څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
دی حرف خرامش به لبم بال گشا رفت دل در بر من بود ندانم به کجا رفت خودداری و پابوس خیالش چه خیال است می بایدم از دست خود آنجا چو حنا رفت ما و گل این باغ به هم ساخته بودیم فرصت تنک افتاد سر و برگ وفا رفت پیش که گریبان درم ای وای چه سازم کان تنگ قبا از برم آغوش گشا رفت در ملک خیال آمد و رفت نفسی بود اکنون خبر دل که دهد قاصد ما رفت فرصت شمر وهم امل چند توان زیست این وعدهٔ دیدار قیامت به کجا رفت هر خارکه دیدم مژه ای اشک فشان بود حیرانم ازپن دشت کدام آبله پا رفت مقدوری اگر نیست چه حاصل ز هدایت هشدارکه بی پا نتوان ره به عصا رفت دعوت هوسان سخت تکالیف کمینند ای آب رخ شرم نخواهی همه جا رفت بر ما هوس بال هما سایه نیفکند صد شکر که این زنگ ز آئینهٔ ما رفت مو کرد سیاهی دم خاموشی چینی شد سرمه خط جاده ز راهی که صدا رفت چون رنگ عیان نیست که این هستی موهوم آمد زکجا آمد و گر رفت کجا رفت از عمر همین قدر دو تا ماند به یادم این رخش سبک سیر عجب نعل نما رفت بیدل دم هستی به نظرها سبکم کرد خاکم چو سحر از نفس آخر به هوا رفت



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us