څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





مولانا





				
					
مستی و عاشقی و جوانی و یار ما نوروز و نوبهار و حمل میزند صلا هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار میروید از زمین و ز کهسار کیمیا پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت دزدیده مینماید اگر محرمی لقا اشکوفه میخورد ز می روح طاس طاس بنگر بسوی او که صلا میزند ترا می خوردنش ندیدی اشکوفهاش ببین شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا سوسن به غنچه گوید برجه چه خفتهی شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها ریحان و لالها بگرفته پیالها از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی یک جرعه میبدیش بدی مست همچو ما سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت هرگز مباد سایهی یزدان ز ما جدا ما خرقها همه بفکندیم پارسال جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر جانهاست بیشمار مر این شاه را عطا ای گلستان خندان رو شکر ابر کن ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد هر لحظه بیدریغ بران روی خوب باد آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد زهره چه رو نماید در فر آفتاب پشه چه حمله آرد در پیش تندباد ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست وی شاد آن مرید که باشی توش مراد از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر آورد تاج زرین بر فرق من نهاد آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد هرکس که اعتماد کند بر وفای تو پا برنهد به فضل برین بام بیعماد مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب آخر زمانیان را آب حیات داد بختی که قرن پیشین در خواب جستهاند آخر زمانیان را کردست افتقاد حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز آنکس خورد که باشد مقبول کپقباد دریای رحمتش ز پری موج میزند هر لحظهی بغرد و گوید که یا عباد هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار ترجیع سیومست هلا قصه گوشدار شب گشته بود و هرکس در خانه میدوید ناگه نماز شام یکی صبح بردمید جانی که جانها همگی سایهای اوست آن جان بران پرورش جانها رسید تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید از بند و دام غم که گرفتست راه خلق هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید بگشای سینه را که صبایی همی رسد مرده حیات یابد و زنده شود قدید باور نمیکنی بسوی باغ رو ببین کان خاک جرعهی ز شراب صبا چشید گر زانکه بر دل تو جفا قفل کردهست نک طبل میزنند که آمد ترا کلید ور طعنه میزنند بر اومید عاشقان دریا کجا شود به لب این سگان پلید عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید بازار آخر آمد هین چه خریدهی شاد آنک داد او شبهی گوهری خرید بشناخت عیبهای متاع غرور را بگزید عشق یار و عجایب دری گزید نادر مثلثی که تو داری بخور حلال خمخانهی ابد خنک آ، کاندرو خزید هر لحظهی بهار نوست و عقار نو جانش هزار بار چو گل جامها درید من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام میگفت عاشقان را از بزم ما سلام



Last Update: January 11, 2016


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us