باز مالیه دولتی را گرد آورده و می پردازد این قدرت خان نوعی ارتباط میان  بخشهای مختلف یک خیل تحت ادارۀ او را نگه می دارد و جلو تجزیۀ خیلها را می گیرد تا انکه جمعیت بخشها چنان زیاد شود که به میان امدن رئیسان جدید را ضروری سازد . تفاوت میان وضعیت درانیان و غلزیان- از انچه شرح داده شد – آشکار است و با گزارش احوال سلیمان خیل جنوبی آشکار تر می گردد.مثالی از قلندر خیلمردمان قلندر خیل در کتواز- حدود سی میلی غزنی – زندگی می کنند تقریبا همه کشاورزی و معدودی دام نگه می دارند و اگر حیوانی برای کار کشاورزی لازم شود , از رمه داران کوچی که بهار و تابستان از کتوار می گذرند , به اجاره می گیرند. منطقه شان حاصلخیز نیست تنها در نواحی دارای کاریز غله به دست می آید که سالی یک بار می کارند. زمین کمبار است و نمی توان دو سال پیاپی در آن گندم کاشت. در تنوع کاشت هم به کود نیاز می افتد . هوا بسیار سرد است هر روستا حدود صد خانوار جمعیت دارد. همسایگانی که در روستای دورتر اقامت دارند, در کار کشاورزی کمک می کنند . ابرازی فلزی و چوبی توسط پیشه وران دوره گرد ساخته می شود زمین ملک خودشان است. اگر تیول شاهی هم باشد و سندی از شاه داشته باشند- چه ساختگی و چه واقعی – تأثیری در وضع حقوقی شخص نمی کند . هر کس هر گونه بخواهد از زمینش استفاده می کند . پس از مرگ هم زمین بین فرزندان تقسیم می شود.         روستایشان هر چند کوچک جامعه ای مستقل است . این روستا در تقسیمات شاملزی سلیمان خیل شامل است. خان بخش مالیۀ  شاهی را جع می کند و به کار دیگری دخالت ندارد و اگر کماشته شاه نمی بود مدتها پیش رابطۀ او با خیل گسسته بود روستا به دو محله تقسیم  شده و رئیسان دو محله مراد و تیز طلب شاید فیض طلب باشد . مراد رئیس تمام ده است و ملک خوانده می شود اختیارات انان محدود به مسائل بیرونی است و به در گیریهای داخلی مردم کاری ندارند و تنها با تعیین چلویتی ( چهلباشی) در چنین مسائلی مداخله می شود.  دعاوی به صورت خصوصی حل و فصل  می شود. یا چندان به دارزا می کشد که جامعه از آن احساس خطر کند که در این صورت یک یا هر دو طرف دعوا از روستا رانده می شوند . اختلافات مدنی را ملایان حل می کنند امور عمومی و مردمی توسط ملک با مشورۀ تیز طلب فیصله می شود. اما در موضوعی که خطر جنگ باشد و امنیت روستا تهدید جدی شود, ملک بزرگان روستا را به مشورت فرا می خواند البته سؤالی نمی شود و ملک از کسی فیصله نمی خواهد بلکه رأی بزرگان را می شنود تا اکر با نظر او موافق نباشد آن را مطابق رأای انان تعدیل کند.       هنگامی که جنگی مسلم گردد بی درنگ چلویشتی تعیین می گردد و فرمانده حتما تیز است و به همین دلیل اورا میر می خوانند . تیز طلب همیشه « میر» و مراد » ملک» لقب دارد او رسما توسط ملک به انی مقام تعیین می شود. به این منظور ملک در حضور همۀ اهالی روستا به سر میر عمامه می بندد و او بی درنگ کنترل روستا را به دست می گیرد ج جنگجویان را فرا می خواند پُستها را تعیین می کند همۀ ترتیبات جنگی گرفته می شود و برای جلوگیری از آشوب دالخی , افراد مُخل امنیت را به پرداخت جریمه محکوم می نماید با تعیین چلویشتی ملک اهمیتش را می بازد و هر چند بر تری و عرت او بر جا است در کاری دخالت نمی کند و اگر در موردی در گیر شود مانند فردی عادی مجازات می شود. تعیین چلویشتی در تمام کتواز رواج دارد و با توجه به خصومت روستاهای مجاور در تمام منطقه ضرورت این رواج احساس می گردد؛ اما معتد نیستم که همیشه چنین باشد؛ زیرا استحکامات روستاها رسمی جدید معلوم می شود و هنوز بسیاری از روستاهای در کتواز بدون دیوار و باز است. کتوازیان با وجود در گیریهای داخلی و خصومتهای موجود بین انان و دیگر قبایل هر گز مردمانی تُند خو و تحریک پذیر نیستند و زندگی بردبارانه و با آرامش دارند و مانند درانیان انجمنها و سرگرمیهای دارند که خطر دائمی و تاختهای تقریبا پیاپی یوسفزیان آنها را بر هم نمی زند. بسیار مهمان نوازند و مهماندار معینی دارند که با هزینۀ اهالی روستا موظف به پذیرایی از مهمانان است. به جای قبای ایرانی درانیان با کمیس ( قمیص ) اصلی افغانان ( که در اینجا تنها سالمندان می پوشند) این مردم جامۀ کتانی سفید هندی می پوشند. که در پوشاک مردمان دامان شرح داده شده است و این غلزیان در صورت و سیرت همانندیهایی با انان دارند.    همچنان جامۀ انان با پوشیدن عمامۀ سفید به طرزی خاص با غلزیان غربی فرق دارد.( تصویر  شماره 9) آنان نیز کلاهی ماندد کلاه درانیان ولی بلندتر- به سر دارند.  اسلحه شان مانند اسلحل درانیان است به اضافۀ سپری از پوست خام گاو میش و اگر پیدا شود از پوست کرگدن.  