څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
لب جوئی که از عکس توپردازی ست آبش را نفس در حیرت آئینه می بالد حبابش را به صحرائی که من دریاد چشمت خانه بردوشم به ابرو ناز شوخی می رسد موج سرابش را هماغوش جنون رنگ غفلت دیده ای دارم که برهم بستن مژگان چومخمل نیست خوابش را زشبنم هم به باغ حسن چشم شوخ می خندد عرق گر شرم دارد به که نفروشدگلابش را نگاهم بی تو چون آئینه شد پامال حیرانی براین سرچشمه رحمی کن که موجی نیست آبش را ز هستی نبض دل چون موج رقص بسملی دارد مباد آن جلوه در آئینه گیرد اضطرابش را ندارد ناز لیلی شیوهٔ بی پرده گردیدن مگرمجنون ز جیب خود درد طرف نقابش را به هربزمی که لعل نوخط او حیرت انگیزد رگ یاقوت می گیرد عنان دودکبابش را به تسلیم ازکمال نسخهٔ هستی مشو غافل سر افتاده شاید نقطه باشد انتخابش را بلندی آنقدر بالیده است از خیمهٔ لیلی که نتواندکشیدن نالهٔ مجنون طنابش را در آن وادی که از خود رفتنم پر می زند بیدل شرر عرض خرام سنگ می داند شتابش را



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us