څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US


دیوان ابوالمعانی بیدل

شمار اشعار موجود، به [2521] پارچه میرسد. دانشنامه افغان برای تدوین مکمل دیوان ابوالمعانی بیدل، نیازمند به ھمکاریھاری بیشتر شما، میباشد



آ

  1. ازین هوسکده با آرزوبه جنگ برون آ   (غزل٬ از دیوان)
  2. ای مردهٔ تکلف از کیف و کم برون آ   (غزل٬ از دیوان)
  3. چو شمع یک مژه واکن زپرده مست برون آ   (غزل٬ از دیوان)
  4. چه کدخدائی ست ای ستمکش جنون کن از دردسر برون آ   (غزل٬ از دیوان)
  5. ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ   (غزل٬ از دیوان)
  6. شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ   (غزل٬ از دیوان)
  7. فرصتی داری زگرد اضطراب دل برآ   (غزل٬ از دیوان)
  8. یک آه سرد نیم شبی ازجگربرآ   (غزل٬ از دیوان)

ا

  1. آئینهٔ چندین تب وتاب است دل ما   (غزل٬ از دیوان)
  2. آبیار چمن رنگ سراب است اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  3. آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما   (غزل٬ از دیوان)
  4. آخرزفقر بر سر دنیا زدیم پا   (غزل٬ از دیوان)
  5. آسودگان گوشهٔ دامان بوریا   (غزل٬ از دیوان)
  6. آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را   (غزل٬ از دیوان)
  7. ا ی داغ کمال تو عیان ها و نهانها   (غزل٬ از دیوان)
  8. اثر دور است ازین یاران حقوق آشنائی را   (غزل٬ از دیوان)
  9. از سپند مایه مئیابد سراغ ناله را   (غزل٬ از دیوان)
  10. از سپند مایه می یابد سراغ ناله را   (غزل٬ از دیوان)
  11. از ما پیام وصل تهی کرد جای ما   (غزل٬ از دیوان)
  12. اگر اندیشه کند ط رز نگاه او را   (غزل٬ از دیوان)
  13. اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما   (غزل٬ از دیوان)
  14. اگرحیرت به این رنگست دست وتیغ قاتل را   (غزل٬ از دیوان)
  15. الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را   (غزل٬ از دیوان)
  16. او سپهر و من کف خاک اوکجا و من کجا   (غزل٬ از دیوان)
  17. ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را   (غزل٬ از دیوان)
  18. ای آرزوی مهرتو سیلاب کینه ها   (غزل٬ از دیوان)
  19. ای آینهٔ حسن تمنای تو جانها   (غزل٬ از دیوان)
  20. ای به زلفت جوهر آئینهٔ دل تابها   (غزل٬ از دیوان)
  21. ای بهار جلوه بس کن کز خجالت یارها   (غزل٬ از دیوان)
  22. ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما   (غزل٬ از دیوان)
  23. ای رسته زگلزارت آن نرگس جادوها   (غزل٬ از دیوان)
  24. ای ز چشم میپرستت مست حیرت جامها   (غزل٬ از دیوان)
  25. ای ز شوخیهای حسنت محوئیچ وتابها   (غزل٬ از دیوان)
  26. ای غافل از رنج هوس آئینه پردازی چرا   (غزل٬ از دیوان)
  27. ای فدای جلوهٔ مستانه ات میخانه ها   (غزل٬ از دیوان)
  28. ای گرد تکاپوی سراغ نو نشانها   (غزل٬ از دیوان)
  29. با بد ونیک است یک رنگ هوس آئینه را   (غزل٬ از دیوان)
  30. با همه افسردگی مفت تماشائیم ما   (غزل٬ از دیوان)
  31. باز آب شمشیرت از بهار جوشیها   (غزل٬ از دیوان)
  32. باکمال اتحاد ازوصل مهجوریم ما   (غزل٬ از دیوان)
  33. بحرمی پیچد به موج از اشک غم پرورد ما   (غزل٬ از دیوان)
  34. بدزدگردن بی مغز برفراخته را   (غزل٬ از دیوان)
  35. بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را   (غزل٬ از دیوان)
  36. بر قماش پوچ هستی تا به کی وسواسها   (غزل٬ از دیوان)
  37. برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را   (غزل٬ از دیوان)
  38. بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا   (غزل٬ از دیوان)
  39. بسکه شدحیرت پرست جلوه ات گلزارها   (غزل٬ از دیوان)
  40. بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا   (غزل٬ از دیوان)
  41. بنای رنگ فطرت بر مزاج دون نمی باشا   (غزل٬ از دیوان)
  42. بود بی مغزسرتند خروش مینا   (غزل٬ از دیوان)
  43. بود سرمشق درس خامشی باریک بینی ها   (غزل٬ از دیوان)
  44. بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را   (غزل٬ از دیوان)
  45. به اوج کبریاکزپهلوی عجز است راه آنجا   (غزل٬ از دیوان)
  46. به پیری الفت حرص و هوس شد آینهٔ ما   (غزل٬ از دیوان)
  47. به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را   (غزل٬ از دیوان)
  48. به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را   (غزل٬ از دیوان)
  49. به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا   (غزل٬ از دیوان)
  50. به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما   (غزل٬ از دیوان)
  51. به خیال چشم که میزند قدح جنون دل تنگ ما   (غزل٬ از دیوان)
  52. به داغ غربتم واسوخت آخر خودنمائیها   (غزل٬ از دیوان)
  53. به دعوت هم کسی راکس نمی گوید بیا اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  54. به ذوق داغ کسی درکنار سوختگیها   (غزل٬ از دیوان)
  55. به شبنم صبح، این گلستان نشاند جوش غبار خود را   (غزل٬ از دیوان)
  56. به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را   (غزل٬ از دیوان)
  57. به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  58. به هر جبین که بود سطری ازکتاب حیا   (غزل٬ از دیوان)
  59. به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را   (غزل٬ از دیوان)
  60. به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را   (غزل٬ از دیوان)
  61. بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را   (غزل٬ از دیوان)
  62. بی توچون شمع زضعف تن ما   (غزل٬ از دیوان)
  63. بی ثمری حصار شد در چمن امید ما   (غزل٬ از دیوان)
  64. بی دماغی با نشاط از بسکه دارد جنگها   (غزل٬ از دیوان)
  65. بی ربشه سوخت مزرع آه حزین ما   (غزل٬ از دیوان)
  66. بیا خورشید معنی را ببین ازروزن مینا   (غزل٬ از دیوان)
  67. بیاکه جام مروت دهیم حوصله را   (غزل٬ از دیوان)
  68. پا به نومیدی شکست آزادی دلخواه ما   (غزل٬ از دیوان)
  69. پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را   (غزل٬ از دیوان)
  70. پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا   (غزل٬ از دیوان)
  71. پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما   (غزل٬ از دیوان)
  72. پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  73. پیش آن چشم سخنگو موج میدر جامها   (غزل٬ از دیوان)
  74. پیش توانگرمنشان پهلوی لاغر مگشا   (غزل٬ از دیوان)
  75. تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را   (غزل٬ از دیوان)
  76. تا دربن گلزار چون شبنم گذر داریم ما   (غزل٬ از دیوان)
  77. تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها   (غزل٬ از دیوان)
  78. تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را   (غزل٬ از دیوان)
  79. تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا   (غزل٬ از دیوان)