بسیاری از مردان کتوازیع مانند درانیان بخشی از وی میان سر را می تراشند اما کسانی که می خواهند پهلوان گردند, همۀ موی سر را می گذارند تا بلند شود. میان انان رسمی عام است که چون یکی به دشمن نزدیک شود کلاهش را بر زمین می افکند و در آن شرایط حاضر است جان بدهد و از نقطه ای که کلاهش افتاده واپس ننشیند.گفته ام که مانند بسیاری از شبانان کتواز, در بخشی از سال جلگه های یخ بسته شان را گذاشته و به سوی پناهگاههای کم ارتفاع در میان کوهها و کرانه های رود گومل می روند . در این میان کوهها و کرانه های رود گومل می روند . در این میان وانه با اندک جمعیتی که درانی اند و در برابر هجوم جمعیت اضافی مقاومتی نمی کنند. جای مناسبی است. معمولا پنداشته می شود که مردم زندگی مالداری را گذاشته به کشاورزی روی می آوردند و عکس واقعۀ رُخ نمی دهد اما در مورد چند خانوار مالداری قلندر خیل نمونۀ معکوسی  از واقعه می بینم. یکی از داستانی می گفت از عمویش که در کتواز ملک و زمین داشت اما با دختری از یک خانوادۀ مالدار و کوچی ازدواج کرد ؛ از زندگی کوچیان خوشش آمد. با پولی از کشت روناس اندوخته بود چند گوسفند خرید و به خویشاوندان کوچی خویش پیوست باید از زندگی کوچیان خیلی خوشش آمده باشد چون می بینم که هر سال گروهی از مردمان قلندر خیل به کوچیان می پیوندند هر تابستان چادرها را دورتر از خیمه بر می افرازند و قعله چنان چنان خالی می شود که دروازه هایش را می بندند. تمام تابستان را در غژدیها( چادرها) می گذرانند و گاهگاهی پیرامون قلعه میروند یکی از خبر رسانان می گوید:« این فصل لذتی فراوان دارد, .و اگر شادیبخش تر از تنبلی و استراحت زمستان نباشد با آن برابری تواند کرد» در کنار شبانانی که به گومل می روند, برخی راهشان را تا دامان ادامه می دهند. بازرگانان مقیم نیز با آنان یکجا می شوند و جمعیت معتنابهی را تشکیل می دهند. چنین است آداب و اطوار مردمان کتواز و شاید علیزیان زُرمُل و سهاک خروار همۀ سلیمان خیل جنوب.      تأثیر روستا در بسیاری از بخشها آشکار تر است در برخی حتی طرفین نا گزیر به قرار جرگه گردن نهاده روستا را ترک می کنند . در برخی از اقوام هم فیصله ها بر اساس معیارهای مردمی و جهموری اتخاذ می شود و پیش از صدور فیصله احساسات هر فرد در نظر گرفته می شود.    در میان مردمان احمدزی – که شرق لُوگر و همۀ بخش جنوبی درۀ رود کابل تا جلال آباد را در اختیار دارند- نیز رسم همین است با این همه , چون انان مطیع شاهند خان تمام بخش که گماشتۀ دولت است در مقایسه با خانان سلیمان خیل قدرت بیشتری دارد و تمام بخش یا خیل- حدود دوازده هزار خانوار- در تمام امور اورا رئیس می شمارند.      غلزریان چهار « تپۀ کابل مردمانی ملایم ع منظم و زحمتکش اند هه مطیع شاهند و رعیت خان خویش و در پوشاک و آداب و اطوار همانند مردمان کابل اند همۀ غلزیان مبلغی مالیه می پردازند که به افراد مختلف تخصیص یافته و اندکی از ان به خزانۀ سلطنتی می رسد. بخشی به خان می رسد و بخشی به فرمانده سپاه بخشی معتنابه عبدالرحیم خان تخصیص یافته بود که پس از شورش او دیگر تجدید نشده است.     غلزیان به لحاظ خصایل ویژه در مربوطات سلطنت کابل دومین قبیله به شمار می آیند . در مقایسه با درانیان سر کشتر با تدنی کمتر اما شجاع و شایستۀ احترامند. از نظر ظاهر تنومند ترین خوش سیما ترین و زیبا ترین افغانانند.         خروتیناهمگونی مردمان خروتی با دیگر مردمان قبیلۀ  [ غلزی ] اختصاص گزارش ویژه ای را در مورد انان ضروری می سازدغ چنان که در مورد قبیلۀ درانی چنین گزارشی به اچکزیان اختصاص یافت. در واقع رفتار و عاداتشان با دیگر برادران هم قبیله تفاوت بسیار ندارد؛ اما علایقشان متفاوت است و انان در واقع جامعه ای تشکیل داده اند که با غلزیان تنها به نام , پیوسته اند. مردمان خروتی در شرق کتواز در میان شاخه های سلسله کوه سلیمان زندگی می کنند انان شاخۀ اصلی این سلسله را در شرق و شاخه ای که آنان را در شمال از کردیز جدا می کند. در اختیار گرفته اند. مرز غربیشان گومل است.    در جنوب نیز پس از وانه ع گومل واثع شده است ناحیل کوچک اُرگون متعلق به تاجیکان فُرمُلی در منطقل خروتی قرار دارد. مردمان خروتی چند جلگه و درۀ کوچک در اختیار دارند که با کوههای بلند و دشوار گذر از هم جدا شده اند . چهار شهرک یا بهتر بگوییم چهار دهکده دارند که بزرگتر از همه سیرافزا تنها پانصد خانه دارد- جمعیت خروتیان به پنج تا شش هزار می رسد و بیشتر شان زمستان زیر برف پنهان است . در شخم زنی از گاو نر استفاده می کنند با توجه به طبیعت منزقه نگهداری بُز را بر گوسفند ترجیح می دهند . در جلگه ها تعدادی شتر نیز دارند.     