څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسائی ست که خو دپرستی عالم بهار یکتائی ست نه گلشنی ست به پیش نظر، نه دشت و نه در بلندی مژه ا ث منظر خودآرائی ست بهار رمز ازل تا چه وقت کیرد رنگ هنوز نغمهٔ نی تشنهٔ لب نائی ست مگیر ز غیب برآئیم تا عیان گردیم ز خود نشان چه دهد قطره ای که دریائی ست ز ذات محض چه اسما که برنمی آئیم جهان وهم و گمان فطرت معمائی ست دل از تکلف هستی جنون نمائی کرد نفس در آینه رنگ بهار سودائی ست به بلزم وصل جنون ناگزبر عشه افتاد ز منع بلبل ادب کن بهار سودائی ست کس به ستر عیوب نفس چه چار ند غبار نیستی آئینه ایم و رسوائی ست لطافتی ست به طبع درشتی آفاق مقیم پرده سنگ انتظار مینائی ست شکست بام و دری چند می کند فریاد که از هوا به در آئید خانه صحرائی ست به عرض نیم نفس کس چه گردن افرازد حباب ما عرق انفعال پیدائی ست تو هم دری چو شرر واکن و ببند، بس است به کارخانهٔ فرصت عدم تماشائی ست فتاده ایم به راهت چو سایه جبهه به خاک ز پش ما به تغافل زدن چه رعنائی ست رعونتی به طبعت که چون غبار سحر اگر به باد روی پیشت اوج پیمائی ست تلاش کعبه و دیرت نمی رود بیدل بهشت و دوزخ خویشی خیال هرجائی ست



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us