څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





مولانا





				
					
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق ما بکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهد نشستست این دل و جانم همیپاید نجستش را چو اندر نیستی هستست و در هستی نباشد هست بیامد آتشی در جان بسوزانید هستش را برات عمر جان اقبال چون برخواند پنجه شصت تراشید و ابد بنوشت بر طومار شصتش را خدیو روح شمس الدین که از بسیاری رفعت نداند جبرئیل وحی خود جای نشستش را چو جامش دید این عقلم چو قرابه شد اشکسته درستیهای بیپایان ببخشید آن شکستش را چو عشقش دید جانم را به بالاییست از این هستی بلندی داد از اقبال او بالا و پستش را اگر چه شیرگیری تو دلا میترس از آن آهو که شیرانند بیچاره مر آن آهوی مستش را چو از تیغ حیات انگیز زد مر مرگ را گردن فروآمد ز اسپ اقبال و میبوسید دستش را در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حق بده تبریز از اول بلی گویان الستش را



Last Update: January 11, 2016


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us