څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

زن در ادوار مختلف تاریخ (قسمت پنجم)


در قسمت قبل گفتیم که زن خودکشی افتخار آمیز را آموخت و قرن ها به این کار ادامه داد. امروز میخواهیم چشمدیدهای کسانی که شاهد خودکشی این زنان نگونبخت بودند را با هم بخوانیم. ابن فضلان در سفر نامه خود نوشته است:

به من می گفتند ایشان هنگام وفات سران خود کارهایی درباره آنان انجام میدهند که کوچکترین آنها سوزاندن است. من میل داشتم از آن آگاه شوم. تا آنکه خبر یافتم مردی از بزرگان ایشان درگذشته است. او را درون قبرش گذاشتند و روی آن را برای ده روز با سقف پوشاندند. تا آنکه از بریدن و دوختن لباسش فراغت یافتند. اما درباره اشخاص فقیر، قایق کوچکی برایشان میسازند و جنازه را درون آن گذاشته قایق را می سوزانند. در مورد شخص مالدار، دارائی او را جمع نموده سه قسمت می کنند. یک سوم آن را به کسانش میدهند و با یک سوم آن لباس برایش آماده می کنند. با یک سوم دیگرش شراب تهیه نموده در روزی که کنیزش خود را می کشد و با ارباب خود سوزانده میشود، می گساری می کنند. آنان شب و روز با بی پروائی باده گساری می کنند و (آنقدر شراب می نوشند که) گاهی یکی از ایشان در حالی که جام در دست دارد می میرد. اگر یک نفر رئیس از ایشان بمیرد کسان او به کنیزان و غلامانش می گویند : کدام یک از شماها با او می میرد؟ یکی از ایشان می گوید : من . وقتی چنین گفت نباید هرگز از این فکر بازگردد و اگر بخواهد چنین کند او را رها نمی کنند. بیشتر کسانی که این کار را انجام میدهند [یعنی خودشان را بخاطر ارباب شان قربانی میکنند. م] از کنیزان اند. وقتی شخص پیش گفته درگذشت به کنیزانش گفتند: کی با او می میرد ؟ یکی از ایشان گفت: من . سپس دو کنیز برایش گماشتند تا او را نگاهداری کنند و هر کجا میرود همراهش باشند ، حتی پاهای او را با دست خود بشویند. ایشان کارهای او را از دوخت و دوز لباس و تهیه احتیاجات وی زیر نظر گرفتند. کنیزک هم هر روز به نوشیدن شراب و خواندن آواز و شادی و سرور مشغول بود. چون روز سوزاندن آن مرد و کنیزک فرا رسید به رودخانه ای که قایق او آنجا بود رفتم. قایق را بیرون آورده روی چهارپایه ای از چوب تبریزی قرار دادند و اطراف آن چوب هایی مانند پل های بزرگ گذاشته آنها را امتداد دادند تا روی چوبه های (قایق) نصب شد. آنان همچنان به رفت و آمد مشغول بودند و گفتگو می کردند. ((به زبانی که من نمی فهمیدم. آن شخص هنوز در داخل قبرش بود و او را بیرون نیاورده بودند)) آنگاه تختی آورده ((روی قایق گذاشتند و آن را با لحاف هایی از دیبای رومی)) و پشتی های دیبای ((رومی)) پوشاندند .سپس ((زن پیری که او را)) ملک الموت ((می گویند)) پیش آمد. او تخت را با فرشی که گفتیم پوشانید. این زن دوخت و دوز آن فرش را به عهده داشت. او کنیزان را می کشد و lt;lt;جوان پیرهgt;gt; کت و کلفت و با قیافه خشنی به نظرم رسید. چون سر قبر او رفتند خاک ها را از روی چوب یکسو ریختند و چوب را برداشتند و او را با لفافه ای که در آن مرده بود بیرون آوردند. دیدم جنازه در اثر سرمای محل سیاه شده بود. در قبر او شراب و میوه تازه و یک عدد (طنبور) گذاشته بودند. همه آنها را بیرون آوردند. جنازه فاسد نشده [بود] و به جز [سیاه شدن] رنگ تغییر دیگری در آن روی نداده بود. آنگاه شروال (سراویل) و کفش (ران) و دم پائی (خف) و نیم تنه (قرطق) و جلیقه دیبا (خفتان دیباج) با دکمه های طلائی به تن او پوشاندند. یک کلاه (قلنسوه) از دیبای