  80. تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحه سازی ها   (غزل٬ از دیوان)
  81. جام امید نظرگاه خمار است اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  82. جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را   (غزل٬ از دیوان)
  83. جلوهٔ او داد فرمان نگاه آئینه را   (غزل٬ از دیوان)
  84. جنون آنجاکه می گردد دلیل وحشت دلها   (غزل٬ از دیوان)
  85. جنون آنجاکه میگردد دلیل وحشت دلها   (غزل٬ از دیوان)
  86. جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را   (غزل٬ از دیوان)
  87. جوش اشکیم وشکست آئینه دار است اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  88. جوش زخمم دادسر در صبح محشرتیغ را   (غزل٬ از دیوان)
  89. چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را   (غزل٬ از دیوان)
  90. چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا   (غزل٬ از دیوان)
  91. چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها   (غزل٬ از دیوان)
  92. چواشک آن کس که می چیندگل عیش ازتپیدنها   (غزل٬ از دیوان)
  93. چواشک آن کس که میچیندگل عیش ازتپیدنها   (غزل٬ از دیوان)
  94. چون سروکلفتی چند پیچیده اند بر ما   (غزل٬ از دیوان)
  95. چون شمع زآتشی که وفا زد به جان ما   (غزل٬ از دیوان)
  96. چون صبح مجو طاقت آزارکس از ما   (غزل٬ از دیوان)
  97. چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  98. چه امکان است گرد غیرازین محفل شود پیدا   (غزل٬ از دیوان)
  99. چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور ئیدا...   (غزل٬ از دیوان)
  100. چه فسردگی بلدتوشدکه به محفل من وما بیا   (غزل٬ از دیوان)
  101. چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما   (غزل٬ از دیوان)
  102. چیده است لاف خلق به چیدن ترانه ها   (غزل٬ از دیوان)
  103. حرص فرصت انتظار و دوررنگ است آسیا   (غزل٬ از دیوان)
  104. حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را   (غزل٬ از دیوان)
  105. حسن شرم آئینه داند روی تابان ترا   (غزل٬ از دیوان)
  106. حسنی است بررخش رقم مشک ناب را   (غزل٬ از دیوان)
  107. حیرت دل گر نپردازد به ضبط کارها   (غزل٬ از دیوان)
  108. حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ما   (غزل٬ از دیوان)
  109. حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را   (غزل٬ از دیوان)
  110. خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را   (غزل٬ از دیوان)
  111. خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را   (غزل٬ از دیوان)
  112. خط جبین ماست هماغوش نقش پا   (غزل٬ از دیوان)
  113. خواجه ممکن نیست ضبط عمرو حفظ مالها   (غزل٬ از دیوان)
  114. خیال قرب غفلت دوری ازانس است محرم را   (غزل٬ از دیوان)
  115. داغ گل کرد بهار از اثر لالهٔ ما   (غزل٬ از دیوان)
  116. در باغ دل نهان بود از رفتگان نشانها   (غزل٬ از دیوان)
  117. در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا   (غزل٬ از دیوان)
  118. در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  119. درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها   (غزل٬ از دیوان)
  120. درمحفل ما ومنم محو صفیر هرصدا   (غزل٬ از دیوان)
  121. دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  122. درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا   (غزل٬ از دیوان)
  123. درین وادی چسان آرام باشدکارونها را   (غزل٬ از دیوان)
  124. دل میرود و نیست کسی دادرس ما   (غزل٬ از دیوان)
  125. دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را   (غزل٬ از دیوان)
  126. رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا   (غزل٬ از دیوان)
  127. رخصت نظاره ای گر میدهد جانان مرا   (غزل٬ از دیوان)
  128. رنگ شوخی نیست درطبع ادب تخمیر ما   (غزل٬ از دیوان)
  129. روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا   (غزل٬ از دیوان)
  130. ز آهم مجوئید تأثیر را   (غزل٬ از دیوان)
  131. ز باده ای ست به بزم شهود، مستی ما   (غزل٬ از دیوان)
  132. ز بخت نارسا نگرفت دستم گردن مینا   (غزل٬ از دیوان)
  133. ز برق این تحیرآب شد آئینهٔ دلها   (غزل٬ از دیوان)
  134. ز بزم وصل خواهشهای بیجا می برد ما را   (غزل٬ از دیوان)
  135. ز بس جوش اثر زد ازتب شوق تو یاربها   (غزل٬ از دیوان)
  136. ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما   (غزل٬ از دیوان)
  137. زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا   (غزل٬ از دیوان)
  138. زبن وجودی کز عدم شرمنده میگیرد مرا   (غزل٬ از دیوان)
  139. زگفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما   (غزل٬ از دیوان)
  140. زهی چون گل به یاد چیدن از شوق تو دامانها   (غزل٬ از دیوان)
  141. زهی سودائی شوق تو مذهبها و مشربها   (غزل٬ از دیوان)
  142. زهی نظّاره را ازجلوهٔ حسن تو زیورها   (غزل٬ از دیوان)
  143. زین گلستان درس دیدارکه می خوانیم ما   (غزل٬ از دیوان)
  144. زین گلستان درس دیدارکه میخوانیم ما   (غزل٬ از دیوان)
  145. ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را   (غزل٬ از دیوان)
  146. سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را   (غزل٬ از دیوان)
  147. سجود خاک راحت گرهوا جوشاند ازسرها   (غزل٬ از دیوان)
  148. سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهارما   (غزل٬ از دیوان)
  149. سخن شد داغ دل چون شمع ازآتش بیانیها   (غزل٬ از دیوان)
  150. سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا   (غزل٬ از دیوان)
  151. سری نبودبه وحشت زبزم جستن مارا   (غزل٬ از دیوان)
  152. سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما   (غزل٬ از دیوان)
  153. سعی دیر و حرم بهانهٔ ما   (غزل٬ از دیوان)
  154. سلسلهٔ شوق کیست سر خط آهنگ ما   (غزل٬ از دیوان)
  155. سوار برق عمرم نیست برگشتن عنانم را   (غزل٬ از دیوان)
  156. شب وصل است و نبود آرزورا دسترس اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  157. شدی پیر وهمان دربند غفلت می کنی جان را   (غزل٬ از دیوان)
  158. شدی پیر وهمان دربند غفلت میکنی جان را   (غزل٬ از دیوان)
  159. شررتمهید سازد مطلب ما داستانها را   (غزل٬ از دیوان)
  160. شفق در خون حسرت میتپد از دیدن مینا   (غزل٬ از دیوان)
  161. شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را   (غزل٬ از دیوان)
  162. شوق تو دامنی زد بر نارسائی ما   (غزل٬ از دیوان)
  163. صورت وهم به هستی متهم داریم ما   (غزل٬ از دیوان)
  164. طرح قیامتی ز جگر میکشیم ما   (غزل٬ از دیوان)
  165. عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا   (غزل٬ از دیوان)
  166. عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را   (غزل٬ از دیوان)
  167. عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را   (غزل٬ از دیوان)