اینان در بسیاری از ویژگیها به سلیمان خیل جنوب همانندند همۀ خیل تحت فرمان یک خان موروثی متحدند که هر چند قدرتش اندک یا هیچ است ولی بزرگ و محترمش می دارند ملکان روستاها نیز اختیارات بسیاری ندارند اما چون مردم نا گزیر باید دعاوی را به جرگه عرض کنند, اتوانی ملکان چندان احساس نمی شود یک منبع مُعتبر گزارش داده است که انان در انتخاب ملک به ثروت و محبوبیت او بیش از رابطه نژادی اهمیت می دهند که من باور نمیکنم؛ زیرا مخالف رسم ورواج افغانان است من در وضع مردمان خروتی نشان چشم پوشی از این برتری موروثی را ندیده ام انان غالبا با همسایگان سرکش خویش یعنی اقوام وزیری و جدران و همچنان با قوم فُرملی که محتملا بسیار مهذب تر از خود شان است در جنگند. در جنگ اخیر که با یک قتل  آغاز شد انان به کسی امان ندادند . یکی خروتی می گفت : « جنگ ما نه برای قدرت است و نه شوکت , بلکه به خاطر خون است».       خروتیان در هوای سرد زمستان بیکارند حتی هیزمشان را در پاییز ذخیره می کنند . تنها مشغولیتشان برو فروبی بامها و راهگشایی از میان برفها از یک خانه به خانۀ دیگر است . خروتیان بینواتر که نمی توانند چهار ماه بیکار بمانند , به نواحی گرمتر می روند و بخش بزرگی از گاو ها و شتران قبیله را هم با خود می برند آنان تنها تا درۀ جنوبی گومل می روند و بهار به منطقۀ خود بر می گردند اما بیش از سیصد خانوار سهم زمین خود را گذاشته و مانند قوم ناصری کاملا کوچی شده اند از این واقعه دیری نگذشته است و هنوز برخی از نخستین افراد این کوچیان زنده اند. خروتیان این کار را معقول دانسته می گویند که زمینشان چنان در آغوش کوهها فشرده شده که فراخی نمی پذیرد . همچانان درختان انبوه جلغوزه چنان بر کوهها سایه گسترده است که گیاهی برای علوفۀ دام سر نمی زند و بسیاری از جمعتیشان چاره ای جز کوچیدن ندارند.     زمینی پس مرگ مالک به حکم شرع میان و ارثانش تقسیم می گردد و بتدریج حق هر وارث چنان کم می شود که برای تأمین زندگی او بسنده نیست نا گزیر بسیاری از خیلها زمین را به برادران گذاشته کوچی می شوند . این کوچیان دیگر هیچ وابستگی با منطقۀ خروتی ندارند ؛ زیرا زمستان را در دامان و تابستان را در نزدیکی غزنی سپری می کنند اما جداییشان چنان تازه است که هنوز علایق استوار شان انان را از خیل خویش نگسسته است چون در راه کوچ فصلی از منطقۀ [ پیشینۀ ] خویش می گذرند اقوام و خویشاوندان بر انان گرد می آیند و به انان توت و جلغوزه تحفه می دهند کوچیان نیز در برابر از ماعۀ دامان به انان سوغات می دهند آداب و رسوم این کوچیان کاملا همانند خیل ناصری است که گزارش ان خواهد آمد , اما به لحاظ نیاز مندیهای اولیه اینان محروم ترند.        وردک  مختصری در باب قوم وردک بسنده است پیش از این یاد شد که در غرب منطقۀ وردک کوههای پاروپامیز و بر سه جانب دیگر منطقۀ غلزی واقع شده است . ناحیۀ وردک یک فرورفتگی تنگ و طولانی است در میان کوههای پاروپامیز و کوههای دیگر- که لوگر را از خروار جدا می سازد. رودخانه ای که به خطا ان را رود غزنی می خوانند از جنوب زمیناهایشان روان شد در تمام مسیر از مرکز منطقه می گذرد.   قوم وردک همه کشاورز و مردمی آرام و سنگین اند. از شاه کاملا فرمان می برند مالیه می پردانزد و سرباز فراهم می آوردند. با همسایگان جنگی ندارند اختلافاتشان توسط ملایان یا قاضی گماشته شاه در لوگر حل و فصل می شود.  

کاکر     منطقۀ کاکر , که هنوز یادی از آن نشده به وسیلۀ بلوچان و یا قبایل دور افتادۀ افغان احاطه شده است که کسب اطلاع در بارۀ آنان تقریبا میسر نیست و هر چند در مورد بخش شرقی این منطقه اطلاعات مهمی از مسافران به دست آورده ام بازهم این اطلاعات نا مشخص است و نا گزیر در مورد کاکران باید از اطلاعات دقیقی که نظیر آن را در مورد دیگر قبایل اورده ایم بگذریم . مرز شمالی منطقۀ کاکر , مرز جنوبی منطقه بلوچان در جنوب منطقل ترینان سپید( اسپین ترین) و در شرق سلسله کوه سلیمان واقع است که در مورد دامنۀ هایش قبایل کوچک زندگی می کنند که پیشتر از انان یاد کرده ایم همۀ این منطقه مربعی را تشکیل می دهد که وسعت ان صد میل است . غرب منطقل کاکر کوهستانی است که و برجسته ترین قسمت ان ظاهرا سلسله ای است که از آن یاد کرده ام و از شمال به جنوب در میان 68 طول البلد شرقی و 69 طول البلد شرقی امتداد یافته است. در غرب این سلسله نخستین ناحیه منطقه کاکر از سمت شمال سیونه داگ ( جلگه  مرتفع سرد و نامزروع که