عزیز مصر چون افگند سایه

از کتاب: هفت اورنگ ، مثنوی

عزیز مصر چون افگند سایه

در آن خیمه زلیخا بود و دایه

عنان بربودش از کف شوق دیدار

به دایه گفت کای دیرینه غمخوار

علاجی کن! که یک دیدار بینم

کزین پس صبر را دشوار بینم

نباشد شوق دل هرگز از آن بیش

که همسایه بود یار وفا کیش

زلیخا را چو دایه مضطرب دید

به تدبیرش به گرد خیمه گردید

شکافی زد به صد افسون و نیرنگ

در آن خیمه چو چشم خیمگی تنگ

زلیخا کرد از آن خیمه نگاهی

برآورد از دل غم دیده آهی

که واویلا، عجب کاری م افتاد!

به سر نابهره دیداری م افتاد!

نه آنست این که من در خواب دیدم

به جست و جوش این محنت کشیدم

نه آنست این که عقل و هوش من برد

عنان دل به بی هوشی م بسپرد

نه آنست این که گفت از خویش رازم

ز بیهوشی به هوش آورد بازم

دریغا! بخت سست ام سختی آورد

طلوع اخترم بدبختی آورد

برای گنج بردم رنج بسیار

فتاد آخر مرا با اژدها کار

چو من در جمله عالم بیدلی نیست

میان بیدلان، بی حاصلی نیست

خدا را، این فلک، بر من ببخشای!

به روی من دری از مهر بگشای!

به رسوائی مدر پیراهنم را!

به دست کس میالا دامنم را!

به مقصود دل خود بسته ام عهد

که دارم پاس گنج خود به صد جهد

مسوز از غم من بی دست و پا را!

مده بر گنج من دست، اژدها را!

همی نالید از جان و دل چاک

همی مالید روی از درد بر خاک

درآمد مرغ بخشایش به پرواز

سروش غیب دادش ناگه آواز

که ای بیچاره، روی از خاک بردار!

کزین مشکل تو را آسان شود کار

عزیز مصر مقصود دل ات نیست

ولی مقصود او بی حاصل ات نیست

ازو خواهی جمال دوست دیدن

وز او خواهی به مقصودت رسیدن

مباد از صحبت وی هیچ بیم ات!

کزو ماند سلامت قفل سیمت

کلیدش را بود دندانه از موم!

بود کار کلید موم معلوم!

زلیخا چون ز غیب این مژده بشنود

به شکرانه سر خود بر زمین سود

زبان از ناله و لب از فغان بست

چو غنچه خوردن خون را میان بست

ز خون خوردن دمی بی غم نمی زد

ز غم می سوخت اما دم نمی زد

به ره می بود چشم انتظارش

که کی این عقده بگشاید ز کارش