  168. عمری ست گردگردش رنگ خودیم ما   (غزل٬ از دیوان)
  169. عمری ست ناز دیدهٔ تر می کشیم ما   (غزل٬ از دیوان)
  170. عمری ست ناز دیدهٔ تر میکشیم ما   (غزل٬ از دیوان)
  171. عیش داند دل سرگشته پریشانی را   (غزل٬ از دیوان)
  172. غباریم زحمتکش بادها   (غزل٬ از دیوان)
  173. غم طر ب جوش کرده است مرا   (غزل٬ از دیوان)
  174. غنچه سان بی در است خانهٔ ما   (غزل٬ از دیوان)
  175. فال حباب زن بشمر موج آب را   (غزل٬ از دیوان)
  176. فقر نخواست شکوهٔ مفلسی ازگدای ما   (غزل٬ از دیوان)
  177. فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها   (غزل٬ از دیوان)
  178. قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را   (غزل٬ از دیوان)
  179. کافرم گر مخمل و سنجاب میباید مرا   (غزل٬ از دیوان)
  180. کدامین نشئه بیرون داد راز سینهٔ مینا   (غزل٬ از دیوان)
  181. کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا   (غزل٬ از دیوان)
  182. کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا   (غزل٬ از دیوان)
  183. کسی چه شکرکند دولت تمنا را   (غزل٬ از دیوان)
  184. کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا   (غزل٬ از دیوان)
  185. کلک مصوراز چه ننگ کرد نظربه سوی ما   (غزل٬ از دیوان)
  186. کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا   (غزل٬ از دیوان)
  187. کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را   (غزل٬ از دیوان)
  188. کوتاه نیست سلسلهٔ دود آه ما   (غزل٬ از دیوان)
  189. کی بود سیری ز نازآن نرگس خودکام را   (غزل٬ از دیوان)
  190. کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا   (غزل٬ از دیوان)
  191. گدازگوهر دل باده ناب است شبنم را   (غزل٬ از دیوان)
  192. گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را   (غزل٬ از دیوان)
  193. گر به این وحشت دهدگرد جنون سامان ما   (غزل٬ از دیوان)
  194. گر لعل خموشت کند آهنگ نواها   (غزل٬ از دیوان)
  195. گر، دمی بوس کفت گردد میسر تیغ را   (غزل٬ از دیوان)
  196. گرکماندار خیالت در زه آرد تیر را   (غزل٬ از دیوان)
  197. گرکنم با این سر پرشور بالین سنگ را   (غزل٬ از دیوان)
  198. گرکنی با موج خونم همزبان شمشیررا   (غزل٬ از دیوان)
  199. گریک نفس آئینه کنی نقش قدم را   (غزل٬ از دیوان)
  200. گفتگو صد رنگ ناکامی دماند ازکامها   (غزل٬ از دیوان)
  201. گل بر رخت گشود نقاب کشیده را   (غزل٬ از دیوان)
  202. گه ازموی میان شهرت دهد نازک خیالی را   (غزل٬ از دیوان)
  203. لب جوئی که از عکس توپردازی ست آبش را   (غزل٬ از دیوان)
  204. لغزشی خورده ز پا تا سر ما   (غزل٬ از دیوان)
  205. مآل کار چه بیندکسی نظر به هوا   (غزل٬ از دیوان)
  206. مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را   (غزل٬ از دیوان)
  207. ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما   (غزل٬ از دیوان)
  208. مارا زگرد این دشت عزمی است رو به دریا   (غزل٬ از دیوان)
  209. مپسند جزبه رهن تغافل پیام ما   (غزل٬ از دیوان)
  210. محبت بسکه پرکرد ازوفا جان وتن ما را   (غزل٬ از دیوان)
  211. مکش ای آفتاب از فکر زربرپشت آتش را   (غزل٬ از دیوان)
  212. مکن سراغ غبار زپا نشستهٔ ما را   (غزل٬ از دیوان)
  213. می خورد خون نفس اندر دل غم پیشهٔ ما   (غزل٬ از دیوان)
  214. نام خود را تا به رسوائی علم داریم ما   (غزل٬ از دیوان)
  215. نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را   (غزل٬ از دیوان)
  216. نباشدگرکمند موج تردستی حجابش را   (غزل٬ از دیوان)
  217. نخل شمعیم که در شعله دود ریشهٔ ما   (غزل٬ از دیوان)
  218. نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا   (غزل٬ از دیوان)
  219. نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را   (غزل٬ از دیوان)
  220. نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را   (غزل٬ از دیوان)
  221. نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا   (غزل٬ از دیوان)
  222. نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را   (غزل٬ از دیوان)
  223. نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما   (غزل٬ از دیوان)
  224. نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را   (غزل٬ از دیوان)
  225. نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را   (غزل٬ از دیوان)
  226. نگردد همت موجم قفس فرسودگوهرها   (غزل٬ از دیوان)
  227. نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را   (غزل٬ از دیوان)
  228. نمی دزددکس از لذات کاهش آفرین خود را   (غزل٬ از دیوان)
  229. نیست با حسنت مجال گفتگو آئینه را   (غزل٬ از دیوان)
  230. نیست خاکسترما شعله صفت بسترما   (غزل٬ از دیوان)
  231. وصف لب توگر دمد ازگفتگوی ما   (غزل٬ از دیوان)
  232. وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دینها   (غزل٬ از دیوان)
  233. وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا   (غزل٬ از دیوان)
  234. هرجا روی ای ناله سلامی ببر ازما   (غزل٬ از دیوان)
  235. هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را   (غزل٬ از دیوان)
  236. هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را   (غزل٬ از دیوان)
  237. هستی به تپش رفت واثرنیست نفس را   (غزل٬ از دیوان)
  238. همچو عنقا بی نیاز عرض ایجادیم ما   (غزل٬ از دیوان)
  239. همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما   (غزل٬ از دیوان)
  240. هوس مشتاق رسوائی مکن سودای پنهان را   (غزل٬ از دیوان)

ب

  1. از روانی در تحیر هم اثر میدارد آب   (غزل٬ از دیوان)
  2. اگر برافکنی از روی ناز طرف نقاب   (غزل٬ از دیوان)
  3. امشب ز ساز میناگرم است جای مطرب   (غزل٬ از دیوان)
  4. ای جلوهٔ تو سرشکن شان آفتاب   (غزل٬ از دیوان)
  5. ای منت عرق زجبینت برآفتاب   (غزل٬ از دیوان)
  6. باز درگلشن ز خویشم می برد افسون آب   (غزل٬ از دیوان)
  7. باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آب   (غزل٬ از دیوان)
  8. ببند چشم و خط هرکتاب را دریاب   (غزل٬ از دیوان)
  9. بس که دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب   (غزل٬ از دیوان)
  10. بود داغ من مردم دیدهٔ شب   (غزل٬ از دیوان)
  11. به روی نسخهٔ هستی که نیست جز تب وتاب   (غزل٬ از دیوان)
  12. به وصول مقصد عافیت نه دلیل جو نه عصا طلب   (غزل٬ از دیوان)
  13. بی کمالی نیست دل از شرم چون میگردد آب   (غزل٬ از دیوان)
  14. بی لطافت نیست از بس وحشت آهنگ است آب   (غزل٬ از دیوان)
  15. پرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن در آب   (غزل٬ از دیوان)
  16. پیوسته است از مژه بر دیده ها نقاب   (غزل٬ از دیوان)
  17. تا از آن پای نگارین بوسه ای کرد انتخاب   (غزل٬ از دیوان)
  18. تا نمی دزدد غبار غفلت هستی خطاب   (غزل٬ از دیوان)
