څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
خواجه تاکی باید این بنیاد رسوائی که نیست برنگینها چند خندد نام عنقائی که نیست دل فریبت می دهد مخموری و مستی کجاست د ر بغل تا چند خواهی داشت مینائی که نیست خلق غافل درتلاش راحت از خود می رود ناکجا آخر برون آرد سر از جائی که نیست هرچه بینی در جنون زار عدم پر می زند گرد ما هم بال می ریزد به صحرائی که نیست ملک هستی تا عدم لبریز غفلتهای ماست گر بفهمدکس همین دنیاست عقبائی که نیست بیش از آن کز وهم دی آئینه زنگاری کنید در نظرها روشن است امروز، فردائی که نیست نرگسستانهاست هرسو موجزن اما چه سود کس چه بیند زین چمن بی چشم بینائی که نیست همتی نگشود بر روی قناعت چشم خلق کثرت ابرام برهم بست درهائی که نیست زحمت تحقیق ازین دفتر نباید خواستن لب به هم آوردنی می خواهدانشائی که نیست آنقدر از خودگذشتنها نمی خواهد تلاش چشم بستن هم پلی دارد به دریائی که نیست در خیال آباد امکان ازکجا آتش زدند عالمی راسوخت حیرت در تماشائی که نیست هوش اگر داری ز رمزکن فکان غافل مباش زان دهان بی نشان گل کرده غوغائی که نیست بیدل این هنگامهٔ نیرنگ داغم کرده است خار شد رنج تعلق باز در پائی که نیست



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us