زلیخا کرد بعد از ره نشینی

از کتاب: هفت اورنگ ، مثنوی

زلیخا کرد بعد از ره نشینی

هوای دولت دیدار بینی

شبی سر پیش آن بت بر زمین سود

که عمری در پرستش کاری اش بود

بگفت: «ای قبلهٔ جانم جمالت!

سر من در عبادت پایمالت!

تو را عمری ست کز جان می پرستم

برون شد گوهر بینش ز دستم

به چشم خود ببین رسوائی ام را!

به چشمم بازدهٔ بینائی ام را!

ز یوسف چند باشم مانده مهجور؟

بده چشمی که رویش بینم از دور!

چو شاه خور به تخت خاور آمد

صهیل ابلق یوسف بر آمد

برون آمد زلیخا چون گدائی

گرفت از راه یوسف تنگنائی

به رسم دادخواهان داد برداشت

ز دل ناله، ز جان فریاد برداشت

کس از غوغا، به حال او نیفتاد

به حالی شد که او را کس مبیناد!

ز درد دل فغان می کرد و می رفت

ز آه آتش فشان می کرد و می رفت

به محنت خانهٔ خود چون پی آورد

دو صد شعله به یک مشت نی آورد

به پیش آورد آن سنگین صنم را

زبان بگشاد تسکین الم را

که ای سنگ سبوی عز و جاهم!

به هر راهی که باشم سنگ راهم!

تو سنگی، خواهم از ننگ تو رستن!

به سنگی گوهر قدرت شکستن

بگفت این، پس به زخم سنگ خاره

خلیل آسا شکست اش پاره پاره

ز شغل بت شکستن چون بپرداخت

به آب چشم و خون دل وضو ساخت

تضرع کرد و رو بر خاک مالید

به درگاه خدای پاک نالید:

«اگر رو بر بت آوردم، خدایا!

به آن بر خود جفا کردم، خدایا!،

به لطف خود جفای من بیامرز!

خطا کردم، خطای من بیامرز!

چو آن گرد خطا از من فشاندی،

به من ده باز! آنچ از من ستاندی!

چو برگشت از ره، آن بر مصریان شاه

گرفت افغان کنان بازش سرراه

که: «پاکا، آنکه شه را ساخت بنده!

ز ذل و عجز کردش سرفکنده!

به فرق بندهٔ مسکین محتاج،

نهاد از عز و جاه خسروی تاج!»

چو جا کرد این سخن در گوش یوسف

برفت از هیبت آن هوش یوسف

به حاجب گفت کاین تسبیح خوان را،

که برد از جان من تاب و توان را

به خلوت خانهٔ خاص من آور!

به جولانگاه اخلاص من آور!

که تا یک شمه از حالش بپرسم

وز این ادبار و اقبالش بپرسم

کز آن تسبیح چون شور و شغب کرد

عجب ماندم، که تاثیری عجب کرد

گرش دردی نه دامنگیر باشد،

کلامش را کی این تاثیر باشد؟

ز غوغای سپه چون رست یوسف

به خلوتگاه خود بنشست یوسف،

درآمد حاجب از در، کای یگانه!

به خوی نیک در عالم فسانه!

ستاده بر در اینک آن زن پیر

که در ره مرکبت را شد عنانگیر

بگفتا: «حاجت او را روا کن!

اگر دردی ش هست آن را دوا کن!»

بگفت: «او نیست ز آن سان کوته اندیش

که با من باز گوید حاجت خویش»

بگفتا: «رخصت اش ده! تا درآید

حجاب از حال خود، هم خود گشاید»

چو رخصت یافت، همچون ذره رقاص

درآمد شادمان در خلوت خاص

چو گل خندان شد و چون غنچه بشکفت

دهان پرخنده یوسف را دعا گفت

ز بس خندیدنش یوسف عجب کرد

ز وی نام و نشان وی طلب کرد

بگفت: «آنم که چون روی تو دیدم

تو را از جمله عالم برگزیدم

جوانی در غمت بر باد دادم

بدین پیری که می بینی رسیدم

گرفتی شاهد ملک اندر آغوش

مرا یک بارگی کردی فراموش»

چو یوسف زین سخن دانست کو کیست

ترحم کرد و بر وی زار بگریست

بگفتا: «ای زلیخا! این چه حال است؟

چرا حالت بدین سان در وبال است؟»

چو یوسف گفت با وی «ای زلیخا!»

