څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





ابوالمعانی بیدل





				
					
برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است چون بط میبال پروازم ز موج باده است نقش پایم ناتوانیهای من پوشیده نیست بیشتر از سایه اجزایم به خاک افتاده است عجز هم در عالم مشرب دلیل عالمی ست پای خواب آلوده را دامان صحرا جاده است حیرت ما را به تحریک مژه رخصت نداد خط شوخ اوکه رنگ حسن را پر داده است نافه شدگلبرگ ختن اما تغافلها بجاست دور چشم بد هنوزآن نو خط ما ساده است گوهریم اما زپیچ وتاب دریا بیخبر جز به روی ما تحیر چشم ما نگشاده است می توان در هستی ما دید عرض نیستی شعله بی شغل نشستن نیست تا استاده است بی تو درگنج عدم هم خاک بر سرکرده ایم دست گرد ما ز دامانی جدا افتاده است قطرهٔ آبی که داری خون کن وگوهر مبند تهمت آرام داغ طینت آزاده است هر نفس چندین امل می زاید از اندیشه ات شرم دار از لاف مردیهاکه طبعت ماده است درکمین داغ دل چون شمع می سوزم نفس قرب منزل درخور سعی وداع جاده است در خرابیها بساط خواب نازی چیده ایم سایه گل کرده ست تا دیوار ما افتاده است با شکست رنگ بیدل کرده ام جولان عجز رفتن از خویشم قدم در هیچ جا ننهاده است



Last Update: February 6, 2017


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us