  19. چو شمع تا سحر افسانه می شود تب وتاب   (غزل٬ از دیوان)
  20. چو شمع تا سحر افسانه میشود تب وتاب   (غزل٬ از دیوان)
  21. چو من زکسوت هستی ترآمده ست حباب   (غزل٬ از دیوان)
  22. چیست آدم مفردکلک د بیرستان رب   (غزل٬ از دیوان)
  23. خون بسته است ازغم آن لعل پان به لب   (غزل٬ از دیوان)
  24. ز درد تشنه لبیها در این محیط سراب   (غزل٬ از دیوان)
  25. طرب در این باغ میخرامد ز ساز فرصت پیام بر لب   (غزل٬ از دیوان)
  26. فیض حلاوت از دل بی کبر وکین طلب   (غزل٬ از دیوان)
  27. گر در این بحر اعتباری از هنر میدارد آب   (غزل٬ از دیوان)
  28. ممسک اگربه عرض سخا جوشد ازشراب   (غزل٬ از دیوان)
  29. می دهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب   (غزل٬ از دیوان)
  30. نشسته ایم به یادت زگریه تنگ در آب   (غزل٬ از دیوان)
  31. نگویمت به خطا سازیا صواب طلب   (غزل٬ از دیوان)
  32. نی ام آنکه به جرأت وصف لبت رسدم خم و پیم عنان ادب   (غزل٬ از دیوان)
  33. هرکجا بی رویت از چشمم برون می گردد آب   (غزل٬ از دیوان)
  34. هرکجا بی رویت از چشمم برون میگردد آب   (غزل٬ از دیوان)
  35. هرکه راکردند راحت محرم احسان شب   (غزل٬ از دیوان)
  36. هرگه به باغ بی تو فکندم نظر در آب   (غزل٬ از دیوان)

ت

  1. آئینهٔ دل داغ جلا ماند و نفس سوخت   (غزل٬ از دیوان)
  2. آتش وحشتم آنجاکه برافروخته است   (غزل٬ از دیوان)
  3. آخر سیاهی از سر داغم به در نرفت   (غزل٬ از دیوان)
  4. آفت سر و برگ هوس آرائی جاه است   (غزل٬ از دیوان)
  5. آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاست   (غزل٬ از دیوان)
  6. آن جنگجو به ظاهر گرپشت داده است   (غزل٬ از دیوان)
  7. آنچه در بال طلب رقص است در دل آتش است   (غزل٬ از دیوان)
  8. ادب نه کسب عبادت نه سعی حق طلبی ست   (غزل٬ از دیوان)
  9. اگر مینیست جمعیت کدام است   (غزل٬ از دیوان)
  10. الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته است   (غزل٬ از دیوان)
  11. امروز دور صحبت وقف ستم ایاغی ست   (غزل٬ از دیوان)
  12. امروزکه امید به کوی تو مقیم است   (غزل٬ از دیوان)
  13. امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشت   (غزل٬ از دیوان)
  14. اوگفتن ما وتو به هر رنگ ضرور است   (غزل٬ از دیوان)
  15. ای ظفر شیفتهٔ همت نصرت فالت   (غزل٬ از دیوان)
  16. ای غرهٔ اقبال سرانجام تو شوم است   (غزل٬ از دیوان)
  17. ای کعبه جو یقینی اگرکار بستن است   (غزل٬ از دیوان)
  18. باز با طرزتکلف آشنا می بینمت   (غزل٬ از دیوان)
  19. باز با طرزتکلف آشنا میبینمت   (غزل٬ از دیوان)
  20. باز سرگرمی نظاره به سامان شده است   (غزل٬ از دیوان)
  21. باز وحشی جلوه ای در دیده جولان کرد و رفت   (غزل٬ از دیوان)
  22. بازگردون در عبیرافشانی زلف شب است   (غزل٬ از دیوان)
  23. بازم به دل نوید صفائی رسیده است   (غزل٬ از دیوان)
  24. بجاست شکوهٔ ما تا ره فغان خالیست   (غزل٬ از دیوان)
  25. بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من است   (غزل٬ از دیوان)
  26. بر تپیدنهای دل هم دیده ای واکردنی ست   (غزل٬ از دیوان)
  27. برچهرهٔ آثارجهان رنگ سبب نیست   (غزل٬ از دیوان)
  28. برروی ما چوصبح نه رنگی شکسته است   (غزل٬ از دیوان)
  29. برق آفت لمعه در بی ضبطی اسرار داشت   (غزل٬ از دیوان)
  30. برکمرتا بهله آن ترک نزاکت مست بست   (غزل٬ از دیوان)
  31. برگ طربم عشرت بی برگ و نوائی ست   (غزل٬ از دیوان)
  32. برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است   (غزل٬ از دیوان)
  33. برگ و سازم جز هجوم گریهٔ بیتاب نیست   (غزل٬ از دیوان)
  34. بروت تافتنت گربه شانی هوس است   (غزل٬ از دیوان)
  35. بزم پیری کزقد خم گشتهٔ ما چنگ اوست   (غزل٬ از دیوان)
  36. بزم تصور توکدورت ایاغ نیست   (غزل٬ از دیوان)
  37. بزم گردون صبح خیز ازگرد بیتاب من است   (غزل٬ از دیوان)
  38. بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است   (غزل٬ از دیوان)
  39. بسکه اجزایم چمن پروردهٔ نیرنگ اوست   (غزل٬ از دیوان)
  40. بسکه اجزایم چمن پروردهء نیرنگ اوست   (غزل٬ از دیوان)
  41. بسکه از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخت   (غزل٬ از دیوان)
  42. بسکه از طرز خرامت جلوهء مستانه ریخت   (غزل٬ از دیوان)
  43. بسکه امشب بی توام سامان اعضا آتش است   (غزل٬ از دیوان)
  44. بسکه امشب بیتو ام سامان اعضا آتش است   (غزل٬ از دیوان)
  45. بسکه این گلشن افسرده کدورت رنگ است   (غزل٬ از دیوان)
  46. بسکه این گلشن افسرده کدورت رنگ است   (غزل٬ از دیوان)
  47. بسکه برق یاس بنیاد من ناکام سوخت   (غزل٬ از دیوان)
  48. بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت   (غزل٬ از دیوان)
  49. بسکه بی قدری دلیل دستگاه عالم است   (غزل٬ از دیوان)
  50. بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است   (غزل٬ از دیوان)
  51. بسکه حرف مدعا نازک رقم افتاده است   (غزل٬ از دیوان)
  52. بسکه حرف مدعا نازک رقم افتاده است   (غزل٬ از دیوان)
  53. بسکه دارم غنچهٔ شوق توپنهان زیرپوست   (غزل٬ از دیوان)
  54. بسکه دارم غنچه سان شوق توپنهان زیر پوست   (غزل٬ از دیوان)
  55. بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است   (غزل٬ از دیوان)
  56. بسکه دربزم توام حسرت جنون پیمانه است   (غزل٬ از دیوان)
  57. بسکه دشت از نقش پای لیلی ما پرگل است   (غزل٬ از دیوان)
  58. بسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست   (غزل٬ از دیوان)
  59. بسکه رازعجز ما بالید پنهان زیرپوست   (غزل٬ از دیوان)
  60. بسکه ساز این بساط آشفتگی های دل است   (غزل٬ از دیوان)
  61. بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است   (غزل٬ از دیوان)
  62. بسکه سودای تو ام سر تا بپا زنجیر پاست   (غزل٬ از دیوان)
  63. بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاست   (غزل٬ از دیوان)
  64. بسکه ما ضعیفان را حصار آهن است   (غزل٬ از دیوان)
  65. بسکه مستان را به قدر میکشیها آبروست   (غزل٬ از دیوان)
  66. بسکه مستانرا بقدر میکشیهای آبروست   (غزل٬ از دیوان)
  67. بعد از این باید سراغ من ز خاموشی گرفت   (غزل٬ از دیوان)
  68. بعد مرگم شام نومیدی سحر اورده است   (غزل٬ از دیوان)
  69. بعد مرگم شام نومیدی سحر اورده است   (غزل٬ از دیوان)
  70. بعد مرگم شام نومیدی سحرآورده است   (غزل٬ از دیوان)
  71. بعدازین باید سراغ من ز خاموشی گرفت   (غزل٬ از دیوان)
  72. بفکر دل لبم از ربط قیل وقال گذشت   (غزل٬ از دیوان)
  73. بگلزاریکه حسنت بی نقابست   (غزل٬ از دیوان)
  74. بمحفلی که دل آئینهء رضا طلبیست   (غزل٬ از دیوان)
  75. بندگی با معرفت خاص حضور آدمی ست   (غزل٬ از دیوان)
  76. بندگی با معرفت خاص حضور آدمیست   (غزل٬ از دیوان)
  77. بندگی هنگامهٔ عشرت پرستیها بس است   (غزل٬ از دیوان)
  78. به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت   (غزل٬ از دیوان)
