څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

آیا اسکندر پسر داریوش دوم بود؟


آیا اسکندر پسر داریوش دوم بود؟ بی اعتباری تاریخ ایران باستان نزد ابوریحان بیرونی


آیا اسکندر مقدونی فرزند داراب (داریوش دوّم) و برادر داریوش سوّم بوده است؟!

ابوریحان بیرونی (مورّخ بزرگ ایرانی، در قرن پنجم هجری) در فصل چهارم از کتاب ارزشمند آثارالباقیه، در تحقیق پیرامون ذوالقرنین مذکور در قرآن کریم، چون به بحث دربارۀ اسکندر مقدونی میرسد، چنین میگوید:

«چون اسکندر بن فیلفوس (فیلیپس) یونانى سلطنت روم را از "ملوک الطّوایفى" (نظام ارباب و رعیّتی، خان‌خانی، فئودالیسم یا سرمایه داری) نجات داد، به سوى ملوک مغرب شتافت و ایشان را درهم شکست (که این همان حرکت آغازین ذوالقرنین بسوی غرب است که در قرآن کریم، سوره کهف/ آیۀ 86، بدان اشاره شده) و پیشرفت خود را ادامه داد تا آنکه به بحر اخضر (دریای سبز) رسید؛ سپس به سوى مصر برگشت و شهر اسکندریه را بنا کرد و بنام خود آن شهر را نام گذاشت؛ سپس بطرف شام و بنى اسرائیل که در شام بودند متوجه شد و به بَیت المَقدِس آمد و در مذبح معروف آن ذبح کرد و قربانیهایى (برای خدا) در آنجا گذراند. سپس سوى ارمنیه و باب الابواب (دربند قفقاز، در شمال آذربایجان شوروی و غرب دریای خزر) رفت و از آنجا هم عبور کرد. و نیز، قِبطى‏ها و برابره (بربرهای شمال آفریقا) و عِبرانیان همه یوغ امر او را بگردن نهادند.

سپس به سوى دارا بن دارا (داریوش سوم هخامنشی) شتافت براى خونخواهى از جنایات بُختَ‌نَصَّر و اهل بابِل در کارهایى که در شام کرده بودند. و چندین دفعه با دارا به جنگ پرداخت و او را منهزم نمود و در یکى از این غَزَوات رئیس نگهبانان دارا که "نئوجُشنس ابن آذربخت" بود دارا را بکشت و اسکندر بر ممالک دارا چیره شد. و قصد هند و چین نمود و با امم زیردست به جنگ پرداخت و بر هر ناحیه که مى‏گذشت غالب مى‏شد. تا آنکه به خراسان برگشت و آنجا را هم فتح کرد و شهرهایى در خراسان بپا نمود (اسکندریه های چندگانه) و به سوى عراق مراجعت نمود و در شَهرَزُور (در سلیمانیه کردستان عِراق؛ ولی در پندنامه خود اسکندر: در نواحی کارپلاتوس یا همان کربلا) رنجور شد و همانجا بمرد و چون‏که در مقاصد خویش حکمت اِعمال مى‏کرد و به رأى معلم خود ارسطو (خضر پیامبر) در مشکلاتى که براى او روى میداد عمل مى‏کرد، بدین سبب او را ذو القرنین (صاحب دو لبۀ شمشیر، صاحب دو ریسمان محکم، یا صاحب دو شاخ قدرت؛ و در پندنامۀ خود اسکندر: صاحب دو گیسوی بافته) گفتند.

و برخى این لقب را اینطور تأویل کردند که به دو قرن شمس یعنى محل طلوع و غروب آن (شمال آفریقا از غرب، و چین از شرق کره زمین) رسید؛ چنانکه اردشیر بهمن (اردشیر اوّل، پنجمین شاه هخامنشی، پسر و جانشین خشایارشای اول) را درازدست گفتند براى اینکه به هر کجا که میخواست امر خود را نافذ میداشت و مثل این بود که دست خود را دراز مى‏کرد بآنجا میرساند.

