څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
به شبنم صبح، این گلستان نشاند جوش غبار خود را عرق چوسیلاب ازجبین رفت وما نکردیم کار خود را ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه ام ناگزیر طاقت که هرچه زین کاروان گران شد به دوشم افکند بار خودرا به عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش وکم ز غفلت توگر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمارخود را ز شرم مستی قدح نگون کن دماغ هستی به وهم خون کن تو ای حباب از طرب چه داری پر از عدم کن کنار خود را بلندی سر به جیب هستی شد اعتبار جهان هستی که شمع این بزم تا سحرگاه زنده دارد مزار خود را به خویش اگر چشم می گشودی چوموج دریاگره نبودی چه سحرکرد آرزوی گوهرکه غنچه کردی بهار خود را تو شخص آزاد پرفشانی قیامت است این که غنچه مانی فسرد خودداریت به رنگی که سنگ کردی شرار خود را قدم به صد دشت و درگشادی ز ناله درگوشها فتادی عنان به ضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را وداع آرایش نگین کن ز شرم دامان حرص چین کن مزن به سنگ ازجنون شهرت چونام عنقا وقار خود را اگر دلت زنگ کین زداید خلاف خلقت به پیش ناید صفای آئینه شرم داردکه خرده گیرد دچار خود را به در زن از مدعا چوبیدل زالفت وهم پوچ بگسل بر آستان امید باطل خجل مکن انتظار خود را



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us