ای ز گلزار سخن یافته بوی

از کتاب: هفت اورنگ ، مثنوی

ای ز گلزار سخن یافته بوی

وز تماشای چمن تافته روی

بلبل دل شده مشتاق چمن

نکته خوان گشته ز اوراق سمن

هر ورق کز سخن آنجاست رقم

نسخهٔ صحت رنج است و الم

دیده بر دفتر جمعیت نه!

الم تفرقه را صحت ده!

باش با دفتر اشعار جلیس!

انه خیر جلیس و انیس

دفتر شعر بود روضهٔ روح

فاتح غنچهٔ گل های فتوح

هر ورق را که ز وی گردانی

گل دیگر شکفد، گر دانی

خواهی آن رونق باغ تو شود

نکهت اش عطر دماغ تو شود

خاطر از شوب غرض، خالی کن!

همت از صدق طلب، عالی کن!

از درون زنگ تعصب بزدای!

بر خرد راه تامل بگشای!

مگذر قطره زنان همچو قلم!

همچو پرگار به جادار قدم!

زن به گردآوری معنی رای!

گرد هر نقطه و هر نکته برآی!

بحر هر چند که کان گهرست

صدف او ز گهر بیشترست

اصل، معنی ست، منه! تا دانی!

در عبارت چو فتد نقصانی

عیب اگر هست، کرم ورز (و) بپوش!

ورنه بیهوده چو حاسد مخروش!

چون تو از نظم معانی دوری

زین قبل هر چه کنی معذوری

هرگز از دل نچکاندی خونی

بهر موزونی و ناموزونی

مرغ تو قافیه آهنگ نشد

خاطرت قافیه سان تنگ نشد

پس زانو ننشستی یک شب

دیده از خواب نبستی یک شب

تا کشی گوهری از مخزن غیب،

سر فکرت نکشیدی در جیب

تا دهد معنی باریکت روی،

نشدی ز آتش دل حلقه چو موی

به که از کجروی ات دم نزنیم

ور دو صد طعنه زنی هم نزنیم