عقیده اى دیگر در ذو القرنین‏:

جمعى دیگر اینطور تأویل کرده اند که ذو القرنین از دو قرن (دو نسل یا دو قوم) مختلف به وجود آمد و مقصودشان روم و فـُرس (پارس/ایران) بود و براى این گفتار حکایتى را که فارسیان مانند گفتار دشمن براى دشمن خود برساخته اند (ما خرَصَهُ الفـُرسُ، فِعلَ العدوِّ بعدوِّهِ = آنچه که پارسیان به دروغ پرداخته اند، کاری که دشمن در قِبال دشمن میکند!) گواه‏ آوردند که چون داراى اکبر (داراب/ داریوش دوّم هخامنشی - جدّ داریوش سوّم، که اصلاً زمان او به زمان داریوش دوّم نمیخورد!! زیرا به اجماع مورّخان، داریوش سوم که همزمان با اسکندر بوده، پسر آرشام بوده و او نیز پسر اوستانوس و او هم پسر داریوش دوم بوده است؛ یعنی: سه نسل فاصله بین داریوش سوّم تا داریوش دوّم!) مادر اسکندر را که دختر فلیفس (فیلیپس مقدونی) بود، به زنى گرفت و سپس او را نخواست به پدرش رد کرد و این دختر از دارا آبستن بود و از این جهت اسکندر را به فلیفس نسبت دادند که تربیت او را فلیفس متکفل بوده است».

روشن است که منظور ابوریحان بیرونی، از "دروغ پردازی پارسیان"، همان اشعار فردوسی در بخش "اسکندرنامه" شاهنامه است (زیرا مرگ فردوسی حدود سالهای 411 تا 416 قمری، یعنی حدود سی سال قبل از درگذشت ابوریحان بیرونی بوده)، که فردوسی در این بخش از شاهنامه (ص785- بیت 28529 ببعد) چنین گفته است:

دل پادشا سرد گشت از عروس
فرستاد بازش بر فیلقوس‏

غمین دختر، و کودک اندر نهان
نگفت آن سخن با کسى در جهان‏

چو نـُه ماه بگذشت بر خوبچهر
یکى کودک آمد چو تابنده مهر

ز بالا و اَروَند و بویا بَرَش[1]
سکندر همى خوانده اى مادرش‏

همى گفت قیصر به هر مهترى
که پیدا شد از تخم من قیصرى‏

نیاورد کس نام دارا به بر
سکندر پسر بود و قیصر پدر

سپهر اندرین نیز چندى بگشت
ز هر گونه اى سالیان برگذشت‏

سکندر دل خسروانى گرفت
سخن گفتن پهلوانى گرفت‏

فزون از پسر داشِتى قیصرش
بیاراسِتى پهلوانى برش‏

خرَد یافت لختى[2]و شد کاردان
هشیوار و باسنگ[3] و بسیاردان‏

ولیعهد گشت از پس فیلقوس
بدیدار او داشِتى نـُعم و بوس‏[4]

هنرها که باشد کیان را بکار
سکندر بیاموخت ز آموزگار

تو گفتى نشاید مگر داد را
وگر تخت شاهى و بنیاد را[5]

و زان پس که ناهید نزد پدر-
بیامد، زنى خواست دارا دگر[6]

یکى کودک آمَدْش با فرّ و یال
ز فرزند ناهید، کِهتر، به سال‏

همان روز "دارا"ش کردند نام
که تا از پدر، بیش باشد به کام‏

- سپس ابوریحان بیرونی، بافتۀ دیگر ایرانیان را چنین ارائه میدهد:

«و نیز حکایت گفتۀ اسکندر به دارا را گواه آورند، که (باز به گفتۀ پارسیان) دم مرگ بر بالین دارا رسید و رمقى در او یافت و گفت: "برادر من! بمن بگو چه کس ترا چنین کرد تا من انتقام از او بکِشم؟!"...»

و این هم باز اشاره ای است به گفتۀ فردوسی در ادامۀ همان بخش از شاهنامه (ص795و796، بیت 28886 ببعد) که در بخش «اندرز کردن دارا با اسکندر، و مردن‏ دارا» و حاضر شدن اسکندر بر بالین او، و مهربانی کردن وی با داریوش و صدور حکم اعدام توسط اسکندر، برای دو دستیار (دستور) دارا، به جرم خیانت آن دو به داریوش و مشارکت در قتل او)گوید :

... بفرمود تا راهْ نگذاشتند
دو دستور او را نگه داشتند

سکندر ز باره[7] در آمد چو باد
سر مرد خسته به ران بر نهاد

بدو گفت کاین برتو آسان شود
دل بدسِگالت[8]هراسان شود

جفاپیشگان تو را هَمْکـُـنون-
بیاویزم از دارشان سرنگون‏

ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیم
به بیشى چرا تخمه[9]را برکـَنیم‏؟

چو بشنید دارا، به آواز گفت:
که "همواره با تو خرَد باد جفت‏"

بر آنم که از پاکْ دادار خویش
بیابى تو پاداش گفتار خویش‏...