تنها مناسب چراگاه است) و توبه – بخش متعلق به کاکر – واقع شده است که هر چند بیشتر کوهستانی است همانند بخش متعلف به اچکزیان توبه است که پیشتر گزارش یافت پیشتر به سوی جنوب این سطح مرتفع پایان می یابد و در میان کوهها دره های بسیار است که مشهورترین انها تور مرغه , برشور , نارین , توگی و هونا است این کوهها پیشتر به سمت به جنوب توسط درل باریک بولان از سطح مرتفع کلات جدا شده است درل بر شور در خور گزارش مشروحی است . این دره از سر چشمۀ رود لوره اغاز می شود و با ان تا دهانۀ درۀ پشین امتداد می یابد این دره ز شمال به منطقۀ مرتفع توبه و از جنوب ره کوهها محدود است. بخش بالای ان تنگ و پوشیده از درختان انبوه است اما قسمت پایین ان حاصلخیز است.  کشاورزان در ان زندگی می کنند و همه محصولات خراسان در ان فراوان است و اگر در این دره مردمان دیگر نبودند می شد ان را بخشی ار درۀ پشین بشماریم , زیرا هر دو طبیعت یکسانی دارند درل هونا به طرف شال باز شده است .و از « کوتل » یا گذر گاه چوپر آغاز می شود که در این بخش جاده از یک تپه مرتفع به سوی زواره می گذرد.        شال        شال نیز در خور گزارش جداگانه ای است, زیرا مردمان قوم کاسی از قبیلۀ کاکر در آن زندگی میکنند اما این منطقه از جانب احمد شاه در برابر خدمات نصیر خان شاهزاده بلوچ هنگام  محاصرۀ طبس به او بخشیده شد دیگر از جملۀ منطقۀ افغانان شمرده نمی شود. این ناحیه همانند پشین و سر سبز تر از ان است . قون کاسی تحت ادارۀ بلوچان اند ولی از بلوچان اند ولی از خود خانی دارند با انان رفتاری خوب می شود و رو به شکوفایی دارند. دره هایی دیگر که به سوی غرب باز شده اند نه از جهت ساکنان و نه به خاطر گذر گاههای جاده ها در خور گزار شند و تنها شبانان کاکر زمستان را در انجا پناه می گیرند.         از کوههای 68 طول البلد شاخه هایی امتداد می یابند که بخش مهم ناحیۀ واقع در میان ان کوهها و کوههای سلیمان را به چند بخش تقسیم می کنند ظاهرا یک سلسله از جنوب ژوپب امتداد یافته و آن را از بوری جدا می سازد, اما تصور نمی کنم که به یکی از شاخه های سلیمان برسد. در جنوب بوری یک سلسلۀ دیگر در بخشی ممتد ان را از زواره تل و چوتیالی حدا ساخته و حد جنوبی کاکر رار تشکیل می دهد.و در جنوب زورادره تل و چوتیالی کمر بند پهنی از 68 تا کوههای سلیمان امتداد یافته است که مرز افغانستان را به جانب سیوستان تشکیل می دهد .گزارش شتابنده از بخشهای واقع در میان این سلسله کوهها خواهم داشت که از جنوب آغاز شده به شمال امتداد می یابد و پس از آن دوباره به مناطق شناخته شدۀ غلزی و درانی خواهیم رسید اما پسش از ورود به دل کوهها بهتر است که از یخل پونی کاکر یاد کنم که در سیوی در جلگه های سیوستان زندگی می کنند و با کوهها و منطقه لوچان از بقیۀ قبیله شان جدا شده و با هم سخت دشمن اند . مسافری که ره راه شمال می رود در نخستین مرحله سفر از داد به سوی وارد می شود . جلگه ای خشک است و خاکی سخت دارد اما جویبار هایی که از کوهها سرازیر می شوند بخشهایی از ان را بهبود می بخشند و اقلا پیرامون شهر  شیوی زراعت بسیار خوبی دارد. مردم پونی هنوز هم بخشی از ملت افغان را تشکیل می دهند و فرمانداری از جانب شاه بر آنان فرمان می راند بررسی عواملی که انان را به اینجا اورده است. جالب خواهد بود. استانهای جنوبی هند از مردمان خیل پونی پُر است که شاید چند سده پیش ( هنگامی که در تاریخ دکن از انان یاد میشود ) به انجا رفته باشند.        در کوههای شمال سیوی ( و همچنان در جنوب کوههای سلیمان ) بلوچان زندگی می کنند اما د رکوههای جنوب چوتیالی افغانان مستقل را می یابیم که احتمالا از بقایای قبیلۀ لونی یا یاشد لودی می باشند که روز گاری در تاریخ هند شهرت داشتند تاریخ دلازاک تا حدی بر شکوفایی این قبیله روشنی می اندازد و جالب است که بیشتر قبایل افغان که در روزگاران قدیم در هند صاحب شهرتی بوده اند از وطن خود تقریبا ناپدیده اند طبیعا معلوم می شود که انان تنها به دلیل فزونی جمعیت ( چنانکه یوسفزیان اخیرا به روهیل کند رفته اند) به انجا نرفته اند؛ بلکه از مراکز اصلیشان رانده و مجبور شده اند تا در ماجرا جوییها داخل شده و در نتیجه در خارج به شهرت و آواز برسند.   