سموری بر سرش نهادند و او را حمل کردند و به درون چادری که در قایق نصب شده بود بردند و روی لحاف نشاندند و بر پشتی ها تکیه اش دادند. شراب و میوه و ریحان آورده نزد او گذاشتند. مقداری نان و گوشت و پیاز (نیز) آورده در پیش او انداختند. (سپس) یک سگ آوردند و آن را دو نیم کردند و به درون قایق انداختند. آنگاه تمام سلاح های او را آوردند و پهلویش نهادند. پس از آن دو دام آورده آنقدر آنها را راندند تا غرق کردند، آنگاه با شمشیر آنها را قطعه قطعه کرده گوشت شان را در قایق انداختند. پس از آن دو گاو آورده آنها را نیز قطعه قطعه کردند و به درون قایق انداختند. آنگاه یک خروس و یک مرغ حاضر کردند و آنها را کشتند و در قایق انداختند. کنیزکی که می خواست کشته شود همچنان در رفت و آمد بود و داخل یک یک چادرهای سان میشد و صاحب چادر با او آمیزش جنسی میکرد و به او میگفت: به مولای خودت بگو که من بخاطر محبت او این کار را کردم. چون عصر روز جمعه فرا رسید کنیزک را به طرف چیزی که به شکل چهار چوب در آن ساخته بودند بردند. او پاهای خود را روی کف دست مردان گذاشته بود، و به آن چهار چوب نزدیک میشد و با ((خود)) چیزی می گفت. آنگاه او را پایین آوردند و بار دوم بالا بردند و همان کار بار اول را انجام داد. برای بار سوم او را پائین آوردند و بالا بردند و همان کار دو بار اول را کرد. پس از آن یک مرغ به او دادند و [کنیزک] سر آن را کنده به یک سو انداخت. آنها مرغ را گرفته به درون قایق انداختند. من راجع به کنیزک از ترجمان استعلام کردم. گفت: بار اول که او را بالا بردند گفت: ((اینک پدر و مادرم را می بینم)) بار دوم گفت: اینک همه کسان خود را که مرده اند ((می بینم نشسته اند، و بار سوم گفت: اکنون مولای خود را می بینم که در)) بهشت ((نشسته. چه بهشت زیبا و سبز و خرمی!)) مردان و ((غلامان)) همراه او هستند ((و او مرا میخواند)) (( مرا نزد او ببرید)) سپس او را به طرف قایق بردند. آنگاه ((دو النگو را که در دست داشت بیرون آورد)) به زنی که ((ملک الموت)) نامیده می شود و او را می کشد، داد و دو خلخال را که با خود داشت بیرون آورده((به دو کنیز در خدمتش که دختران)) زن معروف به ملک الموت بودند تسلیم نمود. سپس او را به سوی قایق بالا بردند، اما درون چادر نکردند. آنگاه مردها با سپر و چوب پیش آمدند و یک جام شراب به او دادند. او بر آن جام آواز خواند و آنرا نوشید. ترجمان به من گفت: به این شکل با زنان همراه خود خداحافظی میکند. پس از آن یک جام دیگر به او داده شد و آن را گرفت و آواز خود را دنبال نمود. پیرزن او را به خوردن شراب و رفتن به درون چادری که مولایش در آن بود تشویق می کرد. ناگاه دیدم کنیزک حیرت زده به تردید افتاد و خواست به درون چادر برود و ((سر خود را)) میان چادر و قایق باد. پیرزن سر او را گرفته به درون چادرش برد و خود نیز همراه او رفت. مردها با چوب بر سپر ها می زدند تا مبادا داد و فریاد او به گوش برسد و کنیزان((دیگر به وحشت افتند)) و نخواهند با مولای خود بمیرند. سپس شش نفر مرد به درون چادر رفتند و همگی شان با کنیزک آمیزش کردند. آنگاه او را پهلوی مولایش خواباندند و دو نفر دو پا و دو نفر دو دست او را گرفتند. پیرزنی که ملک الموت نام دارد ریسمانی ((به طور مخالف)) به گردن او انداخت و آن را به دو نفر داد که بِکشند . خود او با خنجر لبه پهن پیش آمد و ((آن را در چند جای دنده هایش فرو باد و بیرون کشید)) و آن دو مرد گلویش را با ریسمان فشردند تا جان سپرد. [1]

