څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را مبادا خشکی افشاردگلوی شیشهٔ مل را ز دلها تا جنون جوشد نگاهی را پرافشان کن جهان تا گرد دل گیرد پریشان سازکاکل را چسان رازت نگهدارم که این سررشتهٔ غیرت چو بالیدن به روی عقده می آرد تأمل را سرشک از دیده بیرون ریختم مینا به جوش آمد چکیدنهای این خم آبیاری کرد قلقل را درین محفل که جوشدگرد تشویش از تماشایش به خواب امن می باشد نگه چشم تغافل را زبحث شورش دریا نبازد رنگ تمکینت چوگوهرگر بفهمی معنی درس تأمل را دچار هرکه شد آئینه رنگ جلوه اش گیرد صفای د ل برون از خویش نپسندد تقابل را جنون ناتوانان را خموشی می دهد شهرت به غیر از بو صدائی نیست زنجیر رگ گل را نیاز و ناز باهم بسکه یک رنگند درگلشن زبوی غنچه نتوان فرق کرد آواز بلبل را به میرفع کجی مشکل بود ازطبع کج طینت به زور سیل نتوان راست کردن قامت پل را شکنج جسم و عرض دستگاه ای بیخبر شرمی غبارانگیز ازین خاک و تماشاکن تجمل را فسردن گر همه گوهر بود بی آبرو باشد بکن جهد آن قدرکز خاک برداری توکل را به پستی نیز معراجی است گر آزاده ای بیدل صدای آب شو ساز ترقی کن تنزل را



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us