څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

عقب ميله هاى زندان


عقب میله های زندان
زرمینه دخترک زیبا روی اما زرد و زار با لبان داغ زده در عقب میله های زندان زنانه در بادام باغ شهر کابل ؛ شب وروز میگذراند و منتظر سرنوشت نامعلوم خویش می باشد ،
قصۀ غم انگیزیش را در میان اشک و آه چنین بیان میکند.
یکی از شبهای تاریک و سرد ماه جدی سال 1371 بود .
طوفان بشدت میوزید و زوزه میکشید . صدای شکستن شاخچه های درختان آرامش شب را برهم ميزد ، هراس و ترس در دلها جا میگیرفت.
مادرم با صدای حزین و بغض آلود گفت : بابه زرمینه هنوز سر زمستان است . نه برق داریم و نه مواد سوخت.
پدرم با رنگ پریده و لب های تف زده تک سرفه ای کرد و گفت ؛ خدا مهربان است .باقیمانده لباس ها را فردا میبرم . اگر تا شام فروخته شد یک سیر ذغال میاورم .
مادرم غُم غُم کرد . اما فهمیده نشد كه چه گفت . پدرو مادرم من و دو برادرم را چون مرغان درزیر بالهای خود گرفتند. و لحاف صندلی را که یگانه جنس باقمانده بود بر سر ما کشید.
نیمه های شب بود که درب کوچه به شدت کوبیده شد . پدر و مادرم هر دو چون فنر از جا پریدند، چراغک تیلی را روشن کردند و دوان دوان بسوی کوچه رفتند.
من و دو برادرکم از ترس میلرزیدیم . صدای گپ گپ بلند و بلند تر شد. چهار نفر مسلح بودند. یکی شان با صدای هیبتناک صدا زد . هرچه پول و طلا دارید بیاورید . پدرم به عجز گفت : من معلم هستم . هیچ چیز ندارم .
سه نفر دیگر بعد از جستجوی خانه برگشتند و گفتند ؛ آمر صاحب چیزی بدرد بخور ندارند. آمرشان صدا زد سر شان از زدن است ، خیر یک چیز با ارزش دارند.
گوش هایم را تیز کردم . همه قهقه زدند. صدای گریه و زاری مادرم را شنیدم . تا نزدیکی های صبح فریاد و ناله هایش بگوشم میرسید ، دیگر بیاد ندارم .
وقتی به هوش آ مدم در شفاخانه بودم . داکتر گفت : از یک خانواده پنج نفری تنها همین دخترک زنده مانده . وقتی مرخص شدم کاکایم مرا به خانه خود برد . از همان روز مورد توهین و تحقیر فامیل کاکایم قرار گرفتم .و چون نوکر شان مصروف کار و بار خانه بودم . روزی همسایه ما که یک خانم معلم بود . از کاکایم خواهش کرد که مرا شامل مکتب کند و مصارف مکتبم را نیز بدوش می گیرد . اما خانم کاکایم قبول نکرد و گفت : خودم به دستیار ضرورت دارم .
خانم کاکایم در هفته یک بار اطفالش را بمن می سپرد که به حمام ببرم و همه را پاک بشویم .
من هم هر چهار شانرا با خود میبردم و خیلی خوش بودم که اقلآ هفته یکبار بیرون رفته میتوانم.
در یکی از روزها با هاشم که جوانی خوش تیپ و خوش لباس بود و هر هفته سر راهم قرار میگرفت و به تبسم و حرکاتش علاقمندی خود را بمن نشان می داد . من هم سخت فریفته اش شده بودم. یگان روز به بهانه خرید سودا به اجازه خانم کاکایم بیرون میرفتم تا هاشم را
باقی در کتاب مذکور
صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محك ياد گار












| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us