فتاد از پا زلیخا، بی زلیخا

شراب بیخودی زد از دلش جوش

برفت از لذت آوازش از هوش

چو باز از بیخودی آمد به خود باز

حکایت کرد یوسف با وی آغاز

بگفتا: «کو جوانی و جمالت؟»

بگفت: «از دست شد دور از وصالت!»

بگفتا: «خم چرا شد سرو نازت؟»

بگفت: «از بار هجر جانگدازت!»

بگفتا: «چشم تو بی نور چون است؟»

بگفت: «از بس که بی تو غرق خون است!»

بگفتا: «کو زر و سیمی که بودت؟

به فرق آن تاج و دیهیمی که بودت؟»

بگفت: «از حسن تو هر کس سخن راند

ز وصفت بر سر من گوهر افشاند

سر و زر را نثار پاش کردم

به گوهر پاشی اش پاداش کردم

نماند از سیم و زر چیزی به دستم

کنون دل گنج عشق، اینم که هستم!»

بگفتا: «حاجت تو چیست امروز؟

ضمان حاجت تو کیست امروز؟»

بگفت: «از حاجت ام آزرده جانی

نخواهم جز تو حاجت را ضمانی

اگر ضامن شوی آن را به سوگند

به شرح آن گشایم از زبان، بند

وگر نی، لب ز شرح آن ببندم

غم و درد دگر بر خود پسندم»

«قسم گفتا: به آن کان فتوت

به آن معمار ارکان نبوت،

کز آتش لاله و ریحان دمیدش

لباس حلت از یزدان رسیدش،

که هر حاجت که امروز از تو دانم

روا سازم به زودی، گر توانم!»

بگفت: «اول جمال است و جوانی

بدان گونه که خود دیدی و دانی

دگر چشمی که دیدار تو بینم

گلی از باغ رخسار تو چینم»

بجنبانید لب، یوسف دعا را

روان کرد از دو لب آب بقا را

جمال مرده اش را زندگی داد

رخش را خلعت فرخندگی داد

به جوی رفته باز آورد آبش

وز آن شد تازه، گلزار شبابش

سپیدی شد ز مشکین مهره اش دور

درآمد در سواد نرگسش نور

خم از سرو گل اندامش برون رفت

شکنج از نقرهٔ خامش برون رفت

جمالش را سر و کاری دگر شد

ز عهد پیشتر هم بیشتر شد

دگر ره یوسف اش گفت: «این نکوخوی!

مراد دیگرت گر هست، برگوی!»

«مرادی نیست گفتا: غیر ازینم،

که در خلوتگه وصلت نشینم

به روز اندر تماشای تو باشم

به شب رو بر کف پای تو باشم

فتم در سایهٔ سرو بلندت

شکر چینم ز لعل نوشخندت

نهم مرهم دل افگار خود را

به کام خویش بینم کار خود را»

چو یوسف این تمنا کرد از او گوش

زمانی سر به پیش افکند خاموش

نظر بر غیب، بودش انتظاری

جواب او نه «نی» گفت و نه «آری»

میان خواست حیران بود و ناخواست

که آواز پر جبریل برخاست

پیام آورد کای شاه شرفناک!

سلامت می رساند ایزد پاک

که ما عجز زلیخا را چو دیدیم

به تو عرض نیازش را شنیدیم،

دلش از تیغ نومیدی نخستیم

به تو بالای عرشش عقد بستیم

تو هم عقدی ش کن جاوید پیوند!

که بگشاید به آن از کار او بند

ز عین عاطفت یابی نظرها

شود زاینده ز آن عقدت گهرها»