زواره , تل و چوتیالی     زواره تل و چوتیالی را می توان دره ای شمرد که به سوی جلگه ای وسعت می یابد زواره بخش علیا دره از نزدیک چوبر به شمال دوژک آغاز می شود نخست در میان کوهها محدود است اما بزودی گسترش می یابد چندان که قابل زراعت می شود و حتی یکی دو روستا را در خود جا می دهد تل از آن هم فراختر است ووجود فاصله بین کوهها که آن را از شمال محدود ساخته است امکان پیوستن بوری و چوتیالی را فراهم ساخته است. خاک تل و چوتیالی مانند خاک سیوی است اما هوایش خوشتر و زراعتش نیز احتمالا گسترده تر است بوری نیز غالبا به لحاظ گستردگی و حاصلخیزی با جلگه پشاور مقایسه شده است و من امکان داوری در این مقایسه را ندارم اما می توان گفت که بوری حاصلخیز است و کشاورزی خوبی دارد و جمعیت انبوه آن کشاورزند.  رودی نسبتا بزرگ در میان بروی به سوی جنوب غرب روان است و زمینها به وسیلۀ جویبار ها و چندین کاریز آبیاری می شود . محصولات و اداب و رسوم منطقه همانند خراسان است که شرح داده شده اما پوشاکشان همانند هندیان است.     ژوب        « هندو باغ » در میان کوههای شمال بوری و کوههای 57 طول البلد واقع و سرچمۀ رود ژوب است. رود ژوب از این نقطه مسیر شمال شرق را می پیماید تا انکه در سرماغه با رود گومل یکجا می شود تصور می کنم که ژوب نخست جوی کوچکی در یک درل تنگ است و هیچ گاه به یک نهر نسبتا بزرگ تبدیل نمی شود؛ اما در اوایل مسیر از یک جلگه وسیع می گذرد که در ان درختان گز فراوان است بخشهایی از ان مزروع و محصولاتش گندم ع جو, برنج و برخی حبوبات دیگر است؛ اما از آن بیشتر به مثابۀ چراگاه استفاده می شود برخی از گزارشهای مردمان این ناحیه را چادر نشین می خوانند و برخی ان را ناحیۀ حاصلخیز می دانند که در ان مزارع و رستاهای بسیار است شاید این گزارشهای متضاد نتیجۀ دیدار گزارشگران از بخشهای مختلف این ناحیۀ وسیع باشد. مسیر پایین ژوب از میان کوههای خشک [ بدون گیاه] پیرامون گومل است که به سلسله کوه سلیمان می پیوندد درۀ ژوب در شمال احتمالا محدود به سلسله ای است که به تصور من حد جنوبی سیونه داغ را تشکیل می دهد . فاصلۀ میان مرزی ژوب بوری و سلسلۀ سلیمان اقامتگاه هریپال بابری و چراگاه موسی خیل و کار اسوت را فراهم می نماید.         کوهها و تپه های مختلف منطقل کاکر به شبانان اختصاص یافته که جمعیتی بسیارند کوههای غربی این ناحیه که بیشپتر هم به انها اشاره شده در های بسیار و جلگه های کوچکی دارند که در برخی بخوبی زراعت شده و برخی بیشتر خیمه گاه مالداران است. در قبیلۀ بزرگی همچون کاکر کمتر می توان توقع داشت که اداب و رسوم یکسان وجود داشته باشد . این قبیله دست کم به ده خیل و هر خیل به چندین جامعل مستقل تقسیم شده و رئیس با نفوذی بر آنان مسلط نیست کاکر بر شورش چنان با ترین همانند است که نیازی به توضیح بیشتر ندارد. اما بخشی دیگر قبیله را که می شناسم با انان که یاد شده اند شباهت نزدیک ندارند. گزارشی از یک بخش غربی و یک شرقی و ملا حظاتی در مورد خیلیها میانه تصویری از خصوصیات انان را به دست می دهد.       کنچوغه  کنچوغه دره ای تنگ برجانب غربی کوه کوه کند است خاکی حاصلخیز و بیشتر بشخهای ان زراعتی خوب دارد در بهار همل دره و کوههای پیرامونش سبز و گلزار است و اهالی تا اواخر مشغول کار کشاورزی دو فصل و دامداری خویشند و در سرمای زمستان که گاهی برف دو هفته دوام می کند نا گزیر بیکارند درل کوچک کنچوغع بتدریج گسترش یافته تا بیش از سی میل به سوی جنوب امتداد کی یابد بخ وسیع دره ( که به نام اصلی یا نمی شود) تقریبا چهل یا پنجا خانه دارد و زراعت پیرامونش خوب است اما بیشتر در اختیار شبانان و چراگاه رمه ها است.         کاکر غربهمۀ کنچوغه بخشی از خیل سونوتیا اند و منطقل شان در امتداد سرحد غربی منطقه کاکر از زاور تا سیونه داگ گسترش می یابد. این خیل بزرگ زیر ادارۀ یک خان است و خان در میان خیل خویش و یا دست کم در بخش مجاور کنچوغه قدرت بسیاری دارد. اورگوس مرکز خان دو منزل از آنجا دورتر و نزدیک سر چشمۀ رود ژوب است . قدرت خان از جانب شاه تفویض شده است . هنگامی که نیای خان کنونی از تجاوزات ترینان و نافرمانی قوم خویش به تنگ  امده بود- آتش به سر نهاده به احمد شاه که در توبه سر گرم شکار بود شکایت برد. آتش بر سر نهادن در میان برخی از ملل آسیایی نشانه اندوه شدید است. شاه به شکایتش گوش فرا داد و « رقم» یا فرمانی نوشت و مردم را به اطاعت از خان موظف ساخت و گروهی از سپاهیان را هم به منطقۀ ترین فرستاد و آن قوم بی درنگ به تجاوزاتشان پایان دادند . و سونوتیان هم که از فرمان شاه و نزدیکی سپاهیان ترسیده بودند مطیع خان شدند و قدرت او تا کنون برای اخلاقش باقی است. اما شاید که قدرتش منحصر به بخش شمالی منطقه باشد , زیرا تهماسی ( طهماسب) خان که تابع خان جنوب است چنان در رفتار و کردار نام آور شده که بعید است هنوز هم تابع ان خان باشد.       