مجنون به هزار نامرادی

از کتاب: هفت اورنگ ، مثنوی

مجنون به هزار نامرادی

می گشت به گرد کوه و وادی

لیلی می گفت و راه می رفت

همراه سرشک و آه می رفت

ناگه رمه ای برآمد از راه

سردار رمه شبانی آگاه

گفت: «ای دل و جان من فدایت!

روشن بصرم ز خاک پایت!

یابم ز تو بوی آشنائی

آخر تو که ای و از کجائی؟»

گفتا که: «شبان لیلی ام من

پروردهٔ خوان لیلی ام من»

مجنون چو نشان دوست بشنید

چون اشک به خون و خاک غلتید

افتاد ز پای رفته از کار

چشم از نظر و زبان ز گفتار

بی خود به زمین فتاد تا دیر

در بی خودی ایستاد تا دیر

و آخر که به هوشیاری آمد

در پیش شبان به زاری آمد

کام روز ز وی خبر چه داری؟

گو روشن و راست هر چه داری!

گفتا که: «کنون خوش است در حی

کس نیست به گرد خیمهٔ وی

در خیمهٔ خود نشسته تنهاست

چون ماه میان هاله یکتاست

مردان قبیله رخت بستند

وز عرصهٔ حی برون نشستند

دارند هوای آنکه غافل

بر قصد گروهی از قبایل

سازند نگین به صبحگاهان

بر غارت مال بی پناهان»

از وی چو سماع این بشارت

صبری که نداشت کرد غارت،

لیلی گویان به حی درآمد

فریاد ز جان وی برآمد

بانگی بزد از درون غمناک

وافتاد بسان سایه بر خاک

لیلی چو شنید بانگ، بشناخت

از خانه برون مقام خود ساخت

بیرون از در چه دید؟ مجنون!

افتاده ز عقل و هوش بیرون

بالای سرش نشست خون ریز

از نرگس شوخ فتنه انگیز

از گریه به رویش آب می زد

نی آب، که خون ناب می زد

ز آن خواب گران به هوش اش آورد

در غلغلهٔ خروش اش آورد

برخاست به روی دوست دیدن

بنشست به گفتن و شنیدن

آن بود ز ناله درد دل گوی،

وین بود به گریه رخ به خون شوی

آن گفت که: «بی رخت بجان ام!

وین گفت که: «من فزون از آن ام!»

آن گفت: «دلم هزار پاره ست!»

وین گفت که: «این زمان چه چاره ست؟»

آن گفت که: «هجر جان گدازست»

وین گفت که: «وصل چاره سازست»

آن گفت که: «بی تو دردناک ام»

وین گفت که: «از غمت هلاک ام»

آن گفت: «مراست دل ز غم ریش»

وین گفت : «مراست ریش از آن بیش»

آن گفت: «نمی روم از این کوی»

وین گفت: «به ترک جان خود گوی!»

آن گفت: «در آتش ام ز دوری»

وین گفت که: «پیشه کن صبوری!»

آن گفت که: «که صبر نیست کارم»

وین گفت: «جز این دوا ندارم»

آن گفت که: «خوش بود رهائی»

وین گفت: «ز محنت جدائی»

آن گفت:«فغان ز کینه کیشان!»

وین گفت که: «باد مرگ ایشان!»

آن گفت:«دلم ز غم دو نیم است»

وین گفت:«چه غم؟ خدا کریم است!»

چون گفته شد آنچه گفتنی بود

و آن راز که هم نهفتنی بود

با هم به وداع ایستادند

وز هر مژه سیل خون گشادند

آن روی به دشت کرد یا کوه

وین ماند به جا چو کوه اندوه

اینست بلی زمانه را خوی

آسودگی از زمانه کم جوی!

صد سال بلا و رنج بینی

کسوده یکی نفس نشینی

نا کرده تو جای خویشتن گرم

هیچ اش نید ز روی تو شرم

دست ات گیرد، که: زود برخیز!

پای ات کوبد به سر، که: بگریز!