څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
دل از ندامت هستی مکدر ا فتاده ست دگر ز یاس مگو خاک بر سر افتاده ست درین بساط تنزه کجا، تقدس کو مسیح رفته و نقش سم خر افتاده ست مرو به باغ که از خنده کاری گلها درین هوسکده رسم حیا برافتاده ست فلک شکوه برآ، از فروتنی مگذر بلندی سر این بام بر در افتاده ست به هرطرف نگری خودسری جنون دارد جهان خطی ست که بیرون مسطر افتاده ست به غیر چوب زمینگیری از خران نرود عصاکجاست که واعظ ز منبر افتاده ست نرفت شغل گرفتاری از طبیعت خلق قفس شکسته به آرایش پر افتاده ست کسی به منع خودآرائی ات ندارد کار بیا که خانهٔ آئینه بی در افتاده ست سرشک آینه نگذاشت در مقابل آه ز بی نمی چقدر چشم ما تر افتاده ست به عافیت چه خیال است طرف بسش ما مریض عشق چوآتش به بسترافتاده ست فسانهٔ دل جمع از چه عالم افسون بود محیط در عرق سعی گوهر افتاده ست توهم به حیرت ازبن بزم صلح کن بیدل جنون حسن به آئینه ها درافتاده ست



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us