څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست کاتش افتاد در بن خانه و آدم برخاست خلقی از دود تعین به جنون گشت علم شمعهاگل به سر از شوخی پرچم برخاست صنعتی داشت محبت که ز مضراب نفس صد قیامت به خروش آمد و مبهم برخاست نه همین اشک چکید ازمژه وخفت به خاک هرچه افتاد ز چشم تر ما، کم برخاست جوهر عقل درین کارگه هوش گداز دید خوابی که چو بیدار شد ابکم برخاست بال افسرده به تقلید چه پرواز کند مژه بیهوده ز نظارهٔ مقدم برخاست عهد نقش قدم و سایه به عجز است قدیم گر به گردون رسم از خاک نخواهم برخاست فکر جمعیت دلها چقدر سنگین بود آسمانها ته این بارگران خم برخاست تاب یکباره برون آمدن از خوبش کراست شمع برخاست ازین محفل وکم کم برخاست خاک خشکی به سر مزرع ما ریختنی ست ابر چون گَرد ازین بادیه بی غم برخاست کس ندانست ازین بزم کجا رفت سپند دوش با ناله دلی بود که توأم برخاست گرد جولان توام لیک ندرد طاقت آنقدر باش که من نیز توانم برخاست به چه امید کنون پا به تعلق فشریم تنگ شد آن همه این خانه که دل هم برخاست چون سحر بیدل از اندیشهٔ هستی بگذر از نفس هرکه اثر یافت ز عالم برخاست



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us