څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
رخصت نظاره ای گر میدهد جانان مرا می کشد خاکستر خود در ته دامان مرا از اثرپردازی ناموس الفتها مپرس شانهٔ زلف تحیر میشود مژگان مرا بسکه گرد تیره بخیهاست فرش خانه ام هرکه شد آئینهٔ او میکند حیران مرا بر امید ابر رحمت دامنی آلوده ام سیل پوشدرخت ماتم گرشود مهمان مرا کشتزار حسرتم کز تیر باران غمت می کند آب از حیا بی برگی عصیان مرا از ثبات من چه میپرسی بنای حیرتم ریشه در دل میدواند دانهٔ پیکان مرا هر رگ گل شوخی چین جبین دیگراست سیل میگردد هوای جنبش مژگان مرا در غمت آخر هجوم ناتوانیهای دل بی رخت سیر چمن کم نیست اززندان مرا معنی برجستهٔ شوقم نمی گنجم به لفظ می کند چون ناله در جیب نفس پنهان مرا سرخوش این باغم و اندیشهٔ بیحاصلی همچو بوی گل نگردد پیرهن عریان مرا از دل خون بسته گفتم عقده واری واکنم می دهد ساغر به طاق ابروی نسیان مرا گوی سرگردنم و درعرصهٔ موهوم حرص دانه های نار جوشید از بن دندان مرا درد الفت بودم و با بیخودی میساختم قامت خم گشته شد آخر خم چوگان مرا گرشوم بیدل چوآتش فارغ ازدود جگر اضطراب دل چو اشک آورد بر مژگان مرا



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us