  79. به خوان لذت دنیاگزند بسیار است   (غزل٬ از دیوان)
  80. به دست و تیغ کسی خون من حنابسته ست   (غزل٬ از دیوان)
  81. به زخم هستی اگر شرم بخیه پردازی ست   (غزل٬ از دیوان)
  82. به فکر دل لبم از ربط قیل و قال گذشت   (غزل٬ از دیوان)
  83. به گلزاری که حسنت بی نقابست   (غزل٬ از دیوان)
  84. به محفلی که دل آئینهٔ رضاطلبی ست   (غزل٬ از دیوان)
  85. بهار آئینهٔ رنگی که باشد صرف آئینت   (غزل٬ از دیوان)
  86. بی ادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست   (غزل٬ از دیوان)
  87. بی تو در هرجا دل صبر آزما خواهد شکست   (غزل٬ از دیوان)
  88. بی توام جای نگه جنبش مژگانی هست   (غزل٬ از دیوان)
  89. بی دماغی مژدهٔ پیغام محبوبم بس است   (غزل٬ از دیوان)
  90. بی رخت در چشمهٔ آئینه خاک است آب نیست   (غزل٬ از دیوان)
  91. بی روی تو مژگان چه نگارد به سرانگشت   (غزل٬ از دیوان)
  92. بی ساز انفعال سراپای من تهی ست   (غزل٬ از دیوان)
  93. بی شکست از پردهٔ سازم نوائی برنخاست   (غزل٬ از دیوان)
  94. بی کدورت نیست هرجا محرمی یا غافلی ست   (غزل٬ از دیوان)
  95. بی محابا بر من مجنون میفشان پشت دست   (غزل٬ از دیوان)
  96. بیاکه آتش کیفیت هوا تیز است   (غزل٬ از دیوان)
  97. بیاکه هیچ بهاری به حسرت ما نیست   (غزل٬ از دیوان)
  98. بیتابی عشق این همه نیرنگ هوس ریخت   (غزل٬ از دیوان)
  99. بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است   (غزل٬ از دیوان)
  100. پر بیکسم امروزکسی را خبرم نیست   (غزل٬ از دیوان)
  101. پیر عقل از ما به درد نان مقدم رفته است   (غزل٬ از دیوان)
  102. پیری ام پیغامی از رمز سجود آورده است   (غزل٬ از دیوان)
  103. پیش چشمی که نورعرفان نیست   (غزل٬ از دیوان)
  104. پیوستگی به حق ز دو عالم بریدنست   (غزل٬ از دیوان)
  105. تا به کی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست   (غزل٬ از دیوان)
  106. تا به مطلوب رسیدن کاریست   (غزل٬ از دیوان)
  107. تا حیرت خرام تو سامان دیده است   (غزل٬ از دیوان)
  108. تا ز آغوش ‌وداعت داغ حیرت‌ چیده است   (غزل٬ از دیوان)
  109. تا ز آغوش وداعت داغ حیرت چیده است   (غزل٬ از دیوان)
  110. تا ز جنس تب و تاب نفس آثاری هست   (غزل٬ از دیوان)
  111. تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست   (غزل٬ از دیوان)
  112. تا ز حسن و گلستان تماشا رنگ داشت   (غزل٬ از دیوان)
  113. تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت   (غزل٬ از دیوان)
  114. تا عرقناک از چمن آن شوخ بی ‌پروا گذشت   (غزل٬ از دیوان)
  115. تا عرقناک از چمن آن شوخ بی پرواگذشت   (غزل٬ از دیوان)
  116. تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست   (غزل٬ از دیوان)
  117. تا فلک در گردش است آفت به ‌هرسوهاله است   (غزل٬ از دیوان)
  118. تا فلک درگردش است آفت به هرسوهاله است   (غزل٬ از دیوان)
  119. تا نظر بر شوخی آن نرگس خودکام داشت   (غزل٬ از دیوان)
  120. تا نظر بر شوخی من نرگس خودکام داشت   (غزل٬ از دیوان)
  121. تا نفس باقی است دردل ر نگ کلفت مضمراست   (غزل٬ از دیوان)
  122. تاز مستی غنچه ب رفرق چمن مینا شکست   (غزل٬ از دیوان)
  123. تازمستی غنچه برفرق چمن میناشکست   (غزل٬ از دیوان)
  124. تپیدن دل عشاق محوکسوت آه است   (غزل٬ از دیوان)
  125. تعین جز افسون اوهام نیست   (غزل٬ از دیوان)
  126. تنم ز بند لباس تکلف آزاد است   (غزل٬ از دیوان)
  127. تنها نه ذره دقت اظهار داشته ‌است   (غزل٬ از دیوان)
  128. تنها نه ذره دقت اظهار داشته ست   (غزل٬ از دیوان)
  129. تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست   (غزل٬ از دیوان)
  130. تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشت   (غزل٬ از دیوان)
  131. تو محو خواب و در سیر کن‌ فکان بازست   (غزل٬ از دیوان)
  132. تو محو خواب و در سیرکن فکان بازست   (غزل٬ از دیوان)
  133. توان به صبر نمودن دل شکسته درست   (غزل٬ از دیوان)
  134. توئی که غیر دلم هیچ جا مقام تو نیست   (غزل٬ از دیوان)
  135. توخودشخص نفس‌ خوئی که با دل ‌نیست پیوندت   (غزل٬ از دیوان)
  136. توخودشخص نفس خوئی که بادل نیست پیوندت   (غزل٬ از دیوان)
  137. تومست وهم و درین بزم بوی صهبا نیست   (غزل٬ از دیوان)
  138. تومست وهم ودرین بزم بوی صهبا نیست   (غزل٬ از دیوان)
  139. تویی‌که غیر دلم هیچ‌ جا مقام تو نیست   (غزل٬ از دیوان)
  140. تهمت ‌افسردگی بر طینت عاشق خطاست   (غزل٬ از دیوان)
  141. تهمت افسردگی بر طینت عاشق خطاست   (غزل٬ از دیوان)
  142. تیره‌ بختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است   (غزل٬ از دیوان)
  143. تیره بختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است   (غزل٬ از دیوان)
  144. جائی که مرگ شهرت انجام داشته ست   (غزل٬ از دیوان)
  145. جائی که نه فلک ز حیا سر فکنده است   (غزل٬ از دیوان)
  146. جای آرام به وحشتکدهٔ عالم نیست   (غزل٬ از دیوان)
  147. جایی ‌که ‌نه فلک ز حیا سر فکنده است   (غزل٬ از دیوان)
  148. جایی‌که مرگ شهرت انجام داشته ‌ست   (غزل٬ از دیوان)
  149. جرأت سؤال شرم تراگر جواب داشت   (غزل٬ از دیوان)
  150. جز خموشی هرکه دل بر ناله و فریاد داشت   (غزل٬ از دیوان)
  151. جزخون دل زنقد سلامت به دست نیست   (غزل٬ از دیوان)
  152. جنس ما با این کسادی قیمتی فهمیده است   (غزل٬ از دیوان)
  153. جنس موهو مم دکان آبروئی چیده است   (غزل٬ از دیوان)
  154. جنس موهومم دکان آبروئی چیده است   (غزل٬ از دیوان)
  155. جوش حرص از یأس من آخر ز تاب وتب نشست   (غزل٬ از دیوان)
  156. جوش و حرص از یاس من آخر زتاب و تب نشست   (غزل٬ از دیوان)
  157. جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت   (غزل٬ از دیوان)
  158. جهان در سرمه خوابیده از خیال چشم فتانت   (غزل٬ از دیوان)
  159. جهان ز جنس اثرهای این و آن خالیست   (غزل٬ از دیوان)
  160. جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیست   (غزل٬ از دیوان)
  161. چارهٔ دردسر دیر محبت جلی ست   (غزل٬ از دیوان)
  162. چشم بیدار طرب مایهٔ سامان گل است   (غزل٬ از دیوان)
  163. چشم خرد آئینهٔ جام میناب است   (غزل٬ از دیوان)
  164. چشم خرد آئینهء جام می ناب است   (غزل٬ از دیوان)
  165. چشم واکن حسن نیرنگ قدم بی پرده است   (غزل٬ از دیوان)
  166. چشمی که ندارد نظری حلقهٔ دام است   (غزل٬ از دیوان)
  167. چمن امروز فرش منزل کیست   (غزل٬ از دیوان)
  168. چنین که عمر تاملگر شتاب گذشت   (غزل٬ از دیوان)
  169. چنین که عمر تأملگر شتاب گذشت   (غزل٬ از دیوان)
  170. چنین که نیک وبد ما به عجزوابسته ست   (غزل٬ از دیوان)
  171. چو صبحم دماغ می آشام نیست   (غزل٬ از دیوان)
  172. چو صبحم دماغ می آشام نیست   (غزل٬ از دیوان)
  173. چو صبحم دماغ میآشام نیست   (غزل٬ از دیوان)
  174. چو لاله بیتو زبس رنگ اعتبار سوخت   (غزل٬ از دیوان)
  175. چوگوید آینه ام شکر خوش معاشی حیرت   (غزل٬ از دیوان)
