څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





مولانا





				
					
آن غریب شهر سربالا طلب گفت میخسپم درین مسجد بشب مسجدا گر کربلای من شوی کعبهی حاجتروای من شوی هین مرا بگذار ای بگزیده دار تا رسنبازی کنم منصوروار گر شدیت اندر نصیحت جبرئیل مینخواهد غوث در آتش خلیل جبرئیلا رو که من افروخته بهترم چون عود و عنبر سوخته جبرئیلا گر چه یاری میکنی چون برادر پاس داری میکنی ای برادر من بر آذر چابکم من نه آن جانم که گردم بیش و کم جان حیوانی فزاید از علف آتشی بود و چو هیزم شد تلف گر نگشتی هیزم او مثمر بدی تا ابد معمور و هم عامر بدی باد سوزانت این آتش بدان پرتو آتش بود نه عین آن عین آتش در اثیر آمد یقین پرتو و سایهی ویست اندر زمین لاجرم پرتو نپاید ز اضطراب سوی معدن باز میگردد شتاب قامت تو بر قرار آمد بساز سایهات کوته دمی یکدم دراز زانک در پرتو نیابد کس ثبات عکسها وا گشت سوی امهات هین دهان بر بند فتنه لب گشاد خشک آر الله اعلم بالرشاد



Last Update: January 11, 2016


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us