څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
دارم ز نفس ناله که جلاد من این است در وحشتم از عمرکه صیاد من این است برداشته چون بو روان دانهٔ اشکی آوارهٔ دشت تپشم زاد من این است مدهوش تغالکدهٔ ابروی یارم جامی که مرا می برد از یاد من این است چون صبح به گرد رم فرصت نفسم سوخت آن سرمه که شد رهزن فریاد من این است سنگی به جگر بسته ام از سختی ایام آئینه ام و جوهر فولاد من این است هم صحبت بخت سیه از فکر بلندم در باغ هوس سایهٔ شمشاد من این است چشمی نشد آئینهٔ کیفیت رنگم شخص سخنم، صورت بنیاد من این است دارم به دل از هستی موهوم غباری ای سیل بیا خانهٔ آباد من این است هر ناله به رنگ دگرم می برد از خویش در مکتب غم سیلی استاد من این است دست مژه برداشتنم، عرض تمناست حیرت زده ام شوخی فریاد من این است از الفت دل چاره ندارم چه توان کرد دام و قفس طایر آزاد من این است با هر نفسم لخت دلی می رود از خوبش جان می کنم. و تیشهٔ فرهاد من این است هر حرف که آید بسه لبم نام تو باشد از نسخهٔ هستی سبق یاد من این است گردی شوم وگوشهٔ دامان تو گیرم گر بخت به فریاد رسد داد من این است چون اشک ز سرگشتی ام نیست رهائی بیدل چه کنم نشئهٔ ایجاد من این است



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us