(چنانکه مکرّر شاهدیم، فردوسی نیز اذعان به شرافت، جوانمردی و بزرگمنشی اسکندر مقدونی دارد. و با وجود ساختگی بودن این داستان – که ابوریحان بیرونی به آن انتقاد دارد – همین دعای خیر داریوش سوّم برای اسکندر، خود مدرکی است دالّ بر اینکه اسکندر مقدونی، کسیست که دشمنان وی نیز در طول تاریخ مدح او را کرده اند؛ ولی اینک ناسیونالیست‌ها به او ناسزا میگویند!)

سپس ابوریحان بیرونی، انتقاد از جعل نسب و سندسازی مورّخان ایرانی را اینگونه ادامه میدهد:

«اشاره اى به نسب‏هاى ساختگى‏:

دشمنان پیوسته به طعن در اَنساب و تهمت در اَعراض (آبرو و حیثیّت) و نسبت بد در کارها میکوشند... بسا مى‏شود که بواسطه توغـّل (فرورفتن) در همین نکته که گفتیم، جمعى را وادار مى‏کند که دروغهایى بسازند و ممدوح خود را به اصل شریفى نسبت بدهند؛ چنانکه براى عبد الرّزّاق طوسى در شاهنامه نسبى ساخته اند و او را به منوچهر نسبت داده اند!»[10]

(آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی، ترجمه اکبر داناسرشت، ج‏1، ص60)


آیا میتوان اسکندر مذکور در شاهنامه را غیر از اسکندر مقدونی دانست؟!

و زشت تر از اینگونه نسب سازی های جعلی برای اسکندر (جهت ایرانی نشان دادن او و حفظ "غرور کاذب ملّی" در قِبال یک "شکست بزرگ تاریخی") توجیهی است که برخی ناسیونالیست‌های افراطی بعمل آورده و دست و پا زده اند تا اسکندر مذکور در شاهنامه و مورد مدح و ستایش فردوسی را غیر از اسکندر مقدونی جلوه دهند!! چنانکه همان همکار سابق الذکر و استاد تاریخ دانشگاه (!) چنین عقیده ای هم داشت! و این را دیگر هر کودک و بیسوادی میفهمد که:

1) اسکندر، یک نام فارسی نیست و بلکه نامی رومی (الکساندر) است؛

2) نام پدر وی که در خود شاهنامه فردوسی آمده، فیلقوس (همان فیلیپس) است؛

3) بحث باج‌خواهی پادشاهان ایران از روم و یونان، در تاریخ معروف است؛

4) گفته های دارا (داریوش سوم) تماماً حاکی از نبرد با یک به اصطلاح "بیگانه" است!

5) جنگهای متعدد وی با داریوش، پیروزی نهایی اسکندر، و کشته شدن دارا، مطابق تاریخ است؛

6) به زنی گرفتن روشنک (رُکسانا) دختر دارا، بنابر قول خود شاهنامه، و تواریخ دیگر...

7) زیارت اسکندر از بیت الله الحرام (کعبه) و اِحیای سنت ابراهیمی ضدّ شرک و بت پرستی، که در خود شاهنامه (با وجود "عرب ستیزی" افراطی فردوسی) آمده است. و اینکه چطور ممکنست یک اسکندر "ایرانی" چنین کاری انجام دهد، که با نژادپرستی ایرانی در تضادّ آشکار است.

8) جریان ساخته شدن سدّ یأجوج و مأجوج (دیوار چین) توسط اسکندر، و بالاخره وفات این بزرگمرد و وصایای او، و دهها موضوع دیگر... که در "اسکندرنامه" فردوسی، در شاهنامه، آمده، برای انسان عاقل کوچکترین تردیدی بجا نمیگذارد که آن بزرگوار فقط و فقط همان اسکندر کبیر مقدونی است، که امروزیها سعی دارند وجهه ای بد و شخصیتی منفی از این مرد بزرگ، به ما ایرانیان نشان بدهند.


بی اعتباری تاریخ ایران باستان، از زبان ابو ریحان بیرونی:

همین مورّخ بزرگ ایرانی، در فصل ششم آثارالباقیه (همان چاپ: ص142) میفرماید:

«ایرانیان را در بخش اول از سه بخش تاریخ خود، از اخبار ملوک و اَعمار مردم گذشته و کارهاى ایشان، حکایتها و افسانه هائیست که عقل آنها را نمیپذیرد و گوش از شنیدن آنها اِبا دارد (ما یَستنفِرُ عنِ استماعِهِ القلوبُ، و تـَمُجّـُهُ الآذانُ، و لا تـَقبَلـُهُ العقولُ – متن عربی: ص115)؛ ولى مقصود ما آنست که تواریخ را بدست آوریم، نه آنکه آن گفته ها را انتقاد کنیم. و من (بیرونی) آنچه را که مُوبَدان مَجُوس (آتش پرستان) و دانشمندان ایران گفته اند جمع میکنم و به هیأت جداول پیشین، در جدول قرار میدهم و به نامهاى ایشان القابى را که داشتند ملحق میکنم‏...»

