څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
هوس مشتاق رسوائی مکن سودای پنهان را به روی خندهٔ مردم مکش چاک گریبان را به برق ناله آتش در بهار رنگ و بو افکن چو شبنم آبروئی نیست اینجا چشم گریان را براین محفل نظر واکردنم چون شمع می سوزد تبسم در نمک خواباند این زخم نمایان را کفی افشانده ام چون صبح لیک از ننگ بیکاری به وحشت دسته می بندم شکست رنگ امکان را به عرض ناز معشوقی کشید ازگریه کار من سرشک آخر سرانگشت حنائی کرد مژگان را نقاب از آه من بردار و چاک دل تماشاکن حجابی نیست جزگرد نفسها صبح عریان را غباری دیده ای دیگر ز حال ما چه می پرسی شکست آئینه پرداز است رنگ ناتوانان را ز محو جلوه ات شوخی سر موئی نمی بالد نگه در دیدهٔ آئینه خون شد چشم حیران را زگرد رنگ این گلشن نبود مکان برون جستن به رنگ صبح آخر بر خود افشاندیم دامان را ز بینائی ست از خار علایق دامن فشاندن نگاه آن به که بردارد ز ره خویش مژگان را درین گلشن به این تنگی نباید غنچه گردیدن چوگل یک چاک دل واشو به دامن کش گریبان را مجو از هرزه طبعان جوهر پاس نفس بیدل که حفظ بوی خود مشکل بودگلهای خندان را



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us