  176. چولاله بی تو ز بس رنگ اعتبارم سوخت   (غزل٬ از دیوان)
  177. چون حباب آئینهٔ مااز خموشی روشن است   (غزل٬ از دیوان)
  178. چون حباب آئینهء ما از خموشی روشن است   (غزل٬ از دیوان)
  179. چون حبابم الفت وهم بقا زنجیرپاست   (غزل٬ از دیوان)
  180. چون حبابم شیشهٔ دل هرکجا خواهد شکست   (غزل٬ از دیوان)
  181. چون حبابم شیشهء دل هر کجا خواهد شکست   (غزل٬ از دیوان)
  182. چون سایه بس که کلفت غفلت سرشت ماست   (غزل٬ از دیوان)
  183. چون سایه بسکه کلفت غفلت سرشت ماست   (غزل٬ از دیوان)
  184. چون سپند آرام جسم درد ناکم ناله است   (غزل٬ از دیوان)
  185. چون سپند آرام جسم دردناکم ناله است   (غزل٬ از دیوان)
  186. چون سحر طوما چاک سینه ام وا کردنی است   (غزل٬ از دیوان)
  187. چون سحر طومارچاک سینه ام واکردنی ست   (غزل٬ از دیوان)
  188. چون شمع اگر خلق پس و پیش گدشتست   (غزل٬ از دیوان)
  189. چون شمع اگر خلق پس و پیش گذشته ست   (غزل٬ از دیوان)
  190. چه خوش است اگر بود آنقدر هوس بلندی منظرت   (غزل٬ از دیوان)
  191. چه دارد این صفات حاجت آیات   (غزل٬ از دیوان)
  192. چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت   (غزل٬ از دیوان)
  193. حایل عزم نفس گرد ره و فرسنگ نیست   (غزل٬ از دیوان)
  194. حذر ز راه محبت که پر خطرناک است   (غزل٬ از دیوان)
  195. حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بری ست   (غزل٬ از دیوان)
  196. حیرت دمیده ام گل داغم بهانه ای ست   (غزل٬ از دیوان)
  197. حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت   (غزل٬ از دیوان)
  198. خاک غربت کیمیای مردم نیک اختر است   (غزل٬ از دیوان)
  199. خاک نمیم ما را کی فکر عجز و جاه است   (غزل٬ از دیوان)
  200. خامش نفسم شوخی آهنگ من این است   (غزل٬ از دیوان)
  201. خامشی در پرده سامان تکلم کرده است   (غزل٬ از دیوان)
  202. خاموشی ام جنونکدهٔ شور محشر است   (غزل٬ از دیوان)
  203. خط خوبان هم حریف طبع وحشت پیشه نیست   (غزل٬ از دیوان)
  204. خط لعلت غبار حیرت افزاست   (غزل٬ از دیوان)
  205. خلق را بر سرهر لقمه ز بس سرشکنی ست   (غزل٬ از دیوان)
  206. خم مکن در عرض حاجت تا توانی پشت دست   (غزل٬ از دیوان)
  207. خنده ام صبحی به صد چاک گریبان آشناست   (غزل٬ از دیوان)
  208. خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است   (غزل٬ از دیوان)
  209. خنده صبحی ست که در بندگریبان گل است   (غزل٬ از دیوان)
  210. خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار است   (غزل٬ از دیوان)
  211. خواب را در دیدهٔ حیران عاشق بار نیست   (غزل٬ از دیوان)
  212. خواجه تاکی باید این بنیاد رسوائی که نیست   (غزل٬ از دیوان)
  213. خودگدازی غم کیفیت صهبای من است   (غزل٬ از دیوان)
  214. خودنمائیها کثافت جوهریست   (غزل٬ از دیوان)
  215. خیالی سد راه عبرت ماست   (غزل٬ از دیوان)
  216. د ی ترنگی از شکست ساغرم کل کرد و ریخت   (غزل٬ از دیوان)
  217. دارم ز نفس ناله که جلاد من این است   (غزل٬ از دیوان)
  218. داغ اگر حلقه زند ساغر صهبای دل است   (غزل٬ از دیوان)
  219. در آن بساط که حسنت دچار آینه است   (غزل٬ از دیوان)
  220. در بهارگریه عیش بیدلان آماده است   (غزل٬ از دیوان)
  221. در تپش آباد دهر حیرت دل لنگر است   (غزل٬ از دیوان)
  222. در تکلم از ندامت هیچ کس آسوده نیست   (غزل٬ از دیوان)
  223. در تماشائی که باید صد مژه بالا شکست   (غزل٬ از دیوان)
  224. در جنونم موی سر سامان راحت چیده است   (غزل٬ از دیوان)
  225. در جهان عجز طاقت پیشگی گردن زنست   (غزل٬ از دیوان)
  226. در چمن گر طرف دامانت صبا خواهد شکست   (غزل٬ از دیوان)
  227. در خموشی یک قلم آوازهٔ جمعیت است   (غزل٬ از دیوان)
  228. در خیال آباد راحت آگهی نامحرم است   (غزل٬ از دیوان)
  229. در خیال مزن فهم خویش سازتو نیست   (غزل٬ از دیوان)
  230. در ربط خلق یکسر ناموس کبریائی ست   (غزل٬ از دیوان)
  231. در سایه ای ابرو نگهت مست و خرابست   (غزل٬ از دیوان)
  232. در سیرگاه امر تحیر مقدم است   (غزل٬ از دیوان)
  233. در طریق رفتن از خود رهبری درکار نیست   (غزل٬ از دیوان)
  234. در طلبت شب چه جنونهاگذشت   (غزل٬ از دیوان)
  235. در گلستانی که گرد عجز ما افتاده است   (غزل٬ از دیوان)
  236. در ندامت گل مقصود به بر نزدیک است   (غزل٬ از دیوان)
  237. در وادئی که قدرت عجزم کمال داشت   (غزل٬ از دیوان)
  238. در وصلم و سیرم به گریبان خیال است   (غزل٬ از دیوان)
  239. درآن مقام که عرض جلال معبود است   (غزل٬ از دیوان)
  240. درپیچ و تاب گیسوتا شانه را عروسی ست   (غزل٬ از دیوان)
  241. درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست   (غزل٬ از دیوان)
  242. درگلستانی که دل را با اشاراتش سری ست   (غزل٬ از دیوان)
  243. درگلشن هوس که سراغ گلیش نیست   (غزل٬ از دیوان)
  244. دری از اسباب ما و من به حق پیوستن است   (غزل٬ از دیوان)
  245. درین گلشن دو روزت خنده کاریست   (غزل٬ از دیوان)
  246. دل از بهار خیال توگلشن رازست   (غزل٬ از دیوان)
  247. دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است   (غزل٬ از دیوان)
  248. دل از ندامت هستی مکدر ا فتاده ست   (غزل٬ از دیوان)
  249. دل انجمن صد طرب ازیاد وصالست   (غزل٬ از دیوان)
  250. دل به سعی آب گردیدن طرب پیمانه است   (غزل٬ از دیوان)
  251. دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست   (غزل٬ از دیوان)
  252. دل به یاد جلوه ای طاقت به غارت داده است   (غزل٬ از دیوان)
  253. دل در قدم آبله پایان که شکسته ست   (غزل٬ از دیوان)
  254. دل را به خیال خط او سیر فرنگیست   (غزل٬ از دیوان)
  255. دل را ز نگه دام هوس بر سر راه است   (غزل٬ از دیوان)
  256. دل راگشاد کار ز صد عقده برترست   (غزل٬ از دیوان)
  257. دل ز اوهام غبارآلودست   (غزل٬ از دیوان)
  258. دل عمرهاست آینه ترتیب داده است   (غزل٬ از دیوان)
  259. دل گرم من آتشخانهٔ کیست   (غزل٬ از دیوان)
  260. دل ماند بی حس و غمت افشانده بال رفت   (غزل٬ از دیوان)
  261. دل مضطرب یأس و نفس ناله به چنگ است   (غزل٬ از دیوان)
  262. دلم چو غنچه در آغوش عافیت تنگ است   (غزل٬ از دیوان)
  263. دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است   (غزل٬ از دیوان)
  264. دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته است   (غزل٬ از دیوان)
  265. دوش از نظر خیال تو دامن کشان گذشت   (غزل٬ از دیوان)
  266. دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت   (غزل٬ از دیوان)
  267. دی به شبنم گریهٔ ما نوگلی خندید و رفت   (غزل٬ از دیوان)
  268. دی حرف خرامش به لبم بال گشا رفت   (غزل٬ از دیوان)
  269. دیده ای راکه به نظاره دل محرم نیست   (غزل٬ از دیوان)
  270. دیده حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست   (غزل٬ از دیوان)
  271. راحت جاوید عشاق از فضولی رستن است   (غزل٬ از دیوان)
