څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
باز وحشی جلوه ای در دیده جولان کرد و رفت از غبارم دست بر هم سوده سامان کرد و رفت پرتو حسنی چراغ خلوت اندیشه شد در دل هر ذره صد خورشید پنهان کرد و رفت رنجها در عالم تسلیم راحت می شود شمع از خار قدم سامان مژگان کرد و رفت بی تمیزی دامن نازی به صحرا می فشاند شوخی اندیشهٔ ما راگریبان کرد و رفت بود در طبع سحرنیرنگ شبنم سازئیی تنگی غفلت نفس را اشک غلتان کرد و رفت نیستم آگه زنقش هستی موهوم خویش اینقدر دانم که بر آئینه بهتان کرد و رفت رنگ گرداندن غبار دست بر هم سوده بود بیخودی آگاهم از وضع پریشان کرد و رفت سعی بیرون تازی ات ز ین بحرپر دشوار نیست می تون چون موج گوهرترک جولان کرد و رفت خاک غارت پرور بنیاد این ویرانه ایم هرکه آمد اندکی ما را پریشان کرد و رفت جای دل بیدل درین محفل پسندی داشتم بسکه تنگ آمد پری افشاند وافغان کرد و رفت



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us