څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن است با نفس سرمایه ای گر هست ازخود رفتن است نبض امکان را که دارد شور چندین اضطراب همچو تار ساز در دل هیچ و بر لب شیون است بگذر از اندیشهٔ یوسف که درکنعان ما یا نسیم پیرهن یا جلوه ی پیراهن است هیچکس سر برنیاورد ازگریبان عدم شمع این پروانه از خاکستر خود روشن است از فسون چشم بند عالم الفت مپرس انکه فردا وعده ام داده ست امشب با من است جزتعلق نیست مد وحشت تجرید هم هرقدر از خود بر آئی رشتهٔ این سوزن است نقش هستی جز غبار دقت نظاره نیست ذره را آئینه ای گر هست چشم روزن است بر جنون زن گر کند تنگی لباس عافیت غنچه را بعد از پریشانی گریبان دامن است غیر خاموشی دلیل عجز نتوان بافتن شعلهٔ ما، تا زبان دارد سراپا گردن است شوق ما را ای طلب پامال جمعیت مخواه خون بسمل گر پریشان نقش بنددگلشن است آن گرانسنگی که نتوان از رهش برداشتن چون شرر خود را به یک چشم از نظر افکندن است لاله سودائی ست بیدل ورنه هر گلزار دهر هرکجا داغی ست چشمش با دل ما روشن است



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us