  272. راحت کجاست گر دلت از خویش رسته نیست   (غزل٬ از دیوان)
  273. ربسکه دربزم توام حسرت جنون پیمانه است   (غزل٬ از دیوان)
  274. ربسکه دربزم توام حسرت جنون پیمانه است   (غزل٬ از دیوان)
  275. رزق خلوتگه اندیشهٔ روزی خوار است   (غزل٬ از دیوان)
  276. رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست   (غزل٬ از دیوان)
  277. رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است   (غزل٬ از دیوان)
  278. رنگ عجزم لیک با وضع خموشم کار نیست   (غزل٬ از دیوان)
  279. رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت   (غزل٬ از دیوان)
  280. رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوخت   (غزل٬ از دیوان)
  281. رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست   (غزل٬ از دیوان)
  282. ز آتش رخسار که ساغر گرفت   (غزل٬ از دیوان)
  283. ز آهم نخل حسرت شعله بالاست   (غزل٬ از دیوان)
  284. ز انقلاب جسم دل بر ساز وحشت هاله نیست   (غزل٬ از دیوان)
  285. ز بس که معنی مکتوب عشق پیچش داشت   (غزل٬ از دیوان)
  286. ز خود رمیدن دل بسکه شوخی انگیز است   (غزل٬ از دیوان)
  287. ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسائی ست   (غزل٬ از دیوان)
  288. ز دستگاه جنون راز همتم فاش است   (غزل٬ از دیوان)
  289. ز دهر نقد تو جز پیچ وتاب دشوار است   (غزل٬ از دیوان)
  290. ز شور حیرت من گوش عالمی باز است   (غزل٬ از دیوان)
  291. ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است   (غزل٬ از دیوان)
  292. ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت   (غزل٬ از دیوان)
  293. ز گریه سیری چشم پر آب دشوار است   (غزل٬ از دیوان)
  294. ز نقش پای تو کابینه دار آینه است   (غزل٬ از دیوان)
  295. زان اشک که چون شمع زچشم تر من ریخت   (غزل٬ از دیوان)
  296. زان خوشه که میناگری باغ عنب داشت   (غزل٬ از دیوان)
  297. زاهد که بادش آفت ایمان شکست و ریخت   (غزل٬ از دیوان)
  298. زبان چو کج روش افتد جنون بد مست است   (غزل٬ از دیوان)
  299. زبس به خلوت حسن توبارآینه است   (غزل٬ از دیوان)
  300. زلف آشفتهٔ سری موجهٔ د ربای من است   (غزل٬ از دیوان)
  301. زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است   (غزل٬ از دیوان)
  302. زندگانی در جگرخار است و در پا سوزن است   (غزل٬ از دیوان)
  303. زندگانی ست که جز مرگ سرانجام نداشت   (غزل٬ از دیوان)
  304. زندگی تمهید اسباب فناست   (غزل٬ از دیوان)
  305. زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن است   (غزل٬ از دیوان)
  306. زندگی سد ره جولان ماست   (غزل٬ از دیوان)
  307. زندگی شوخی کمین رمیست   (غزل٬ از دیوان)
  308. زندگی نقد هزار آزارست   (غزل٬ از دیوان)
  309. زهی چمن ساز صبح فطرت تبسم لعل مهرجویت   (غزل٬ از دیوان)
  310. زهی خمخانهٔ حیرت کلام هوش تسخیرت   (غزل٬ از دیوان)
  311. زهی مخموری عالم گلی از حسرت جامت   (غزل٬ از دیوان)
  312. زهی هنگامهٔ امکان جنون ساز غریبانت   (غزل٬ از دیوان)
  313. زیر گردون طبع آزادی نوائی برنخاست   (غزل٬ از دیوان)
  314. زین دو شرر داغ دل هستی ما عبرتیست   (غزل٬ از دیوان)
  315. زین سال و ماه فرصت کارت منزه است   (غزل٬ از دیوان)
  316. زین عبارات جنون تحقیق بی ناموس نیست   (غزل٬ از دیوان)
  317. زین من و ما زندگی سیر فنائی کرد و رفت   (غزل٬ از دیوان)
  318. سادگی دل را اسیر فکرهای خام داشت   (غزل٬ از دیوان)
  319. ساز تو کمین نغمهٔ بیداد شکستی ست   (غزل٬ از دیوان)
  320. سایهٔ دستی اگر ضامن احوال ماست   (غزل٬ از دیوان)
  321. ستم شریک من یاس خوشدن ستم است   (غزل٬ از دیوان)
  322. سخت جانی از من محزون که باور داشته ست   (غزل٬ از دیوان)
  323. سر خط درس کمالت منتخب دانی بس است   (غزل٬ از دیوان)
  324. سر هرکس زگلی پر زده است   (غزل٬ از دیوان)
  325. سرشکم نسخهٔ دیوانهٔ کیست   (غزل٬ از دیوان)
  326. سرکشیها به مرگ راهبرست   (غزل٬ از دیوان)
  327. سرکیست تا برد آرزو به غبار سجده کمینی ات   (غزل٬ از دیوان)
  328. سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است   (غزل٬ از دیوان)
  329. سرمنزل ثبات قدم جاده ساز نیست   (غزل٬ از دیوان)
  330. سرنوشت روی جانان خط مشکین بوده است   (غزل٬ از دیوان)
  331. سرو بهار جلوه قد دلستان کیست   (غزل٬ از دیوان)
  332. سرو چمن دل الف شعلهٔ آهیست   (غزل٬ از دیوان)
  333. سعی جاه آرزوی خاک شدن در سر دا شت   (غزل٬ از دیوان)
  334. سعی روزی داشتم آخر ندامت پیش رفت   (غزل٬ از دیوان)
  335. سعی ناپیدا و حسرتها دویدن آرزوست   (غزل٬ از دیوان)
  336. سفله با جاه نیزهیچکس است   (غزل٬ از دیوان)
  337. سوخت دل در محفل تسلیم و از جا برنخاست   (غزل٬ از دیوان)
  338. سیر بهار این باغ از ما تمیز خواه است   (غزل٬ از دیوان)
  339. سیرابی ازین باغ هوس یاس پرست است   (غزل٬ از دیوان)
  340. شب به یاد آن لب خموش گذشت   (غزل٬ از دیوان)
  341. شب که جوش حسرتی زان نرگس خودکام داشت   (غزل٬ از دیوان)
  342. شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت   (غزل٬ از دیوان)
  343. شب که شور بلبل ما ریشه درگلزار داشت   (غزل٬ از دیوان)
  344. شب که طاووس مرا شوق تو بال افشان داشت   (غزل٬ از دیوان)
  345. شب گریه ام به آن همه سامان شکست و ریخت   (غزل٬ از دیوان)
  346. شب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفت   (غزل٬ از دیوان)
  347. شعلهٔ بی بال وپر سجده گر اخگر است   (غزل٬ از دیوان)
  348. شعله ها در گرم جوشی داغ آه سرد ماست   (غزل٬ از دیوان)
  349. شوخ بیباکی که رنگ عیش هر کاشانه ریخت   (غزل٬ از دیوان)
  350. شوخی انداز جرأتها ضعیفان را بلاست   (غزل٬ از دیوان)
  351. شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست   (غزل٬ از دیوان)
  352. شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست   (غزل٬ از دیوان)
  353. شوق دیدارم و در چشم کسان راه من است   (غزل٬ از دیوان)
  354. شوکت شاهی ام از فیض جنون در قدم است   (غزل٬ از دیوان)
  355. شهید خنده زخمم که تیغ همدم اوست   (غزل٬ از دیوان)
  356. صاحب خلق حسن گلها به دامن داشته ست   (غزل٬ از دیوان)
  357. صاف طبعان را غمی از خار خارکینه نیست   (غزل٬ از دیوان)
  358. صبح از دل چاک که دراین باغ سخن رفت   (غزل٬ از دیوان)
  359. صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است   (غزل٬ از دیوان)
  360. صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده است   (غزل٬ از دیوان)
  361. صد هنر در پرده دل فرش اقبال صفاست   (غزل٬ از دیوان)
  362. صفای آب به یاد غبار راه کسی است   (غزل٬ از دیوان)
  363. صفای حال ما مغشوش رنگیست   (غزل٬ از دیوان)
  364. صفحهٔ دل بی خط زخم تو فرد باطلست   (غزل٬ از دیوان)
  365. صنعت نیرنگ دل بر فطرت کس فاش نیست   (غزل٬ از دیوان)
  366. صورت راحت نفور از مردمان عالمست   (غزل٬ از دیوان)