زنان هندی هم سرسختانه به این رسم عمل میکردند. ابن بطوطه جهانگرد مشهور مغربی که در هند شاهد رسم ساتی بود، در سفر نامه اش می نویسد:

جمعی را دیدم که به شتاب از جانب اردوی ما می آیند. برخی از رفقای ما هم با آنها بودند. پرسیدم چه خبر است، گفتند: کافری از هندیان مرده و اینک آتش برافروخته اند تا جسد او بسوزانند ، زن او نیز می خواهد خویشتن را با جسد شوهر بسوزاند. این عده بعد از انجام مراسم بازگشتند و چنین حکایت کردند که زن دست در گردن شوهر مرده خویش افکنده بود و تا هنگامی که هر دو سوختند دست بر گردن او داشت. بعد از این ماجرا من گهگاهی در آن کشور شاهد این منظره بودم و می دیدم که زنی از کفار هند خود را زینت کرده و سوار اسب شده و مردم از مسلمان و کافر به دنبال او روان گشته اند و کوسها و بوق ها پیشاپیش او میزنند و برهمنان که بزرگان هندیان بشمارند در پیرامون زن حرکت میکنند و برای اجرای مراسم سوزاندن میروند، این ماجراها هرگاه در نواحی که تحت تسلط سلطان است اتفاق بیفتد برای سوزاندن اجازه خاصی میگیرند. پس از چندگاهی من در یکی از شهرهای هندوستان بودم که مجری نام داشت و بیشتر سکنه آن از کفار بودند، اما امیر شهر یکی از مسلمانان سامری سند بود. در نزدیکی این شهر عده ای از کفار نافرمان موضع گرفته بودند و روزی جاده را هم قطع کردند، امیر مسلمان شهر به جنگ آنان شتافت گروهی از رعایای مسلمان و هندو نیز با او بودند. جنگی سخت در میانه اتفاق افتاد که در نتیجه آن هفت تن از رعایای هندو کشته شدند. سه تن از این کشتگان زن داشتند و زنان آنان متفقاً قرار گذاشتند که خود را بسوزانند. اینکه زن بعد از مرگ شوهر خود را بسوزاند در مذهب هندویان واجب نیست اما از مستحبات بشمار است [به شمار میرود] و عملی است که مایه افتخار خانواده زن می شود و دلیل وفاداری زن نسبت به شوهر می باشد. زنی که حاضر به سوزاندن خود نگردد جامه خشنی بر تن میکند و زندگانی خود را در میان خانواده با نومیدی و خواری میگذارند و او را همسر بی وفایی میدانند. باری چون زنان مقتولین مزبور بر سوزانیدن خود هم پیمان گشتند سه روز تمام با ساز و آواز و شادی و خوردن و نوشیدن بسر بردند، چنانکه می خواهند دنیا را وداع گویند. در این مدت زنان شهر از همه سوی به دیدار آنان می آمدند و روز چهارم بامدادان، آن سه زن خود را زینت کرده و معطر ساخته سوار اسب شدند، هر یک از آنان نارگیلی به دست راست داشت که با آن بازی میکرد و آیینه ای به دست چپ که در آن رخسار خود را می نگریست، برهمنان گرداگرد آنان را فراگرفته بودند و نزدیکان و خویشاوندان آنان نیز حاضر بودند، پیشاپیش گروه، طبل ها و بوق ها و شیپور ها زده میشد و هرکس از هندویان به یکی از آنان می رسید سفارش میکرد که سلام مرا به پدرم یا برادرم یا مادرم یا رفیقم فلانی برسان و زن میگفت چشم و می خندید! من نیز با رفقای خود سوار شده راه افتادم تا چگونگی این مراسم را از نزدیک ببینم. سه میل همراه آن گروه حرکت کردیم تا به جای تاریک پرآبی که درختان انبوه بر سر تا سر آن سایه افکنده بود رسیدیم. در وسط درختان چهار قبه زده بودند و در هر یک از قبه ها بت سنگی قرار داشت. در میان آن قبه ها آبدانی بود که زیر سایه متراکم انبوه درختان واقع شده چنانکه آفتاب از لابلای شاخه ها عبور نمی توانست کرد. منظره این جایگاه به یکی از بقعه های دوزخ شباهت داشت و چون بدانجا رسیدیم زنها بر کنار آبدان پیاده شدند و در آب رفتند و هرچه لباس داشتند از تن درآورده با زیورآلاتی که همراه آنان بود تصدق دادند. سپس برای هر کدام از آنان جامه ای نبریده از پارچه پنبه ای زبر و ساده آوردند که پاره ای از آن را بر کمر خود بستند و پاره دیگر را بر سر و دوش خود انداختند، در نزدیکی این آبدان در میان گودالی آتش برافروخته بودند و روغن کنجد در آن می ریختند که بر شدت اشتعال آن می افزود . در آنجا در حدود پانزده تن مرد بودند که بسته های هیزم از چوب های نازک در دست داشتند و در حدود ده تن دیگر هم بودند که کُنده های بزرگ تر هیزم با خود داشتند و عده ای طبال و بوق زن هم بودند و همه منتظر تا زن ها برسند. منظره آتش به وسیله پرده ای که مردان گوشه های آن را به دست داشتند نهفته بود تا دیدار آن موجب وحشت نگردد. اما یکی از زن ها چون به کنار پرده رسید آن را به خشونت از دست مردان درکشید و گفت: ما را می ترسانی از آتش؟ من میدانم او آتش است، رها کن ما را. وی در حین گفتن این سخنان خنده میزد و آنگاه دست ها را به علامت سلام و احترام به آتش بر سر خود فراز آورد و خویشتن را در آتش افکند که خروش طبل ها و بوق ها و شیپور ها برخاست و مردانی که بسته های هیزم در دست داشتند آن را در آتش افکندند و عده ای دیگر کنده های چوب را که با خود داشتند روی نعش زن می انداختند تا حرکت نکند، فریاد و غوغایی برخاست و ولوله در پیچید و من از مشاهده این احوال نزدیک بود از اسب به زمین افتم که رفقای من ملتفت شدند و فورا آبی آورده بر سر روی من ریختند و از آن جا مراجعت کردیم. [2]