تهماس خان       این خان رزمنده بیشتر در پی جنگ پیروزمندانه با بلوچان نام آور شده است . بلوچان که از درگیریهای مرزی با قوم کاکر به تنگ امده بودند سرانجام بر قوم کاکر تاختند و جنگی به وقوع پیوست که صبغۀ ملی گرفت . شش هزار بلوچ به فرمان رهبرشاننصیر خان- شاهزاده بلوچ- گرد امدند و کاکران که از این تهاجم ترسیده بودند با رمه هایشان به دوژک- میدانی سنگین در ناحیۀ بسیار مرتفع کوههای غرب زواره – عقب نشستند . این ناحیه را از هر سو صخره ها احاطه کرده و رسیدن به آن دشوار بود. بلوچان که از استحکام ناحیه در بخش شال آگاه بودند, از دره هونا بالا رفتند از گردنه 68 عبور کرده از زواره گذشتند و به درل تنگی که تنها راه ممکن به سوی دوژک بود – پیش رفتند تهماس خان گذاشت تا انان خوب پیش آیند و به آخرین گردننه برسند بلوچان در انجا محاصره شدند و همه با فاضل خان فرماندهشان به قتل رسیدند تهماس خان به هر گونه ای که به خان سوناتیان بنگرد در میان افراد خیل از قدرت فراوانی بر خوردار است از خیل در آمدی نمی ستاند؛ تنها هنگام رفتن به روستاها هدیه های که برخی با ارزش است می پذیرد و چون زندگی در باری و سرباز اجیر ندارد ع این هدایا با محصول زمینهایش برای او کافی است.     اکنون که سوناتیان جنگ خارجی ندارند و مالیه هم نمی پردازند و سالهاست که شاه از انان اسب و سوار نخواسته است , اختیارات خان تنها صرف حل و فصل و دعاوی داخلی می شود. حل دعاوی کوچک به عهدۀ ملکان است ملک از اختیارات فراوان برخوردار است و به جز اعدام در اجرای هر کیفری آزاد است , اما در هر کاری باید از حمایت بزرگان روستا بر خوردار باشد و هیچ کار مهمی را بدون مشورت جرگه انجام نمی دهد ملک کنچوغه سهم معینی له از هر فرد روستایی می گیرد با چنین حکومت مقتدری طبیعتا باید در گیریها اندک و محدود باشد که در انها هم سلاح کُشنده به کار نمی رود از دزدی و غارت بندرت خبر می رسد . مردم زندگی آرام و مسالمت امیزی دارند و چنانکه از کاکری شنیدم انان از زندگی بهره می برند و به ان خرسندند.شبانان در نزدیک کنچوغع در خیمه گاههای کوچک هر یک چهار پنج خیمه در درهو کوههای مجاور پراکنده اند گاهی به دلیل نبودن علوفه با خیمه گاههای بزرگ یکجا شده در پی چراگاه به مناطق دیگر کوچ می کنند در حالی ک در پراکندگی هر خیمه گاه تنها یک خانوار تشکیل شود.        آنان سرگریمهای بسیاردارند مانعی بر سر راهشان نیست از قید حکومت آزادند و با این همه جنایتی در میانشان رخ نمی دهد . رسم و رواج و پوشاک مردمان کنچوغه با درانیان فرق ندارد و می گویند در تمان خیلهای غربی کاکر نیز چنین است . اکنون با گزارش مختصری از بوری به شرح احوال کاکران شرقی می پردازم.   کاکر شرق     وسعت و باروری این جلگه و آب و هوای آن پیشتر بیان شده است و اگر چنانکه به من گفته اند گوسفندان هم به در دشتها که در زمینهای شخم زده بچرند باید کشاورزی پیشرفته ای داشته باشد. محصولات ان مانند محصولات نواحی غربی است . میوه های اروپایی هم در آن عمومیت دارد ؛ اما شبدر ورناس در ان رشد نمی کند و یونجه هم اندک است . شرت کم است و دیگر حیوانات مانند حیوانات نواحی غربی است.      اهالی در خانه های تراسدار در روستاها زندگی می کنند و برخی تابستان را در « کُدول» هایی در نزدیکی روستاها می گذرانند خانان در قلعه های کوچک زندگی می کنند. مردان هنوز کمیس می پوشند اما یک لنگی را به جای کلاه عمامه وار بر سر می پیچند و یک لُنگی را هم بر شانه می اندازند. کفشهای پوزه دار- چنانکه در هند معمول است – می پوشند . پوستین و شنل نمدی رواج کمی دارد و آداب و رسومشان همانند مردمان نواحی غرب است.    در بورس هر چند که مردمانش همه از یک شاخۀ خیل ساران اند, دوازده جامعۀ مستقل وجود دارد. هر جامعه چند روستا دارد  و ره روستا مشری دارد. با خان بزرگ رابطه ای ندارند مگر اینکه جنگی پیش آید و متحد شوند روستا ها غالبا با همدیگر در جنگند گاهی حل منازعات را به یک میانجی محول می سازند اما غالبا فیصله با شمشمیر است.     قدرت خان در روستا هم اندک است او برای حل اختلافاتی که در پیرامونش اتفاق می افتد, جرگه ای منعقد می سازد اما مسائل دور را می گذارد که خود به خود حل حل شوند.   مردمان دیگر بخشهای منطقۀ کاکر به احتمال همانند مردمان کنچوغه یا بوری اند و این بستگی به نزدیکی آن به شرق یا غرب دارد؛ اما مردمان ناحیۀ مرکزی سرکش تر از هر دو هستند.  در اینجا در زمستان جلیقه ای کوتا و تنگ یا بک شلوار نمدی می پوشند و در تابستان از کمر به بالا برهنه اند این کار در هند غیر عادی نیست اما در میان افغانان می تواند دلیل دوری از تمدن باشد.    