څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

دزدانه دیدن معشوقه


دزدانه دیدن معشوقه

دزدانه دیدن معشوقه
مرجان و شکیب

مرجان و شکیب هر دو دختر کاکا و پسر کاکا بودند، یک سال قبل با هم نامزد شدند.
مرجان و شکیب یکدیگر را عاشقانه دوست داشتند. مگر اختلافات فامیلی آنها بالای باغ و زمین های میراثی که از پدرکلان برایشان مانده بود. مناسبات هر دو فامیل را برهم زد. پدر شکیب برادر بزرگ و پدر مرجان برادر کوچک بود.
به گفته پدر مرجان در هنگام تقسیم زمین ها پدر شکیب به او خیانت کرده سهم بیشتر گرفته بود. این اختلافات روز تا روز بیشتر شده بالاخره رفت و آمد هر دو فامیل قطع شد و پدر مرجان در یکی از همان روز ها که از شدت خشم می لرزید زد، فریاد زد: شکیب حق ندارد تا روز عروسی به دروازه خانه ام پای خود را بگذارد.
این قطع روابط برای دیگران چندان مهم نبود. اما این فیصله برای
شکیب خیلی سخت بود. زیرا او از ملاقات و دیدار نامزد عزیزش مرجان که هر دو عاشق هم بودند محروم گردیدند.
مرجان و شکیب شب ها تا سحر در فراق یکدیگر اشک می ریختند.
شکیب در جستجوی راهی بود که بتواند یار شیرین خود را ملاقات کند. همان بود که شب و روز در حوالی خانه کاکای خود کشیک می داد، در دل دعا می کرد و آرزو داشت، روزی برسد که تمام اعضای خانواده کاکا دسته جمعی در کدام مهمانی و یا محفل عروسی بروند. تا او بتواند دزدانه به ملاقات نامزدش مرجان برود.
شکیب چون مجنون زار و‌پریشان از فاصله نه چندان دور خانه کاکا را تحت نظر داشت.
او منتظر فرصت بود، بعد از ماه ها در یکی از روز های تابستان ، متوجه شد که تمام اعضای خانواده کاکا به جز مرجان از خانه بیرون شدند.
شکیب از خوشی سر از پا نمی شناخت، وقتی مطمئن شد خانه خلوت است آهسته درواز کوچه را تک تک کرد: بعد از لحظاتی مرجان دروازه را باز کرد، شکیب چون توپ خود را به درون حویلی پرتاب کرد.
مرجان که از ترس می لرزید ، وارخطا فریاد زد شکیب! تو چرا آمدی از جانت سیر شدی؟ اگر پدرم و برادرانم بیایند، ترا زنده نمی گذارند.
شکیب عذرانه گفت: ، عزيزدلم! به خدا از دوری و فراقت ميميرم.
مرجان عزیز! ماه ها در انتظار چنین فرصت بودم که بتوانم یک بار ترا در آغوش بکشم.
شکیب آغوش باز کرد و گفت : عزیز دلم ! نزدیک است از دوری و فراقت دیوانه شوم و سر به صحرا بزنم.
زندگیم مرجان! از همان روزیکه کاکایم برایم اخطار داد که حق ندارم پا به این خانه بگذارم. هر روز بامداد تا شام دورا دور خانه تانرا مانند زیارت طواف می کنم و پیش خدا دعا می کنم اگر بتوانم یک بار چشمانم به چهره زیبایت روشن گردد.
مرجان که اشک می ریخت با صدای حزین گفت : فقط تو تنها دق شدی من هم نزدیک است از دوری ات بیمیرم. هر دو لحظاتی در آغوش هم فرو رفتند.
شکیب چند بوسه آبدار از رخسار اشک آلود مرجان گرفت و گفت : عزیزم زیاد خود را جگر خون نکن، من هر وقت در همین نزدیکی می باشم، همین که کسی به خانه تان نبود مانند امروز به داخل مى آيم.
مرجان که هنوز هم هق هق گریه اش قطع نشده بود، با شنیدن این سخنی شکیب پُخ زد و بلند خنديد، خود را از آغوش شکیب بیرون کشید و به چهره مردانه شکیب خیره شد و گفت: شکیب جان! تو جادوگر هستى كه از پشت در هاى بسته ميدانى در خانه ما كسى است يا خير.
شکیب رخسار گلابی مرجان را بوسيد و بينى قلمى و باريك او را كش كرده گفت: نه! جان و جگرم! اين كار را خودت مى كنى! مرجان وارخطا در جايش ايستاده شد گفت : نه! من هيچ كاري كرده نمى توانم ، شکیب خنديده گفت: ترسو گگ مه ، چرا وارخطا شدى؟ اگر كسى در خانه بود، چشمان مرجان از حدقه برامد، مى خواست باز اعتراض كند. شکیب انگشت بر لب مرجان گذاشت ، هيس!او را به خاموشى دعوت كرد ، مرجان ابرو های كمان مانند خود را بطرف بالا فشار داد و چشمان خود را بیشتر باز نمود. شکیب لبخند زد و گفت: مرجان عزيزم! اگر كسى در خانه نبود، پرده هاى کلکین اطاق سر كوچه را در یک طرف جمع کن.
در آن وقت من آهسته دروازه حویلی را تك تك ميكنم ، تو به سرعت مى آيى دروازه را باز می کنی و من مانند امروز خود را به داخل می اندازم و ترا سخت در آغوش کشیده سر و رویت را بوسه باران می کنم. لحظاتى همديگر را مى بينيم و دوباره می روم.
مثل كه مرجان هم از اين پلان شکیب خوشش آمد ، خنده مليح بر لبان زیبایش نقش بست و چهره مهتابی اش چون گُل شگفت. سر خود را به علامت تایید تکان داد. از اینکه هر دو دلداده از بازگشت اعضای خانواده نگران بودند، به ناچار از همدیگر جدا شدند و خدا حافظى كردند. شکیب از خانه بدر شد و به سرعت از خم و پيچ کوچه ها رد شد و بسوى منزل خویش رفت.
شکیب در دوران فراق و جدایی چند بار، یار عزیزش مرجان را ملاقات كرد.
شکیب و مرجان واقعآ دو جسم و دارای یک قلب بودند، از دوری هم چون گل های خزان دیده زرد و زار گشته بودند.
شکیب بار ها اعتراض گونه برای خانواده خود گفته بود. لعنت بر آن مال میراثی که زندگی من و مرجان را به بازی گرفته. آخر بگوئید گناه من و مرجان چه است که به خاطر این میراث سبیل شده باید در فراق همدیگر بسوزیم؟
ادامه در کتاب قلعه مخوف
صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محک یادگار











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us