چو دل با دلبری آرام گیرد

از کتاب: هفت اورنگ ، مثنوی

چو دل با دلبری آرام گیرد

ز وصل دیگری کی کام گیرد؟

زلیخا را در آن فرخنده منزل

همه اسباب حشمت بود حاصل

غلامی بود پیش رو، عزیزش

نبود از مال و زر کم، هیچ چیزش

پرستاران گل بوی گل اندام

پرستاری ش را بی صبر و آرام

کنیزان دل آشوب دل آرای

پی خدمتگری ننشسته از پای

سیه فامانی از عنبر سرشته

ز شهوت پاک دامن، چون فرشته

مقیمان حریم پاکبازی

امینان حرم در کارسازی

زلیخا با همه در صفهٔ بار

که یک سان باشد آنجا یار و اغیار

بساط خرمی افکنده بودی

درون پرخون و لب پرخنده بودی

به ظاهر با همه گفت و شنو داشت

ولی دل جای دیگر در گرو داشت

به صورت بود با مردم نشسته

به معنی از همه خاطر گسسته

ز وقت صبح تا شام کارش این بود

میان دوستان کردارش این بود

چو شب بر چهره مشکین پرده بستی،

چو مه در پرده اش تنها نشستی

خیال دوست را در خلوت راز

نشاندی تا سحر بر مسند ناز

به زانوی ادب بنشستی اش پیش

به عرض او رسانیدی غم خویش

ز ناله چنگ محنت ساز کردی

سرود بی خودی آغاز کردی

بدو گفتی که: «ای مقصود جانم!

به مصر از خویشتن دادی نشان ام

عزیز مصر گفتی خویش را نام

عزیزی روزیت بادا! سرانجام!

به مصر امروز مهجور و غریب ام

ز اقبال وصالت بی نصیب ام

به نومیدی کشید از عشق کارم

سروش غیب کرد امیدوارم

بدان امیدم اکنون زنده مانده

ز دامن گرد نومیدی فشانده

به نوری کز جمالت بر دلم تافت

یقین دانم که آخر خواهم ات یافت

ز شوقت گرچه خونبارست چشمم

به سوی شش جهت چارست چشمم

توئی از هر دو عالم آرزویم

تو را چون یافتم، از خود چه جویم؟»

سحر کردی بدین گفتار شب را

نبستی زین سخن تا روز لب را

چو باد صبح جستن کردی آغاز

بر آئین دگر دادی سخن ساز

چه گفتی؟ گفتی: «ای باد سحرخیز!

شمیم مشک در جیب سمن بیز،

به معشوقان بری پیغام عاشق

بدین جنبش دهی آرام عاشق

ز دلداران «نوازش نامه» آری

کنی غم دیدگان را غم گساری

کس از من در جهان غم دیده تر نیست

ز داغ هجر ماتم دیده تر نیست

دلم بیمار شد دلداری ام کن!

غمم بسیار شد غمخواری ام کن!

به هر شهری خبر پرس از مه من!

به هر تختی نشان جو از شه من!

گذار افکن به هر باغ و بهاری!

قدم نه بر لب هر جویباری!

بود بر طرف جوئی زین تک و پوی

به چشم آید تو را آن سرو دلجوی»

ز وقت صبح، تا خورشید تابان

به جولانگاه روز آمد شتابان

دلی پردرد، چشمی خون فشان داشت

به باد صبحدم این داستان داشت

چو شد خورشید، شمع مجلس روز

زلیخا همچو حور مجلس افروز

پرستاران به پیشش صف کشیدند

رفیقان با جمالش آرمیدند

به آن صافی دلان پاک سینه

به جای آورد رسم و راه دینه

به هر روز و شبی این بود حالش

بدین آئین گذشتی ماه و سالش

به سر می برد از این سان روزگاری

به ره می داشت چشم انتظاری

بیا جامی! که همت برگماریم

ز کنعان ماه کنعان را بیاریم

زلیخا با دلی امیدوارست

نظر بر شاهراه انتظارست

ز حد بگذشت درد انتظارش

دوابخشی کنیم از وصل یارش