می گویند کاکران در برخی از نقاط ملنند خیبریان در غارها زندگی می کنند اما با وجود شباهت در کیفیت زندگی و اقامتگاه در اینجا هم از روحیل غارتگری برکنارند       شبانان که بیشتر از کشاورزانند غالبا در خیمه گاههای کوچک مانند غرب – پراکنده اند؛ اما در ژوب در خیمه گاه بزرگی تمرکز دارند که همانند شهرکی متشکل از خیمه ها است.        در این جا گاوهای بسیار برابر به شمار گوسفندان نگه می دارند . اگر چنین باشد انان یگانه نمونۀ دامداران سیار در افغانستان اند. به صورت عموم بخش اعظم منطقل کاکر کوهستانی است و قابل کشاورزی نیست اهالی آن شبانانی جسور و از فنون زندگی بی بهره اما ساده , صلحجو و بی آزاراند.  6    ناصر  قبایلی که تا حال یاد کردیم ؛ همه از خود ملک و زمینی دارند و گزارشهای انها هم به همان اساس مرتب شده است  قبیلۀ ناصر ملک و زمینی ندارد و می توان هر جا از ان یاد کرد انان با زندگی خانه به دو شانه با دیگر قبایل فرق عمده دارند که مشاهدات من اندکی برآن روشنی می افکند.ناصریان را در بهار در مجموعه های سه چهار – چهار خیمه ای در مناطق توخی و هوتکی پراکنده می یابیم. پس از ان در مجموعه های دص یا دویست خیمه با رمه هایشان در پی چراگاه روانند و با رسیدن پاییز بار می بندند جرگه می کنند و به سوی جلگه های گرم دامان به راه می افتند. ناصریان در دو بخش از میان  سرزمین دشمنان وزیر می گذرند و نوبت حرکت هر بخش توسط و مشران تعیین می شود مقصد معین هر بخش کنزور بر بستر رود گومل است و همۀ گروهها از ایلاقهای مختلف خراسان مستقیما به ان سوی رو می اوردند در ابتدای سفر از بیابانهای برهوتی می گذرند که جُز همارهانشان کسی را نمی بینند اما در کنزور همه به هم می رسند جاده ها پر می شود و بی نظمی به راه می افتد . گروههای متخاصم در این دره گرد می آیند و کشاکش بر سر زود تر گذشتن از گردنۀ کوههای  آغاز می شود سرانجام در کنزور به مجموعۀ نا مرتب خیمه ها می پیوندند. جمعیت این مجموعه بیش از سی هزار نفر است رمه ها و گله ها گوسفند و شتر و دیگر مایملکشان بیشمار و طبعا بی نظمی چنین مجموعۀ قابل تصور است . آنان روز ها در پی علوفه و هیزم پراکنده می شوند و شبها صداهای مختلفی از گوسفندان و شتران و نعره ها و سرود های  ناصریان در این درۀ خاموش می پیچد چون همه گرد آیند جلویشتیان تعیین می گردند و مجددا به سوی دامان پیش می روند.      جنگ با وزیری      در همین حال وزیران امادۀ پذیرای انان شده با دقت و مخفیانه تدارک یک جنگ بی امان را می گیرند.خیلیها در ژرفای کوههای گرد هم میآیند و شاید پیشاهنگی در پشت صخره ای در تجسس و مترصد شنیدن صدای پای تازه واردان باشد . سرانجام صدای ناصریان شنیده می شود دره پُر از هیاهوی انسان و حیوان می شود اینان همه بر بستر و کرانه های رود گومل جمع می شوند . صدا به گوش وزیریان می رسد و آنان به نواحی تنگ دره ها و راههای فرود می آیند که تنها آنان آشنایند و بر جمعیت ناصری حمله ور می گردند یا در سنگر ها کمی می کنند تا ناصریان راه گم کرده را پاره پاره کنند این تدابیر را به دلایل بی باکی یا هُشیاری دشمن اتخاذ می کنند در این مدت پُرخطر که یک هفته یا ده روز ادامه می یابد ناصریان به گونه ای غیر عادی در حال آماده باش اند.        اختیارات چلویشتسان همۀ دشمنها را تحت الشعاع قرار می دهد .ترتیب حرکت ووسایل و دفعا تنظیم می شود و تمام قوم یکپارچه به حرکت در می آیند گروههای منتخب به حفاظت پیش رُر جناحها و ساقه می پردازند دیگر ناصریان گوسفندان و شتران را به پیش می رانند و آمادگی خویش را برای مقابله با حملات دشمن حفظ می کنند انان به این آمادگی نیاز دارند زیرا خصومت دیرینه تمایل به تاخت و تارج را در وزیریان شدت بخشیده است و به هیچ یک از ناصریان که به چنگشان افتد امان نمی دهند سرانجام به گذرگاه زرکنی می رسند و در جلگه های دامان از مرز سند عُلیا تا کوههای مروت پراکنده می شوند هر گروه در یک قطعه معین زمین چادر می زند و به اطراف آن تا جایی که به علوفه احتیاج دارد پیش می رود خیمه گاههای دایره وار می سازند وحیوانات را شبانه در وسط دایره جای می دهند.     شیوۀ زیست      در ای حال زندگی در بیکاری و یک نواختی می گذرد. تنها دلگرمی و مشغولیتشان در اینجا شکار است که بسیار به آن مشتاقند . همۀ کارها را زنان انجام می دهد خیمه به چای می کنند هیزه جمع می کنند آب می آورند و غذا می پزند مردان بیکار در پی گوسفندان روانند و برای این کار هم معدودی بسنده است. صاحبان استطاعت در این مدت حیواناتشان را به اجاره می سپارند کرایه چی یک مرد فقیر را برای همراهی چهار پایاین استختدام می کند و یک سوم کرایه را به او می دهد. زنان گشاده روی اند اما پاکدامنی و آزرمی که ویژۀ قبایل بدوی است در انان نیز عمومیت دارد.  