ابن بطوطه می نویسد به مورد دیگری هم اشاره میکند:

خواهر زاده وزیر خواجه جهان درصدد قتل دایی خود برآمد و قصد او این بود که اموال وی را بردارد و پیش شریف جلال الدین برود که در بلاد معبر سر به شورش برداشته بود. لیکن راز او فاش گردید و با جمعی از امرا گرفتار شد. به فرمان سلطان امیران یاغی را مقتول ساختند و خود او را پیش دایی اش فرستادند.

چون خواهر زاده وزیر را پیش او آوردند فرمان داد تا او را نیز مانند کسانش بکشند. کنیزکی بود که وی را بسیار دوست می داشت، تقاضا کرد تا کنیزک را نزد او آوردند و چون بیاوردند برگی از تنبول به وی داد، کنیزک نیز به او تنبول تعارف کرد، بعد دست در گردن هم انداخته وداع کردند، آنگاه او را زیر پای پیلان انداختند و پوستش را کنده با کاه بینباشتند. شبانگاه کنیزک از خانه درآمد و در نزدیک و در نزدیکی های همان جایی که او را کشته بودند خود را در چاهی انداخت. بامدادان جسد وی را یافتند و عاشق و معشوق را در یک گور به خاک سپردند و آنجا را گور عاشقان می نامند.[3]



منابع :

[1] _سفرنامه ابن فضلان ، ص ۱۰۴ تا ۱۰۸

[2] _ سفرنامه ابن بطوطه ، ج دوم ، ص ۳۶ تا ۳۸

[3]_ سفرنامه ابن بطوطه ، ج دوم ، ص ۱۸۸

شریف منصور

از کتابخانۀ:

شریف منصور

نویسنده:

شریف منصور


    منابع :

  • ..









| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us