کرد چون دانا حکیم نیک خواه

از کتاب: هفت اورنگ ، مثنوی

کرد چون دانا حکیم نیک خواه

شهوت و زن را نکوهش پیش شاه

ساخت تدبیری به دانش کاندر آن

ماند حیران فکرت دانشوران

نطفه را بی شهوت از صلبش گشاد

د رمحلی جز رحم آرام داد

بعد نه مه گشت پیدا ز آن محل

کودکی بی عیب و طفلی بی خلل

غنچه ای از گلبن شاهی دمید

نفحه ای از ملک آگاهی وزید

تاج شد از گوهر او سربلند

تخت گشت از بخت او فیروزمند

صحن گیتی بی وی و چشم فلک

بود آن بی مردم، این بی مردمک

زو به مردم صحن آن معمور شد

چشم این از مردمک پر نور شد

چون ز هر عیب اش سلامت یافتند

از سلامت نام او بشکافتند

سالم از آفت، تن و اندام او

ز آسمان آمد سلامان نام او

چون نبود از شیر مادر بهره مند

دایه ای کردند بهر او پسند

دلبری در نیکوئی ماه تمام

سال او از بیست کم، ابسال نام

نازک اندامی که از سر تا به پای

جزو جزوش خوب بود و دلربای

بود بر سر، فرق او خطی ز سیم

خرمنی از مشک را کرده دو نیم

گیسویش بود از قفا آویخته

زو به هر مو صد بلا آویخته

قامتش سروی ز باغ اعتدال

افسر شاهان به راهش پایمال

بود روشن جبهه اش آئینه رنگ

ابروی زنگاری اش بر وی چو زنگ

چون زدوده زنگ ازو آئینه وار

شکل نونی مانده از وی بر کنار

چشم او مستی که کرده نیمخواب

تکیه بر گل، زیر چتر مشک ناب

گوشهای خوش نیوش از هر طرف

گوهر گفتار را سیمین صدف

بر عذارش نیلگون خطی جمیل

رونق مصر جمالش همچو نیل

ز آن خط او چه بهر چشم بد کشید

چشم نیکان را بلا بی حد کشید

رشتهٔ دندان او در خوشاب

حقهٔ در خوشابش لعل ناب

در دهان او ره اندیشه کم

گفت و گوی عقل فکرت پیشه کم

از لب او جز شکر نگرفته کام

خود کدام است آن لب و ، شکر کدام؟

رشحی از چاه زنخدانش گشاد

وز زنخدانش معلق ایستاد

زو هزاران لطفها آمد پدید

غبغب اش کردند نام، ارباب دید

همچو سیمین لعبت از سیم اش تنی

چون صراحی، برکشیده گردنی

بر تنش بستان چو آن صافی حباب

که ش نسیم انگیخته از روی آب

زیر بستانش دلش رخشنده نور

در سپیدی عاج و، در نرمی سمور

هر که دیدی آن میان کم ز مو

جز کناری زو نکردی آرزو

مخزن لطف از دو دست او دو نیم

آستین از هر یکی همیان سیم

آرزوی اهل دل در مشت او

قفل دلها را کلید، انگشت او

خون ز دست او درون عاشقان

رنگ حنایش ز خون عاشقان

هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب

فندق تر بود یا عناب ناب

ناخنانش بدرهای مختلف

بدرهای او ز حنا منخسف

شکل او مشاطه چون آراسته

از سر هر یک هلالی کاسته

چون سخن با ساق و پای او رسید

ز آن، زبان در کام می باید کشید

زآنکه می ترسم رسد جائی سخن

کن سخن آید گران بر طبع من

بود آن سری ز نامحرم نهان

هیچ کس محرم نه آن را در جهان

بل، که دزدی پی به آن آورده بود

هر چه آنجا بود، غارت کرده بود

در، بر آن سیمین صدف بشکافته

گوهر کام خود آنجا یافته

هر چه باشد دیگری را دست زد،

بهتر از چشم قبولش، دست رد

شاه چون دایه گرفت ابسال را

تا سلامان همایون فال را

آورد در دامن احسان خویش

پرورد از رشحهٔ پستان خویش

روز تا شب جد او و جهد او

بود در بست و گشاد مهد او

گه تنش را شستی از مشک و گلاب

گه گرفتی پیکرش در شهد ناب

مهر آن مه بس که در جانش نشست

چشم مهر از هر که غیر از او ببست

گر میسر گشتی اش بی هیچ شک

کردی اش جا در بصر چون مردمک

بعد چندی چون ز شیرش باز کرد

نوع دیگر کار و بار آغاز کرد

وقت خفتن راست کردی بسترش

سوختی چون شمع بالای سرش

بامداد از خواب چون برخاستی

همچو زرین لعبت اش آراستی

سرمه کردی نرگس شهلای او

چست بستی جامه بر بالای او

کردی آنسان خدمت اش بیگاه و گه

تا شدش سال جوانی، چارده

چارده بودش به خوبی ماه رو

سال او هم چارده، چون ماه او

پایهٔ حسنش بسی بالا گرفت

در همه دلها هوایش جا گرفت

شد یکی، صد حسن او و آن صد، هزار

صد هزاران دل ز عشقش بیقرار

با قد چون نیزه، بود آن دلپسند

آفتابی، گشته یک نیزه بلند

نیزه واری قد او چون سر کشید،

بر دل هر کس ازو زخمی رسید

ز آن بلندی هر کجا افگند تاب،

سوخت جان عالمی ز آن آفتاب

ملک خوبی را به رخها شاه بود

شوکت شاهی (به) او همراه بود

گردن او سرفراز مهوشان

در کمندش گردن گردنکشان

پاکبازان از پی دفع گزند

از دعا بر بازویش تعویذبند

پنجه اش داده شکست سیم ناب

دست هر فولادباز و داده تاب

گوش جان را کن به سوی من گرو!

شمه ای از دیگر احوالش شنو!

لطف طبعش در سخن مو می شکافت

لفظ نشنیده، به معنی می شتافت

در لطایف، لعل او حاضر جواب

در دقایق فهم او صافی، چو آب

چون گرفتی خامهٔ مشکین رقم

آفرین کردی بر او لوح و قلم

جانش از هر حکمتی محفوظ بود

نکته های حکمت اش محظوظ بود