څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را به جیب آبله ریزم غبار صحرا را به سعی دیدة حیران دل از ثپش ننشست گهرکند چه قدر خشک آب دریا را اثرگم است به گرد کساد این بازار همان به ناله فروشید درد دلها را ز خویش گم شدنم کنج عزلتی دارد که بار نیست در آن پرده وهم عنقا را زبان درد دل آسان نمی توان فهمید شکسته اند به صد رنگ شیشهٔ ما را فضای خلوت دل جلوه گاه غیری نیست شکافتیم به نام تو این معما را نگاه یار ز پهلوی ناز می بالد به قدرنشئه بلند است موج صهبا را مخور فریب غنا از هوس گدازی یأس مباد آب دهد مزرع تمنا را ز جوش صافی دل جسم جان تواند شد به سعی شیشه پری کرده اند خارا را به غیر عکس ندانم دگر چه خواهی دید اگر در آینه بینی جمال یکتا را به ففر تکیه زدی بگذر از تملق خلق به مرگ ریشه دواندی درازکن پا را چه سان به عشرت واماندگان رسی بیدل به چشم آبلهٔ پا ندیده ای ما را



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us