  367. طاس این نرد اختیاری نیست   (غزل٬ از دیوان)
  368. طبعی که امیدش اثر آمادهٔ بیم است   (غزل٬ از دیوان)
  369. طوق چون فاخته شیرازهٔ مشت پر ماست   (غزل٬ از دیوان)
  370. عاشقی مقدور هر عیاش نیست   (غزل٬ از دیوان)
  371. عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست   (غزل٬ از دیوان)
  372. عالم ایجاد عشرتخانهٔ جزو و کل است   (غزل٬ از دیوان)
  373. عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست   (غزل٬ از دیوان)
  374. عالمی را بی زبانیهای من پوشیده است   (غزل٬ از دیوان)
  375. عجز بینش با تعلقهای امکان آشناست   (غزل٬ از دیوان)
  376. عجز ما چندین غبار از هرکمین برداشته ست   (غزل٬ از دیوان)
  377. عرق فشانی شبنم در این حدیقه گواه است   (غزل٬ از دیوان)
  378. عزت و خواری دهر آن همه دور از هم نیست   (غزل٬ از دیوان)
  379. عشرت فروز انجمن هستی ام حیاست   (غزل٬ از دیوان)
  380. عشرت موهوم هستی کلفت دنیا بس است   (غزل٬ از دیوان)
  381. عشق از خاک من آن روزکه وحشت می بیخت   (غزل٬ از دیوان)
  382. عشق از خاک من آن روزکه وحشت میبیخت   (غزل٬ از دیوان)
  383. عمرگذشته بر مژه ام اشک بست و رفت   (غزل٬ از دیوان)
  384. عمرها شد عجزطاقت سوی جیبم رهبرست   (غزل٬ از دیوان)
  385. عمری ست به چشمم ز نم اشک اثر نیست   (غزل٬ از دیوان)
  386. عمری ست به حیرت نفس سوخته رام است   (غزل٬ از دیوان)
  387. عنقا سراغم از اثرم وهم و ظن تهیست   (غزل٬ از دیوان)
  388. غزال امن که الفت خیال مبهم است   (غزل٬ از دیوان)
  389. غفلت از عاقبت عقوبت زاست   (غزل٬ از دیوان)
  390. غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست   (غزل٬ از دیوان)
  391. غم فراق چه و حسرت وصال تو چیست   (غزل٬ از دیوان)
  392. غنچه در فکر دهانت گوشه گیر خسته ای ست   (غزل٬ از دیوان)
  393. فردوس دل اسیر خیال تو بودنست   (غزل٬ از دیوان)
  394. فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت   (غزل٬ از دیوان)
  395. فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست   (غزل٬ از دیوان)
  396. فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست   (غزل٬ از دیوان)
  397. فضای وادی امکان پر از غبار فناست   (غزل٬ از دیوان)
  398. فغان که فرصت دام تلاش چیدن رفت   (غزل٬ از دیوان)
  399. فکر آزادی به این عاجز سرشتیها تریست   (غزل٬ از دیوان)
  400. فکر تدبیر سلامت خون راحت خوردنست   (غزل٬ از دیوان)
  401. فنا مثالم و آئینهٔ بقا اینجاست   (غزل٬ از دیوان)
  402. قابل نخل ما بر دگرست   (غزل٬ از دیوان)
  403. قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت   (غزل٬ از دیوان)
  404. قانون ادب پرده در صورت و صدا نیست   (غزل٬ از دیوان)
  405. قصر غناکه عالم تحقیق نام اوست   (غزل٬ از دیوان)
  406. قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست   (غزل٬ از دیوان)
  407. کار به نقش پا رساند جهد سر هوائیت   (غزل٬ از دیوان)
  408. کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست   (غزل٬ از دیوان)
  409. کاهش طبع من از فطرت بیباک خود است   (غزل٬ از دیوان)
  410. کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست   (غزل٬ از دیوان)
  411. کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیادست   (غزل٬ از دیوان)
  412. کو خلوت و چه انجمن آثار جاه اوست   (غزل٬ از دیوان)
  413. که شود به وادی مدعا بلد تسلی منزلت   (غزل٬ از دیوان)
  414. کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است   (غزل٬ از دیوان)
  415. گداز امن درین انجمن کم افتادست   (غزل٬ از دیوان)
  416. گر آینه ات محرم زشتی و نکوئیست   (غزل٬ از دیوان)
  417. گر به سیر انجمن یا گشت گلشن رفته است   (غزل٬ از دیوان)
  418. گر جنونم هوس قطع منازل می داشت   (غزل٬ از دیوان)
  419. گر جنونم هوس قطع منازل میداشت   (غزل٬ از دیوان)
  420. گر همه در سنگ بود آتش جدائی دید و سوخت   (غزل٬ از دیوان)
  421. گرد اندوه دلم دام تماشای صفاست   (غزل٬ از دیوان)
  422. گردباد امروز در صحرا قیامت کاشته ست   (غزل٬ از دیوان)
  423. گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاست   (غزل٬ از دیوان)
  424. گرم رفتاری که سر در راه آن یکتا گذاشت   (غزل٬ از دیوان)
  425. گل در چمن رسید و قدم بر هواگذاشت   (غزل٬ از دیوان)
  426. گل کردن هوس ز دل صاف تهمت است   (غزل٬ از دیوان)
  427. گلدستهٔ نزاکت حسنت که بسته است   (غزل٬ از دیوان)
  428. گوهر دل ز سخن رنگ صفا باخته است   (غزل٬ از دیوان)
  429. لاف ما و من یکسر دعوی خدائیهاست   (غزل٬ از دیوان)
  430. لوح هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است   (غزل٬ از دیوان)
  431. ما را به راه عشق طلب رهنما بس است   (غزل٬ از دیوان)
  432. ما و من شور گرفتاریهاست   (غزل٬ از دیوان)
  433. ما و من گم گشت هرگه خواب شد همبسترت   (غزل٬ از دیوان)
  434. مئی که شوخی رنگش جنون افلاک است   (غزل٬ از دیوان)
  435. مبتذل صبح و شام تازگی آرنده نیست   (غزل٬ از دیوان)
  436. محرم حسن ازل اندیشهٔ بیگانه نیست   (غزل٬ از دیوان)
  437. مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادست   (غزل٬ از دیوان)
  438. مست عرفان را شراب دیگری درکار نیست   (غزل٬ از دیوان)
  439. مشاطهٔ شوخی که به دستت دل ما بست   (غزل٬ از دیوان)
  440. مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست   (غزل٬ از دیوان)
  441. موج جنون می زند، اشک پریشان کیست   (غزل٬ از دیوان)
  442. موج هرجا، در جمعیت گوهر زده است   (غزل٬ از دیوان)
  443. می روم از خو یش و حسرت گر م اشک افشاندن است   (غزل٬ از دیوان)
  444. ناتوانی گر چنین اعضای ما خواهد شکست   (غزل٬ از دیوان)
  445. نالهٔ ما شیوه ها امشب به بر آورده است   (غزل٬ از دیوان)
  446. ناله ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست   (غزل٬ از دیوان)
  447. نسبت اشراف با دونان خطاست   (غزل٬ از دیوان)
  448. نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابترست   (غزل٬ از دیوان)
  449. نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت   (غزل٬ از دیوان)
  450. نسیم گل به خموشی ترانه پرداز است   (غزل٬ از دیوان)
  451. نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساست   (غزل٬ از دیوان)
  452. نفس بوالهوسان بر دل ر وشن تیغ است   (غزل٬ از دیوان)
  453. نفس را الفت دل پیچ و تابست   (غزل٬ از دیوان)
  454. نفس محرک جسم به غم فسرده ماست   (غزل٬ از دیوان)
  455. نقاش ازل تا کمر مو کمران بست   (غزل٬ از دیوان)
  456. نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست   (غزل٬ از دیوان)
  457. نور دل در کشور آئینه نیست   (غزل٬ از دیوان)
  458. نه جاه مایهٔ عصیان نه مال غفلت زاست   (غزل٬ از دیوان)
  459. نه دیر مانع و نی کعبه حایل افتادست   (غزل٬ از دیوان)
  460. نه عشق سوخته و نه هوس گداخته است   (غزل٬ از دیوان)