و باز بیرونی در همان فصل (ص177) میفرماید:

«بعضى از علماى عالم به انساب گمان کرده اند که پادشاهان ایران از اولاد ابراهیم(ع) هم بوده اند! و گفته‏اند ویزک همان اسحاق است که با کوزک دختر ایرج ازدواج کرده و منوچهر از این زناشویى پدید آمده است! و به عقیده ایرانیان این ویزک پسر زنى است که نسبت او به کوزک میرسد [بواسطۀ شش نفر] زنانى که از هم زاییده شدند بى‏آنکه مردى دیده باشند!!... و برخى ایرانیان هم گویند که لهراسب یکى از پسران یعقوب(ع) بوده و به لهجه و لغت پارسى، یعقوب(ع) قیتاوش پسر کورش است (که کوروش همان) اسحاق(ع) باشد!! چنانکه گفته اند اسماعیل(ع) همان کابرش بن کیقباد است و کیقباد همان ابراهیم(ع) است!! و نیز گفته اند که فریدون همان نوح(ع) است!!

و بر کسى که داراى کمترین معرفت به تواریخ و انساب باشد، و در اخبار و آثار، کمترین نظر کرده باشد، پوشیده نیست که این سخنان "ژاژخایى" و "هرزه درایى" (= زُخرُف / مزخرفات) است!

و چون میان عرب و عجم مفاخره درگرفت که کدام بالاتر و والاترند و بیشتر تکیه گاه عرب به انتساب به ابراهیم(ع) بود که در اسلام سبقت گرفته[11]این بود که ایرانیان نیز خواستند معارضه بمثل کنند! با آنکه با توجه به کلام ایزدى که فرموده: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ» (براستی که گرامی ترین شما نزد خدا، درستکارترین شماست – حُجُرات:13) و نیز گفتۀ دیگرش: «فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ» (پس آنگاه که در صور دمیده شود، دیگر آنروز میانشان نسب خویشاوندى وجود ندارد، و از حال‏ یکدیگر نمیپرسند – مؤمنون: 101) و با توجه به گفتار پیغمبرش(ص) که: «النـّاسُ مِن آدَمَ و آدَمُ مِن تـُرابٍ و لا فضلَ لِعربـِیٍّ علىٰ عَجَمیٍّ اِلاّ بالتـَّقوىٰ» (مردم همگی از آدم(ع) و آدم(ع) از خاک آفریده شده، و هیچ فضیلت و برتری برای عرب بر عجم نیست، مگر بتقوا و درستکاری)[12] بی نیاز از این انتساب‏ها بوده اند و فخر و مباهات در سبقت به محاسن اخلاقى و پیشى گرفتن از هم در انجام کار خوب، و دنبال علم و حکمت رفتن، و روح را با صُوَر عالیۀ موجودات زینت دادن تحقق می یابد؛ و هرکس چنین شد در این‏ دادرسى داد برده، وگرنه، داد باخته است.»

و باز ابوریحان بیرونی در فصل نهم آثارالباقیه (ص347) میفرماید:

«من بر این سَر بودم که تا هنگامى که در نقل ماههاى پارسى هستم تنها به حکایت آن بپردازم و از نزد خویش چیزى بر آن نیفزایم؛ چون کذب و محالات و آراء رکیک بسیار در اخبار (تاریخی) ایرانیان راه یافته؛ ولی اگر در جاى خود دم از تصحیح این اقوال فروبندم ترک نصیحت کرده ام‏...»

