څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

اختطاف


اختطاف
صبحدم طبق عادت از خواب بیدار شدم . چشمانم را با پشت دست مالیده به اطرافم نگاه کردم از هارون خبری نبود. از جا برخاستم پرده های کلکین را پس زدم اشعه زرین آفتاب پرتو افشانی میکرد .
صدا زدم هارون ....! هارون ....! کسی جواب نداد، به تشویش شدم . اتاق ها را گشتم از هارون خبری نبود بسوی کوچه رفتم درب حویلی قفل بود اما کلیدش نبود.
هارون هرشب درب حویلی را می بست و کلی آنرا بداخل قفل میگذاشت ؛ میگفت شرایط وطن خوب نیست در هنگام ضرورت سرگردان نشویم .
دلم گواهی بد میداد . هرقدر فکر میکردم مغزم کار نمیداد که کجا رفته باشد ، بدون اطلاع جای نمی رفت زیرا هردو در این شهر تک و تنها بودیم ، در مبایلش زنگ زدم خاموش بود.
دست و پایم را لرزه گرفت حیران بودم چه کنم ؟ از کی کمک بخواهم . فامیل های ما ؛ در خارج از کشور زندگی میکردند. ما هر دو بعد از ازدواج با توافق هم به کشور آبایی خود آمدیم و در شهر کابل مسکن گزین شدیم . هارون در رشته اقتصاد تحصیل کرده بود مصروف تجارت بود.
بر تخت خوابم نشستم به آواز بلند گریه سر دادم ؛ بار بار خود و هارون را ملامت کردم که چرا برخلاف خواست فامیل های ما این جا امدیم . آنها برای ما گفتند ، که اوضاع وطن خوب نیست … .
اشک هایم چون باران بهاری بی وقفه میبارید . با پشت دست پاک کردم نشد . چادرم را در رویم با هر دو دست گرفتم تا توان داشتم گریستم . دلم ضعف شد ساعت ها در روی تخت خواب افتاده بودم .
چشم هایم را به زحمت باز کردم خانه در تاریکی فرو رفته بود . توان نداشتم که برخیزم و چراغ را روشن کنم.
به هر طرف نگاه میکردم از ترس و وحشت می لرزیدم . حیران بودم ؛ چه کنم به کجا روم ؟ از ترس چشمانم را بستم . صدای باز شدن درب کوچه را شنیدم . با خود گفتم حتمآ هارون امد . دیدن دوباره هارون را بر تخت خوابم موهبتی بزرگ میدانستم. دیگر صدا نشنیدم همه جا در خاموشی وهم انگیز فرو رفت . گفتم حتمآ خیالاتی شده ام . کور مال کور مال دستک زدم گوشه لحاف را برسرم کشیدم . بوی عطر هارون به مشامم رسید . گفتم حتمآ خودش است . میخواهد با من شوخی کند. سرم را از زیر لحاف کشیدم گوش هایم را تیز کردم . صدای پا به وضاحت شنیده میشد . ترس و وهم بر من غلبه کرده بود . چشمانم را به در دوخته بودم . دیگر به تاریکی عادت کردم همه جا را دیده میتوانستم . دروازه اتاق خواب آرام باز شد ، گُرپ گرُپ قلبم زیاد شده میرفت . چشمانم از حدقه برامده بود.
دروازه نیمه باز ماند. نه کسی امد و نه کسی رفت... رعب و وحشت سرا پایم را فرا گرفته بود. از ترس نفسم بند شده بود ، چشمانم را بستم. هر لحظه منتظر بودم که یک دست نزدیک میشود و گلویم را می فشارد.
دقایقی وحشتناک بود و به کندی میگذشت . احساس کردم که دستی گلویم رافشار میدهد به نفس نفس افتادم ، دیگر نفهمیدم . نمیدانم بی هوش بودم و یا خواب . وقتی چشم باز کردم چراغ اتاق روشن بود.
از بستر برخاستم به آشپزخانه رفتم . شیردهن نل آب را باز کردم گیلاس را گذاشتم خوب سرد شود . با عطش تمام گیلاس آب را تا اخر نوشیدم حالم کمی بهتر شد .
از کتاب اختطاف:
مؤلف: صالحه محک یادگار
صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محك يادگار












| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us