څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را که نقش پای هم گرداب شد فرهاد و مجنون را جنون می جوشد از مدّ نگاه حیرتم اما به جوی رگ صدانتوان شنیدن موجهٔ خون را چو سیمت نیست خامش کن که صوتت براثرگردد صداهای عجایب از ره سیم است قانون را تبسم ازلب او خط کشید آخر به خون من نپوشید از نزاکت پردهٔ این لفظ مضمون را به هرجا می روم ازحسرت آن شمع می سوزم جهان آتش بود پروانهٔ از بزم بیرون را درشتیهاگوارا می شود در عالم الفت رگ سنگ ملامت رشتهٔ جان بود مجنون را به خون می غلتم از اندیشهٔ ناز سیه مستی که چشم شوخ او درجام میحل کرد افیون را دل داناست گر پرگارگردون مرکزی دارد چو جوش می، سر خم مغز می داند فلاطون را چه سازد موی پیری با دل غفلت سرشت من که برآلایش باطن تصرف نیست صابون را مشو زافتادگان غافل که آخر سایهٔ عاجز به پهلو زیردست خویش سازدکوه وهامون را ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین گلشن به سر خاکستر است از دورگردون طبع موزون را



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us