څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
توخودشخص نفس خوئی که بادل نیست پیوندت کدام افسون ز نیرنگ هوس افکند در بندت درتن ویرانهٔ عبرت به رنگی بی تعلق زی که خاکت نم نگیردگر همه در آب افکندت ندانم ازکجا دل بستهٔ این خاکدان گشتی دنائت پشه ای داری که نتوان از زمین کندت ندارد دفتر عنقا سواد ما و من انشا کند دیوانهٔ هستی خیالات عدم چندت غبارکلفت خویشی نظر بند پس وپیشی به غیر از خود نمی باشد عیال و مال و فرزندت به هر دشت و در، از خود می روی و باز می آئی تو قاصد نیستی تا عرصه ها هرسو دوانندت ز خودگریک قلم جستی ز وهم جزو وکل رستی تعلقها نفس واری ست کاش از دل برآرندت دماغ فرصت این مقدار بالیدن نمی خواهد به گردون برده است از یک نفس سحر سحرخندت زمینگیری به رنگ سایه باید مغتنم دیدن چه خواهی دید اگر در خانهٔ خورشید خوانندت ز دست نیستی جزنیستی چیزی نمی آید کجائی چیستی آخرکه آگاهی دهد پندت خرابات تعین بر حبابت خنده ها دارد سبو بر دوش اوهامی هوا پرکرده آوندت به حرف و صوت ممکن نیست تمثالت نشان دادن نفس گیرد دوعالم تا به پیش آئینه دارندت به معنی گر شریک معنی ات پیدانشد بیدل جهان گشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us