*جای بسی تأسّف است که آقای پرویز اذکائی (محقق متن عربی آثارالباقیه) به خود جرأت داده و متن زیبای آثارالباقیۀ عربی را ناهمگن ساخته و بجای عناوین متناسبی همچون "فصل" عناوین نامتعارفی چون "فرگرد" را (آنهم بالای متن عربی!!) اضافه ساخته و حتی از اعداد لاتین برای شماره گذاری استفاده کرده (گویا از اعداد عربی این اندازه دلزده بوده است!) و حواشی خود را نیز به فارسی نوشته (چون گویا عربی نویسی را عیب میدانسته!) و جرأت و جسارت را به حدّی رسانده که در پاورقی 170 از فصل6 (فرگرد ششم!) یک صفحۀ پُر، به جناب ابوریحان بیرونی (مؤلف کتاب) هتاکی کرده که چرا از تاریخ ایران انتقاد کرده است؟! و انتقاد آقای پرویز اذکائی به بیرونی اینست که چرا "خودی ستیزی" و "بیگانه نوازی" کرده است؟! و تلویحاً اشاره به این نموده که چرا بیرونی آنقدر با احترام از قرآن کریم و آیات علمی آن یاد میکند و چرا خرافه های اوستا را با آن یکسان نمیداند!! و سپس با لحنی تمسخرآمیز دربارۀ این مؤلف بزرگوار و نقـّاد باریک بین (ابوریحان بیرونی) مینویسد: "به مَسامع (گوشهای) آن جناب، کراهت بار نیست؟!... اگر بیرونی هفت جان هم داشته باشد (یک توهین بزرگ ضمنی! دقت کنید که این تعبیر زشت را در مورد چه حیوانی... بکار میبرند که: ...هفت جان دارد!!) از همین نقد متین(!!) و مُسکِّت (ساکت کنندۀ!!) من(پرویز اذکایی) جان سالمی بدَر نمیبرَد!...". و در آخر نیز، این شیوۀ نقد تیزبینانۀ بیرونی را نوعی "تبعیض غیر محققانه" و "دین سُرخ کردن زیادی" (!!) لقب میدهد و آن را قابل عفو و بخشش نمیشمارد!! پناه بر خدا!! بیچاره ابوریحان بیرونی!! این است شیوۀ بحث و نقد یک ناسیونالیست! تعصّب خشک و نابجا! فحش و ناسزا! تهمت و ناروا!...


پی نوشت ها:


[1]- یعنی: بخاطر بلندبالایی و شکوهمندی و خوشبویی بَر (بدن) این طفل (اسکندر مقدونی)، مادرش او را به نام گیاه خوشبویی که "اسکندر" است، نام نهاد.

[2]- لختی: قدری، اندازه ای.
[3]- باسنگ: قدرتمند، باوقار.
[4]- نـُعم و بُؤس: دو کلمۀ عربی است، به معنی: شادی و غم، عیش و سختی.
[5]- فردوسی بازهم مدح اسکندر را کرده است! یعنی: گویی که شایستۀ شأن اسکندر مقدونی نبود، جز اینکه به مقام بلند دادگری و پادشاهی و بنیاد حکومتی نوین دست یابد.
[6]- یعنی: پس از اینکه ناهید (مادر اسکندر، اُلمپیاس) به نزد پدرش فیلیپس مقدونی بازگشت، داریوش دوّم (داراب) زنی دیگر گرفت که مادر همان داریوش سوّم باشد (دروغی بزرگ که دیدیم با هیچ تاریخی اندک سازگاری ندارد!).
[7]- باره: اسب (بارَک پهلوی)؛ یعنی از اسب فرود آمد.
[8]- یعنی: بداندیش بر تو.
[9]- تخمه: نژاد (تخمک پهلوی)؛ یعنی: من و تو برادریم و از نژاد ایرانی هستیم! (دروغی تاریخی، که ابوریحان بیرونی به آن انتقاد دارد) چرا باید برای فزون‌طلبی و بیش‌خواهی، ریشۀ هم را بر کـَنیم؟
[10]- اشارۀ ابوریحان بیرونی به "شاهنامه ابومنصوری" است که در ۳۴۶ق به امر ابومنصور محمد بن عبدالرّزاق طوسی (حاکم طوس) و به دست ابومنصور مَعمَری (وزیر او) به رشتهٔ تحریر درآمد. این شاهنامه که به نثر نوشته شده، اصلی‌ترین منبع فردوسی در سرایش شاهنامه بوده و در مقدّمۀ شاهنامۀ فردوسی به این مطلب اشاره شده است (ص5 – "در داستان ابو منصور بن محمد"). در مقدمۀ شاهنامۀ بومنصوری، نسبی جعلی برای عبدالرزاق طوسی آمده که او را به منوچهر و سپس به ایرج و فریدون و در آخر به جمشید (پادشاهانی که هرگز وجود خارجی نداشته اند!) می رساند!
[11]- «مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِنْ قَبْلُ...» (آیین پدرتان ابراهیم(ع) چنین بوده و او بود که از قبل شما را مسلمان نامید...- حجّ: 82).
[12]- اختصاص شیخ مفید(ره)، ص341.
داکتر محمد علی ابدالی

از کتابخانۀ:

داکتر محمد علی ابدالی

نویسنده:

داکتر حمدالله فایده












| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us