څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





مولانا





				
					
تو نخواندی قصهی اهل سبا یا بخواندی و ندیدی جز صدا از صدا آن کوه خود آگاه نیست سوی معنی هوش که را راه نیست او همی بانگی کند بی گوش و هوش چون خمش کردی تو او هم شد خموش داد حق اهل سبا را بس فراغ صد هزاران قصر و ایوانها و باغ شکر آن نگزاردند آن بد رگان در وفا بودند کمتر از سگان مر سگی را لقمهی نانی ز در چون رسد بر در همیبندد کمر پاسبان و حارس در میشود گرچه بر وی جور و سختی میرود هم بر آن در باشدش باش و قرار کفر دارد کرد غیری اختیار ور سگی آید غریبی روز و شب آن سگانش میکنند آن دم ادب که برو آنجا که اول منزلست حق آن نعمت گروگان دلست میگزندش که برو بر جای خویش حق آن نعمت فرو مگذار بیش از در دل و اهل دل آب حیات چند نوشیدی و وا شد چشمهات بس غذای سکر و وجد و بیخودی از در اهل دلان بر جان زدی باز این در را رها کردی ز حرص گرد هر دکان همیگردی ز حرص بر در آن منعمان چربدیگ میدوی بهر ثرید مردریگ چربش اینجا دان که جان فربه شود کار نااومید اینجا به شود



Last Update: January 11, 2016


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us