هنگامی که برف بر « تخت سلیمان» آب می شود بزرگان خیمه گاهها به خان بزرگ پیام می فرستند تا وقت جرگه را تعیین می کند و در روز موعود همه به خیمۀ خان می روند وقت حرکت و مسیر معین می شود چلویشتیان تعیین می گرددند خیمه ها را می کنند و آهنگ خراسان می کند.   قبیلۀ ناصر – چنانکه دیده شده است کاملا به گله ها و رمه هایش متکی است از پشم گوسفندان پارچهۀ خیمه نمد و جوال می سازند از پوست آنها پوستین و چیز های دیگر می دوزند از شیرش میش پنیر روغن و قروت ( کشک) می سازند که خوراک عادیشان است و گوشت گوسفند تنها خوراک اغنیا است با محصولات فراهم امده از گوسفندان و در اند کرایه شتران برخی از مایحتاجشان را از خارج تهیه می کنند خیمه ها و دیگر چیزهایی که برای کوچیان اهمیت دارد بر شتر حمل می شود. گوسفندان و شترانشان بسیار است و هر بخش اقتصادشان متناسب باز ندگی کوچیانه و نیازمندی علوفه چهار پایان تنظیم شده است خیمه ها پشمی و سبک است همۀ اثاثشان یکی دو دست لباس چند جوال پشمی و چند طرف سفالی یا برنجی است. پوشاک شان حد وسط میان جامۀ قبایل شرقی و غربی است اما عمامۀ بزرگ و سفید آنان را بیشتر به شرقیان همانند می سازد سیاه چرده بد گل و خُرد جثه اند رفتاری بدو یانه و ظاهری خشن و زننده دارند اما مردمی راستکار وبی آزاراند.   حکومت    جمعیت ناصریان را دوازده هزار خانوار گفته اند. حکومتشان همانند حکومت قبایل آزاد است؛ و این وضع برای یک قوم کوچی شگفت اور است اما وضعیت خاص آنان علت چنین حکومتی را آشاکار می سازد تأثیر عادات کوچیان بر تأسیس حکومت استبدادی از گذشته های دور مورد بحث مورخان جامعۀ بشری قرار گرفته و ضعیت سیت های باستان و تاتار های امروز  نظراتشان را تقویت می نماید اما این ماطلعات و دلایلی که برای تقویت انها آورده می شود ظاهرا بر گرفته از مطالعه اوضاع جوامعی است که کاملا مالداریرند و رد انها چندین ملیت آزادو مشخص زندگی می کنند که افزایش رمه هایشان آنان را مبجور به گسترش حدود شان می سازد و این کار منجر به جنگ می شود و بشخهای مختلف قبیله یکپارچه و متحد شده و تحت یک رهبری مشترک در می آیند. این استدلال در مورد قبیله ای که در یک منطقۀ زراعتی زیسته و رمه هایشان در بیابانهای دور تر از مزارع می چرند صدق نمی کند شاید به همی دلیل است که میبینیم قبیلۀ ناصر هم از آزادیهای بسیار دیگر از قبایل افغان بر خوردار است حکومت باثبات و رسوم ملی تأمین کنندۀ صلح و آرامش است . هنگام که سا کنند هر فرد زندگی دلخواه خویش را دارد و از قید وبند حکومت کاملا آزاد است و تعیین یک چلویشتی موقت برای حفط امنیت در طول سفر کافی است. وضعیتت واقعی رئیش ناصران برای من حقیقت این نظریه را ثابت  می سازد چون مردم در خیمه گاه گرد آیند تحت ادارۀ رئیسانشان قرار می گیرند بدون اینکه به خان بزرگ مراجعه ای داشته باشند و چون در نواحی پراکنده می شود نیازی به حکومت ندارند و  و چون عزم کوچ داشته باشند بی درنگ به خان خویش خبر میدهند چون از منطقۀ دشمن بگذرند خان به ریاست چلویشتیان تعیین و صاحب اختیارات فوق العاده می شود که مورد احترام یا موجب اندیشۀ تمام قبیله می گردد. در یک مورد اهمیت خان در سفر خنگامی ثابت شد که جرس خان – رئیس کنونی قبیلل ناصر از همراهی قبیله در یک سفر خوددرای کرد و می خواست با دویست سیصد تن از بتسگانش در دامان بماند تا سرورخان را در برابر وزیران یاری کند قوم در اندیشه افتاده گفتند که سفر بدون خان ممکن نیست انان در تقاضایشان چنان جدی بودند که جرس خان ناچار شد از تصمیمش بگذرد و آنان را در کوچ به خراسان همراهی کند.خان و رئیسان از خانواده های اعیان انتخاب و در صورت نداشتن شایستگی برکنار می شوند. اختلافاتشان توسط ملک ( یا مشر) حل می شود او می تواند – بدون مراجعه به جرگه مجرم را اخراج کند تصمیم حرکت و توقف خیمه گاه نیز با او است شاید گروه چهار چنج نفری بروند و در مورد به او مشوره دهند اما اگر او فیصله اش را اعلام کرد انان ناگزیر می پذیرند.    ناصریان به شما مالیه می دهند و این مالیه اکنون به عبدالرحیم خان اختصاص دارد . ظاهرا این  این عمل مأید ادعای همنژادی با هوتیکان است . هوتکیان ناصریان را همسایه می خواندند نه خویشاوند برخی انان را اصلا بلوچ می دانند؛ اما انان به پشتو سخن می گویند و سخت ادعای اصالت افغانی دارند بررسیها نشان می دهد که ممکن است آنان از نژاد دیگری  باشند.